eitaa logo
ستاره شو7💫
754 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
_🍂🌼🍂_______ پاییز ثانیہ ثانیہ به آخر می رسد یادت نرود این جا کسی هست کہ بہ اندازه تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهـاے خوب دارد آخرین روزهاے پاییزےتون لبریـــز از شـــــادی و آرامش🍂 یه ڪم ببینیم🍂😍 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
ستاره شو7💫
داستان بازی ایرانی «قهرمان ما» در مورد اتفاقات عجیبی است که در شهر افتاده و در جریان این اتفاقات موجودات زنده این شهر تبدیل به موجودات پلیدی شده‌اند. جکی، قهرمان بازی که یک لوله‌بازکن ساده با خصوصیات اخلاقی خاصی است، سعی می‌کند منشا این اتفاقات عجیب را پیدا و آن را نابود کند. جکی برای رسیدن به این هدف باید معماهای مختلف را حل کرده و گاهی دست به مبارزات اکشن بزند. در کنار جکی چند شخصیت اصلی دیگر نیز برای بازی ایرانی قهرمان ما طراحی شده که به پیشرفت روند داستان کمک می‌کنند. 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
ستاره شو7💫
#فاطمیه
💔¦⇠ خدایااین‌اندوه‌راازاین‌امت، به‌حضورآن‌حضرت‌برطرف‌کن‌ودرظهورش برای‌ماشتاب‌فرما... 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
╭─━─━─• · · · | 📱 . . خدا سختگیر نیست به بندگانش... خیلی کارهای ساده ای هست می تونستیم انجام بدیم اما ندادیم... 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_بیست_و_پنجم چشمهایش را با نگرانی باز کرد و به درخت نگاه کرد 🙄 برهان گفت: نترس! اینها ه
نگاه محمد جواد به آبشار کوچک و زیبایی افتاد که تمام صداها از آن بود. در اطراف آبشار خانه‌های کوچکی دیده می‌شد. 🏘خانه های آنجا برایش مثل خانه‌های اسباب بازی بود. او پیش خودش گفت: کاش میتونستم برم توی این خونه‌ها رو ببینم. 🕊برهان رو به محمدجواد کرد و گفت: اینها خونه‌های حروفه. از این جلوتر نرو. تو با این قد و قواره حروف رو میترسونی. همین جا بمون تا من برگردم. محمدجواد در کنار درختی 🌳 نشست و به خانه‌های کوچک نگاه کرد. لحظاتی بعد برهان🕊 با آبی که در یک برگ بزرگ ریخته بود بازگشت و گفت: از این آب بنوش💧 محمد جواد بدون اینکه حرفی بزند آب را نوشید ناگهان حس کرد چیزی در شکمش تکان می خورد😑 آن چیز وارد دستها و پاهایش شد و بعد هم وارد سرش و با عطسه ی بلندی از دهانش خارج شد 😮دور دهان و بینی‌اش را پاک، سرش را بلند و به اطرافش نگاه کرد. همه چیز بلندتر شده بود. 🕊برهان کنارش نشست. پسرک با دیدن بزرگی برهان از جا پرید و پا به فرار گذاشت و فریاد زد: «تفنگم تفنگم کجاست؟!» 🔫😂 هرچه می‌دوید انگار حتی یک قدم هم جلو نمی‌رفت. خسته شد و روی زمین افتاد. 🕊برهان که با نوکش پیراهن محمدجواد را از پشت گرفته بود پیراهن را رها کرد و با لبخند😊 گفت: تا حالا من رو اینقدر زیبا و با ابهت ندیده بودی نه؟ بعد بال‌هایش را باز کرد تا محمدجواد زیبایی اش را ببیند🕊 محمد جواد دوباره نگاهی به برهان انداخت. پرنده‌ای بزرگ با بال‌های شنی رنگ که پهنای بال هایشچند برابر قد او بود. محمد جواد کمی خودش را جمع وجور کرد و بر روی زمین نشست به دست‌ها و پاهایش نگاه کرد و در حالی که داشت بدنش را بررسی میکرد پرسید: چه بلایی سرم اومده؟🧐 ادامه دارد..... ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا