ویین
آرزوهای دراز ، آبروی من را بُرد قسمتم نیست ز تو ؛ یک نظر ساده هنوز..
باغبان ! رنجِ زمستانِ مرا کمتر کن
برگ ، بی اذن تو از شاخه نیفتاده هنوز..
امروز یکی از هممدرسهایهای سابقم
بهم عکسهای سفر حجش رو نشون
میداد و من با هر فریمیکه مربوط به
مدینه بود لبخندی میشدم .
برای امروز داستانی تومار مانند تویذهنم نوشته
بودم که نمیدونم کلماتش کجا فرار کردن ..
امید دارم که برگردن * .
همیشه به نوشتن و یا طرحکردن آثار خلاقانه فکر میکنم ..
آثاری دور از کلیشه و دوستداشتنی در بین اقشار مختلف در سطح جامعه .
به درون ماهیتابهای که مادرم سیبزمینیها و گوجههایی را در آن سرخ کرده بود سرک میکشم ..
خوش عطر است و ساده .
مقصود مادرم را از سرخ کردنشان نمیدانم...
قابلمه قیمه درست در شعله کناری سیبزمینیها قرار دارد ..
هم ازقیمه کمی میخورم و هماز سیبزمینی و گوجه .
همانجور که مشغول نگاههای پر از لطف و خوردن ِ پرلطفتر هستم ، دستم با برخورد بر ظرفی آن را هزاران تکه میکند ..
تکههای بزرگ را با دستجمع میکنم .. چندلحظه احساس گز گز یکی ازانگشتانم را میکنم ..
نگاهی میاندازم و وقتی خیالم راحت میشود که شیشه خودش را مهمان پوستم نکرده دیگر اهمیتی نمیدهم ..
جارو را میآورم و بر تکههای ریز ِظرف میگذارم .
ویین
به درون ماهیتابهای که مادرم سیبزمینیها و گوجههایی را در آن سرخ کرده بود سرک میکشم .. خوش عطر اس
باید احساس ِشادمانی میکردم و یا احساس ِناراحتی ؟!