بچه ها مراقب این موج آنفولانزا باشیدا
لطفا اگربیمارید، ماسک بزنید چه کاریه اَدا سالمارو در میارید 🤧😷
دوساعت با طرف حرف میزنی بعد یهو میگه اپچوووووو ببخشید آنفولانزا دارم 🚶♀
🤒🤕
پ ن : ببخشید صدای عطسه نمدونم همینجوری نوشته میشه یا نه 🤭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داشمون دیگ فک نکنم تا اخر عمرش ورزش کنه 😅😅
#بخندیم
👨🧕
🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یکی از باحال ترین ترفندا برای وصل اجسام بدون استفاده از پیچ و میخ فقط با سشوار و بطری های پلاستیکی 😳
⚡️ایده بگیر...
#حوصلتون_سر_نره
👨🧕
🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#رفیق_خدایی
🦋 در خط مقدم نبرد با دشمن این رزمنده ها با چه آرامشی صحبت میڪنند...
💠 با صدای دلنشین #شهید_آوینی 🎙
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
🌞صبحوعاقبتتونشهدایے🥀
👨🧕
🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7
دوستان گلم که قدم رنجه کردند اومدن همایش😍
تک تک قدماتون رو فرشته ها بوسه میزنند 😇
ستاره شو7💫
#رمان #قسمت_دوم ✉️محمدجواد نامه را تا کرد، در پاکت گذاشت و از اتاقش بیرون رفت. 🚶♂آهسته رفت تا به
#رمان
#قسمت_سوم
محمدجواد آهسته در حیاط را باز کرد. 🚪
مادرش در حياط مشغول آب دادن به شمعدانی ها بود.🍀
با دیدن شلوار پاره و زخم روی زانوی محمدجواد، آب پاش را روی زمین گذاشت و باعجله به سمت پسرش رفت و دوچرخه را از او گرفت و به دیوار تکیه داد.
🧕دستی به سرش کشید و گفت:
«دوباره خوردی زمین؟ باز که پات زخم شده! بذار زخمت رو ببینم.»
قطرهی اشکی روی صورت محمدجواد حرکت کرد.😢
🧕 مادرش خاک لباسهایش را تکاند، خون روی زخمش را پاک کرد و دلداری اش داد:
«چیزی نشده که فقط به کوچولو خراشیده شده، مرد که به خاطر به خراش گریه نمیکنه، بیا بریم توی اتاق برام تعریف کن ایندفعه چطوری خوردی زمین.»
🌞نزدیک غروب آفتاب بود.
محمدجواد روی تختش دراز کشیده بود و به سقف اتاق نگاه می کرد.
🧕 مادر به در اتاقش ضربهی آرامی زد.
🙎♂محمدجواد از جایش بلند شد و روی تخت نشست و گفت:
«بله.»
🧕مادر وارد اتاق شد و روی صندلی جلوی میزتحریر نشست. نگاهی به پسرش انداخت، لبخندی زد و گفت: «حالت بهتره؟»
👱♂محمدجواد گفت: «آره مامان... ممنون.»
🧕- درد که نداری؟
👨- نه زیاد.
🧕- مطمئنی با ما نمیای؟
👱♂ -بله.
🧕- میخوای من بمونم پیشت؟
👱♂- نه مامان، من خوبم. مشکلی ندارم.
🧕- باشه، هرطور راحتی... غذا توی یخچاله.
مادر از روی صندلی بلند شد، پیشانی محمدجواد را بوسید و از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد...
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
#محمدجوادوشمشیرایلیا
#داستان
👨🧕
🌼⃢ 🍂🌟@setaresho7