|صاحبSaheb|
هرکس به جایی رسیده از تامل و توقفش روی قرآنه!
ذوق میزنی که چه قشنگ و جدید صحبت میکنه یهو میبینی آیه قرآن رو آورده و میگه حرف من نیست🥲✨
این کتاب داستان فراموشی نوشته وحید یامینپور هست دوستان، ولی مقصود بنده یک قاعده کلی بود... هر موقع میام از یک چیزی لذت ببرم میفهمم یک وجه از قرآن بوده که در کلام سخنرانها، نویسندهها و مردم کلا در اومده🙂♥️
ایام نوجوونی خیلی پیگیر اخبار یک هنرپیشه بودم. از اون سبک پیگیریهایی که خاصِ نوجوونیه. مامان و بابام خیلی به این مساله بها میدادن (برخلاف تمام بزرگترای عالم:)) و با هم درموردش صحبت میکردیم. حتی برای یکی از اعیاد بابا دعوتش کرد!
این بها دادنشون باعث شد بعد مدتی جایگاه علاقهها توی ذهنم با ترتیب درستتری چیده بشه و خیلی راحت هر چیزی که بویی از لطمه وارد کردن به خانواده ازش بلند بشه رو رها کنم. تدبیر کردنای مامان و بابام رو فراموش نمیکنم:)
ولی در کل اگر نگهداشتن کسی کنار خودتون براتون مهمه، به توجهاتش توجه کنید. دل بدید به دلش. شما لازم نیست غرق بشید در علایق و سلایق اون فقط مدام همراهیتون رو اعلام میکنید و انوقت شما از همه چیز براش مهمتر میشید. بچهها توی تمام دوران زندگیشون خیلی محتاج اینطور بزرگترایی هستن.
๑
لطف آنچه تو اندیشی
حکم آنچه تو فرمایی:)
هی زیر گوش آدم میخونه:
«تـــحــتِ هــــــر شـــرایــطـــی؟»
شـبیـه عـشـقهــای ســریــالــی
با حلقه اشکهای تو چشمات
باید قسم بـخـوری عـاشـقـی!
فــکــر مـیکـنـم چـه مـحـبـتـی؟
پـــدر فـرزنــدی؟ کـــه هــسـت
سائـل و کریـم؟ کــه هــسـت
حـبـیـب و مـحــب؟ چـه جــور
عـشـقــی آدمــو ســوال پـــیــچ
میکنه و مثل طلا تا خالص
شدن زل میزنه به سکنات
و حرکاتت؟چه جور محـبتـی
مهـمـه کــه خــالــصِ خــالــص
بــــاشـــه؟ چــــــه حُــــــبّــــــــــــی؟!
«آشفته و بیمنطق¹»
بروید خانه تازه عروسها؛
ظرفهای نویشان را افتتاح کنید، خانه داریهایشان را به سخره بگیرید، از حد اکثر امکانات بهره ببرید، ظرفهایشان را بریزید بیرون و کثیف کنید، توی ماهیتابه آب بریزید و با یک فواره روغنی خانه را فاتحه بخوانید، برنجشان را شفته کنید، برای اوقاتی که خانه تنها هستند آنها را بترسانید، بغل گاز را آغشته به رب کنید، ادویههای اضافی بپاشید توی غذایشان، کتابها را از توی کتابخانه بردارید و رها کنید روی زمین، شیرموز را چپه کنید روی روفرشی و موقع تمیزکاری در حالی که قربان صدقه میروید محل را ترک کنید.
پ.ن: من امتحان کردم خوش گذشت، تازه خوشحالم بود که تنهاییشو پر کردم😗😌
هدایت شده از نویسندگان جریان
•
قبلهگاه، آنگاه که کوفت بر زمین سنگش را، اصنامی همسنگ خویش به دلها کاشت. پس آنها که دور تر، هم مرتبه نزدیکان؛ به حکم مشابهت اصنامِ قبلهگاه. مردمان صنم گذاشتند به فوق که دستی نرسد یا به زیر که هیبتی نمانَد.
گوسفند چرانی صنم آویخت به سینه، و هر شامگاه پیش نور در روزنه غار گرفت و بار ها از آسمان پرسید چیست این؟
به عمر ثمر نشستن جوز از سپهر مسألت داشت و نیمه شبی پاسخ شنید.
_ای آنکه ستایش میشوی،
پیام این سحر گاه بر تو باشد که با خلق نَقل کنی. و پس از تو بر آنِ وصی تو، که قبلهگاه شکافتیم از قدمش، و پس از آن بر فرزند ارشدش و بعد دیگری و تا نُه تن از فرزندانش. و پیغام این؛ لا اله الا الله، وحدهُ لا شریک له.
پس بر تو، که نه بیش گویی و نه کم و این اجر چهل سالی که صنم گماردی شاهراه قلب و صمد نهادی نافهِ عاش.
سحر گذشت حال آنکه محمدی حامد، سیزده سالهای عابد و اشراف زاده ایی زاهد بود ...
سال به کنکون رسید و سخن هنوز همان؛ لا اله الا الله، وحدهُ لا شریک له. کاش لب های تفتیده تاریخ بقدر بوسهای بر دست های تو توفیق داشت، دستهایی که عطر دست خدا داشت و یا وصیّ تو و یا فرزندانش تا آخرین؛ که حق پیغامبری ادا نمودی ...
#یادداشت
#میلاد_پیامبر_اکرم
✍ فاطمه قلمشاهی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
|صاحبSaheb|
امامرضاعلیهالسلام بیشترازهمهازتمیدونه، ولیبیشترازهمهدوستداره... _
شب به این شلوغی دعوتم میکنن بیام حرم و جای همیشگیم هم برام نگه میدارن، چرا سرشار از ذوق نباشم؟!
تو در بغلم خواب بودی و من پشت گلدان ایستاده بودم، روی ایوان. از آنجا میشد سفره ات را دید، سفره ایی که برای تو پهن شده بود.
حس غرور میکردم که دارمت، حس برگزیده شدن میکردم که شیر منرا میخوردی. شیما هم ذوق داشت، همیشه بعد از سلام تورا با لفظ برادر معرفی میکرد. شوهرکم بعد از آمدن تو زبانزد شده بود در روستا که چقدر احترامم میکند. مادرت را نمیدانم، اما من اگر بجای او بودم میمردم از حسادت که خودم عروس بزرگان باشم و طفلم را روستا زاده ایی سیاه چرده بزرگ کند.
من میخواستم از شیما و پسرانم بگذرم که برایت بهترین هارا مهیا کنم، اما تو خاک را میخواستی و سختی هایش را. یا از بین قبرستان ها دخترکان را بیرون میکشیدی، یا کوه هارا میپیمودی که تاریکی هوا را نزدیک خدایت باشی. خدایی که تنها رفیق مانده ات بود، بعد از بیپدر بزرگ شدنت، فوت مادرت، پدر بزرگت. به خدایت حسادت میکردم، خدایی که تو تا این اندازه عاشقش بودی. خدایی که برای هم صحبتی اش در سکوت غار میرفتی. خدایی که بخاطرش دختر بچه هارا به زندگی باز میگرداندی. در نامت همه چیز پیداست، تمام روز هایی که محمد صدایت میکردم میدانستم آسمان و زمین تورا ستایش میکنند...
#یادداشت
#میلاد_پیامبر_اکرم
_جهانْ مدهوش؛
«زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست»
ناآرام است زمین، افسار گسیختهی هیجان است آسمان. هرچه ساخته بود را ریخت، اشکِ ساوه خشک شد و دهانِ سماوه آب افتاد. آتش قلبِ فارس بخار شد و حجاز خورشیدش را روی دست به آسمان نشان داد تا هرچه خاموشیست روشن گشت.
آیه سجده دار خدایی که سحر ربیع تلاوت شدی، پس تمام جهان به خاک عبودیت افتاد پس از طلوعت که پاک و منزهاست، عظیم است و رَبّ؛ پروردگارت.
پ.ن: زمان زیادی نمیگیره، بشدت شیرینه و البته توصیه علماست که ولادت یا شهادتی بر شما نگذره مگر اینکه مولود یا شهید اون روز رو زیارت کنید.↓
زیارت پیامبر از راه دور
زیارت امیرالمومنینﷺ در میلاد پیامبر
هدایت شده از تأملات | تولايى
تو روز، بیشتر راجع به چی حرف میزنیم؟ بیشترین کلیدواژههای ما چیه؟ وقتی صحبت تو یه جمعی موضوع نداره، بیاختیار دلمون سمت چه بحثی میکشه؟ افق ما جواب همین سوالاست؛ به تعبیری میشه گفت جواب این سوال خود ماییم...
@m_a_tavallaie | #تأملات
|صاحبSaheb|
๑ لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی:) هی زیر گوش آدم میخونه: «تـــحــتِ هــــــر شـــرایــطــ
๑
بــازآ کــه مـن بـه عـفـو
گناهت ضمان شدم
محبتی که هرچند توی قلب
آدمیزاد میجوشه امـا عـمـل
نوشــتــه مــیــشــه تــوی نــامــه
اعــمــالــش. مـحبـتی که مثلِ
مـوتـور مـحرک از سـیاه چاله
آتـش عبـورت میـده. محبتی
کـه خـط مـیکـشــه روی خطـا.
عشقـی که بهشت رو واجـب
مـیکنه و غـیر اون رو حــرام.
مـحـبتـی کـه شـفـاعت میـاره!
مــحــبــتِ امـــــام و مــــأمـــــوم،
مــحــبــتِ امــیــــر و مــــــامــــور.
«آشفته و بیمنطق²»