eitaa logo
شَهید حُسین مُعِزغُلامے⁦🇮🇷³¹⁵
2.6هزار دنبال‌کننده
16.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
214 فایل
شهید حسین معز غلامے: هرڪجا گره به ڪارت افتاد بگو الهے به رقیه (س)💚 ولادت🎂:1373/1/6 شهادت🕊️:1396/1/4 محل‌شهادت:حماه سوریه ذاکراهل‌بیت‌🎤 🌱مزار:بهشت زهراقطعه 50ردیف 116 کانال دوم: @deeldadeh_shohada 📱ادمین تبادل: @z_mht213 #باحضورجمعی‌ازخانواده‌شهدا
مشاهده در ایتا
دانلود
شَهید حُسین مُعِزغُلامے⁦🇮🇷³¹⁵
شهدا شمع محفݪ بشریت هستند...🌹 #رماݩ_هادےدلها💔 #قسمت_هفتم.. #راوےحسین روز تاسوعا قرار بود یه #عمل
💔 خانواده عطایی فرد دور هم نشسته بودند مادر: حسین جان پسرم😊 حسین:جانم مادر😊😍 مادر:حسین جان بهمن ان شاءالله 25سالت میشه ❤️ حسین:خب!! مادر:اگه نظرت برم خواستگاری فاطمه سادات😍😊 غذا پرید توگلوحسین😳 حسین: نه مادر من !!من اصلا ده روزه دیگه عازمم اجازه بدید برم اگه صحیح و سالم برگشتم چشم😊 زینب: مگه قراره نیایی داداش😢 حسین: بالاخره جنگه دیگه..😊 زینب دیگه ناهار نخورد. حسین بعد از ناهار از خونه زد بیرون. اول یه تابلو گرفت شماره خانم...گرفت حسین: سلام خواهر بله من نیم ساعت دیگه پیش شمام نیم ساعت بعد به محل قرار که 💔بود رسید. همه بچه هابودن.با تک تکشون خدافظی کرد😔. اما باخانم ...کاری داشت.. _سلام اخوی!زینب خوبه؟ حسین: براتون یه ویس تو تلگرام فرستادم اینم یه ✉️و تابلو شماره شماروهم نوشتم که اگه یا شدم باهاتون تماس📲بگیرن😊. خواهرم جان شما و جان زینب❤️🙏دوست دارم خیلی مراقبش باشید😔💔.. _ان شاءالله شهید بشی🙏 حسین: از دل کندم💔ولی نگرانشم..😢😔 ... دارد ╭━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╮ @SHAHID_MOEZEGHOLAMI ╰━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╯
💔 امروز حال خانواده عطایی فرد داغون بود😔. مادر و پدر با چشمای گریون😢😔 وزینب با هق هق😭😭😭 آماده اعزام بودن.😔💔 حسین ساک رو روی زمین گذاشت و دستاشو واسه زینب از هم باز کرد🤗🤗 زینب به آغوش حسین پناه برد.اشکهاش به حدی زیاد بودن که جلوی لباس نظامی حسین خیس شد😭😭😭😭😭😔 حسین تو گوش زینب گفت: خانم رضایی هواتو داره همیشه همه جا هواتو دارم😍❤️😔😊 موقع عقدت💞 میام😍 دوست دارم دکتربشی باعث افتخارم مواظب خودت و باش😊❤️ حسین رفت 🚶و زینب رفتنش را تماشا کرد غافل از اینکه رفت دیگه برگشتی وجود نداره😔💔.. حدود ده روزی از اعزام حسین میگذشت.. چند باری زنگ زده بود. ازاون طرف پریشان حال 😢بود.. حدود دوهفته بود ذهن و فکر توسکا بهم ریخته بود☹️. بعد از تشییع خواب عجیبی دیده بود.. ((تو یه باتلاق گیر افتاده بود یه دست فقط بود که اومده بود توسکارا نجات داد.. بعد یه گفت:"خواهرم!😊 برو به همسنات بگو"👈اگه 💔نباشن شما تو خفه میشین..)) توسکا میخواست به زینب بگه اما روش نمیشد🙈 دم دفتر منتظر خانم مقری بود خانم مقری از دفتر خارج شد توسکا پرید خوابشو تعریف کرد. خانم مقری وارد کلاس شد ((بچه ها قبل از شروع درس📚میخوام دوتا نکته بگم 1⃣اول اینکه برادر زینب جان که هستن چند روزیه هیچ تماسی نداشتن و قرار بوده واسه عملیات برن واسشون دعا کنین🙏 2⃣دوم اینکه خواب شهدا رو دیدن ینی چی؟!)) هرکس نظری داد.. خانم مقری پای تخته رفت و نوشت:" ولاتحسبن الذین قُتِلوا فی سبیل الله امواتا ًبلْ أحیاءُعند ربهم یرزقون.." بچه ها خدا این موردو واسه فرموده.. توجنگ تحملی عموهام شهید میشن توسل بهشون بارها مشکلاتم حل شد چرا که شهدا زندن. زنگ آاخر بود موقع خروج قلب زینب لرزید حالش بد شد درخطر افتادن بود که خانم مقری و بچه ها گرفتنش...😱😔💔 دارد.. ╭━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╮ @SHAHID_MOEZEGHOLAMI ╰━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╯
خانم رضایی: اینکه چطوری توروسپرد دست من بمونه واسه بعد امافعلا میخوام امانت های دستم رو بدم بهت 😊 به بچه ها گفتم نیان خودمم یک ساعت دیگه بهت سرمیزنم. این همون امانتاییه که 💔چند روزقبل اعزام بهم داد. گفت اگه واسش اتفاقی بیفته یک هفته بعدخبرش اینو بهت بدم😊😞. خودش از حسینیه رفت بیرون. باکس رو باز کردم یه نامه بود.یه بسته بود. نامه روبازکردم💌 بسم رب الشهدا والصدیقین🌹 مارا بنویسید فداےزینب آماده ترین افسررزم آور زینب❤️ بایدبه مسلمانی خود شک کند آنکه یک لحظه ی کوتاه شود کافرزینب😡 کافیست که با گوشه ی ابروبدهد اذن فرماندهی کل قوا؛ 😍 ازبیخ درآورده و خوآهیم درآورد چشمےڪه چپ افتد دور و بَرزینب😡 آن کشورسوریه واین کشور ایران مجموع دو کشور بشود کشورزینب😍❤️ رهبر بدهد رخصت میدان؛ بگذاریم مرحم به رخم دل مضطر زینب😊😢 سلام خواهرگلم زینب قشنگم❤️ تواین دوسال که لیاقت مدافع بی بی داشتم تمام نگرانیم بودی خواهرجانم آنقدربچه حساسی بودی هیچوقت نتوانستم ازسوریه بهت بگم. وقتی بعدازشهادت آقاسیدمحمدحسین اونقدر نگرانت بودم😢که نمیتوانم بیان کنم زینبم این نامه را زمانی میخوانی که یا اسیرشدم یا شهید💔 امیدوارم دومیه باشه☘ زینبم بعد از آنقدرحرف میشنوی؛ دوست دارم زینب وار ادامه بدی وبه حرف خانم رضایی گوش بدی😊❤️ و باهاش همقدم بشیدبرای شناخت بقیه شهدا. امیدوارم اون چیزایی که مدنظرم است رو بتونم واست یادگاری بخرم.😊😍 همراه این نامه یه تابلو هست بزن به اتاقت😊 دوست دارم پیکرم هیچوقت برنگرده😊💔 اگه برنگشت قرار من و تو هرموقع دلت گرفته قطعه 50 بهشت زهرا مزار‌شهید 💔 دوست دارم گل نازم😍❤️😍 ‌... 😊 ╭━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╮ @SHAHID_MOEZEGHOLAMI ╰━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╯
شَهید حُسین مُعِزغُلامے⁦🇮🇷³¹⁵
#رمان_هادےدلها 💔 #قسمت_دوازدهم ساعت6غروب بود جلوی در ساختمان منتظر خانم رضایی بودم پنج دقیقه بعد خا
💔 3⃣1⃣ راوی : خانم رضایـے صدای جیغ های زینب😭 کل معراج برداشته بود بدو رفتم سمت حسینیه😰 تو راه به مهدیه گفتم : زنگ بزن آمبولانس🚑 بدو در که باز کردم دیدم فقط داد میزنه حســــــــــین📢 حســــــــــینم کجا دنبالت بگررررردم؟؟ وقتے رسیدم بهش فقط براے آرام ڪردنش زدم زیر گوشش افتاد تو بغݪم ــ مهدیهههه آمبولانس🚑 اومد مهدیه : آره بهار خوب میشه مگه نه؟ هیچیش نیست مگه نه؟ ــ دل درد باید میگفتم دو تا برانکارد بیارن هیچیش نیست فقط داغے که دیده بیش تر از حدش بود😞 برو زنگ بزن مامانش...یهو نگیا😮 اون بنده خدا هم بترسه..من باهاش میرم بیمارستان وقتی دکتر معاینه اش کرد گفت :: خیلی شوک شدیدی بهش وارد شده باید امشب بمونه اینجا مامان بابا رسیدن «معراج» مستقیم از سوریه اومده بود معراج🌹 میگفت باهاش قهری خیلی حالش بد بود😔 شهدا شب میموندن معراج حسینم موند...وقتی بهش گفتم : آقای عطایی فرد مشکلی پیش اومده؟🤔 حسین : ‌خانم رضایی خواهرم خیلی دعا کنید بعدها فهمیدم تو خیلی ضعیفے. همه نگرانے حسینی و حسین تو آخرین اعزامش تو رو سپرد دستم زینب : خیلی مهربونید☺️😊 ــ زود خوب شو خیلی کارا داریم با هم😉... بابا : سلام دخترم خوبی؟ ــ ممنون وسایلی که حسین گفته بود بهش دادم شوکه شد مادر : بخدا دارم پیر میشم اون بچه ام شهید شد فدای بی بی😭..اینم که داره جلوی چشام آب میشه ــ درست میشه اگه اجازه میدید من بمونم پیشش مادر : آخہ پدر : اره باباجان تو بمون نیمه های شب داشتم بالای سرش قرآن میخوندم چشماش باز کرد ... 😊 ╭━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╮ @SHAHID_MOEZEGHOLAMI ╰━═━⊰🍃💔🍃⊱━═━╯