eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
299 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
كاش درميان اين جنگ‌ها ناگهان صدایی بيايد: ألا يا أهل العالم أنا الإمام القائم... ألا يا أهل العالم أنا الإمام المنتقم... چقدر حال و روز هممون یه جور خاصیه. مشکلات شخصی مون فراموش کردیم. فکر و ذکر همه یک مسئله مشترکه. کاش این همدلی رو تو روزای خوشمون داشتیم. اما تلنگر هممون رو از خواب غفلت بیدار کرده. خوابو از چشمون گرفته. عزیزامونو ازمون گرفته. آرامش رو ازمون دزدیده. بزار با هم رو راست باشیم. مدیونید فکر کنید ترسیدم یا دارم پالس منفی میدم. اما دلم تنگه. به یک نفر زیاد فکر می کنم. جای یک نفر تو این هیاهوی دنیا خالیه. یکی که سالهاست چشم انتظارش هستیم. کاش بیاد ما رو از این تشویش و بی‌قراری نجات بده. دست رو شونمون بزاره بگه غصه چیو می‌خوری من کنارتم. هواتو دارم. نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره. دلم برات تنگ شده آقاجان. سعی کن زودتر بیای. بهار جوونیم خزان شد. بیا تا باحضورت دوباره جوانه بزنم زینب صفایی @AFKAREHOWZAVI
. در آغوش آرامش، کنار آتش نجمه صالحی برای کار اداری از خانه بیرون زدم. صبح اولین روز تابستان گرم، هوا هنوز کمی خنک بود. خیابان‌ها بیدار بودند؛ مردم در رفت‌وآمد، زندگی در حال دویدن. اطراف حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، مسافرها با آرامش سوار و پیاده می‌شدند. مردی را دیدم که بی‌هیچ شتابی، وسایلش را با دقت در صندوق عقب جا می‌داد. نه انگار پشت سرش ماشینی بود، نه انگار وقت تنگ بود. آرامش او عجیب به دلم نشست؛ چیزی شبیه طمأنینه‌ در میانه‌ی هیاهو. به بانک رفتم. شلوغ بود. کارم ناتمام ماند. برگشتم خانه. همه‌چیز عادی بود. خیلی عادی. آن‌قدر که هیچ‌وقت فکر نمی‌کنی در دل همین "عادی بودن"، چیزی غیرعادی در کمین باشد. گوشی را برداشتم، کانال و گروه‌ها را نگاه کردم و تازه بود که فهمیدم دیشب چه گذشته. صدای پدافند و تحرک‌های نظامی و گزارش لحظه به لحظه گروه فامیلی و مکالمه‌ها... آسمان قم ناآرام بوده، و ما آسوده در خواب. نمی‌دانم چه چیزی بیشتر لرزاندم؛ خبر شب گذشته، یا این‌که ما بی‌خبر خوابیده بودیم. کنار آتش، در آغوش خیالِ امن. زندگی ادامه دارد. همیشه هم ادامه دارد. گاهی آن‌قدر آرام که فکر می‌کنی هیچ اتفاقی نمی‌افتد، و گاهی آن‌قدر پرهیاهو که تازه بعد از عبورش می‌فهمی، چقدر به لبه‌ی خطر نزدیک بوده‌ای. @AFKAREHOWZAVI
مظلوم نمایی مکارگونه اسرائیلی ها ✍ 🔻این روزها کلیپی با این عنوان در شبکه های اجتماعی زیاد دست به دست شد که صهیونیست اسرائیلی فریاد می‌زنند ایران ما غلط کردیم، ایران جنگ را متوقف کنید، بس کنید لطفاً.. 🐭خوی وحشی گری و مکارگونه و موزیانه بودنشان بر هیچ احدالناسی پوشیده نیست. در تاریخ مردم اروپا، یهود با صفت موش کثیف مشهور است! 📌آیا باور می کنید فریاد کمک خواهیشان را؟!! فریاد کسانی که هویتشان ریشه ندارد، سرزمین شان غصبی است و شکم هایشان از لقمه های آمیخته به خون کودکان غزه و فلسطین پر شده است. کشتار زن باردار آنها را مست می کند. 📌هان ای جهانیان آگاه باشید! صهیونیست‌ها اگر هویت می داشتند در اوطان خود می ماندند. صهیون موش صفت، این باند جنایتکار منطقه از ابتدای تولدش قطعاً این روزها را به چشم میدید؛ بدانید آنها از بطن مادر دست آموخته موسادند؛ روایت کنید تاریخ کوتاه یهود صهیون را که با آگاهی از ذات رذیله خود و سالهای قبل از شروع جنگ تحمیلی بر علیه ایران و تمام سرزمین های اشغالی بر طبل مظلوم نمایی خود کوبیده است. در حالیکه صدای گریه های کودکان یک روزه را هم نشنید! ⚠️آیا این فریادهای نژادپرستانه چیزی جز افروختن جنگ شناختی و تأثیر روانی است؟! @AFKAREHOWZAVI
. شب گذشته ✍وجیهه حیدری شب‌بست در را قفل کردم و چراغهای سالن را یکی یکی کم کردم ، کولر را خاموش کردم تا دیگر هیچ صدایی نباشد ، پنجرهای اتاقها و‌سالن را باز کردم تا اگر صدای توپ و تانکی آمد زودتر از بقیه بشنوم ، بچه‌ها مشغول کتاب خواندن بودند ، این قرار آخر شبهای ما بود که همگی کتاب بخوانیم و بعد بخوابیم ، دختر کوچکم چند تا کتاب آورده بود روی تختخواب من تا یکی را برایش انتخاب کنم و او بخواند ، همینطور که با هم کلنجار میرفتیم صدای هواپیمای نزدیک را شنیدم و بعد چند تا صدای شلیک و انفجار آمد ،چند شب است همسرم خانه نیست ، به همین خاطر کمی از این اوضاع دلنگران میشوم. دختر بزرگم از داخل اتاقش بیرون آمد و پرسید : مامان شما هم صداها را میشنوی؟ آنقدر آرام و سکوت بودم که بچه‌ها متوجه دلواپسی‌ام نمی‌شدند و گمان میکردند صداها را نمیشنوم. دختر کوچکم در حال کتاب خواندن خوابش برد. گوشی‌ام را روشن کردم خبری در قم انلاین نزده بود ، هنوز صدای هواپیما می‌آمد ، خبر آمد : 🔴قم آنلاین ؛صدای عبور پرنده دشمن در آسمان قم. 🛑 پدافند هوایی اشیاء متخاصم را در قم رهگیری کرد خبر بعدی مخابره شد : ♦️پدافند هوایی ایران یک پهپاد اسرائیلی را در آسمان قم سرنگون کرد دلم قرار گرفت وضو گرفتم و جانمازم را پهن کردم ، باید نمازشکر میخواندم و نماز اشتغاثه ، باید از خدا تمنا میکردم رهبرم و این کشور را در پناه امام زمان مصون نگه دارد ، باید به خدا التماس کنم امام زمانمان دیگر بیاید ... صدای اذان صبح از ماذنه‌های مسجد بلند شد و اشکهایم بی‌اختیار جاری شد ، دستاهایم را بالا آوردم و با همه وجود التماس کردم : « خدایا صدای «اشهد ان علی ولی الله» باید برای همیشه در این کشور پابر جا باشد.» دیگر هیچ صدایی نمی‌آید ، همه جا آرام آرام است بچه‌ها در خوابند کوچه‌ها در خوابی آرام‌تر و شهر قم در سکوت صبحگاهی... @AFKAREHOWZAVI
ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــ 🌎تکرار تاریخ صلح تحمیلی ✍مرضیه سادات حمیدی امروز آمریکا با نهایت وقاحت به حمله مستقیم به ایران اعتراف کرد بگذریم از اینکه بر خی می گویند اصلا حمله ای نبوده و یا اگر هم بوده همان ریز پرنده و حمله جاسوس های داخلی بوده است. اما باید گفت هر چه هست دعوا سر احیای طبل توخالی آمریکاست قضیه این است که رژیم صهیونیستی در این حملات مقتدرانه ایران به تجاوزاتش شکسته است و اربابش آمریکا با شکستی که از یمن خورده ناتوان از کمک‌ به او. لذا تیم مذاکره کننده به کمک آمده که آنها را احیا کند. زد و بند کردند هسته ای ما را زدند که بعد اینها هم مردم را از لولوی آمریکا بترسانند صلح تحمیل کنند. این وسط یک‌ ثمن‌ بخسی هم شاید گرفته باشند. @AFKAREHOWZAVI
. از مادر قمی به مادر اسراییل ✍سبزه‌ای با حسرت به ساعت نگاه کردم. خواب مانده بودم آن هم تا ساعت ۸. طبق وظیفه یک مادر خوب از دیشب لوبیا خیس کرده بودم برای یک آبگوشت حسابی. کار گروه‌ها و پایان‌نامه‌ هم روی زمین بود. گوشی را روشن کردم، ترامپ پیغام داده بود:《 فردو نابود شد.》 او حتی نتوانسته بود من را از خواب بیدار کند چطور توقع داشت ریشه‌های تاسیسات هسته‌ای که با خون شهدا عمیق‌تر، فراگیرتر و ناموسی‌تر شده بود، بیرون بیاورد؟! آقای ترامپ! آبگوشتمان در حال جوشیدن است و دلمان آرام، زیرا خدا با ماست. شاهدش سوال پسرم بعد از حملات توست که می‌پرسد: 《چیبس با پوست‌کن خوشمزه‌تر است یا رنده؟》 پس بهتر است مثل یک مادر خوب برای پخت حلوای فرزند نامشروعت اسراییل آماده شوی. @AFKAREHOWZAVI
🌱روز نهم جنگ|خاطرِ عزیز ✍️به قلم طیبه فرید زندگی توی جنگ، هزار بار واقعی تر از زندگی در بقیه روزهاست. این را عباس آقای همساده فهمیده. امروز کله صبح وقتی با موهای فِر درشتِ جو گندمی، کیسه پلاستیکی را انداخت توی سطل آبی بازیافت، دهان که باز کرد حس کردم قدرت جنگ بیشتر از تصوری است که من از او در ذهنم ساخته ام. متفاوت تر از اینکه فقط یک تجربه زیسته باشد و دنیای آدم را به قبل و بعد خودش تقسیم کند. کله عباس آقا، خدا را شکر به جایی نخورده بود. من را که دید ایستاد و یکی از چشم هایش را ریز کرد و با صدای خش دارِ اگزوزی گفت« بابوو دیدی سپاه چیطو زدشون! بی بُته ها حالا مونده مزه دربدری رِ بِچِشَن! بی شَرَ.......ااا» خنده ام گرفت. عباس آقا به جز سیگار بهمن همیشه توی جیبش پرِ فحش های مدل دار بود. خیلی هایش آن قدر خاص بود که یادداشتشان‌ کرده بودم بگذارم توی دهان شخصیت های داستانم. همه اهالی ساختمان می دانستند از هر ده کلمه حرفی که از دهان عباس آقا بیرون می آید هفت هشت تایش بوووووووق است. حتی ملاحظه زن و بچه را ندارد. روزی که صدای جیغ زهره خانم توی ساختمان پیچید و همسایه ها ریختند توی راه پله ها و پاگردها همه فهمیدند یکی زنگ زده خانه آقای بلند قامت پور و خبر شهادت محسن تک پسرِ خواهرِ زهره خانم‌ را داده. همان موقع عباس آقا با دوتا نان سنگک دو بر کنجد از آسانسور بیرون آمد و جلوِ چشم همسایه ها انگار نه انگار که چه خبر شده خیلی ریز و سوسکی گفت«ناموسا می ارزید محض دوزار ده شوهی بره بَرِی اسد بیمیره؟! مردم انگو جونشونِ از سر را پیدو کِردن» آن روز عباس آقا تندی جیم شد و رفت توی خانه و من حرص خوردم که چرا فرصت نشد حرفی بزنم! هر چند خیلی فایده ای هم نداشت. اما امروز وقتی عباس آقا داشت سپاه را حلوا حلوا می کرد یادم افتاد به خواهر زهره خانم‌. راستی راستی چقدر از بقیه جلوتر بود وقتی از بد و بیراه آدم‌ها نترسید و با چشم‌هایش محسن را تا سرکوچه بدرقه کرد. درست وقتی که عباس آقا داشت با حساب و کتاب خودش نتیجه می گرفت که امثال خواهر زهره خانم جان بچه‌هایشان را از سر راه آورده اند! جوان‌هایی که یک جای دورتر می جنگیدند که نان دو بر کنجد عباس آقا توی تنور، سر صبر و حوصله برشته شود و داغ داغ برسد سر سفره حالا شاهد از غیب رسیده! جنگ‌ ، انصافِ از ریگلاژ خارج شده عباس آقا را برگردانده سر جایش. خیلی از حساب و کتاب ها غلط از آب در آمده! قصه جنگ قصه عجیبیست! و چقدر خاطرِ جانِ آدم عزیز است... @AFKAREHOWZAVI
گنبد آهنینِ ایمان و امید به امر رهبرم در ایرانِ من زندگی همچنان با تمام قوت جاریست؛ مردم بدون ترس از موشک‌های متجاوز در خیابان‌ها راه می‌روند و در بازارها مایحتاجشان را می‌خرند. مادرها و پدرها همچنان در حال تربیت سرباز برای امام زمان‌ هستند. کودکان به بازی‌های‌ خود می‌رسند و توصیه‌های ایمنی را که کنار خانواده، از رسانه‌ها شنیده‌اند، به آنها یادآوری می‌کنند. نوجوان‌ها در حین سرگرمی‌های روزمره‌ی خود، گاهی هم برای دیو بی‌سر صهیون و هم‌بازی بی‌عقلش، ترامپ، رجز می‌خوانند و بیانیه‌ی هراس صادر می‌کنند. هنوز محرم نشده و تلویزیون در حال پخش فیلم طنز برای مردم است. گوشه‌هایی از شهر هم طبق روال هر سال چند روز زودتر، زمزمه‌ی استقبال از محرم دارد. در حاشیه‌ی سر و صدایی که دست‌درازی‌ ترامپ دیوانه، به پا کرده، باز هم با هر کس هم‌صحبت می‌شوی امید در نگاه و زبانش موج می‌زند و ... یعنی زندگی‌ها هنوز هم با قوت جاریست. ایران من همین است. درست مثل سال‌های دفاع مقدسِ اول که ایمان و امید حرف اول دل و زبان اهالی سرزمین من بود و حالا هم چیزی از این دو ویژگی در آنها کم نشده، بلکه در سایه‌ی پیشرفت‌هایی که خدا برایشان خواسته، گنبدی آهنین در دل آنها کاشته شده که هیچ تیر و ترکش و موشکی از عهده‌ی این گنبد برنمی‌آید ... ✍ ملکی @AFKAREHOWZAVI
. قسمت دوم_روایت گری بانوان ✍بغدادی شب از نیمه گذشته بود انگار کسی خواب را از چشمانم ربوده بود ..متنم را از نو دوباره خواندم توجهی به ساعت که بی توجه به من در حال گذر بود نداشتم به خود که آمدم نزدیک اذان صبح بود ...با همان وضوی سر شب سر به سجاده گذاشتم. دلم هزار تکه بود تکه ای در غزه، تکه ای در یمن، تکه ای در شهادت سرداران وطن ..باید برای ۴۰ مومن دعا می کردم ، با هر نام شهیدی قطره ی اشکی بر روی صورتم روان می شد... میان اللهم اغفر لشهید سید حسن نصرالله و سید ابراهیم بودم که ناگهان صدای شکسته شدن دیواره های صوتی آسمان امن شهرم وجودم را نا امن کردند صدای تپش قلبم را به وضوح می شنیدم... به خود نهیب زدم که چیزی نیست این نیز خواهد گذشت.. هر چه سعی کردم به سراغ شهید بعدی برم نشد که نشد گویی همه با هم صفحه ی وجودم را ترک گفته بودند... دل شکستن نماز را هم نداشتم باید به هر زوری بود به اتمام می رساندمش... هواپیما بود یا هر چیز غول پیکر دیگری ، صدایش تمامی نداشت... به متن نوشته شده ی سر شبم فکر می کردم که مناسب بود برای بعد از شهادتم !... به زیر آسمان رفتم...تا چشم کار می کرد سیاهی بود و برق نگاه ستارگان، که در حال تماشای من بودند. سهم من از جنگ چه بود؟ کجای جبهه ی حق جای داشتم. باب جهاد از هر سو به رویمان در حال گشودن بود. جهاد تبیین یک قلم لازم داشت برای این نبرد، دیگر ساکت ماندن معنا نداشت ما همه در کارزاری الهی به مقابله فرا خوانده شده بودیم دست خدا که بالای تمام دستها بود را حس میکردم ولله جنود السماوات والارض.یدالله فوق ایدیهم @AFKAREHOWZAVI
گُنبد طلایی گنبد آهنین که در این سال‌ها برای خود اسم و رسمی درآورده بود حالا و به لطف شیرمردان ایرانی به آشپال آهنی تبدیل شده و حتی سالی یک‌بار هم ذکر خیرش میان مردم نیست. گنبد آهنینی که استحاله و از شئ به شي دیگر تبدیل شده، با هدف‌گیری هایی همچون؛ سجیل، خیبر و هایپرسونیک نه تنها اُبهت کاذب خود را از دست داده، بلکه مایه تمسخر و البته سوژه خوبی برای طنازان شده است تا محتوای دست اول خود را برای این روزها جفت و جور سازند. به عنوان یک ایرانی باید بگویم که؛ گنبد داریم تا گنبد.گنبد طلایی و شاه خراسان که همگی خاطره داریم. گنبد و صحن و سرایی که پناه خستگی برای ما ایرانی جماعت است. آستان مقدس امام رضا علیه السلام با آن همه شکوه و عظمت مقصد میلیون‌ها میلیون زائر و دلداده است. تنها گُنبدی که شیفتگان برای دیدن آن نذر و نیازهای فراوانی می‌کنند. گنبد آهنی دشمن با گنبد آقا جان ما اصلا قابل قیاس نیست. اما ایرانیان باید بدانند که ایران؛ ایران امام رضاست. گرچه دشمن تا دندان مسلح و بی‌رحم و مروت باشد اما، اراده خداوند بالاتر و برتر است. ما همگی در پناه امام رضا (ع) هستیم و دخیل بسته به پنجره فولاد حضرت با ایمان و تقوایی راسخ ضامن آهو را ضمانت دهنده وطن و ملت خویش کرده‌ایم. و در آخر اینکه زندگی به زیبایی جاریست در همسایگی آقاجان و در گوشه گوشه ایران عزیز ان شالله. نصرٌ من الله و فتح قریب ✍🏻سیده ناهید موسوی @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
🎙 #درس_اخلاق_هفتگی ◽️ با بیان #استاد_عابدینی 🗓 چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ 📍مدرسه‌علمیه‌ثامن‌الائمه‌
. نفس بکش!هوا جنگیست. ✍🏻کثیری انگشتم را لای صفحه کتاب میگذارم و دست دیگرم را زیر چانه. به فکر فرو میروم. مگر میشود؟! این زنان چه در سینه داشتند؟ با مادر شهید معماریان همزاد پنداری میکنم. فکرش را بکن علی اکبرم مرد شده و راهی جبهه ها، یک روز از جبهه خسته و له بر میگردد مرا کناری بکشد و بگوید:« مامان! این دفعه ۵ روز بیشتر مرخصی ندارم باید زود برگردم! میخوام بهت بگم این دفعه دیگه برگشتنی در کار نیست! دیگه منو نمیبینی شهید میشم.» تازه حرف را به اینجا هم ختم نکند بگوید:« مادر برام دعا کن ، دعا کن مثل امام حسین سر در بدن نداشته باشم ، و دعا کن بدنم سه روز در آفتاب بماند » باز هم دست از سر دلم بر‌ندارد و وصیت کند:« خودت مرا در قبر بگذار، سر مزارم گریه نکن تا دشمن شاد نشم» و حتی باز هم کار را به اینجا ختم نکند و موقع خداحافظی هی دلبری کند که من رفتما نگاهم کن که آخرین باره پسرتو میبینی نه یک بار؛ چند بار ! و هر بار بگویم برو مادر بخشیدمت به امام حسین (علیه السلام) برو مادر بخشیدمت به علی اکبر (علیه اسلام) برو بخشیدمت به علی اصغر (علیه السلام). نه قطعا نمیگویم من که مادر شهید معماریان نیستم! احتمالا من در همان گوشه و کناری که در گوشم بگوید رفتنی است غش میکنم! یا لااقل انقدر گریه میکنم و به سر و سینه میکوبم که طفلکی پسرم از کرده و ناکرده ی خودش پشیمان شود. یحتمل یک ریسمانی ، غل و زنجیری هم پیدا میکنم و گوشه ی زیر زمین به ستونی جایی میبندمش که مبادا ازین خبط و خطاها بکند. مگر شوخیست؟ از سر جگرم پایین آمده، یادش رفته تا سه سالگی اش پدرمان را در آورد نه شب خوابید نه روز. هوووف بیخیال آن روزها یادآوری سختی اش چهار ستونم را میلرزاند. عوضش الآن را ببین مردی شده ، یک پارچه آقا. اما مگر سادات خانم،(مادر شهید معماریان) آقایی پسرش را ندید؟ که دلش هول و ولای کارهای عقب مانده ی جهاد را داشت تندی بچه اش را بدرقه کرد در را بست و سراغ زندگی آمد؟ چرا دید اما گذشت. آنها شیر زنانی بودند که هوای جنگی خورده بودند نه مثل ما که با شیر پاستوریزه و هوای شهری بزرگ شده ایم؛ بی جان و بی دلیم. اصلا این هوای جنگی اکسیر اعظم است . میگویند هر کس میخورد یک شبه ره صد ساله می رود. امام راحل هم در مورد رزمندگان دفاع مقدس همین را میگفت که آنها ره صد ساله ی عارفان را یک شبه طی کردند و منقطع شدند. بیچاره عارفانی که باید یک عمر ادعیه ورق بزنند و‌ پوستشان در مراقبه کنده شود تا شاید دم پیری درِ فیضی به رویشان باز شود. حاج آقای عابدینی در همین جلسه ی چهارشنبه میگفتند:« این جهاد راه میانبری است که اتفاقا همیشه ورودی اش مسدود است مگر زمانی که خدا بخواهد با آن دینش را آشکار کند و به سببش سرباز برای خود بخرد.» نمیدانم میخواست شجاعمان کند برای جنگ یا راستی راستی جنگ شده که میگفتند خوش به حالتان درِ جهاد الان باز است و میدان آن گسترده شده دیگر محصور در خط مقدم نیست؛ میدان خودتان را پیدا کنید مبادا فقط تماشاچیِ میدان جهاد دیگران باشید. همانجا یک نفر در جلسه اعلام کرد که هوای تهران جنگی شده، شنیدم چه مردمش شجاع شده اند! یقینا آنها هم اکسیر خوردند و یک شبه بزرگ شدند و به همان «مقام انقطاعی» که حاج آقای عابدینی میگفتند رسیدند که میدان خودشان را پیدا کرده اند‌ گویا میدان برخی درست کردن زنجیره انسانی دور پدافند هوایی بوده، همانجا که تشخیص دادند با تفنگهایشان دور پدافند حلقه بزنند و پرتابه های دشمن را نشانه بروند و از جان و ناموس ملت دفاع کنند. پس راستی راستی جنگ شده است. خدا کند این هوای جنگی به شهر ما هم برسد و شجاعمان کند و به دل میدان پرتمان کند. تا قبل از اینکه وقتی سرمان در اخبار است و سر مست «موشک های خفنیم» تیر لاأَجل سراغمان آید و تلف شویم. پ.ن: 📌کتاب تنها گریه کن! خاطرات مادر شهید معماریان همراه با تقریظ رهبری. 📌حتما صوت جلسه ی اخلاق استاد عابدینی را گوش کنید( در کانال بارگزاری شده) 🔍https://eitaa.com/jure_sevom @AFKAREHOWZAVI