eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۵۶ رسول: نمیدونم چیشد... انگار کسی دست
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: زنگ در رو فشردم... کادو هارو توی دستم گرفته بودم و هرازگاهی نیم نگاهی کوچیک بهشون مینداختم و لبخندی میزدم... با صدای تیکی در باز شد. یاالله گفتم و وارد شدم. در ورودی باز شد و نورا همونطور که دستش به کمرش بود تکیه ای به در زد و سلامی کرد. لبخندم عمیق تر شد. کفش هام رو در آوردم و همونطور که وارد خونه میشدم لب زدم: سلام خانم خونه. حالت خوبه؟ نورا: سلام آقای خونه. خداروشکر خوبم تو خوبی؟ چه عجب ما شمارو قبل از اینکه زنگ بزنیم و بابت نبودت شکایت کنیم دیدیم... حامد: تک خنده ای کردم و گفتم: دیگه دلم برا دخترم تنگ شده بود گفتم بیام پیشش... نورا: آقا حامد هواسم هستا؛ دخترت نیومده منو بیخیال شدی... حامد: اول مامان دخترم بعد دخترم خوبه؟ نورا:بدنیست.. بیا داخل مامان غذا درست کرده هنوز نخوردیم... حامد: چشم برو تو... همراه نورا وارد خونه شدم.. بعد از سلام و علیک با پدر و مادر نورا کادو هارو دست نورا دادم و گفتم بازشون نکنه تا برگردم... به اتاق رفتم و بعد از تعویض لباس و شستن دست هام روی مبل کنارش نشستم... با کنجکاوی به کادوها نگاه می‌کرد... بهش گفتم بازشون کنه و خودم به مبل تکیه دادم و نگاهش کردم. با در آوردنشون از بسته، با ذوق نگاهشون میکرد و بعدی رو باز میکرد... خواست عروسک رو از کادو بیرون بیاره که یهو سرجاش میخکوب شد... رنگش پرید و صورتش از درد توی هم فرو رفت. با ترس صداش زدم اما دستش روی شکمش بود و اخم های پر دردش توی هم کشیده شده بود. مادر نورا سریع از جاش بلند شد و کنار نورا نشست و سعی داشت کاری کنه تا دردش کمتر بشه اما انگار بی فایده بود و درد نورا هر لحظه بیشتر از قبل میشد... نگاهی پر استرس به پدر نورا انداختم ... به اورژانس تماس گرفته بود. ......... نورا روی تخت بود و داشت درد میکشید و من پشت سر پرستار هایی که تخت رو هول میدادن میدویدم:) با‌ورودشون به اتاق عمل پرستار جلوم رو گرفت و اجازه ورود بهم نداد... دستی به موهام کشیدم و نگاهی به پدر و مادر نورا انداختم.... نگاهی به ساعت انداختم. ۱۰ شب بود... ۳هفته تا زمان تولد بچه مونده بود... چرا الان آخه؟) ``````` پ.ن. و بالاخره زمان دیدار فرا رسید:) https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2538760 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شد شد نشد ....❤️‍🩹 با بغض تو صدام با اشک تو چشمام رو به عکس کربلات میگم : خوش باشی آقااا با زائرات ...💔 https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
همین‌چشـم‌هابود،ڪہ‌خواب‌را از چـشم ِاسرائـیل‌گرفتہ‌بود '❤️‍🩹!
خیلی حسین زحمت مارا کشیده است:)🤍
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویری دیدنی از نماز خواندن در شرایط مختلف،چقدر این تصاویر زیباس https://eitaa.com/romanFms
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که هیچ جایی به جز تو بغلت گریه نکردم:))🤍 [ادیت‌یه‌رفیق/کپی‌نشه] https://eitaa.com/romanFms
رفقا... برای مادربزرگ دوست گلمون دعا میکنید؟) بیاید این شب و روز ها خیلی همدیگه رو دعاکنیم❤️‍🩹 بعضیا واقعا محتاج دعاهاتون هستن🥲
یاحسین‌حلالم‌کن نوکری‌بلدنیستم؛ من‌بدی‌زیادکردم اماآقابدنیستم من‌رفیق‌زیاد،داشتم باوفایه‌چیزدیگست؛ من‌سفرزیادرفتم کـربلا‌یه‌چـیزدیگس(: https://eitaa.com/romanFms