eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۶۲ رسول: در رو زدم و منتظر شدم تا باز
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: با هر جونی که توی بدن بی جونم بود قدم گذاشتم و دستگیره ی در رو پایین کشیدم... یک لحظه حس کردم کسی نزدیکم میشه. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. نه کسی نبود! انگار توهم زده بودم... سوار ماشین‌شدم و سعی کردم نفس های عمیق و پی در پی بکشم... اصلا نمیفهمیدم چرا حالم اینجور شد. ماشین رو روشن کردم و از خیابون بیرون اومدم. از توی اینه به عقب نگاه کردم. ماشینش داشت تعقیبم‌میکرد. تلفنم رو برداشتم و سریع شماره ی محمد رو گرفتم. نگاهم بین عقب و جلوم سرگردون بود. بله ای که گفت من رو به خودم آورد و حواسم رو جمع تر کرد. لب زدم: آقا دارم تعقیب میشم... چیکار کنم؟ محمد: رسول تا میتونی از کوچه ها عبور نکن.ممکنه توی کوچه گیر بندازنت. از خیابون ها برو.با این حال حواست باشه که خطری مردم عادی رو تهدید نکنه و اتفاقی هم برای خودت نیوفته. رسول: چش... هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که از پشت به ماشینم زدن و من پرشتاب به جلو تر رفتم... سرم محکم توی فرمون خورد و این ناشی از برخورد ماشین به جدول و گارد ریل کنار جاده بود... همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. صدای محمد کمرنگ شد و گوشم‌ سوت کشید... گرمی خون روی پیشونیم رو حس کردم و قطره قطره روی لباسم ریخت‌. در ماشین باز شد و منی که روی فرمون ولو شده بودم به عقب کشیده شدم. از ماشین بیرون اوردنم‌. دونفر بودن. دونفری که من کمتر از دوساعت پیش یکیشون رو شناسایی کرده بودم. چشم هام مدام بسته میشد و با زور و زحمت نمیذاشتم خوابم ببره... مردم آروم آروم دورمون جمع شدن... اما این دونفر آدمی نبودن که فقط بخوان من رو به این روز بندازن... با شنیدن صدای یکیشون که به مردم گفت [ما با ماشینمون میبرمیش بیمارستان] فهمیدم نقشه اشون چیه.. جون نداشتم حرف بزنم و به مردم بگم اگر من توی ماشین اونا برم دیگه کارم تمومه. چشم هام روی هم رفت. آخرین خاطرات... آخرین حرف ها... آخرین نگاه ها... همه و همه اش پیش چشمم تار شد. متوجه شدم که توی ماشینشون قرار گرفتم اما نمیتونستم ‌کاری کنم‌. داشت خوابم می‌برد... یعنی قراره به همین راحتی من گیر دست این افراد بیوفتم؟ یعنی ممکنه دیگه نتونم بقیه رو ببینم؟ یعنی تموم شد؟) اما من امید دارم.. هنوز امید دارم به نجاتم از دست این ادما؛ صدای ضربات تند بارون نشون از شدت گرفتنش میداد... و من آدم بی دفاعی بودم که گیر دست افرادی افتادم و معلوم نیست قراره چه اتفاقی برام بیوفته:)) ``````````````````````` پ.ن.خسته بود؛ اما امید در چشم هایش فریاد میزد:) https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم @romanmfm لینک پشت صحنه ره رو عشق https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
بیھوده‌نگردیددراین‌شھربه‌‌والله؛ نزدیك‌ترین‌رآه‌به‌الله‌حُسـیـن‌است:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال همسایه قشنگمون رو دارید؟ مطمئنم ‌اگه رمانشون رو بخونید ازش دست نمیکشید! اونایی که بلا سر رسول و محمد میخوان بیان این‌طرف...
📜دعای روز بیست و ششم ماه مبارک رمضان
farahmand1_1484434131(1).mp3
زمان: حجم: 1.2M
💬 قرائت دعای "عهــــد" ٫دعای عهد میخوانیم بیا... هدیه میڪنیــم به امام زمــان ارواحنافداه •الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم• اَلّٰهُـمَّ‌عَجِّݪ‌لِوَلیڪَ‌الفَرَج.. "التماس دعای فرج"؛  ╭─✨🌸─↷ https://eitaa.com/romanFms
🌙روز بیست‌و ششم ماه مبارک رمضان تقدیم به 🌷شهدای مقاومت در غزه، لبنان، عراق، یمن و... https://eitaa.com/romanFms