eitaa logo
ستاره شو7💫
726 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
49 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
📝#خوندنی_هامون🌱 🌍#هدف_خلقت💫 2⃣#قسمت_دوم😊 خداوند متعال در حدیث قدسی بندگان خود را اینطور خطاب میکند:
📝🌱 🌍💫 3⃣😊 در قسمت قبلی اینو فهمیدیم که خداوند کسایی رو که فراموشش میکنن، فراموش میکنه که این واقعا ❤ آدم رو به درد میاره😞 حالا ما اولین کاری که باید انجام بدیم💪 اینه که موانع🚫رشد انسان رو پیدا کنیم، ببین چه چیزایی باعث میشه ما از خدا دور بمونیم. ⚠️به خاطر این سه تا ویژگی انسان، دچار گناه و نافرمانی از دستورات خداوند شده😔 1⃣جهل 2⃣غفلت 3⃣سستی و تنبلی ‼️حالا ما باید دونه دونه این سه تا ویژگی رو باهم بررسی کنیم و راه های برطرف کردنشون رو بفهمیم🌿 💯پنج شنبه و جمعه هرهفته این مبحث رو 💯باهم ادامه میدیم تا بتونیم یه نقشه راه 💯خداگونه برای زندگیمون داشته باشیم🌿 ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌ ─┅═༅𖣔🌺𖣔༅═┅─ https://eitaa.com/joinchat/918552624Ce34538a3dc
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_دوم ✉️محمدجواد نامه را تا کرد، در پاکت گذاشت و از اتاقش بیرون رفت. 🚶‍♂آهسته رفت تا به
محمدجواد آهسته در حیاط را باز کرد. 🚪 مادرش در حياط مشغول آب دادن به شمعدانی ها بود.🍀 با دیدن شلوار پاره و زخم روی زانوی محمدجواد، آب پاش را روی زمین گذاشت و باعجله به سمت پسرش رفت و دوچرخه را از او گرفت و به دیوار تکیه داد. 🧕دستی به سرش کشید و گفت: «دوباره خوردی زمین؟ باز که پات زخم شده! بذار زخمت رو ببینم.» قطره‌ی اشکی روی صورت محمدجواد حرکت کرد.😢 🧕 مادرش خاک لباسهایش را تکاند، خون روی زخمش را پاک کرد و دلداری اش داد: «چیزی نشده که فقط به کوچولو خراشیده شده، مرد که به خاطر به خراش گریه نمیکنه، بیا بریم توی اتاق برام تعریف کن ایندفعه چطوری خوردی زمین.» 🌞نزدیک غروب آفتاب بود. محمدجواد روی تختش دراز کشیده بود و به سقف اتاق نگاه می کرد. 🧕 مادر به در اتاقش ضربهی آرامی زد. 🙎‍♂محمدجواد از جایش بلند شد و روی تخت نشست و گفت: «بله.» 🧕مادر وارد اتاق شد و روی صندلی جلوی میزتحریر نشست. نگاهی به پسرش انداخت، لبخندی زد و گفت: «حالت بهتره؟» 👱‍♂محمدجواد گفت: «آره مامان... ممنون.» 🧕- درد که نداری؟ 👨- نه زیاد. 🧕- مطمئنی با ما نمیای؟ 👱‍♂ -بله. 🧕- میخوای من بمونم پیشت؟ 👱‍♂- نه مامان، من خوبم. مشکلی ندارم. 🧕- باشه، هرطور راحتی... غذا توی یخچاله. مادر از روی صندلی بلند شد، پیشانی محمدجواد را بوسید و از اتاق بیرون رفت. ادامه دارد... ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ 👨🧕 🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
ستاره شو7💫
#رمان #نوجوان #فرشته‌هاازکجامی‌آیند #قسمت_دوم 🧖‍♀🧖🧖‍♀🧖 #گیتی سالی که دانشگاه قبول شدم، پدرم تصادف ک
🧖‍♀🧖🧖‍♀🧖 مادرم فکر کرد پسر دارد و مرا برای او می‌خواهد. من هم حاضر بودم برای نجات خانواده‌ام با کسی که ندیده بودم و نمی‌شناختمش، ازدواج کنم. اما وقتی رفت‌وآمدها بیشتر شد، مادرم فهمید اشتباه کرده و من وحشت کردم. او مرا برای خودش می‌خواست. مادرم دوره افتاد که جایی را پیدا کند تا خودمان را گم‌وگور کنیم. پیرزنی که تازه شوهرش مرده بود، یکی از دو اتاق خانه‌اش را اجاره می‌داد. توی یکی از شهرک‌های جاده‌ی ساوه، بهترین موقعیتی بود که پس از سه ماه نصیب‌مان می‌شد؛ پول پیش نمی‌خواست و اجاره‌اش هم زیاد نبود. پیرزن فقط می‌خواست تنها نباشد. تصمیم گرفتیم شبانه فرار کنیم. در عرض چند ساعت دار و ندارمان را توی کارتن کردیم و برای ساعت یازده شب وانت گرفتیم. راننده‌ی وانت کمک‌مان کرد. مادرم، من و برادرم که چهار سال از من کوچک‌تر بود، تندتند کار می‌کردیم. خواهرم را همان اول نشاندیم جلو وانت و مادرم بهش گفت نباید صدایش دربیاید. در تمام مدتی که وانت را پر می‌کردیم، از وسایل خانه صدا درآمد اما از این طفلک درنیامد. وانت را تا کله پر کرده بودیم که مثل اجل بالای سرمان حاضر شد. ــ بدون خداحافظی می‌روید؟! مادرم همان شب شکست. همه‌ی ما شکستیم و خواهر کوچکم گریه کرد. مجبور شدیم دوباره وسایل را برگردانیم توی خانه. گفت: «اول اجاره‌های عقب‌افتاده را بدهید، بعد وسایل‌تان را ببرید!» می‌دانست که پولی نداریم. بدهی‌مان هر روز سنگین‌تر می‌شد. کسی را هم نداشتیم تا دست‌مان را بگیرد. مادرم توی تهران کس‌وکاری نداشت. دست از پا درازتر برگشتیم توی خانه و فکر فرار را برای همیشه کنار گذاشتیم. بعدها فهمیدیم یکی از همسایه‌ها که مستأجر حاجی بود، گزارش‌مان را می‌داده و شب فرار هم او خبرش کرده بود. از فردای آن روز مادرم به‌هم ریخت، مثل ظرف چینی که بیفتد و بشکند. دکترها گفتند غده‌ای توی شکمش دارد که باید درش بیاورند. خودمان هم می‌دانستیم عقده‌ای است که پس از مرگ پدرم تبدیل به غده شده بود. باید عملش می‌کردیم و ما آه در بساط نداشتیم. مادرم با همان حال مریضش رفت دیدن حاجی. رفته بود به هر قیمتی شده راضی‌اش کند. حاجی جوابی بهش داده بود که ندیده، معلوم بود غده‌اش دو برابر شده. ــ تو به چه دردم می‌خوری؟ سه‌تا شکم زاییده‌ای! مثل تو هزارتا هزارتا ریخته‌اند. من می‌خواهم آن دختر را از این نکبت نجات بدهم، زن من بشود بهتر است یا دست آخر تن به هر نکبتی بدهد؟ آخر و عاقبت بی‌پولی همین است. اصلاً نمی‌خواهد، نخواهد، به درک! طلبم را بدهید، بروید به جهنم! مادرم دیگر ناله نمی‌کرد و توی خانه کسی از غذا خوردن حرفی نمی‌زد. ما فقط اشک می‌ریختیم و این‌طوری شد که تصمیمم را گرفتم. با خودم گفتم، خودم را فدا می‌کنم تا خواهر و برادرم زندگی کنند. بدون اینکه به کسی چیزی بگویم، رفتم که از حاجی دویست هزار تومان بگیرم خانه‌هایش بی‌شمار بودند و درآمدش بی‌شمارتر. اما خانه‌ی خودش توی یکی از محله‌های قدیمی بود. من چند قدم می‌رفتم و چند دقیقه می‌ایستادم. پای رفتن نداشتم. هرچه جلوتر می‌رفتم، کار سخت‌تر می‌شد. زانوهایم می‌لرزید. بساط یک واکسی را کنار خیابان دیدم. پسری هم‌سن‌وسال برادرم، سیزده‌چهارده ساله. چهارپایه‌ای برای مشتری‌هایش گذاشته بود که وقتی می‌خواهند کفش واکس بزنند، رویش بنشینند. گفتم: «می‌توانم روی این چهارپایه بنشینم؟» گفت: «بفرمایید!» ادامه دارد.. ᘜ⋆⃟݊🍁🪸🪺🌻•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_دوم #هزارتوهای_بن_بست یاسمن تو رو خدا بگو چیکار کنم؟ باید حذفش کنیم. بابام بفهمه سکته م
«مامان به روح عزیز کار من نیست.» می‌دانستم باور نمی‌کند. دویدم رفتم توی اتاقم و زیر پتویم پناه گرفتم. پیام‌هایی که زیر عکس و فیلم‌های من گذاشته بودند، توی سرم می‌چرخیدند، آبروی همه‌مان رفته بود. کاش همانجا زیر پتو می‌مُردم و راحت می‌شدم. با صدای پچ پچ از خواب پریدم. اتاق و پنجره تاریک شده بود. نفهمید‌ه‌ام کی خوابم برده. تنم سفت شده بود. زیر بغل و کف دست‌هایم خیس عرق بود. آرام بلند شدم و با نوک پا خودم را رساندم تا پشت در. صداها را درهم و نامفهوم می‌شنیدم. لای در را آرام باز کردم. بابا بود. صورتم گُر گرفت. چطور می‌توانستم با بابا چشم توی چشم بشوم. پشت در نشستم. سرم را گذاشتم روی زانوهایم و خفه گریه کردم. مامان صدایم زد. کاش زمین دهان باز می‌کرد و مرا می‌بلعید. پاهایم می‌لرزید بابا روی مبل نشسته بود و روی میز جلویش لیوان دمنوشش بود. حتما مامان برایش گل گاوزبان دم کرده. از دهانۀ لیوان بخار بالا نمی‌آمد. بابا عادت داشت دمنوش را داغ داغ بخورد. معلوم است مدت‌ها روی میز مانده و دستش نزده. از خودم بدم می‌آمد. روی مبل روبه‌رویش نشستم. دست‌وپاهایم را در خودم جمع کردم. بدنم سفت شده بود. یخ کرده بودم. - حالا همه چیز رو تعریف کن ببینم چی شده. فقط راستشو بگو صدای بابا عصبانی بود. هیچ وقت با صدای بلند با من حرف نزده بود. هیچ وقت به یاد نداشتم دعوایم کرده باشد. - بابا به ارواح خاک عزیز من روحمم خبردار نیست. - مگه نگفتم قبل از هر کاری با من و مامانت مشورت کن؟ گفته بود. من هم قول داده بودم. پس حق داشت حالا که یک صفحه پر از عکس‌های من جلویش است، این‌طور سرم داد بکشد. با چشم‌های سیاه خسته‌اش خیره شد توی صورتم: «خودت باور می‌کنی؟ خودشون خود به‌خود رفته باشن اون تو؟» گوش‌هایم داغ شده بود. بابا گوشۀ سبیل نازکش را با لب می‌جوید. مامان دست‌هایش را در هم جمع می‌کرد و دوباره بازشان می‌کرد. هق هق گریه نفسم را گرفته بود، نمی‌توانستم حرف بزنم. مامان بلند شد و از آشپزخانه یک لیوان آب آورد. آب تلخی دهانم را فرستاد توی دل و روده‌ام. با صدای بریده، بریده، گفتم: «بابا.... به ارواح خاک ...» بابا نگاه تیزش را برگرداند سمتم. حتما می‌خواست بگوید روح عزیز را قسم نخورم گوشی را پرت کرد روی میز و گفت: «تو شرف حالیت می‌شه؟ لعنت به من که گوشی برات گرفتم.» مامان بلند شد و یک لیوان آب دیگر آورد و داد دست بابا. - این بچه چه دروغی داره بگه؟ حتماً هک شده، چه می‌دونم یا دستش اشتباهی خورده به دکمه‌ای چیزی... صدای مامان هم از شدت گریه گرفته بود و می‌لرزید. بابا سرش را بین دست‌هایش گرفت و با انگشتان بلندش موهای مشکی پرش را چنگ زد. سرش را که بالا آورد چشم‌هایش نم داشتند. صبح می‌ریم پلیس فتا، ببینیم اونا چی میگن. مگه اینکه تا صبح حرف دیگه‌ای برای گفتن باشه. اسم پلیس که اومد قلبم ریخت پایین... ادامه دارد... ᘜ⋆⃟݊👩‍🎓🇮🇷👨‍🎓🌹•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂️
ستاره شو7💫
قسمت_دوم #رمان #انتقام‌به‌سبک‌بچه‌محل پاشنۀ کفش‌هایش را بالا کشید و دوید سمت من. موهای تراشیدۀ مشکی‌
انتقام به سبک بچه محل . . - اسم گروهو گذاشتیم «سریع و خشن سی و چهار». فرامرز سریعه، خشن هم که جلو روت وایساده، سی و چهار هم جمعِ... صورتش رو به من بود اما چشمانش را کج کرده بود سمت مادرم که لیوان چای را به‌زور تا نزدیک دهانش می‌برد و با مردمک چشم، حرکات دست او را دنبال می‌کرد، از پایین به بالا. خوشحال بودم و حرفم را تمام نکرده پیچیدم توی اتاق. خوشحال شدم چون برای آن سؤالش که: «چرا باید بهتون پول بدن؟ » جوابی نداشتم. آنقدرها برایم مهم نبود. مهم این بود که بازی می‌کردم، پول می‌گرفتم، تازه روی بقیه را هم کم می‌کردم. آنهایی که خیر سرشان چندسال زودتر از من صاحب گوشی شده بودند، اما حتی بلد اما حتی بلد نبودند با آن درست بازی کنند. برای کارت باباحسن رمز دوم گرفتم و آن صد و پنجاه تومن قبل از آنکه کمک آموزشی شود؛ شد بستۀ اینترنتی و قاب گوشی و یک دستبند چرمی خفن که با فرامرز دو تا از آن را اینترنتی سفارش دادیم و با هم ست کردیم. حتی قبض‌های خانه را هم پرداخت کردم تا خودی نشان دهم. باورم شده بود که در کار با گوشی کاربلدی شده‌ام برای خودم و می‌فهمم باید چه کار کنم. اما نه، نمی‌فهمیدم. اول هفته بود که یک بخش جدید به بازی اضافه شد. بخش بازار. چندتا تفنگ و جلیقۀ ضدگلوله و جون اضافه و... در آن بود که سطحشان از آنهایی که به صورت رایگان در بازی بودند، خیلی بالاتر بود. قیمت تمامشان روی هم پنجاه تومان می‌شد. اولش قید خرید را زدم و به فرامرز گفتم: «ما که بدون اینا هم می‌تونیم ببریم. بعدشم تا ریال آخر پول‌هامون رو خرج کردیم. بی‌خیالش». اما وقتی فرامرز گفت که همان دوتا گروه غریبۀ بی‌دست‌و‌پا هر چه در بازار بوده را خریده‌اند و هنوز هیچی نشده امتیازشان از همه زده بالاتر؛ قضیه فرق کرد. نمی‌خواستم به آنها ببازیم فقط به‌خاطر اینکه دستشان در بازی پُر‌تر است. عصر نشده من از کارت باباحسن و فرامرز هم از کارت پدر خودش، که پدرش برای او از بانک گرفته بود و برایش پول پس‌انداز می‌کرد؛ پنجاه تومن را دادیم و هر چه بود را خریدیم. همان عصری که شبش نگاه بابا یخ بست روی صفحۀ گوشی و لقمه ماسید.... فکر می‌کردم قضیه پنجاه تومن را فهمیده و از پنهان کاری ام ناراحت شده اما وقتی فرامرز پیام داد که هفتاد میلیون از حساب پدرش کم شده و بازی هم دیگه باز نمیشه کم کم عرق سرد نشست به پیشانیم.... گوشی بابا را برداشتم و پیامک بانک را خواندم. انگار یک سطل آب یخ بریزند روی سرم، کپ کردم. تمام پنجاه میلیون وام ما هم پریده بود. نفسم سنگین شد و بند آمد. سعی کردم به روی خودم نیاورم، اما از دیشب تا الان هزار بار این صحنه‌ها را مرور کرده‌ام: وارد سایت شدم، مشخصات کارت را وارد کردم، حتی چندبار صفرهای جلوی پنجاه تومن را شمردم و بعد پرداخت را زدم و تمام. حتی فکرش را هم نمی‌کردم که... ادامه دارد... ᘜ⋆⃟݊👩‍🎓🇮🇷👨‍🎓🌹•✿❅⊰'••'•'━━━•─ @setaresho7 اینجا ستاره شو ‎‎‌‌‎‎‎‌‌‎‎‌‌‎─•━━━•'••'•⊱❅✿•ᘜ⋆⃟݊🙋‍♂