15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی سعی کردم برای این صحنه مطلبی بنویسم، ولی فقط تونستم باهاش گریه کنم...
حالِ پیرمردو من میفهمم...
و خودِ اباعبدالله میدونه که چرا من حالشو میفهمم...
آه حسین...
ولی من اگه رسیده بودم جلوی این پیرمرد حتما دعوتش رو قبول میکردم، حتی اگه شده قدر یک شای عراقی مهمونش میشدم...
.
@sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
. هر چه میخواهد دل تنگت بگو: جاحرفی💌 .
سلام
کدوم شهر هستید؟
شاید تونستیم کمکتون کنیم!
لطفا شناس پیام بدید!
@mehmane_quran
.
شراب و ابریشمیها همیشه به لطف اعضای خوبِ کانال بر سفرهی عشق و نور مهمانند.
الحمدلله رب العالمین که بواسطهی محبت امیرالمؤمنین دلهای ما به هم نزدیکه.
ممنونم از همهی عزیزانی که اونجا یاد من و همهی اعضای کانال هستن.
زیارت گوارای جان و دل
.
#من_اگر_روضهخوان_بودم در ساحلِ فرات...
عکس ارسالی یکی از اعضای خوب کانال
تا قیامِ قیامت ممنون و مدیونِ عمه جانِ امام زمانم💚
آدرس خرید کتاب:
https://ketabejamkaran.ir/148686
هدایت شده از شراب و ابریشم...
روضهی سَرِ ظهر، روضهی بعد از نماز ظهر و عصرِ مسجدهاست که از بین همان تعدادی که خودشان را به نماز جماعت رساندهاند، چند نفری که کمتر عجله دارند یا هنوز گرسنه نشدهاند یا شاید باد کولر مسجد بهشان چسبیده، میمانند تا امام جماعت بعد از نماز دو کلمهای صحبت کند و دو خطی هم روضه بخواند.
روضههای سر ظهر توی دستهی روضههای ورشکسته قرار میگیرند.
روضههای کم مستمع، بی پذیرایی، بی شور سینهزنی و بی صدای مداحی!
ولی من خودم عاشق این روضههام که توی یک مسجدِ کهنه با فقط همان خادم مسجد و دو سه پیرمرد پیرزن مسجدی برپا میشود.
اینجور مجلسها جان میدهد برای تکیه زدن به دیوار و یک نفس عمیق و بیرون کردنِ همهی خستگیهای جان و تن و بعد هم دو سه قطره اشکِ خالصانه ریختن.
من اگر روضهخوان بودم ظهرهای محرم کوچه به کوچه، مسجد به مسجد میرفتم و برای همان چند نفرِ مسجدی بساط روضهام را پهن میکردم.
و تمام ظهرهای محرم در همهی مسجدهای شهر یک روضهی تکراری میخواندم.
رو به مستمعها میگفتم این ساعت روز آدم همینجوریش بیرمق میشود و کسل و گشنه و دست و دلش به کاری نمیرود چه رسد به اینکه از اول صبح توی زحمت باشد و در حال تکاپو.
حوالی همین ساعت، شبیه همین جمعِ ورشکستهی شما، ابیعبدالله مانده بود و چند آدمِ تشنهی داغدیدهی بیکس که از اول طلوع در تکاپو بودن و گرم رزم.
این ساعت ظهر یک ساعت عجیبی بوده، ساعت اوج گرمی هوا، اوج فشار تشنگی، اوج خستگی و بیرمقی، اوج داغدیدگی و بی کسی، اوج ورشکستگی!
این را که میگفتم اجازه میدادم کمکم شانههای پیرمردهای ورشکستهی مسجد بلرزد، اشک از چشم معتادی که به امید چای تلخ پا توی مسجد گذاشته فروغلطد و بیوهزنی که بچهها تنهایش گذاشتهاند نالهای بزند و دختر جوانی که اتفاقی پایش به مسجد رسیده چشمهایش را ببندد و نفسش را حبس کند.
بعد بی هیچ تفصیل و شرحی به ابیعبدالله سلام میدادم و از مسجد میزدم بیرون تا مستمعهام خودشان با امامی که حالشان را میفهمد خلوت کنند:
سلام بر رفیق خستهها و دلشکستهها، دستگیرِ ورشکستهها و پشیمانها، کسِ بیکسها و تنهاشدهها، امام حسینِ همه مدل آدمها...
✍ملیحه سادات مهدوی
@sharaboabrisham
شراب و ابریشم...
سلام کدوم شهر هستید؟ شاید تونستیم کمکتون کنیم! لطفا شناس پیام بدید! @mehmane_quran .
یه بار اتفاقی با خانم جوانی به اسم فاطمه آشنا شدم که دنبال ثبت جانبازیِ پدرش بود.
چند دقیقه کنارش نشستم و درد دلش رو شنیدم.
پدر فاطمه سی و پنج سال قبل تو جبهه دچار موج گرفتگی میشه و وقتی با اون حالات برمیگرده ایران، مادر فاطمه طاقت نمیاره و ازش جدا میشه. فاطمه اون موقع دو ساله بوده.
خلاصه مادر و پدرش جدا میشن و بعدش دیگه کسی خبردار نمیشه که سرنوشت پدر چی میشه...
و حالا فاطمه که خودش خانومی شده، میره دنبال پدرش و بالاخره پیداش میکنه...
چیزی که از پدرش تعریف کرد اونقدر ناراحت کننده بود که با کلمه به کلمهی حرفهاش اشک ریختم...
پدر بعد از جدایی میره شهر قم، حالا چجوری و با چه کیفیتی کسی نمیدونه، تو اون شهر بخاطر حالات موجی که داشته مردم فکر میکنن ایشون دیوانهاس!
خلاصه توی یه خرابه اسکان میگیره و هر از گاهی کسی غذایی دم خرابه میذاشته براش...
بگذریم از جزئیات قصه.
من با ماجرای پدر فاطمه خیلی گریه کردم و با خودم فکر کردم مردی که برای وطن سلامتش رو از دست داده بود، حقش نبود که سالهای سال توی خرابه و به اسم دیوانه زندگی کنه، او یکی از قهرمانهای کشور بود که همه چیزش رو فدای رفاه ما کرده بود...
خلاصه الان که تو ناشناس این پیام رو دیدم دوباره یاد پدر فاطمه افتادم و چشمهام پر از اشک شد...
لطفا به حمد شفایی مهمان کنید این پدر رو که فدای همهی ما شده و حالا فرزندش از ما طلب دعا داره و این خواستهی زیادی نیست در برابر کاری که جانبازان برای ما کردن...
.
اون طرف تو موکب همدلی چند تا از کربلاییهامون ابراز ناراحتی و ناامیدی کرده بودند از برخی پوششهایی که تو مشایه به چشمشون خورده.
صحبتی که با خانوما داشتم رو اینجا هم به اشتراک میذارم شاید برای شما هم مفید باشه.☺️
اباعبدالله مغناطیس بزرگِ این عالَمند و این جذبهی حسینیه که داره کل عالم رو سمت خودش متمایل میکنه💚
ای به قربان اباعبدالله 💚
روی عکس بزنید تا کامل قابل مشاهده باشه
شراب و ابریشم...
در شرایطی که رِفیقای ما پیام میذارن که تو مرز گیر افتادیم و خیلی شلوغه و وسیله نیست و این حرفا...
.
رفیقِ چاردرصدیِ ما فارغ از گرمی یا شلوغیِ مرز، پیدا شدن یا پیدا نشدنِ تاکسی از مرز تا نجف، گرونی یا ارزونیِ کرایهها تا نجف، و کلا فارغ از هر چیزی که دغدغهاس واسه زائرا، سوار بر طیاره شد و پرید تا نجف...
حالا شما بگید پول خوب نیست!
پول واسه دنیا و آخرت حرف اول و آخرو میزنه!
پول خیلی مهمه
آدم چه دنیا بخواد چه آخرت، باید پول داشته باشه!
پول اصل و فرعِ همه چیزه!
بخش بزرگی از پاداشهای اخروی و اعمال نیک، توی سیستمِ پولی تعریف میشه و فقط در شرایطی معنا پیدا میکنه که فرد پول داشته باشه!
صدقه، انفاق، اطعام، اکرام، زیارت، خدمت، مراقبت از تن و سلامت...
اصلا بدون پول حتی ثواب هم نمیشه کرد!
امیرالمؤمنین فرمودن مؤمن باید بیشتر از نیازش پول دربیاره.
بابا مسلمونا بلند شید برید دنبال پول درآوردن😅
خلاصه که سفر به عافیت ای رفیقی که نه تنها با هواپیما میری اربعین که الان تو کولهات حتی آجیل هم داری، تازه از اون آجیلایی که بادوم هندی هم داره🤣
خیلی دوسِت دارم رفیقِ شفیقم.
سفر به عافیت
زیارت گوارای جان و دلت، تو لایقی برای بهترینها در دنیا و آخرت
ما نود و شیش درصدیها رو هم دعا کن😂
.