هدایت شده از |حَ.نیفْ²|
از کاری که دارم میکنم
چیزی که دارم میخونم
چیزی که دارم میبینم
در این نقطه با همهی غرزنیهام، لذت بخشه
وییُن
ء +چیمیخونی ؟ -" نادر ابراهیمی " +خوبه خوبه!کتابخوبیه.
مکالمه من و معلمفنون وقتی مچمرو درحال کتاب خوندن تویکلاس میگیره:
وییُن
*/این اپیزود : شرقیشاد
" ماشرقی شادیم"
داستان شاد بودن ما_قشر نهچندان خاص ِجامعه بلکه فقط کودکانی در پی دردسر_ از آنجا شروع شد که سقراط مردم را خفت میکرد و سوال میپرسید.
ما هم که تفکننده بر سیفوفها درود فرستنده بر سقراط و آیینفلاسفهگونه بودیم، تصمیم گرفتیم با خفتکردن غم و پرسیدن سوال :" مگر عمر چند مدرسه و از آن چند، چندتایآن " آن "یم که شما جناب مکرمه میخواهی مارا از شادی بیاندازی؟"
شادی را به میانهمیدان بکشانیم و دور ِاو عموزنجیرباف بازی کنیم.
زینبم چون فردا تولد ِقمریمه.
درود بر شما بانو که اسمتونسالهاست روی من ِکوچکعه♥️