سربهراه
إِلٰهِى إِنْ أَخَذْتَنِى بِجُرْمِى
أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ
من میدونستم چه کارهام. میدونم چه کارهام. من شبیهِ مذهبیهات نیستم که باد به غبغب بندازم و بگم من رو طلبیدن. نه! من خبر دارم از خودم. خبر دارم چه کارهام. هرچه اینجاست بخششِ شماست. گذشتِ شماست. فرصتِ شماست. شما دوباره... نه نه... چندباره درها رو به روم گشودی... شما صبرت بزرگه... شما طاقتت فراخه... شما حوصلهداری خدا...
واگرنه حرفی نیست؛
من
میدونم
چه کارهام!
وَ إِنْ أَخَذْتَنِى بِذُنُوبِى
أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ
آمرزشت اگر میشه رضایتت،
میخوام.
بیش از همیشه...
ببین خدا؛
ماجرا شروع شده...
وَ اینبار فرق داره.
فرق داره.
فرق داره.
منفیِ ۳۵...
پوچ.
آمرزشت و نمیخوام.
تو بخشندهای.
من و بلند کردی آوردی زیرِ این گنبد...
خونهٔ امامِ زنده...
من برای بیشتر از آمرزشت اینجام!
برای بالاتر از آمرزشت!
نصیبم میکنی؟
دستم و پر میکنی؟
وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِى النَّارَ
أَعْلَمْتُ أَهْلَها
أَنِّى أُحِبُّكَ...
دست گذاشتم روی کنجِ ضریحِ سامرّا و قسم میخورم نه شوقِ بهشتت، نه هولِ دوزخت الآن قلبم رو پر کرده...
پس چی؟
چی؟
تو ذوق کردی...
وقتی من رو آفریدی ذوق کردی...
با ذوق به خودت آفرین گفتی...
با ذوق پشتم دراومدی و به فرشتههات جواب دادی چیزی میدونی که اونا نمیدونن...
ذوق...
ذوق...
من ذوقت و کور کردم...
من ذوقت و شکستم...
من...
اینبار همهچیز فرق داره!
منفی ۳۵ یعنی فرشتههات حالا زیرزیرکی نگات میکنن که پس چی شد؟... مگه نگفتی چیزی میدونی که ما نمیدونیم... اینم که توزرد از آب دراومد...
خدایا من برای ذوقی که ازت گرفتم ازت معذرت میخوام...
من برای دلی که ازت شکستم ازت معذرت میخوام...
خدایا من دوستت دارم...
من دوستت دارم...
من دوستت دارم...
باشه من ذوقت و کور کردم... من احساست رو شکستم... قلبت رو... دلت رو... اعتبارت رو... ولی دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...
همیشه در میان شادی و غم دوستت دارم
چه شعبانالمعظم، چه محرّم دوستت دارم
دلم با عشق، خویشاوندی دیرینهای دارد
از آغاز جهان، از عهد آدم دوستت دارم
وضوی گریه میگیرم در استغفار و میریزم
به پایت جان که ای جانان دمادم دوستت دارم
برای این دل بیچاره همدم، عاشقت هستم
برای زخمهای سینه مرهم، دوستت دارم
نگو از چشم من افتادهای من چشم در راهم
که از تو بشنوم یکبار من هم دوستت دارم
خودم را بین آغوش تو میبینم شبیه حُر
که با اشک خودش میگفت نمنم دوستت دارم
در این دنیا نبردی آبرویم را در آن دنیا
چه خواهی کرد؟! من در هر دو عالم دوستت دارم...
إِلٰهِى
إِنْ كانَ صَغُرَ فِى جَنْبِ طاعَتِكَ عَمَلِى
فَقَدْ كَبُرَ فِى جَنْبِ رَجائِكَ أَمَلِى...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
میشه از صفر شروع کنیم؟
تو بگو فردا قراره بمیرم، میشه از صفر شروع کنیم؟ میشه برای ذوقی که ازت گرفتم از نو متولد شم؟ از نو بدوم؟ از نو بسازم؟ از نو بنویسم؟
فقط بگو...
یعنی...
اینبار با برنامهٔ خودت.
به بلندای گنبدِ سامرّا...
به امنیِ خونهٔ امام زمان...
بشه اینبار همونی که من رو بهخاطرش آفریدی...
مرا حتی اگر در آتش خشمت بسوزانی
زنم فریاد در بین جهنّم دوستت دارم
دل دلواپسی دارم، دلی از غصهها سرشار
ولی «یا کاشف الهَم کاشف الغم» دوستت دارم
فراز آخر شعر است و یک اقرار بیپایان
مرا بسیار میخواهی و من کم دوستت دارم...
#سفرنامهٔ_شعبانیه
سلام
سلام کردن یاد بگیرید. مطمئن باشید توش خیر و رشده. توش شخصیت و منشه. حتی به کوچکتر از خودتون. حتی وارد اتوبوس میشید. حتی وارد مغازه میشید. حتی وارد ناشناس میشید!
کلمات رو کامل بنویسید. وقتی پی دین و مذهبید، باید پی همهٔ ابعادش باشید، نه همونی که دوست دارید و توش نفع میبرید! وطندوستی بخشی از دینه. زبان مادری بخشی از وطن. شما که مذهبیها رو بررسی میکنی، دقت کن ببین کی حرف و عملش یکیه؛ کی دم از درستکاری و کار فرهنگی میزنه اما زبان مادریش رو مثل آدم نمینویسه(!)
وَ در آخر اینکه من مذهبی نیستم! از مذهبیها هم برائت میجویم.
در تلاشم حزبالله و دینمدار باشم، در تلاشم سربهراه باشم،
اما همچنان «انسان» هستم.
نه روی مذهبیها ببند،
نه روی تصورت از من!
امروز باب دلت بودم،
فردا که بخشی دیگه از دین رو نشون بدم که باب دلت نیست، من هم باب دلت نیستم!
علاوه بر اینکه «انسان» هستم،
نه معصوم!
هر خطایی ممکنه ازم سر بزنه که شما وقتی نگاهت به دین نباشه، رفتار رو دین تلقی کنی!
پس
شما که متوجه شدی
نباید روی «شخص و نظرش» دین رو پیش برد
از اشخاص و نظراتشون پرهیز کن و
دین رو
از روی دین
و اهل بیت علیهم السلام پیش ببر!
فقط و فقط.
متشکرم❣
من از کتابهای دبیرستان، بعد از عروض و قافیه، عاشقِ تدریسِ «خوان هشتم» هستم. تمومِ این شعر رو خودم همیشه میخونم و کلاسم رو بهوجد میارم.
امسال شاگردانی دارم خالی از هر ذوق و مملو از هر بیهودگی... امروز دلدل داشتم براشون بخونم یا نه... از اینکه در برابرِ زیباییِ حقیقی، مثلِ سنگ باشن منزجر میشم... دلدل میکردم... با خودم میگفتم نخون براشون... فقط تدریس کن... هر کسی لایقِ زیبایی نیست...
دوباره به خودم میگفتم اینا شاگرداتن... هنوز امیدِ اِحیا دارن... شاید چون هرگز تو عمرشون زیباییهای حقیقی ندیدن، متوجه نیستن و روی آوردن به فریب و حشو...
زنگ تفریح خورد... به کلاسِ دوازدهم نزدیک و نزدیکتر میشدم... برای خوان هشتم لبریز از شوقم... ولی شاگردانم...
کاش نهمِ دوهای هر دو سالِ گذشتهم بودن... کاش مجنونم... خوبترینم... کاش تجربیهای سه سالِ پیشم... آه خدا! هرگز شاگردانی دوستنداشتنیتر از امسالیها نداشتم... دخترکانی با چهره و رفتارِ زنانه(!) درگیرِ ظاهر و شهوت... پوچ... تهی... بدون تلاش... بیهودهکار و بیهودهجو... غیرمؤدب... بی هیچ استعداد و هنر و فضیلت و خلاقیتی...
موبایلم رو از کلافگی باز میکنم... میبینم پیام ناشناس دارم... میخونم و میبینم ناشناس نیست... من این ادبیات رو میشناسم... این ذوق و عاطفه رو... سالها برای من پای فرستههای طولانیِ «باید موسی شوم» پیغام گذاشته...
آه چرخباد...
چرخبادِ عزیزم...
در خوانندههای وبلاگم جز تو کسی حتی علایم سجاوندی رو دقیق رعایت نمیکرد... وَ مگه میشه این از چشمِ من پنهان بمونه؟!
خوانِ هشتم رو
خودم خواهم خوند...
بهکیفیتِ همیشه❣
نمیدونم کی گفته به بچهها یاد بدید باید به حرف پدر و مادرتون گوش بدید(!)
اگه از اوّل به بچهها یاد میدادید باید به حرف خدا گوش بدی، الآن تو ظهور زندگی میکردیم...
من از دیدنِ ظهور ناامید شدم...
هیچکس تو هیچ خیابون و شهری که من ازش عبور میکنم
منتظرش نیست.
سربهراه
نمیدونم کی گفته به بچهها یاد بدید باید به حرف پدر و مادرتون گوش بدید(!) اگه از اوّل به بچهها یاد
با پشتِ دست بکوبید دهنِ هر ارگان و سازمان و گروه و شخصی که زر میزنه داره برای ظهور کار میکنه(!)
سبک زندگیهاشون رو دروغ و ریا و تزویر برداشته، اونوقت از امام زمان علیه السلام خرج میکنن(!)
سربهراه
با پشتِ دست بکوبید دهنِ هر ارگان و سازمان و گروه و شخصی که زر میزنه داره برای ظهور کار میکنه(!) سب
گفته بودم من چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر از مذهبیجماعت بیزارم؟
سربهراه
گفته بودم من چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر از مذهبیجماعت بیزارم؟
تو کربلا یکی از علفخوارای طب اسلامیشون که با تسبیح میرقصید(!) و حرزِ کتوکلفتی به بازوش بسته بود(!(
اسهال شد (ببخشید)
از هر طرف بهش علف دادن...
سه روزِ تموم بهش علف دادن و پنبهٔ آغشته به روغن بنفشه(!)
روز چهارم اینقدر اوضاعش خراب شد که پوشک بچه میبست!
روز پنجم بردنش دکتر، بهش سِرُم زدن، خوب شد!
خدا میدونه من و رفیق چقدددددددددددر کِیف کردیم خدا اینطوری ضایعشون کرد😂😂😂
خدا میدونه این کثافات چه به روز فکرِ نسلِ جدید آوردن که نمیشه یک کلمه از دین باهاشون صحبت کنی...
سربهراه
تو کربلا یکی از علفخوارای طب اسلامیشون که با تسبیح میرقصید(!) و حرزِ کتوکلفتی به بازوش بسته بود(
به شاگردم امروز گفتم عزیز دلم؛ غسل اگر نکنی تعادل وجودیت به هم میخوره، این ناخنِ کاشت، مانع غسله، انرژیِ بدنت بین مثبت و منفی تعدیل نشه، خودت اذیت میشی. شده حس کنی سنگینی، بیحوصلهای، بیرمقی، خشمگینی، افسردهای؟
گفت آره خانوم!
گفتم غسل برای تعدیلِ ورودیهای روحه. اگر مقیّد باشی به غسل جمعه و غسل زیارت و غسلهای واجب، از این احوالاتت کاسته میشه و به نشاطت اضافه میشه.
گفت خانوم... دبیر دینی بهم گفته حالا که ناخن داری نجسی، شیطانیای، منم گفتم بهتر، توی پشمی از منِ شیطان میترسی... ولی شما خانوم...
بعد گریه کرد و پرید بغلم...
دبیر دینی که روی گروه دبیرا تبلیغ داروی امام کاظم علیه السلام میکنه... شانس آورده روز من نیست...
دبیر دینی شانس آورده روز من نیست...
شانس آورده...
من امروز میتونستم دستش و بشکنم و مثل یک شیرزن دیهش و بدم.
سربهراه
به شاگردم امروز گفتم عزیز دلم؛ غسل اگر نکنی تعادل وجودیت به هم میخوره، این ناخنِ کاشت، مانع غسله، ا
اونوقت همین پلشتِ عقبمونده تو مدرسه دم از امام زمان علیه السلام میزنه!
شیطان تویی و امثالت!
امروز شانس آورد نبود...
من امروز پای هر دیهای میموندم.
سربهراه
اونوقت همین پلشتِ عقبمونده تو مدرسه دم از امام زمان علیه السلام میزنه! شیطان تویی و امثالت! امروز
کِی میمیرید و تموم میشید؟!