eitaa logo
واجب فراموش شده 🇵🇸
1.1هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
4هزار ویدیو
124 فایل
💕 #خُداونـدا #بی_نگــاهِ لُطفــــِ #تــــُ هیچ ڪاری #بـــــِ سامان نمیرِسَــد 😍 نگــاهَـــت را از مــا نَــگـــیـر 🌸 ارتباط با مدیر کانال ↶ ↶ @man_yek_basiji_hastam 🌸 تبادلات ↶ ↶ @Sarbazeemam110
مشاهده در ایتا
دانلود
واجب فراموش شده 🇵🇸
💟 ظرافت های #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر در خانواده و نزدیکان #ظرافت 8⃣ ✅ ما مسئول دلخور شدن دیگرا
💟 ظرافت های در خانواده و نزدیکان 9⃣ ✅ کار خلاف را زير سؤال بردن، نه شخص خلافکار! 📌ما باید مشکِلمان با فعل گناه باشد نه با فاعل گناه. *البته فاعل گناه هم تبرئه نیست، از این حیث که او خطا کرده! *اما اصل خطاب و هدف تذکر ما باید به سمت گناه باشد نه گناهکار. 👈 شخص گناهکار باید بفهمد که ما با او به ذاته مشکلی نداریم؛ ♨️ مشکل ما با کار غلط و گناه اوست! وگرنه کارهای مثبتش را هم می بینیم و به محض اینکه این گناهش را رفع کند، مشکل ما با او حل خواهد شد. ⚠️ مبادا در فامیل و بستگان طوری امر و نهی کنیم که طرف فکر کند که ما رابطه و رفت و آمد با او را نمی خواهیم، او را به عنوان فامیل قبول نداريم! نه. ⏪ باید بدانند، به محض اینکه این گناه را کنار بگذارند، ما آماده رفت و آمد هستیم و دوستشان داریم. ✍برگرفته از سلسله مباحث استاد علی تقوی با موضوع "کانون مهرورزی" 🍀 🌺🍀 💠💠💠💠 📲👇 @Vajebefaramushshode
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 اصل قضيه "عشق " است! 💠 اگر در زندگی وجود داشت، سختی‌های بيرون خانه خواهد شد. برای زن هم سختی‌های داخل خانه خواهد شد. 💠 🔴 🍃❤️ @Vajebefaramushshode
❤️ وقتی وارد زندگی مشترک شدیم، بعضی چیزها باید تغییر کند و رضایت از زندگی مستقیما وابسته به میزان انعطاف‌پذیری زوجین است. باید یاد بگیریم که گاهی پای بگذاریم روی تمایلاتمان، آدم است دیگر یک روز حالش خوش نیست یک روز هورمونهایش تنظیم نیست یک روز به هر دلیل خلقش پایین است! در اون روز طرف را با چراهای فراوان بازخواست نکنیم. ️یاد بگیریم زندگی مشترک میدان جنگ نیست، ميدان همدلی و درك متقابل است آدمی میخواهد که با هوشیاری و زیرکی تمام از آن مواظبت کند تا در بحران ها دچار ویرانی هویتش نشود، که این هنر ارتباط میگیرد به درک شخصیت همدیگر واحترام متقابل. زندگی مشترک ؛ يادگيری، انعطاف، بخشش و بزرگی می خواهد... 🍃❤️ @Vajebefaramushshode
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
"به اندازه ناز كن؛ راه آشتى رو باز بذار!!!" قهر كردن‌هاى بی‌خودى يا دائمى فقط باعث ميشه بعد از يه مدت قهرتون ديگه تاثيرى نداشته باشه و حتى اگر واقعا حق با شما باشه و خداى نكرده قهر كنيد ديگه همسرتون براى آشتى كردن يا ناز كشيدن پيش قدم نشه...! يه خانوم با سياست بايد با توجه به شناختى كه از همسرش داره بروز ناراحتيش رو درجه بندى كنه. اگر هر دفعه همون مدلى هميشگى باشيد خب معلومه ديگه براتون تره هم خرد نمی‌كنند. براى هر ناراحتى يه راهكار براى آشتى جلو پاى همسرتون بذاريد و فرصت آشتى بديد. @Vajebefaramushshode
از که کمی با بقیه فرق داشته باشند، خوششان می آید؛ و احساس می کنند زندگی در کنار زنی که همراه او فوتبال می بیند و اطلاعات به روزی دارد، چقدر می تواند هیجان انگیز باشد! @Vajebefaramushshode
عشق یک موضوع است و زمانی به‌وجود می‌آید که به همان میزان که محبت میکنید دریافت کننده نیز باشید! هدیه خریدن، مهمان کردن و... اگر از سمت یک مرد باشد خوب و طبیعی است؛ اما انجام زیاد آن از سمت یک زن، هیچ ارزشی ندارد چون یک ویژگی مردانه محسوب شده و انجام زیاد آن از سمت یک خانم، دیر یا زود مرد را بی انگیزه کرده و دکمه عشق یکباره در مرد می‌شود. وقتی یک زن بیش از اندازه به همسرش محبت کند، مرد او را مانند فرض می‌کند و یادتان باشد هیچ مردی نمی‌تواند عاشق مادرش باشد بلکه فقط می‌تواند دوستش داشته باشد. پس یاد بگیرید که در ابراز عشق از مردتان هیچگاه قدم بر ندارید. 👈 از اینکه مرد زندگیتان برایتان هدیه می‌خرد یا وقت می‌گذارد شرمنده نشوید و به فکر جبران نباشید، چون مردان با انجام این کارها احساس بیشتری می‌کنند. @Vajebefaramushshode
❣ آقایان اگر میخواهید همسرتان شیفته شما شود دنبال بهانه برای تعریف کردن از او باشید از ظاهرش از جملاتش از نگاهش از دست پختش از رفتارش و… غوغا می کند… @Vajebefaramushshode
💥دلنوشته شهید: 💢 همسر شهيد بودن، يک ويژه است . درعين حال كه همسرت را از دست داده‌ای ميدانی زنده است . دركنارت است و است . ميدانی 💢 زندگی ات را است و شاهد تمام آنچه بعد از آن به تو ميگذرد . گرمای دستش ديگر نيست ولی هميشه دستگيرت است . نيست ولی با ‌ات خوشحال است و با غمت دلگير میشود . 💢 قلبش نمیزند ولی هميشه احساسش زنده است و ميتوانی هميشه خانمش باشی . كسی او را پشت سرت نميبیند ولی میدانی حامی ‌ات است . 🍃🌹🍃🌹 @Vajebefaramushshode
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
واجب فراموش شده 🇵🇸
❣﷽❣ 📚 #رمان 💥 #تنها_میان_داعش 6⃣1⃣#قسمت_شانزدهم 💠 در فضای تاریک و خاکی اتاق و با نور اندک موبایل،
❣﷽❣ 📚 💥 7⃣1⃣ 💠 ما زن‌ها همچنان گوشه آشپزخانه پنهان شده و دیگر کارمان از ترس گذشته بود که از وحشت اسارت به دست همه تن و بدن‌مان می‌لرزید. 💢اما عمو اجازه تسلیم شدن نمی‌داد که به سمت کمد دیواری اتاق رفت، تمام رخت‌خواب‌ها را بیرون ریخت و با آخرین رمقی که به گلویش مانده بود، صدایمان کرد :«بیاید برید تو کمد!» 💠 چهارچوب فلزی پنجره‌های خانه مدام از موج می‌لرزید و ما مسیر آشپزخانه تا اتاق را دویدیم و پشت سر هم در کمد پنهان شدیم. 💢 آخرین نفر زن‌عمو داخل کمد شد و عمو با آرامشی ساختگی بهانه آورد :«اینجا ترکش‌های انفجار بهتون نمی‌خوره!» 💠 اما من می‌دانستم این کمد آخرین عمو برای پنهان کردن ما دخترها از چشم داعش است که نگاه نگران حیدر مقابل چشمانم جان گرفت و تپش‌های قلب را در قفسه سینه‌ام احساس کردم. 💢 من به حیدر قول داده بودم حتی اگر داعش شهر را اشغال کرد مقاوم باشم و حرف از مرگ نزنم، اما مگر می‌شد؟ 💠 عمو همانجا مقابل در کمد نشست و دیدم چوب بلندی را کنار دستش روی زمین گذاشت تا اگر پای داعش به خانه رسید از ما کند. دلواپسی زن‌عمو هم از دریای دلشوره عمو آب می‌خورد که دست ما دخترها را گرفت و مؤمنانه زمزمه کرد :«بیاید دعای بخونیم!» 💢 در فشار وحشت و حملات بی‌امان داعشی‌ها، کلمات دعا یادمان نمی‌آمد و با هرآنچه به خاطرمان می‌رسید از (علیهم‌السلام) تمنا می‌کردیم به فریادمان برسند که احساس کردم همه خانه می‌لرزد. 💠 صدای وحشتناکی در آسمان پیچید و انفجارهایی پی در پی نفس‌مان را در سینه حبس کرد. نمی‌فهمیدیم چه خبر شده که عمو بلند شد و با عجله به سمت پنجره‌های اتاق رفت. 💢 حلیه صورت ظریف یوسف را به گونه‌اش چسبانده و زیر گوشش آهسته نجوا می‌کرد که عمو به سمت ما چرخید و ناباورانه خبر داد :«جنگنده‌ها شمال شهر رو بمبارون می‌کنن!» 💠 داعش که هواپیما نداشت و نمی‌دانستیم چه کسی به کمک مردم در محاصره آمده است. هر چه بود پس از ۱۶ ساعت بساط آتش‌بازی داعش جمع شد و نتوانست وارد شهر شود که نفس ما بالا آمد و از کمد بیرون آمدیم. 💢 تحمل اینهمه ترس و وحشت، جان‌مان را گرفته و باز از همه سخت‌تر گریه‌های یوسف بود. حلیه دیگر با شیره جانش سیرش می‌کرد و من می‌دیدم برادرزاده‌ام چطور دست و پا می‌زند که دوباره دلشوره عباس به جانم افتاد. 💠 با ناامیدی به موبایلم نگاه کردم و دیگر نمی‌دانستم از چه راهی خبری از عباس بگیرم. حلیه هم مثل من نگران عباس بود که یوسف را تکان می‌داد و مظلومانه گریه می‌کرد و خدا به اشک او رحم کرد که عباس از در وارد شد. 💢 مثل رؤیا بود؛ حلیه حیرت‌زده نگاهش می‌کرد و من با زبان جام شادی را سر کشیدم که جان گرفتم و از جا پریدم. 💠 ما مثل دور عباس می‌چرخیدیم که از معرکه آتش و خون، خسته و خاکی برگشته و چشم او از داغ حال و روز ما مثل می‌سوخت. 💢 یوسف را به سینه‌اش چسباند و می‌دید رنگ حلیه چطور پریده که با صدایی گرفته خبر داد :«قراره دولت با هلی‌کوپتر غذا بفرسته!» و عمو با تعجب پرسید :«حمله هوایی هم کار دولت بود؟» 💠 عباس همانطور که یوسف را می‌بویید، با لحنی مردد پاسخ داد :«نمی‌دونم، از دیشب که حمله رو شروع کردن ما تا صبح کردیم، دیگه تانک‌هاشون پیدا بود که نزدیک شهر می‌شدن.» 💢از تصور حمله‌ای که عباس به چشم دیده بود، دلم لرزید و او با خستگی از این نبرد طولانی ادامه داد :«نزدیک ظهر دیدیم هواپیماها اومدن و تانک‌ها و نفربرهاشون رو بمبارون کردن! فکر کنم خیلی تلفات دادن! بعضی بچه‌ها میگفتن بودن، بعضی‌هام می‌گفتن کار دولته.» 💠و از نگاه دلتنگم فهمیده بود چه دردی در دل دارم که با لبخندی کمرنگ رو به من کرد :«بچه‌ها دارن موتور برق میارن، تا سوخت این موتور برق‌ها تموم نشده می‌تونیم گوشی‌هامون رو شارژ کنیم!» 💢 اتصال برق یعنی خنکای هوا در این گرمای تابستان و شنیدن صدای حیدر که لب‌های خشکم به خنده باز شد. 💠به جوانان شهر، در همه خانه‌ها موتور برق مستقر شد تا هم حرارت هوا را کم کند و هم خط ارتباط‌مان دوباره برقرار شود و همین که موبایلم را روشن کردم، ۱۷ تماس بی‌پاسخ حیدر و آخرین پیامش رسید :«نرجس دارم دیوونه میشم! توروخدا جواب بده!» 💢 از اینکه حیدرم اینهمه عذاب کشیده بود، کاسه چشمم لرزید و اشکم چکید. بلافاصله تماس گرفتم و صدایش را که شنیدم، دلم برای بودنش بیشتر تنگ شد. 💠نمی‌دانست از اینکه صدایم را می‌شنود خوشحال باشد یا بابت اینهمه ساعت بی‌خبری توبیخم کند که سرم فریاد کشید :«تو که منو کشتی دختر!»... ✍️نویسنده: 🍃🌹🍃🌹 @Vajebefaramushshode