ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_شصت_و_چهار برهان گفت: «مبارکه. برو و لباسهای خیست رو با اینها عوض کن.» محمدجواد پشت
#رمان
#قسمت_شصت_و_پنج
- آره... مامانم میخواست اون رو ببره بزرگتر بگیره اما بابام مخالفت کرد و گفت: ممکنه خاله ناراحت بشه.
محمدجواد سکوت کرد.
برهان ادامه داد: «و تو همون طور که مشغول بازی با تفنگت بودی گفتی: بدیم به دوست من، اون امسال لباس نو نخریده چون باباش چند وقتی مریض بوده و نتونسته بره سرکار.
تازه آقا معلم میگفت آدم باید به دیگران کمک کنه و مادرت پرسید: یعنی اندازه اش میشه؟» و تو گفتی: «آره قدش از من کوتاه تره.
محمدجواد همه چیز را به خاطر آورد. آن لباسها را مادرش به معلم مدرسه داده بود و معلم مدرسه هم طوری که پسرک نفهمد
لباسها برای محمدجواد بوده به پسرک رسانده بود.
محمد جواد کمی فکر کرد و گفت یعنی اون لباسها همینها هستن؟»
برهان گفت: رنگ و مدل لباس مهم نیست مهم اینه که به تو در وقت نیاز کمک شد.
همون طوری که تو در وقت نیاز به دوستت کمک کردی.
هر دو مدتی سکوت کردند تا اینکه محمدجواد پرسید: «پس این غذاها چی؟»
برهان جواب داد: مادرت همراه لباس مقداری پول هم گذاشته بود که خانوادهی دوستت با اون پول مواد غذایی خریدن.
البته ثواب این کار خوب به خانواده تو هم میرسه اما چون تو اول گفتی که بهتره به دوستت کمک کنی.
ثوابش برای تو هم نوشته میشه حالا بهتره غذامون رو بخوریم.
اهالی باغ قرآن مدت زیادی سر سفره نبودند و سریع برای ادامه ی سفر آماده شدند.
ادامه دارد.....
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
#محمدجوادوشمشیرایلیا
#داستان
👨🧕
🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7