eitaa logo
شراب و ابریشم...
7.8هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
70 فایل
تنفس در هوای واژه‌ها اینجا هر چه که هست دستنوشته‌های شخصی من است، لطفا فقط با نام خودم و لینک کانالم نشر بدهید. ملیحه سادات مهدوی| @mehmane_quran مدیر و بنیانگذار مؤسسه شراب و ابریشم شاگردقرآن ایده‌پرداز نویسنده سخنران مدرس دانشگاه مربی نوجوان مجری
مشاهده در ایتا
دانلود
شراب و ابریشم...
. سلام و نور می‌خوایم یکسری هدایا ويژه‌ی زائرین اربعین برسونیم دست یکی از بچه‌های فرهنگی‌مون که امر
. الحمدلله رب العالمین محموله به سلامت به مقصد رسید. دمِ همه‌تون به گرمیِ خورشیدی که این روزا داره مغزمونو کتلت می‌کنه😁 کربلایی‌مون هم خوشحااال راه افتاد سمت مرز... می‌ره که هم نائب‌الزیاره‌ی شما باشه و هم هر کدوم از هدایا رو که به زائرای اباعبدالله می‌سپره، دعاشو به جانِ عزیزِ شما کنه که مایه گذاشتید و تونستیم با اسنپ هدایا رو از قم به ملایر برسونیم.✌️ .
"من اگر روضه‌خوان بودم" امروز به دستِ من اگر لِنگ شکسته نبودم‌‌‌ترین زائرِ اباعبدالله رسیده😂 حالا بنده خدا با خودش میگه: من اگر لِنگ شکسته نبودم الان حتما در مشایه بودم اما حالا باید بنشینم و من اگر روضه‌خوان بودمِ مهدوی را بخوانم و اشک بریزم، هر اشکی اندازه‌ی کَله‌ی خودم🤣 یک دست انگشتِ حناکرده هم از توی گچ این پا بیرون بود که به جهت رعایت حدود شرعی پوشانده شد‌. ای به قربانِ دلِ شکسته‌ی اون زائری که چون پاش پیچ خورده از اربعین جامونده و این عکس دلبرو برام فرستاده😂 حلال کن رفیق من با دیدن این عکس نتونستم هیچ همدلی‌ای با دل شکسته‌ات کنم و فقط خندیدم😂 آدرس خرید کتاب : https://ketabejamkaran.ir/148686 .
. بریم کمی تو حال و هوای مشایه .
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی سعی کردم برای این صحنه مطلبی بنویسم، ولی فقط تونستم باهاش گریه کنم... حالِ پیرمردو من می‌فهمم... و خودِ اباعبدالله می‌دونه که چرا من حالشو می‌فهمم... آه حسین... ولی من اگه رسیده بودم جلوی این پیرمرد حتما دعوتش رو قبول می‌کردم، حتی اگه شده قدر یک شای عراقی مهمونش می‌شدم... . @sharaboabrisham
. هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو: جاحرفی💌 .
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن... @sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
. هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو: جاحرفی💌 .
سلام کدوم شهر هستید؟ شاید تونستیم کمکتون کنیم! لطفا شناس پیام بدید! @mehmane_quran .
شراب و ابریشمی‌ها همیشه به لطف اعضای خوبِ کانال بر سفره‌ی عشق و نور مهمانند. الحمدلله رب العالمین که بواسطه‌ی محبت امیرالمؤمنین دلهای ما به هم نزدیکه. ممنونم از همه‌ی عزیزانی که اونجا یاد من و همه‌ی اعضای کانال هستن. زیارت گوارای جان و دل .
در ساحلِ فرات... عکس ارسالی یکی از اعضای خوب کانال تا قیامِ قیامت ممنون و مدیونِ عمه جانِ امام زمانم💚 آدرس خرید کتاب: https://ketabejamkaran.ir/148686
هدایت شده از  شراب و ابریشم...
روضه‌ی سَرِ ظهر، روضه‌ی بعد از نماز ظهر و عصرِ مسجدهاست که از بین همان تعدادی که خودشان را به نماز جماعت رسانده‌اند، چند نفری که کمتر عجله دارند یا هنوز گرسنه نشده‌اند یا شاید باد کولر مسجد بهشان چسبیده، می‌مانند تا امام جماعت بعد از نماز دو کلمه‌ای صحبت کند و دو خطی هم روضه بخواند. روضه‌های سر ظهر توی دسته‌ی روضه‌های ورشکسته قرار می‌گیرند. روضه‌های کم مستمع، بی پذیرایی، بی شور سینه‌زنی و بی صدای مداحی! ولی من خودم عاشق این روضه‌هام که توی یک مسجدِ کهنه با فقط همان خادم مسجد و دو سه پیرمرد پیرزن مسجدی برپا می‌شود. اینجور مجلسها جان می‌دهد برای تکیه زدن به دیوار و یک نفس عمیق و بیرون کردنِ همه‌ی خستگیهای جان و تن و بعد هم دو سه قطره اشکِ خالصانه ریختن. من اگر روضه‌خوان بودم ظهرهای محرم کوچه به کوچه، مسجد به مسجد می‌رفتم و برای همان چند نفرِ مسجدی بساط روضه‌ام را پهن می‌کردم. و تمام ظهرهای محرم در همه‌ی مسجدهای شهر یک روضه‌ی تکراری می‌خواندم. رو به مستمع‌ها می‌گفتم این ساعت روز آدم همینجوریش بی‌رمق می‌شود و کسل و گشنه و دست و دلش به کاری نمی‌رود چه رسد به اینکه از اول صبح توی زحمت باشد و در حال تکاپو. حوالی همین ساعت، شبیه همین جمعِ ورشکسته‌ی شما، ابی‌عبدالله مانده بود و چند آدمِ تشنه‌ی داغدیده‌ی بی‌کس که از اول طلوع در تکاپو بودن و گرم رزم. این ساعت ظهر یک ساعت عجیبی بوده، ساعت اوج گرمی هوا، اوج فشار تشنگی، اوج خستگی و بی‌رمقی، اوج داغ‌دیدگی و بی کسی، اوج ورشکستگی! این را که می‌گفتم اجازه می‌دادم کم‌کم شانه‌های پیرمردهای ورشکسته‌ی مسجد بلرزد، اشک از چشم معتادی که به امید چای تلخ پا توی مسجد گذاشته فروغلطد و بیوه‌زنی که بچه‌ها تنهایش گذاشته‌اند ناله‌ای بزند و دختر جوانی که اتفاقی پایش به مسجد رسیده چشمهایش را ببندد و نفسش را حبس کند. بعد بی هیچ تفصیل و شرحی به ابی‌عبدالله سلام می‌دادم و از مسجد می‌زدم بیرون تا مستمع‌هام خودشان با امامی که حالشان را می‌فهمد خلوت کنند: سلام بر رفیق خسته‌ها و دلشکسته‌ها، دستگیرِ ورشکسته‌ها و پشیمان‌ها، کسِ بی‌کس‌ها و تنهاشده‌ها، امام حسینِ همه‌ مدل آدمها... ✍ملیحه سادات مهدوی @sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
سلام کدوم شهر هستید؟ شاید تونستیم کمکتون کنیم! لطفا شناس پیام بدید! @mehmane_quran .
یه بار اتفاقی با خانم جوانی به اسم فاطمه آشنا شدم که دنبال ثبت جانبازیِ پدرش بود. چند دقیقه کنارش نشستم و درد دلش رو شنیدم. پدر فاطمه سی و پنج سال قبل تو جبهه دچار موج گرفتگی می‌شه و وقتی با اون حالات برمی‌گرده ایران، مادر فاطمه طاقت نمیاره و ازش جدا می‌شه. فاطمه اون موقع دو ساله‌ بوده. خلاصه مادر و پدرش جدا می‌شن و بعدش دیگه کسی خبردار نمی‌شه که سرنوشت پدر چی می‌شه... و حالا فاطمه که خودش خانومی شده، می‌ره دنبال پدرش و بالاخره پیداش می‌کنه... چیزی که از پدرش تعریف کرد اونقدر ناراحت کننده بود که با کلمه به کلمه‌ی حرفهاش اشک ریختم... پدر بعد از جدایی می‌ره شهر قم، حالا چجوری و با چه کیفیتی کسی نمی‌دونه، تو اون شهر بخاطر حالات موجی که داشته مردم فکر می‌کنن ایشون دیوانه‌اس! خلاصه توی یه خرابه اسکان می‌گیره و هر از گاهی کسی غذایی دم خرابه می‌ذاشته براش... بگذریم از جزئیات قصه. من با ماجرای پدر فاطمه خیلی گریه کردم و با خودم فکر کردم مردی که برای وطن سلامتش رو از دست داده بود، حقش نبود که سالهای سال توی خرابه و به اسم دیوانه زندگی کنه، او یکی از قهرمان‌های کشور بود که همه چیزش رو فدای رفاه ما کرده بود... خلاصه الان که تو ناشناس این پیام رو دیدم دوباره یاد پدر فاطمه افتادم و چشمهام پر از اشک شد... لطفا به حمد شفایی مهمان کنید این پدر رو که فدای همه‌ی ما شده و حالا فرزندش از ما طلب دعا داره و این خواسته‌ی زیادی نیست در برابر کاری که جانبازان برای ما کردن... .