شراب و ابریشم...
تا قیامت زیر دِینِ شاه نجفم که به خاک زیر پاش اونقدر لطف داره که یادم رو کنار اسم نجفش به دلها میند
.
یا امیرالمؤمنین
من یک آدمِ تباهِ اشتباهم که با تمام پنچریهایم از هر منفذِ دلم، نورِ حُبِّ شما بیرون میریزد!
من دوستتان دارم
و بخدا قسم که این تنها چیزِ گرانمایهایست که آدمها مرا به آن میشناسند.
قبولم بفرمایید اگر چه که قبول شدنی نیستم...
.
جیمبو یه تکه از خاطرات شیرین بچگیهامه
وقتی پنج تایی مینشستیم پای تلویزیون و منتظر میشدیم تا تیتراژ جیمبو شروع شه و ما هم باهاش بگیم جیمبووووو جیمبوووو...
جیمبو یه جت کوچیک و فرز و زبر و زرنگ و مهربون بود که به همه کمک میکرد و توی هر قسمت از کارتونش یه عملیات نجات انجام میداد...
جیمبو برای من از اون خاطرههاس که هر وقت یادش بیفتم لبخند میاد گوشه لبم!
اگه قرار بشه ماه رمضون رو به یکی از علاقهمندیهای بچگیم تشبیه کنم، شاید به جیمبو تشبیهش کنم!
یک جت سریع السیرِ مهربون و دوست داشتنی که با سرعت حرکت میکنه و همه رو نجات میده، هر روز یک عملیات نجات برای رهاییِ آدما!
یک جت سریع و مهربون که فقط اندازه سی روز پرواز و عملیات نجات داره!
مثل کارتون جیمبو که فقط 25 قسمت بود!
ماه رمضون، یه خاطرهی عزیزه که هر وقت بهش فکر میکنم یه لبخند میاد گوشه لبم، چه ماه رمضونایی که خیلی بچه بودم و تو چله زمستون سحر بیدار میشدیم و میلرزیدیم و چه ماه رمضونایی که تو چله تابستون از تشنگی تلف میشدیم، برای من ماه رمضون همیشه یک خاطره خوبه که مثل جیمبوی بچگیام از برج مراقبت فرمان میگیره برای عملیات نجات...
دوباره برج مراقبت، جیمبوی پر خیر و برکتش رو فرستاده دنبال ما آدما...
و ما رو روی بال رمضان کریمش نشونده🚀🚀
الحمدلله رب العالمین 💚
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
نظردونی
امشب افطار مهمون یه دبستان دخترونه هستم.
واسه کلاس سومیها هدیه یه جفت کفشِ شکلاتی و یه تسبیح خریدم.
اون کفشها، نمادِ رفتنه، نمادِ حرکت.
به سن تکلیف رسیدن، سرآغاز حرکت و رفتنه. حرکت و رفتن به سمت رضایت خدای مهربون.
خلاصه که آره شانسی چشمم به پاستیلِ شکل کفش خورد و خریدم و باز براش قصه بافتم که ببرم بدم به بچهها و واسهشون منبر برم😂
یعنی من استادِ نمادسازی هستم. 😂
از توی هر چیزی یه قصه درمیارم و استفادهی فرهنگی_تربیتی میکنم.
هیچ چیزی مقابل من نمیتونه نماد تهاجم فرهنگی باشه، همه رو به زانو درمیارم.🤣
نظردونی
شراب و ابریشم...
امشب افطار مهمون یه دبستان دخترونه هستم. واسه کلاس سومیها هدیه یه جفت کفشِ شکلاتی و یه تسبیح خریدم.
بدین صورت بستهبندی شدن.😍
خرید هدایا از محل واریزیهای عام شراب و ابریشمیهای جان🌱
شراب و ابریشم...
بدین صورت بستهبندی شدن.😍 خرید هدایا از محل واریزیهای عام شراب و ابریشمیهای جان🌱
.
برنامهی امشب یک اجرای مشترک بود از من و سهیلا سادات
قبل اذان یک نمایش عروسکی اجرا کردیم ، قصهی یه خاله پیرزن که کیسهدوز بود...
و ته قصه رسید به رعایت تقوای الهی😄
بعد نمایش هم به کلاس سومیها هدیهها رو دادم و دربارهی کفشها و مکلف شدن صحبت کردم😊
بعدش هم که اذان و نماز و پذیرایی افطار...
من و سهیلا سادات توی کار کودک، یک ترکیب برندهایم.😃
هر کدوم یه هنری داریم که مکمل اون یکیه و وقتی قرار باشه با هم یه اجرای عروسکی داشته باشیم کار به لطف خدا عالی میشه.
قدیمیهای کانال سهیلا سادات رو میشناسن
کانالش اینجاست:
https://eitaa.com/mokhatabekhas69
.
شراب و ابریشم...
. خیال است دیگر همینطور بیهوا به دل میافتد... مثلا من دلم میخواهد خیال کنم رمضانِ آن سال در خانه
.
خیال است دیگر
همینطور بیهوا به دل میافتد...
مثلا من دلم میخواهد خیال کنم صبح هشتم رمضانِ آن سال در خانهی پیغمبر چه خبر بوده؟
چشمهایم را میبندم و پیغمبر را میبینم که اندوهگین و غمزده کنار بستر خدیجهاش زانو زده و چشمهای درشت و محمدیاش به اشک نشسته...
خدیجه دستهای بیرمقش را بالا میآورد و اشک از صورت محبوبش پاک میکند و با همان مِهرِ همیشگی زیر لب میگوید: حبیبم محمد...
پیغمبر تاب نمیآورد و صدایش به گریه بلند میشود...
تب خدیجه بالا گرفته و عرق روی پیشانیِ هاشمیاش نشسته، اما خدیجه سعی میکند همه چیز را عادی نشان دهد! انگار نه انگار دارد زیر تب میسوزد و رمق در جانش نمانده، دست به شانهی پیغمبر میگیرد و از بستر بلند میشود.
با همان لبهای تبدار پیشانیِ احمدش را میبوسد و آرام میگوید: خدیجه به قربانت انقدر بیتابی نکن...
گریههای پیغمبر بالا میگیرد و با هقهق جواب میدهد دنیا بدون شما برای محمد، تیره و تار است...
خدیجه تمام سعیاش را میکند که به اشک فرصت ندهد!
دستهایش را که دیگر توانی در آن نمانده روی گونههای مصطفی میگذارد و آرام میگوید خدیجه هم اگر نباشد، خدای خدیجه همیشه با شماست سرورم...
پیغمبر دوباره به هقهق میافتد و میگوید جان احمد به فدای خدای خدیجه که چون خدیجهای را به من عطا کرد. دیگر کجا مثل خدیجهای پیدا کنم و بعد سر خدیجه را به سینه میچسباند و هر دو فقط اشک میریزند...
من خیال میکنم در آن لحظهها حتی ملائک به گریه افتاده بودند.
پیغمبرِ مظلومِ ما که هنوز کمرش از داغ ابوطالب صاف نشده بود حالا باز داشت زیر داغ خدیجه کمر خَم میکرد!
۲۵ سال زندگی عاشقانه به نقطهی پایان رسیده بود و این برای قلب مهربان پیغمبر زیادی سنگین بود!
خدیجه و پیغمبر نه تنها ذرهای از آن عطش و عشق ابتدای زندگی دور نشده بودند که در تمام این ۲۵ سال هر روز بیشتر از قبل شیفتهی هم شده بودند و حالا بعد از ۲۵ سال دلدادگی و عشق، خدیجه داشت پیغمبر را تنها میگذاشت و این جانکاهترین اتفاقی بود که میشد برای پیغمبر رقم بخورد!
پیغمبر آنقدر دلبستهی خدیجه بود که زنهای حجاز همه، به خدیجه رشک میبردند.
در تمام بلاد عرب، زنی چون خدیجه محبوبِ همسرش نبود، مردی چون پیغمبر گرفتارِ بانویش نبود!
تمام این ۲۵ سال حتی خیالِ فراق خدیجه، پیغمبر را آشفته میکرد و حالا پیغمبری تا بدین اندازه عاشق، راستی راستی قرار بود به فراق خدیجه دچار شود!
پیغمبر پیش از این مصیبتهای سترگی را تاب آورده بود، اما قلب نازکش مقابل مصیبت خدیجه تاب نداشت. پیغمبر خدیجه را بسیار دوست داشت آنقدر زیاد که در اندوههای بسیارِ دنیا تنها چیزی که قلبش را روشن نگه میداشت عشق خدیجه بود...
و حالا این مرد عاشق کنار بالین همسرش زانو زده بود و به چشم میدید که چطور دارد از دستش میدهد...
خدیجه روزی که به همسری پیغمبر درآمد ثروتمندترین زن حجاز بود و حالا که آرام و بیصدا داشت در گوشهی حجره جان میداد، حتی قدر یک کفن دارایی نداشت و این قلب پیغمبر را آتش میزد...
و پیغمبری که تازه اُمتش را از شِعب بیرون آورده بود آنقدر دستش خالی بود که حتی نمیتوانست برای این لحظههای آخر قدر یک دلخوشی کوچک هم که شده برای خدیجهاش تحفهای فراهم کند.
پیغمبر گریه میکرد و دیگر دلداریهای خدیجه هم افاقه نمیکرد.
خدیجهای که یک عمر تمام دلهرههای پیغمبر را آرام کرده بود، خدیجهای که یک عمر غم از دل پیغمبر برداشته بود، حالا دیگر هیچ از دستش برنمیآمد و هر چه میگفت پیغمبر بیشتر گریه میکرد!
خدیجه تمام هستیاش را به مصطفای آفرینش بخشیده بود و حالا مصطفی برای نگاه داشتن خدیجه هیچ از دستش ساخته نبود و خودش هم نمیدانست به حالِ خودش گریه میکند یا به حال خدیجه؟
من خیال میکنم در آن ساعتهای جانکاه جبرئیل از آسمان هفتم به زیر آمده بود و در یک گوشه از حجره به حال پیغمبر ندبه میکرد و اهالیِ هفت آسمان همراه او اشک میریختند...
پیغمبرِ عاطفی و مهربان، آشفته و دستپاچه، هی تب خدیجه را چک میکرد، هی دستمال خیس روی پیشانیاش میگذاشت و هی گریه میکرد... یک بار پیشانی خدیجه را میبوسید، یک بار دستهای خدیجه را روی قلبش میگذاشت،
چقدر صورت خدیجه زیباتر شده بود، چقدر نور پیشانیاش بیشتر شده بود و همهی اینها چقدر قلب پیغمبر را بیشتر به آتش میکشید....
من خیال میکنم جز وداع امیرالمؤمنین و حضرت زهرا، هیچ وداع عاشقانهای تا بدین حد سهمگین نبوده و نخواهد بود...
✍ملیحه سادات مهدوی
📌نشر فقط با نام نویسنده و لینک کانال
نظرات
این اولین بار نیست که وامگیرنده از واریز وام تعجب میکنه.
یک بار یک بنده خدا از ما وام گرفت، بعد از اینکه وامش واریز شده بود هی پیام میداد شما کی هستید؟ چرا انقدر راحت وام دادین؟ شما به کجا وصلید🤦♀
فکر میکرد ما کلاهبرداریم
گفتم برو بچه، خوبه ما به حسابت پول ریختیم تو که پول نریختی که انقدر ترس برت داشته🤣
خلاصه که آره
قربون امام مجتبی برم الهی.
صندوق ما یک نمونهی کوچیک از پیاده شدنِ الگوی جامعهی اسلامیه.
جامعهای که گرهگشایی در اون سهلالوصوله و همهی کارها فقط بر مبنای تعهد اخلاقی و تقوا پیش میره.
هنوز هم برای ثبتنام ختم قرآنهای رمضانیه فرصت دارید.
با پرداخت دو میلیون تومان یک ختم کامل قرآن برای شما قرائت میشه و دو تومن هم به حساب صندوق میره و در گردش میمونه و به افراد مختلف بصورت وام بدون بهره اعطا میشه.
آیا شریکِ در این خیر عظما نمیشید؟
.
شراب و ابریشم...
این اولین بار نیست که وامگیرنده از واریز وام تعجب میکنه. یک بار یک بنده خدا از ما وام گرفت، بعد ا
زمان:
حجم:
1.1M
توضیحاتی دربارهی صندوق قرضالحسنهی امام حسن مجتبی علیهالسلام
شراب و ابریشم...
توضیحاتی دربارهی صندوق قرضالحسنهی امام حسن مجتبی علیهالسلام
.
حالا به جای اینکه پیام بدید ما وام میخوایم ما وام میخوایم، پیام بدید بگید ما ختم قرآن میخوایم.😒
خجالت بکشید اَه😐😂
اینا رو نگفتم که از من وام بگیرید
اینا رو گفتم که بگید وای یعنی میشه ما هم در شکلگیری تمدن مهدوی نقش داشته باشیم و بعد در حالیکه چشماتون پر از اشکه بیاین به من پیام بدید بگید شماره کارت بده ما هم برای افزایش موجودی صندوق کمک کنیم.😒😂
ایشششش
شراب و ابریشم...
. حالا به جای اینکه پیام بدید ما وام میخوایم ما وام میخوایم، پیام بدید بگید ما ختم قرآن میخوایم.😒 خ
420K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میبینم به جای اشتیاق برای مشارکت در ختم قرآنا، دنبال وام هستید: