eitaa logo
شـھیـــــــدانــــــہ
1.2هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
37 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم تبلیغات ارزان در کانال های ما😍😍 مجموعه کانالای مذهبی ناب👌👌 💠 تعرفه تبلیغات 👇 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 http://eitaa.com/joinchat/2155085856Cb60502bb59 🍂 🍂 🌸🌷🌸اللهم عجل لولیک الفرج 🌸🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
شـھیـــــــدانــــــہ
🍃🌷 #عملیـــــاٺ_بازےدراز #قسمت_اول ....↯ 🔴 شناسنامه عملیات ●نام عملیات: بازی دراز ●زمان اجرا: ۱ ت
🍃🌷 #عملیـــــاٺ_بازےدراز #قسمت_دوم ....↯ 🔴 نام #بازےدراز نامی است پرآوازه كه بسیار از آن شنیده ایم. ارتفاعاتی به مثابه عارضه بزرگی درون مثلث قصرشیرین ـ گیلان‌غرب و سرپل ذهاب كه بر منطقه تسلط كامل دارد 🔘➼‌┅══┅┅───┄ 🔻نقش موثر [ #شهیدشیرودی》در عملیات «بازی‌دراز» 🔹برای گرفتن این امتیاز مهم از نیروهای عراقی پس از سه ماه کار نیروهای شناسایی سپاه پاسداران، قرارگاه مقدم غرب سپاه پاسداران و ارتش نخستین عملیات نیمه گسترده را در این منطقه طرح ریزی کردند که با نام عملیات بازی دراز در تاریخ ۱۳۶۰/۲/۱ آغاز شد و به مدت ۸ روز طول کشید و طی آن نیروهای ایرانی و عراقی بارها به تک و پاتک متقابل پرداختند. 🔹نیروهای عراقی با استفاده از پشتیبانی هوایی یگانهای خود را حمایت می‌کردند اما رزمندگان ایرانی از جاده و حمایت هوایی کافی و پشتیبانی آتش محروم بودند در نتیجه نتوانستند روی تمام هدف‌ها مستقر شوند، با وجود این، از بین قله‌های منطقه سه قله آن را اشغال و تثبیت کردند و تنها در تثبیت قله ۱۱۵۰ و یکی از قله‌های ۱۱۰۰ ناکام ماندند. 🔘➼‌┅══┅┅───┄ 🔸در این عملیات هوانیروز ارتش نقش بسزایی ایفا نمود و طی آن خلبان علی‌اکبر شیرودی به #شهادت رسید. ✍ #ادامـــــہ_دارد ... ____✨🌹✨____ 🆔 @shahidane1
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_از_سوریه_تا_منا ══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ #قسمت_اول 🔹ــ ببخشید مهدیه خانوم! "بس
══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ 🔹مراسم تمام شده بود و به همراه پدر و مادرم راهی منزل شدیم. مفاتیح خودم و مفاتیح سنگین سلما در دستم بود و چادرم را شلخته روی سرم نگه داشته بودم.📗 🔸داخل کوچه که پیچیدیم جمعیت اندکی را جلوی منزل پدر سلما دیدیم. صالح با لباس نظامی و کوله‌ی بزرگی🎒 که به دست داشت بی‌شباهت به رزمنده‌های فیلم‌های زمان جنگ نبود. 🔹"این هنوز سربازی نرفته؟ پس چیکار کرده تا حالا❓" 🔸هنوز حرف ذهنم تمام نشده بود که صالح به سمت ما آمد و با پدرم روبوسی کرد و پدر، گرم او را به آغوشش فشرد. متعجب به آنها خیره بودم که مادر هم با بغض با او صحبت کرد و در آخر گفت: ــ مهدیه خانوم خدانگهدار. ان‌شاء‌الله که حلال کنید.😔 🔹کوله را برداشت و با بغض شکسته‌ی سلما بدرقه شد و رفت... جمعیت اندک، صلواتی فرستادند و متفرق شدند. 🔸سلما به درب حیاط تکیه داد و قرآن را از سینی برداشت و سینی به دستش آویزان شد. قرآن را به سینه گذاشت و بی صدا اشک ریخت.😭 🔹این بی‌تابی برایم غیر منطقی بود. به سمتش رفتم و تنها کافی بود او را صدا بزنم که بغضش بترکد و در آغوشم جای بگیرد. 🔸او را با خودم به داخل منزلشان بردم. پدرش هم همراه صالح رفته بود و سلما تنها مانده بود. مادرش چند سال پیش فوت شده بود و حالا می‌فهمیدم با این بغض و خانه‌ی خالی و سکوت سنگین، تحمل تنهایی برایش سخت بود.😔😔 🔹ــ الهی قربونت برم سلما چرا اینجوری می کنی؟ آروم باش... هق هق‌اش😭😭 بیشتر شد و با من همراه شد. ــ چقدر لوسی خب بر می‌گرده... در سکوت فقط هق می‌زد. سعی کردم سکوت کنم که آرام شود. ــ خب... حالا بگو ببینم این لوس بازی چیه❓ 🔸ــ اگه بدونی صالح کجا رفته بهم حق میدی و با گوشه‌ی روسری‌اش اشکش را پاک کرد و آهی کشید. ــ ای بابا... انگار فقط داداش تو رفته سربازی😳 🔹ــ کاش سربازی می‌رفت... ــ کجا رفته خب⁉️ ــ سوریه... و دوباره هق زد و گریه‌ی بلندش😭 تنم را لرزاند. اسم سوریه را که شنیدم وا رفتم "پس بخاطر این بود که همش حلالیت می طلبید⁉️" ✍ ادامه دارد ... ══💖══════ ✾💖 ✾ 💖✾ 👇👇 ➣ @MODAFEH14 ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
🔷🔹🔹 #گذری_بر_زندگی_شهدا #شهید_محمودرضا_بیضـــــائی #قسمت_اول ◽️پاییز سال ۶۰ بود سالهای آغازین جنگ.
🔷🔹🔹 #گذری_بر_زندگی_شهدا #شهید_محمودرضا_بیضـــــائی #قسمت_دوم ◽️اوایل دهه‌ی هفتاد وقتی تازه به محل آمده بودیم.... پنج‌شنبه شب‌ها یک دستگاه اتوبوس می‌آمد جلوی مسجد، نمازگزارها را سوار می‌کرد می‌برد مسجد جامع برای دعای کمیل. ◽️راه دوری بود؛ از این سر شهر تا آن سر شهر. من بیشتر وقت‌ها «درس دارم» را بهانه می‌کردم و توفیق پیدا نمی‌کردم شرکت کنم ولی محمودرضا هر هفته می‌رفت. ◽️یادم هست بار اولی که رفت و بعد از دعا به خانه برگشت، گریه کرده بود. پرسیدم : چطور بود؟! گفت: حیف است آدم این دعا را بخواند بدون اینکه بداند دارد چه می‌گوید؟!! ◽️این حرفش از همان شب توی گوشم است و هیچ وقت یادم نرفته. هر وقت دعای کمیل می‌خوانم یا صدای خوانده شدنش به گوشم می‌خورد، محمودرضا می‌آید جلوی چشمم. 👈 ادامه دارد ... #یاد_شهدا_با_صلوات #اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
🔺~🔺 °•{ #بــــرگــےازخاطــــراتــــــ🍃 👈 #قسمتــــــــ_اول ⇩ }•° ❣ #آرزوےشهادت_برا
🌸🍃 °•{ #بــرگـےازخــاطــراتــــ📄 #قــسمتــــــــ_دومـ }•° 🔷《تشبیه و تنبیه برای همه》 نظامی‌ها یک قانون دارند که میگویند: تشویق برای یکی تنبیه برای همه. 🔹در میدان موانع یک گودالی بود🕳 به ارتفاع دو و نیم متر، قبل از ورود به آن مرحله آموزشهای لازم برای خروج از مانع را دادند که چطور از گوشه‌های گودال🕳 استفاده کنیم و خودمان را سریع از مانع بکشیم بیرون. 🔸من وارد گودال شدم ولی بخاطر آموزشهای سنگین قبلی توانی در بدنم نبود که خودم را بکشم.😔 من سعی می‌کردم از گودال خارج بشوم و رفقایی که قبل از من مانع را رد کرده بودن داشتن آن بیرون تنبیه می‌شدند تا من خودم را برسانم. بخاطر همون قاعده نظامی : "تشویق برای یکی تنبیه برای همه..." 🔹با تمام وجودم سعی می‌کردم که از مانع خارج شوم که شهیـــد سالخورده پرید توی چاله🕳 پاهایش را خم کرد و شانه‌هایش را آورد پایین که زانویش لگد کنم و پایم را بگذارم روی شانه محمدتقی و از گودال خارج شوم. 🔸محمدتقی گفت: سید برو بالا بچه‌ها منتظرت هستند، من اول خودداری کردم. ولی با اصرار شهید بزرگوار درحالی که واقعا خجالت می‌کشیدم😓 از پا و دوشش استفاده کردم و بالا آمدم. بعد خود شهید خیلی سریع بالا آمد و من هم عذرخواهی کردم و صورتش را بوسیدم.😘 °•{مــدافــــع_حــــرم #شھیدمحمدتقےسالخـــورده🌹🍃}•° ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
✨﷽✨ #داستان_واقعی #رمان_عاشقانه‌ای_برای_تو 💖═════💖═════💖 #قسمت_اول 《با من ازدواج می‌کنید؟》 📌توی
✨﷽✨ 💖═══════💖═══════💖 《تا لحظه مرگ》 📌تو با خودت چی فکر کردی که اومدی به زیباترین دختر دانشگاه👩‍⚖ که خیلی‌ها آرزو دارن فقط جواب سلامشون رو بدم؛ پیشنهاد میدی؟ ... من با پسرهایی که قدشون زیر ۱۹۰ باشه و هیکل و تیپ و قیافشون کمتر از تاپ‌ترین مدل‌های روز باشه اصلاً حرف هم نمیزنم چه برسه ... .😳 از شدت عصبانیت نمی‌تونستم یه جا بایستم ... دو قدم می‌رفتم جلو، دو قدم بر می‌گشتم طرفش ... .👣 اون وقت تو ... تو پسره سیاه لاغر مردنی که به زور به ۱۸۵ میرسی ... اومدی به من پیشنهاد میدی❓ ... به من میگه خرجت رو میدم ... تو غلط می کنی ... فکر کردی کی هستی؟ ... مگه من گدام؟ ... یه نگاه به لباسهای مارکدار من بنداز ... یه لنگ کفش من از کل هیکل تو بیشتر می‌ارزه ... .😏 و در حالی که زیر لب غرغر می‌کردم و از عصبانیت سرخ شده بودم😡 ازش دور شدم ... دوست‌هام دورم رو گرفتن و با هیجان ازم در مورد ماجرا می‌پرسیدن ... با عصبانیت و آب و تاب هر چه تمام‌تر داستان رو تعریف کردم ... .🤓 هنوز آروم نشده بودم که مندلی با حالت خاصی گفت: اوه فکر کردم چی شده؟ بیچاره چیز بدی نگفته. کاملاً مؤدبانه ازت خواستگاری💞 کرده و شرایطی هم که گذاشته عالی بوده ... تو به خاطر زیبایی و ثروتت زیادی مغروری ... .😐 خدای من ... باورم نمی‌شد دوست چند ساله‌ام داشت این حرفها رو می‌زد ... با عصبانیت کیفم👜 رو برداشتم و گفتم: اگر اینقدر فوق‌العاده است خودت باهاش ازدواج کن ... بعد هم باهاش برو ایران، شتر سواری ... .😳 اومدم برم که گفت: مطمئنی پشیمون نمیشی⁉️ ... . باورم نمی‌شد ... واقعا داشت به ازدواج با اون فکر می‌کرد ... داد زدم: تا لحظه مرگ⚰ ... و از اونجا زدم بیرون ... .😔 ✍ ... ⇩↯⇩ 💖═══════💖═══════💖 👇👇 ➣ @zahrahp ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
✨﷽✨ #داستان_مذهبی #رمان_عاشقانه_دو_مدافع ════════ ✾💙✾💙✾ #قسمت_اول تو آینه خودمو نگاه کردم _نَه
✨﷽✨ ════════ ✾💙✾💙✾ چیزے نمونده بود ڪه از راه برســـن من هنوز آماده نبودم مامان صداش در اومد _اسمااااااء پاشو حاضر شو دیگہ الانه که از راہ برسـن انقــد منو حرص نده یکم بزرگ شو.😠   _وای مامان جان چرا انقدر حرص میخوری الا... (یدفہ زنگ و زدن )😶 دیگہ چیزی نگفتم پریدم تو اتاق تا از اصابت ترکشاے مامان در امان باشم😓 سریع حاضر شدم نگاهم افتاد به آینہ قیافم عوض شده بود یہ روسرے آبے آسمانی سرم کرده بودم با یہ چادر سفید با گلهاے آبے سنم و یکم برده بود بالا 😣 با صداے مامان از اتاق پریدم بیروݧ🏃 عصبانیت تو چهره‌ے مامان به وضوح دیده میشد 😠 گفت:راست میگفتے اسماء هنوز برات زوده😑 خندیدم گونشو بوسیدم😘 و رفتم آشپز خونه اونجا رو بہ پذیرایے دید نداشت ☹️ صداے بابامو میشنیدم ک مجلس و دست گرفتہ بود و از اوضاع اقتصادے مملکت حرف میزد انگار ۲۰سالہ مهمونارو میشناسہ همیشہ همینطور بود روابط عمومے بالایے داره بر عکس من چاے و ریختم مامان صدام کرد _اسماء جان چایے و بیار☕️ خندم گرفت مثل این فیلما 😂 چادرمو مرتب کردم  وارد پذیرایے شدم سرم پاییـݧ بود سلامے کردم و چاےهارو تعارف کردم به جناب خواستگار که رسیدم کم بود از تعجب شاخام بزنہ بیرون 😳  آقاےسجادے❗️😳 ایـݧجا چیکار میکنہ❓😕 ینی این اومده خواستگارے من❓😱 واے خدا باورم نمیشہ😶 چهرم رنگش عوض شده بود اما سعے کردم خودمـــو کنترل کنم   مادرش از بابا اجــازه گرفت ک براے آشنایے بریم تو اتاق دوست داشتـــــم بابا اجـــازه نده اما اینطور نشد حالم خیلے بد بود😩😥 اما چاره اے نبود باید میرفتم .....🚶🚶 📝 ... ⇩↯⇩ ✍ خانم علی‌آبـــــادی ════════ ✾ 💙 ✾ 💙 ✾ 👇👇 🆔 @Zahrahp http://eitaa.com/joinchat/2033647630C22e0467286
شـھیـــــــدانــــــہ
°•|🍃🌸 🔴 #قدم_به_قدم با تاریخ واقعه #ڪربلا ◾️قدم به قدم با قافله امام حسین(ع) از مکه تا کربلا
°•|🍃🌸 ⬇️ 🔻 ◾️ عمروبن سعید-حاکم مکه- برادرش یحیی بن سعید را برای بازگرداندن امام و همراهانش مأمور کرد. این گروه راه را بر امام بستند و گفتند: ای حسین، آیا از خدا پروا نمی‌کنی! از جماعت بیرون می‌روی و در امت تفرقه می‌افکنی؟ امام به راه ادامه داد و درگیری با تازیانه اتفاق افتاد که یاران یحیی، شکست خوردند. امام در پاسخ یحیی که قیام امام را محکوم کرد این آیه شریفه را قرائت کرد: 《عمل من از آن من است و عمل شما از آن شما؛ شما از عملی که می‌کنم بیزارید و من از عمل شما》 🔻 ◾️ یزید به محض اطلاع از حرکت امام، به عبیدالله زیاد نوشت: شنیده‌ام از مکه قصد سرزمین تو کرده است. ۱. در راه نگهبانان قرار بده. ۲. جاسوسان بگمار تا مسائل را اطلاع دهند. ۳. همه روزه اخبار را برای من بنویس. ۴. هرکس با تو جنگ کند با او بجنگ. ... ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🆔➣ @shahidane1 ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_مجنون_من_کجایی؟ ══🍃💚🍃══════ #قسمت_اول از خواب پاشدم تو آینه به خودم نگاه
؟ ══🍃💚🍃══════ صبحونه دو تا لقمه به زور خوردم که حالم تو مزارشهدا🌷 بد نشه به سمت کمدم حرکت کردم بهترین مانتو و روسریم و درآوردم بعد از پوشیدن کامل لباس چادرم و برداشتم اول بوش کردم بعد بوسیدمش 😘 عطر چادر مادرم خانم زهرا رو میده..🍃 همیشه چادرم حالم رو خوب میکرد با اون، حسی داشتم که هیچ جای جهان پیدا نمیشه😍 با یک حرکت چادرم رو روی سرم گذاشتم کیف پولم رو چک کردم گوشیم و برداشم و با آژانس🚕 تماس گرفتم ماشینی برای گلزار شهدا گرفتم زنگ در به صدا در اومد برای اخرین بار تو آینه خودم رو برنداز کردم ماشین به سمت جایی حرکت کرد که پدر قهرمانم✌️💪 انجا ارام به خواب رفته بود توی راه کل حرفهایی که قرار بود به باباییم بگم مرور میکردم از ورودی مزار گلاب خریدم و چند شاخه گل یاس💐 اخه از مامان شنیدم که بابا خیلی گل یاس رو دوست داشت مامان میگفت بابا برای خواستگاری یه دست گل بزرگ گل یاس اورده بود به سمت مزار🌷 پدر حرکت کردم وقتی درست رسیدم رو به روی مزار پدر اروم کنار مزارش زانو زدم گلاب رو، روی مزار ریختم و با دست مزار رو شستم درحال چیدن گلها روی مزارش شروع کردم به صحبت کردن -سلام بابایی دلم برات تنگ شده بود😢😢 بابا یه عالمه خبر برات دارم یسنا کوچولو نوه‌ات راه میره🚶‍♀ بابا انقدر جیگره😍 راستی بابا کارنامه‌ام رو دیدی این ترمم همه نمراتم بالا ے۱۷ است بابا حسین داداشی بازم رفته بازم دلشوره نگرانی شروع شد😔 بابا تو رو خدا دعا کن داداشم سالم بگرده راستی فدایی بابا بشم از امشب نذرت میدیما🍃 خم شدم مزار و بوسیدم 😍 اشکم پاک کردم و تمام قد جلوی بابا ایستادم کمی چادرم رو با دستم پاک کردم تا گردو خاکش برطرف شه و به سمت خونه خاله راه افتادم دیگ دیگ -سلام زهلا دون خم شدم لپشو بوسیدم😘 سلام خانم خوبی؟ -مرشی دختر خاله یلدا ۵ سالش بود عاشقش❤️ بودم بعضی از حروف نمیتونه بگه -خب یلدا خانم بقیه کجان سرش و خاروند و گفت: تو حیاطن.. 📝 ... ⇩↯⇩ ✍ بانو............ش ══🍃💚🍃══════ 👇👇 🆔 @Zahrahp http://eitaa.com/joinchat/2033647630C22e0467286
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_عشق_که_در_نمیزند 💜══════ ✾💜 ✾ 💜✾ #قسمت_اول بدو ابجی دیر شد دیگه ...! وایس
💜══════ ✾💜 ✾ 💜✾ تو فکر بودم که بابا گفت -نرجس دخترم علی آقا رو تا اتاقت راهنمایی نمیکنی⁉️ به خودمم اومدم و گفتم چشم😊 در اتاق و باز کردم و گفتم بفرمایید خانما مقدم‌ترن؟! خندم گرفته بود😁 سرمو پایین انداختم و رفتم داخل، کنار تختم نشسته بود و منتظر که آقا حرفشون و بزنن.... خب بخوام از خودم واسه شما بگم، در کل یه پسر مذهبی معمولی‌ام و زیاد خشک نیستم.😓 یه کار دارم و یه ماشین🚗 میتونم با حمایت بابام عروسی آنچنانی بگیرم ولی به شخصه مخالف این کارم و دوست دارم رو پای خودم وایسم😌 چقدر خوب این خیلی خوبه که رو پای خودش وایسه😊 در آمدمم واسه یه زندگی معمولی خوبه اهل اسراف و مدگرایی نیستم، اگه میتونین با زندگی عادی من کنار بیایید یا علی.... سرم پایین و غرق حرفاش بودم که با یا علی بلندش به خودم اومدم، دیدم جلوم ایستاده!!! چیزی شده⁉️ منتظرم جواب شمارو بگیرم😊 باید روش فکر کنم باشه، یاعلی👋🏻 ........... یه ساعتی میشد رفته بودم هنوز قلبم💓 اروم و قرار پیدا نکرده بود.از وقتی دیده بودمش اصلا غرق افکار بچگیم شده بودم. انگار دوباره برگشته بودم به پنج، شش سال پیش که تو مقطع راهنمایی.. مادرش معلممون بود و ما واسه دیدن پسر چه کارا که نکردیم🙊😌😀 اون روز که دیدمش نظری نداشتم بدم ولی امروز.... 😍 نمیدونم چرا اصلا فکرش و نمیکردم که بخوام یه روز عروس معلمم بشم....🙈 با صدای در مامان به خودم اومدم - خب دخترم نظرت چی بود؟! به نظر من و بابات که پسر خوبی بود مخصوصا که شناختیمشون دیگه.... -نمیدونم مامان گیچ و منگم بزار بیشتر فکر کنم🤔 یه احساسی دارم که نمیدونم چیه از وقتی دیدمش آروم و قرار نداشتم. مامان یه نیش خند زد و همون جور که داش میرفت بیرون با خنده گفت😁 - عشـــــ❤️ــــق که در نمیرنه... یعنی من عاشق شدم؟؟؟؟ 📝 ... ⇩↯⇩ ✍ بانو shiva_f@ 💜══════ ✾💜 ✾ 💜✾ 👇👇 🆔 @Zahrahp http://eitaa.com/joinchat/2033647630C22e0467286
شـھیـــــــدانــــــہ
﷽ #داستان_مذهبی #رمان_هادی_دلها ═════ ✾❤️✾❤️✾ ═════ #قسمت_اول جلوی آینه ایستاده بودم و با مقنعه‌
═════ ✾❤️✾❤️✾ ═════ من توسڪا اسفندیاری هستم سال دوم تجربی‌ام، شاگرد دوم کل دبیرستان شهیده نسرین افضلم، شاگرد اول مدرسمون زینب عطایی فرد😌 امروز حدودا دو هفته از سال تحصیلی۹۴_۹۵ میگذره رسیدم مدرسه... بچه‌ها صف بسته بودن مدیرمون خانم محمدی داشتن صحبت میکردن: "دخترای گلم از امروز طبق برنامتون درس دین و زندگیتون فعال میشه دبیر محترمتونم خانم مقریه فامیلش.. رفتیم سر کلاس یه خانم جوان و خوشتیپ😎 وارد کلاس شد همه به احترامش پاشدیم خانم مقری: _دخترای گلم لطفا بنشینید😊 ملیحه مقری‌ام دانشجوی ، طلبه سطح دوم حوزه علمیه خوب این از من☺️ حالا اسم هرکس رو که میخونم بلند بشه خودشو معرفی کنه معدل سال گذشتش با شغل پدر و مادرشو بگه... خانوم توسڪا اسفندیارے؟ _بله! معدل سال پیشم ۱۹/۸۰ پدرم مهندس عمران، مادرم پرستار هستن خانم☺️ اسامی همه یکی یکی خونده شد تا رسید به خانم مقری: زینب عطایی فرد؟ _به نام خدا معدل سال پیشم ۱۹/۹۰ پدرم ، مادرم و استاد حوزه علمیه☺️ خانم مقری: فامیل مادرت چیه دخترم😊؟ _خانم حسینی خانم مقری: ای جانم😍 سلام ویژه منو بهش برسون _چشم تا زنگ آخر اتفاق خاصی نیفتاد.. از مدرسه خارج شدیم که.... 📝 ... ⇩↯⇩ ✍ بانو مینودری ═════ ✾❤️✾❤️✾ ═════ 👇👇 🆔 @Zahrahp http://eitaa.com/joinchat/2033647630C22e0467286
اول اینکه از صبرتون و وقتی که میگذارید خیلی متشکرم .مطلب دوم اینکه بازهم ازتون درخواست صبر و قدم به قدم پیش رفتن رو دارم .. خوب بریم سراغ بحثمون .در یک سری کارها باید از آخر بیایم تا تر به برسیم مهمترین انتخاب هایی که تا الان داشتیم رو میخوایم بررسی کنیم . برای هرکدوم از هامون دو حالت در نظر میگیریم ۱_انتخاب هایی که میخوایم انجام بدیم ۲_انتخاب هایی که کردیم و الان نتیجشو داریم میبینیم از مورد اخر شروع میکنیم .انتخابی رو انجام دادیم و تمام شده .رشته ،شغل ،دوست،همسر،خانه، معامله و ....رو که الان در حال دیدن تبعات خوب و بد انتخابمون هستیم . اگر از تموم این انتخاب ها رضایت درونی کامل داریم و مشکلی نداریم .الحمدالله و خداروخیلی شاکر هستیم .و با اطمینان همین مسیر رو ادامه میدیم . (اینجا رو داشته باشید که این رضایت درونی محض و بروفق مراد بودن همه چی خودش یک امتحانه که بعد بهش میرسیم) حالا اگر الان تحت تاثیر تبعات انتخاب های مختلف زندگی مون هستیم و باب میل نیست و باعث تنش و استرس شده و حالت بهترش رکود و چه کنم چه نکنم رسیده ؛ اینجا باید بیشتر خداروشکر کنیم ! چرا واقعا 😳 ..آها تموم آدم هایی که سر راه ما قرار گرفتن (بقول منورالافکارها کائنات و امواج جاذبه افراد رو سر راه ما قرار داده که خوب باید گفت خالق این کائنات پس کی بوده !؟بگذریم....) و تمام اتفاقاتی که مثل افتادن تک تک زندگی مون رخ داده و حالا هرکدوممون رو در یک موقعیت خاص خودمون قرارداده . همه این ادما که در اطرافمون هستن خود به خود سرراه مون قرار نگرفتن .علاقه مندی هایی که برامون پیش میاد در زمینه های مختلف و افراد و رفاقت ها خود به خود و یهویی بوجود نیومده . خداوند تک تکشو براساس ظرفیت های وجودی مون برای تقدیر و امتحان و رقم زدن دومینوی بعدی که تق تق پشت سر هم تو زندگی مون با طرح و فوق العاده خاص ایجاد بشه ؛ رقم زده حقیقت اینه که باید از تک تک وجود آدمها و وضعیت های مختلفی که سرراهمون قرار داده شدن و ضربه زدن ،یا هر اتفاق ناخوشایند دیگری که رقم زدن تشکر کنیم ...چرا که باعث بوجود اومدن فرصت های جدید و رشد و شناخت فردی بهتر ما شدن !که هیچ جوره و در هیچ کلاس درسی نمیشد یاد بگیریم و خودمون رو لااقل واسه خودمون کنیم @shahidane1