eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
302 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
آفتاب مهر به قلم:زینب سید میرزایی عبدالرحمن جوانی بود اهل اصفهان ،در اوج فقر، به همین دلیل سرمایه لازم را برای ازدواج نداشت. همینطور با فقر خود گلاویز بود که خبری شنید. کاروانی قصدسفر به عراق داشت. گفته بودند که به دیدار متوکل عباسی خواهندرفت دوستی ازسردلسوزی هزینه اورا تقبل کردو عبدالرحمن به امیداینکه شاید گره ای از کارش گشوده شود همراه کاروان حرکت کرد. همهمه‌ای برپاست امام هادی علیه السلام هم به نشستی که در دربار متوکل عباسی برقرار است دعوت شده اند. این را عبدالرحمن اصفهانی که هیچ اعتقادی به حقانیت ائمه اطهار ندارد شنیده است. اشتیاق دوستانش را به دیدار امام هادی علیه السلام می بیند. اما امیدش به این است که مشکلش را با متوکل عباسی در میان بگذارد. خبر می رسد که ابوالحسن علی ابن محمد وارد مجلس میشوند. حضور امام برای عاشقان، به مانند طلوع آفتاب شیرین و دلربا و شوق انگیز است. وبرای دشمنانش عذابی الیم به شمار می آید. اما شیرینی نگاه امام بردل عبدالرحمن اصفهانی می نشیند . چنان مجذوب ایشان می‌شود که مدام در دلش برای سلامتی ابولحسن علی ابن محمد علیه السلام دعا می کند. جام جان عبدالرحمن برای جرعه نوشی از صهبای ولایت آماده است. حالا دیگر امام هادی علیه السلام در کنار او قرار دارد. امام حرف دل او را خوانده است. برایش دعا می کند. برای وسعت رزق ورفع مشکل ازدواجش. نهال عشق به امام و به سرچشمه فیض الهی در قلبش قرار می گیرد. با وجود آفتاب، حاجتی به شبتاب نیست. با وجود امام که قران مجسم است نیازی به متوکل عباسی نیست. کاروان به اصفهان باز می گردد و بعداز زمان اندکی برکت در رزق عبدالرحمن می افتد ، به برکت دعای امام هادی علیه السلام در اوضاع مادی او تحولی شگرف پدید می آیدـ. ازدواج می کند وبعدها صاحب ده اولاد می شود.عبدالرحمن که روزی مخالف ائمه بود اکنون یکی ازشیعیان عاشق و تاثیرگذار می‌شود، از محبین راستین و عامل . اویک لحظه نگران امام شد و برای ایشان دعا کردو اینگونه موردلطف امام زمانش قرار گرفت. بیایید برای امام زمانمان حضرت مهدی (عج) دعا کنیم ودر مسیر ایشان گام برداریم . حتما ایشان دست خالی رهایمان نخواهندکرد، که "بیمنه رزق الوری " ‌به برکت وجود امام جهانیان رزق خواهند گرفت. به واسطه امام گره ها گشوده خواهدشد . نزولات آسمانی فرودخواهندآمد ودشمنان رانده خواهند شد. به امید اتحاد و انسجام ملی با اقتداء بر مسلم امام زمان(عج) امام خامنه‌ای. @AFKAREHOWZAVI
آدم گمشده به قلم: زهرا نجاتی اولین بار وقتی نشستم توی نمازخانه بزرگ دبیرستان و استاد، برایمان ازمهر پدرانه‌تان گفت، خیلی زود کار دستم آمد. یعنی فقط فهمیدم راه درازی برای فهم محبتتان در پیش دارم. مانند محبت مادربه فرزند شیرخوارش. مانند خورشید که بر همه اهالی زن می‌تابد. آن روزها تلاش میکردم یک جایی بالاخره به شما برسم. دنیا برایم، چند کتابی بود که باید میخواندمشان، دوستانی که برایم عمیق‌ترینها بودند و خانواده‌ای. حالا اما خانواده‌ام فقط چند خواهر و برادر نیستند، فقط شش فرزندم هم نیستند، کل ایرانندگویی. کل جهان شاید. حالا برایم چند کتاب مهم نیست، چند مدرک هم. حالا دارم می‌بینم خیلیها که شما به لیاقتشان نگاه کرده‌اید بال میگشایندبی مدرک با مدرک، با علم، بی علم. با ادعا، بی ادعا. با تهمت مردم، بی تهمت مردم. آن روز که خواندم که درجواب متوکل شعری خواندی و او مبهوت ماند که دیگر چه بگوید، یا وقتی جدتان ظاهر شد یا وقتی شیرغران، حمله کرد به ساحر و اورا خورد، با خود فکر کردم مگر میشود کسی این چیزها را ببیند و تکذیب کند؟ ببیند و به شما ایمان نیاورد؟ ببینید و آدم نشود؟! آدم بما هو آدم. بچه بودم دیگر فکرمیکردم همین که نامم را مومن بگذارم و تلاش کنم، اما خب دنیاست دیگر... الغرض سخت محتاج صحن و سرایتان هستم. چای حضرتی و خلوت بیمهابا با جنابتان کنارسرداب. آن آدمی که دنبال آدم شدن میگشت، هرروز میترسد عقبگردش برش گردانده باشد به جایی حول و حوش متوکلهای درونش. آنها که هیچ وقت تاج روی سرشان نگذاشتند اما هرروز به یک شکل برای دنیا و اهلش خوش‌رقصی کردند. آنها که جنابتان را دیدند و آینه‌ای در وجودشان نبود که نورتان را منعکس کند! آن آدم و خیلی‌های دیگر بی‌پناه دربیابان آخرالزمان، دور شما می گردند و می چرخند و ازهبوط می‌ترسند و به قول جنابتان، جایی و کاری غیر از گشتن به دورتان ندارند. این عبدحقیرتان، تنهادلخوشی‌اش نوکری است برای فرزندانی که شاید آنها همان آدم گمشده‌اش شدند، الغرض، ناامید نکنید ما را که در عمق مادری مان، گرد جودتان می‌گردیم. @AFKAREHOWZAVI
🔖«رغیبه‌ای برای بازگشت» ✍️زینب گودرزی کاش فقط اندکی به وسعت عشق تو می‌اندیشیدیم؛ از همان ابتدا که گفتی: نَفَختُ فِیه مِن روحی(آیه۷۲_ص) و عشق آغاز شد. آن‌گاه که فرشتگانت را با، اِنّی اَعلَمُ مَا لَا تَعلَمون(آیه۳۰_بقره) به نظاره نشاندی و جهان را به سکوتی معنا‌دار دعوت کردی. گفتی: همه‌چیز را برای تو آفریدم؛ خَلَقتُ الاشیاءِ لِاِجلِک(حدیث‌قدسی_ملامحسن‌فیض‌کاشانی_علم‌الیقین_نشربیدار) و دشمن ما به عزت تو سوگند خورد که اغوا کند. عاشقانه خانه‌ی دل را حرم قرار دادی: القلبُ حَرَمُ‌اللّه فَلا تُسکِنُ حَرمَ‌اللّه غیرَ‌الله(امام‌صادق‌علیه‌السلام) تا خود، بهترین محافظش باشی. عاشقانه ایستادی با تمام ناسپاسی‌ها و خلف وعده‌های پی‌درپی ما؛ هر کجا که تو را خواندیم ناامیدمان نکردی. لحظه‌به‌لحظه خواستـی هوایمان را داشته باشی؛ فرصت آفریدی تا برگردیم و دوباره متنعم شویم. کاش به پاس تمام این عاشقی‌ها قدری می‌اندیشیدم که تو فقط می‌خواهی ما تجربه‌ی خلیفة‌اللهی را زندگی کنیم؛ و برایش باید به رنگ تو درآئیم: صِبغة‌ُاللّه. اگر بدانیم با رنگ عشق تو جاودانه می‌شویم، جز تو به هیچ چیز رغبت نخواهم داشت و اشتیاق نخواهم ورزید. و امشب لیلة‌الرغائب رغیبه‌ای‌ست برای بازگشت؛ تا با تمام اشتیاق به سوی تو باز آئیم … @AFKAREHOWZAVI
راهی از جنس آسمان به قلم: زهرا سادات رضوانی صفحات تاریخ را که ورق می‌زنی، فرقی نمی‌کند در این مسیر عمامه بر سر بگذاری و عبا بر دوش بیندازی و بر منبر به خطابه بپردازی، یا چادر مشکی بپوشی و بانویی باشی که جسمش بر زمین، میان خانواده، و روحش در میان معارف سیر می‌کند. این راه، راهی زمینی نیست؛ راهی است که آسمانیان در آن قدم گذاشته‌اند. آنان که در قنوت‌هایشان زمزمه کرده‌اند: «اللهم اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه». چراغ این مسیر امامی است که آسمان‌ها و زمین برای او و در اختیار او آفریده شده‌اند؛ نوری که با چشم سر دیده نمی‌شود، بلکه باید با دل آن را شهود کرد. و هرگاه کسی به نور این چراغ نرسد، هرچند ظاهراً در مسیر باشد، از قافله عقب مانده است؛ چرا که پیمودن این راه، مرکبی تندرو به نام توفیق و اراده‌ای خالص می‌طلبد. آری، گاهی میان افرادی که سال‌ها در یک حجره در کنار هم بوده‌اند، فاصله‌ای به اندازه سال‌ها و بلکه عمرها افتاده است؛ زیرا زمان در این مسیر، از جنس دنیا نیست. این همان راهی است که فیلسوفانش در سرمای سخت و یخبندان، خود را به کلاس‌های درس رساندند؛ مسیری که طباطبایی‌های این راه ساعت‌ها در محراب سر بر سجده گذاشته‌اند و نواب‌صفوی‌هایش آماج تیر طاغوت و کفر گشتند. این مسیر، راهی است که برای آن خون داده‌اند و خونِ جگر خورده‌اند تا آن را به دست آیندگانِ هم‌جنس خود بسپارند. طلبه در طول تاریخ، همچون رودی زلال در جریان بوده است؛ رودی پرتلاطم که بارها طعم حسادت، تبعید، تیر، ترور و شهادت را چشیده، اما از حرکت نایستاده است. آری، این مسیر مقدس است و از جنس زمین نیست؛ و نباید آن را با معیارهای کوچک و حقیر دنیایی سنجید. این راه، معامله‌ای آسمانی می‌طلبد؛ مکتبی که معلمش در بالاترین مقام خلقت ایستاده است. با این همه، رهروان این مسیر فرشته نیستند. خستگی دارند، لغزش می‌بینند، گاه دل‌تنگ می‌شوند و گاه در تاریکیِ تردید قدم می‌زنند؛ اما آنچه این راه را زنده نگه می‌دارد، بازگشت دوباره به نور امام است. طلبگی، نیتی خالص می‌طلبد؛ نیتی بریده از دنیای خاکی و متصل به وجود نورانی امام. طلبگی متصل به نور امام است و حتی در تاریک‌ترین شب‌های دنیا نیز این نور خاموش نمی‌شود: «یریدون لیطفئوا نور الله بأفواههم و الله متم نوره...» این مسیر بی‌یاور نخواهد ماند؛ حتی اگر گروهی از رهروان دچار غفلت یا کوتاهی شوند، قافله از حرکت بازنمی‌ایستد و راه، رهروان تازه‌ای خواهد یافت. آنان که پیش از این آمده‌اند، چشم‌انتظار استمرار این مسیر بوده‌اند و امیدشان به آن است که این راه، به دست اهلش سپرده بماند. طلبگی، حیاتی طیبه است که در نور امام معنا می‌یابد؛ و هرگاه پیوند با این نور گسسته شود، نه به سبب سختی راه، بلکه به دلیل فراموشی مقصد، فاصله‌گرفتن از قافله رخ می‌دهد. @AFKAREHOWZAVI
پرسه‌زنی، از خیابان تا فضای سایبر ✍ نجمه صالحی زندگی اجتماعی همواره در چارچوب برنامه، هدف و فایده پیش نرفته است. بخش مهمی از آن در زمان‌ها و مکان‌هایی شکل گرفته که ظاهراً «هیچ کار مهمی» در آن‌ها انجام نمی‌شده است. ایستادن، قدم‌زدن، نشستن و نگاه‌کردن؛ کنش‌های ساده‌ای که بعدها به خاطره، روایت و معنا تبدیل شده‌اند. تجربه زیسته، اغلب محصول همین لحظه‌های معلق بوده است. پرسه‌زنی را باید در این افق فهم کرد. پرسه‌زنی در گذشته نه تنبلی بود و نه اتلاف وقت، بلکه شکلی از حضور در شهر به شمار می‌آمد. خیابان، بازار، پل، میدان و کافه فقط مسیر عبور یا محل مصرف نبودند، بلکه فضاهای تجربه بودند. پرسه‌زن با مکث‌کردن، جزئیات زندگی جمعی را جذب می‌کرد: صداها، چهره‌ها، تنش‌ها و گفت‌وگوهای پراکنده. خاطره و روایت، به‌تدریج از دل همین مشاهدات شکل می‌گرفتند. کافه‌گردی، به‌ویژه در شهرهای مدرن‌تر، یکی از مصادیق مهم این پرسه‌زنی بود. کافه نه خانه بود و نه محل کار؛ فضایی بینابینی که امکان «بودن بدون نقش رسمی» را فراهم می‌کرد. بسیاری از گفت‌وگوهای فکری، سیاسی، هنری و حتی شکل‌گیری دوستی‌ها، نه در نهادهای رسمی، بلکه پشت میزهای کوچک کافه‌ها رخ می‌داد. کافه‌گردی تمرینی برای دیدن دیگری، شنیدن روایت‌های متفاوت و زیستن در جمعِ غریبه‌ها بود؛ تمرینی برای گسترش افق دید و اهمیت‌دادن به جزئیاتی که در نگاه نخست بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند. در عین حال، همان‌گونه که کافه می‌توانست محل گفت‌وگو و تجربه باشد، می‌توانست به مصرف‌گرایی، نمایش سبک زندگی و ژست روشنفکری نیز فروکاسته شود. با این همه، حتی در این شکل ناقص، هنوز بدن، زمان و مکث در کار بود؛ عناصری که امروز به‌سرعت در حال فرسایش‌اند. پرسه‌زنی در جهان معاصر بیش از آن‌که نابود شده باشد، جابه‌جا شده است. امروز بسیاری به‌جای خیابان و کافه، در فضای سایبر، شبکه‌های اجتماعی، سایت‌ها و پلتفرم‌ها پرسه می‌زنند. اسکرول‌کردن، شکل جدید پرسه‌زنی است. تفاوت اما اساسی است: پرسه‌زنی کلاسیک کند و انتخاب‌محور بود، در حالی که پرسه‌زنی دیجیتال سریع و هدایت‌شده است. الگوریتم‌ها تعیین می‌کنند کجا مکث شود و چه چیزی دیده شود. در این فضا، تجربه به اطلاعات تقلیل پیدا می‌کند. حجم زیادی از محتوا مشاهده می‌شود، اما درگیری عمیقی با آن شکل نمی‌گیرد. مکث جای خود را به عبور می‌دهد و روایت به پست‌های کوتاه و وایرال فروکاسته می‌شود. نتیجه، فقر تجربه زیسته است؛ وضعیتی که در آن زندگی سرشار از محرک است، اما تهی از عمق. حتی کافه‌گردی نیز گاه به عکاسی، استوری و نمایش بدل می‌شود؛ حضوری که بیشتر دیده می‌شود تا زیسته. با این حال، تقلیل پرسه‌زنی دیجیتال به یک فاجعه، ساده‌انگارانه است. همان‌گونه که کافه زمانی فضایی تازه برای تجربه می‌ساخت، پلتفرم‌ها نیز می‌توانند ـ اگر آگاهانه استفاده شوند ـ به میدان روایت‌سازی تبدیل شوند. مسئله حذف فضای مجازی نیست؛ مسئله بازتعریف شیوه پرسه‌زدن در آن است. پرسه‌زنی، اگر دوباره با مکث، انتخاب و توجه همراه شود، همچنان می‌تواند مواد خام روایت را فراهم کند. راه‌حل شاید بازگشت کامل به گذشته نباشد، بلکه احیای «حق مکث» باشد؛ چه در شهر، چه در کافه و چه در فضای مجازی. فضاهایی باید دوباره جدی گرفته شوند که الزاماً مفید، پربازده یا وایرال نیستند، اما امکان تجربه می‌سازند. روایت بدون تجربه شکل نمی‌گیرد و جامعه بدون روایت، افق آینده خود را از دست می‌دهد. در جهانی که همه‌چیز افراد را به سرعت و مصرف سوق می‌دهد، این پرسش جدی باقی است که آیا هنوز جایی یا زمانی برای پرسه‌زدنِ بی‌هدف اما معنادار باقی مانده است؟ اگر چنین امکانی تضعیف شده، روایت‌های فردا قرار است از کجا متولد شوند؟ چرا کافه‌ها و قهوه‌خانه‌ها به‌عنوان فضاهای اجتماعی آسیب‌شناسی نشده‌اند؟ چرا بسیاری از کافه‌ها به انزوای دونفره یا انزوای در دود فروکاسته شده‌اند؟ و آیا جامعه، آرام‌آرام، از «اجتماع» فاصله نمی‌گیرد؟ @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
پرسه‌زنی، از خیابان تا فضای سایبر ✍ نجمه صالحی زندگی اجتماعی همواره در چارچوب برنامه، هدف و فایده پ
نجمه صالحی، استاد حوزه و دانشگاه در یادداشتی به فرهنگ کافه گردی پرداخت و «حق مکث» را نیاز فضای اجتماعی امروز دانست. 🔗لینک متن کامل در خبرگزاری فارس https://fna.ir/pvRfp @AFKAREHOWZAVI
قدرت نرم یا اسارت پنهان ✍ نسیم شجاعی در سپهر پرآشوب جهان امروز، واژه‌ها نیز همچون انسان‌ها، گاه در دام استحاله گرفتار می‌آیند. «آزادی» یکی از این واژه‌هاست؛ مفهومی قدسی که در دست برخی مکاتب فکری، به ابزاری برای تحقیر، بهره‌کشی و به اسارت کشیدن روح بشر بدل شده است. در چنین فضایی، انقلاب اسلامی ایران نه تنها یک حرکت سیاسی، بلکه یک بازتعریف بزرگ و جهانی از هویت انسان، به‌ویژه «زن» را ارائه می‌دهد؛ تصویری که نه در سیاهی سایه‌ی جنسیت، بلکه در تابش نور ایمان و عظمت انسانیت معنا می‌یابد.در نگاه اسلام و انقلاب، زن موجودی دست دوم، سایه‌ای در حاشیه یا صرفاً ابزاری برای لذت جنسی و انتفاع نیست. او همانند مرد، موجودی است که در مسیر کمال و قرب الهی گام می‌نهد و دروازه‌های معرفت برایش گشوده است. اگر تفاوت‌هایی طبیعی میان زن و مرد وجود دارد، این تفاوت‌ها هرگز نشانه‌ی ضعف نیست، بلکه جلوه‌ای از حکمت الهی است تا هر کدام، نقشی مکمل و منحصر به فرد در نظام هستی ایفا کنند. نقطه‌ی قوّت و منحصربه‌فرد زن در نگاه اسلامی، در توانایی او برای آفرینش یک ترکیب بی‌نظیر نهفته است: ترکیب استواری ایمان با جوشش بی منتهای عاطفه است. زن مسلمان کوهی استوار از ایمان و چشمه‌ای جوشان از محبت است؛ این دو عنصر، دو بال شخصیت او را تشکیل می‌دهند. ایمان، به او ثبات قدم می‌بخشد و در برابر تلاطم‌ها او را حفظ می‌کند، و عاطفه، او را قادر می‌سازد تا نسل‌ها را در آغوش نورانی خود تربیت کند و به جامعه حرارت بخشد. این ترکیب، همان «قدرت نرم» زن است که جامعه را از درون می‌سازد. وقتی این قدرت با عفت و پاکدامنی گره می‌خورد، جامعه را از ابتذال و تاریکی پاک می‌سازد و نورانی می‌کند. در مقابل این الگوی شکوهمند، فرهنگ و تمدن مادی غرب، زن را به ورطه‌ی تحقیر فروکشانده است. شخصیت زن در این فرهنگ، غالباً تنها زمانی دیده و تقدیر می‌شود که از جذابیت‌های جنسی خود بهره‌برداری کند و به یک «کالای مصرفی» تقلیل یابد. اشتغال گسترده، به جای آنکه شأن زن را بالا ببرد، در بسیاری موارد او را از محیط گرم خانه دور کرده و تحت سلطه‌ی نظام سرمایه‌داری، به کارگر ارزان‌قیمت بدل ساخته است. این تصویر، مصداق بارز «آزادی به نام، اسارت به کام» است. این وضعیت را می‌توان «بحران زن» نامید؛ بحرانی که به مراتب خطرناک‌تر از بحران‌های آب، انرژی و محیط زیست است. زیرا این بحران، ریشه‌های اخلاق، معنویت و بنیان خانواده را هدف گرفته و می‌سوزاند. وقتی زن از جایگاه حقیقی خود به عنوان تربیت‌کننده‌ی نسل‌ها و مرکز ثقل عاطفی خانواده پایین آورده می‌شود، تمام تار و پود اخلاقی جامعه از هم گسسته خواهد شد. انقلاب اسلامی این ادعا را تنها در حد تئوری و مبانی دینی باقی نگذاشت؛ بلکه در بوته‌ی عمل و سخت‌ترین آزمون‌ها، یعنی دوران دفاع مقدس، نمونه‌های عملی آن را به نمایش گذاشت. زنانی ظهور کردند که تعریف تازه‌ای از زن مسلمان را جهانی کردند؛ زنانی که در عین حفظ عفت و پاکدامنی، با استواری تمام نقش‌آفرینی کردند. این زنان نشان دادند که زن می‌تواند همزمان «ستون خانه» باشد و مأمنی از آرامش برای همسر و فرزندان ایجاد کند، و همزمان «پرچمدار جامعه» باشد؛ در عرصه‌ی جهاد اجتماعی، در بیمارستان‌ها، پشت جبهه‌ها و در امر به معروف و نهی از منکر، بن‌بست‌ها را بشکند. آنان ثابت کردند که زن، می‌تواند مادر تربیت‌کننده‌ی نسل باشد و در عین حال، مجاهدی باشد که در میدان‌های بزرگ عصر مدرن، هویت خود را فدای جذابیت‌های دروغین و زودگذر نمی‌کند. این الگوی متعالی، امروز پاسخ‌دهنده‌ی دردهای بی‌معنایی و تحقیر زن در جهان است. در این میدان فکری، انقلاب اسلامی در موضع دفاع نیست، بلکه در موضع هجوم و مطالبه‌گری است. ما مدعی غرب و تمدن مادی آن هستیم؛ زیرا آنان زن را تحقیر کرده‌اند، به اسم آزادی او را در بند کرده‌اند و به نام اشتغال، شأن او را پایین آورده‌اند. الگوی زن مسلمان با تکیه بر ایمان، عفت و نقش‌آفرینی همزمان در خانواده و اجتماع، پاسخی جهانی و بن‌بست‌شکن به تمام بحران‌های هویتی است که غرب برای زنان جهان به ارمغان آورده است. زن بودن نه محدودیت است، بلکه قدرتی است که با ایمان معنا می‌گیرد. این همان ارزش و تشخص زن است که مغز مادی‌گرای غرب، که تنها حساب و سود را می‌فهمد، از درک آن عاجز است. زن مسلمان، محور انسانیت و تجسم قدرت نرم است؛ قدرتی که اگر با عفت و آگاهی همراه شود، نه تنها خانه، بلکه کل جهان را روشن و دگرگون می‌سازد. این روایت، روایت زن در تراز انقلاب اسلامی است؛ روایتی از اقتدار و شکوه است. @AFKAREHOWZAVI
«ذکر پرواز» 🕊 ✍ همنشینی با بعضی آدم‌ها روح را جلا می‌دهد. این اثر تنها به انسان محدود نمی‌شود؛ بلکه مکان‌ها، زمان‌ها و حتی اشیاء نیز گاهی می‌توانند چنین تأثیری داشته باشند. برخی ماه‌ها، از لحظه‌ی رؤیت هلال تا آخرین دقایقشان، روح را صیقل می‌دهند. گاهی پرده‌ای از اسرار پیش رو آن‌ها کنار می‌رود؛ به شرط آنکه انسان به شرایط و وظایف خود در آن ماه آگاه باشد و با دقت و جدیت آن‌ها را پی گیرد. ماه رجب، ماه استغفار است. چه نیکوست که در این ماه، لحظه‌ای تأمل کنیم و به عمق فلسفه‌ی استغفار بنگریم. مشکل ما انسانهای عادی آن است که این ذکر پربرکت و گره‌گشا را کوچک می‌شماریم؛ در حالی که بارها در کتب دینیمان سفارش شده است تا با استغفار، مسیر دشوار بندگی و زندگی را هموار کنیم. ماه رجب فرصتی است تا در میان روزمرگی‌ها، استغفار را به برنامه‌ی زندگی خود بیفزاییم. متأسفانه بسیاری پس از گذشت این ماه گمان می‌کنند اجر استغفار کاهش می‌یابد و آن را کنار می‌گذارند؛ و به تدریج این ذکر ارزشمند را از برنامه‌ی دینیشان حذف می‌شود. قرآن کریم در سوره نوح در آیات (۱۰-۱۱-۱۲)می‌فرماید: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا وَيُمْدِدْكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ» این آیات روشن می‌کنند که استغفار، نه تنها در آخرت، بلکه در زندگی روزمره و گشایش‌های دنیوی نیز نقش دارد. پیامبر اکرم(ص) نیز می‌فرمایند: «مَن لَزِمَ الِاسْتِغْفَارَ، جَعَلَ اللّهُ لَهُ مِن كُلِّ هَمٍّ فَرَجًا، وَمِن كُلِّ ضِيقٍ مَخْرَجًا» هر کس بر استغفار مداومت ورزد، خداوند از هر اندوهی برای او گشایش و از هر تنگنایی راه خروج فراهم می‌کند. پس اگر ماه رجب روح را جلا می‌دهد، از آن است که ما را دوباره به حقیقت استغفار متوجه می‌سازد. این ذکر محدود به زمان خاصی نیست؛ اما در این ماه جلوه‌ای روشن‌تر دارد. چه نیکوست که استغفار را تنها به رجب محدود نکنیم و آن را به عادتی ماندگار در زندگی خود بدل کنیم؛ ذکری ساده، اما ژرف، که هم روح را صیقل می‌دهد و هم مسیر بندگی و حیات را هموار می‌سازد. @AFKAREHOWZAVI
تجربه‌ی نگاه‌ به قلم: خانم بغدادی دلم می خواد یه تجربه ی جالب اما کمی تلخ رو براتون تعریف کنم... بعد از یک دوره مریضی حوالی ظهر احساس کردم بینی ام کمی گز گز می کند به نظرم محال آمد که در آنجا تبخالی بیرون بیاید و به گذاشتن کمی یخ روی آن بسنده کردم... اما محال دانستن من جلوی اتفاق را نگرفت و تبخالی به اندازه ی نوک انگشت شصت دست و به شدت بد منظر روی بینی‌ام در آمد. تمام تلاشم را برای ازبین بردنش کردم شاید نیم ساعتی یخ روی آن گذاشتم و درد شدیدش را تحمل کردم ولی کار از کار گذشته بود و مصمم در حال رشد بود...شنیده بودم ترکیب عسل و سرکه ویروس را غیر فعال می کند مراقبه‌ای شدید را آغاز کردم ولی بی فایده بود... و من مجبور شدم در تمام جاهایی که قرار بود بروم با آن مهمان ناخوانده‌ی روی صورتم همراه باشم نفس عمیقی کشیدم و خود را راضی کردم که یک اتفاق است و طبیعی...و باید رفتارهایم عادی باشد من هر چه سعی می کردم به آن بی توجه باشم، اطرافیان دائم برایم یادآوری می‌کردند البته که از سر دلسوزی هم بود ولی تقریبا هر کس مرا دید با تعجب از ماهیت و چگونگی آن ازم سوال می‌پرسید...! کم کم احساس کردم طاقت نگاه های مردم را ندارم و تمام تلاشم را برای گذاشتن عسل و سرکه روی آن کردم هرچه نگاه ها متعجبانه‌تر می شد من هم تلاشم را مضاعف می کردم حتی دست به دعا شدم برای شفای عاجل خودم از آنجایی که در حال مطالعه‌ی کتاب پروانگان شمع جمع استاد عابدینی بودم و قرار بود از هر اتفاقی به پیامی که خداوند برایمان دارد، برسم؛ قلبم گوشش تیز بود برای دریافت‌های یقظه‌ای فهمیدم وقتی حضرت آقا در بحث نهی از منکر می فرمایند بگویید و رد شوید یعنی چه اگر مردم مرا به حال خود گذاشته بودند شاید طول درمانم یک ماه هم بیشتر می شد ولی توجه ها و حرف ها باعث می‌شد بیشتر در تب و تاب اصلاح صورتم باشم حتی نگاه های مردم در خیابان را هم احساس می کردم پس وقتی می فرمایند در مراتب نهی از منکر نگاه کردن را یعنی طرف متوجه می‌شود که یک جای کارش ایراد دارد. @AFKAREHOWZAVI
روایت یک سفره به قلم: م.حمیدیان عروس وسطی را یک ساعت به مهمانی دعوت می‌گرفت. کسی هیچ‌وقت نفهمید چرا عزیز همان موقع که زانوهایش را کنار میز عسلی نزدیک تلوزیون دراز می‌کند و تلفن نارنجی را زیر گوشش می‌گذارد، به همه بچه‌هایش زنگ نمی‌زند! چرا بعضی‌ها را شب قبل دعوت می‌کند و بعضی دیگر را فردا. او عاشق مهمانی بود. همه‌ی این وعده گرفتن‌ها هم برای هماهنگی آمدن دخترها و پسرها بود. محال بود یک جمعه بگذرد و صدای بازی نوه‌ها از خانه‌ی عزیز بلند نشود. برنج و حبوبات را از شب قبل خیس می‌کرد. دستی به سر و روی خانه می‌کشید و می‌نشست پای تلفن. عروس بزرگ‌تر و دخترها را شب قبل وعده می‌گرفت. عروس کوچک را صبح اول وقت و عروس وسطی را یک ساعت مانده به مهمانی! چند باری سر همین موضوع بین بچه‌ها اختلاف افتاد. عروس وسطی گاهی با زبان نرم و گاهی با ناراحتی از عزیز می‌خواست او را هم زودتر دعوت کند تا برنامه‌های روز جمعه قاطی نشود. عروس که می‌دانست عزیز، جمعه به جمعه سفره می‌اندازد. شاید دنبال احترام بود یا چیزی مثل عدالت میان او و بقیه. چندباری دعوت‌های دقیقه آخر را قبول نکرد. به کارهایش رسید و تا ساعت سه بعدازظهر نیامد. عزیز دلخور بود. عروس حق به جانب می‌گرفت و می‌گفت:" دیر گفتی مادر! آمادگی نداشتم. کارهام رو برای مهمونی نکرده بودم." چهره‌ی عروس بزرگ توی دورهمی‌های ظهر جمعه دیدنی بود‌‌. سرحال و خندان. لباس‌های خودش و بچه‌ها اتو کشیده. موقع روبوسی، صورت‌هایشان بوی عطر و صابون تازه می‌داد. تا غروب که خانه‌ی عزیز می‌نشست آب توی دلش تکان نمی‌خورد. می‌خندید و می‌گفت:" تکلیف مدرسه بچه‌ها که انجام شده، ناهار فردای شوهرمم بار گذاشتم. خونه هم دسته‌ی گل." سهم او از مهمانی لذت بود و سهم دیگر عروس‌ها دلخوری! یادم می‌افتد به رابطه‌ی ما و خدا. به دعوت گرفتن خدا برای بزرگترین مهمانی. دو ماه زودتر وعده تک تک بنده‌هایش را می‌گیرد. بین کسی فرق نمی‌گذارد. تلفن را برنمی‌دارد و یواشکی شماره‌ی بنده خوب‌ها را بگیرد. خدایی‌اش را می‌کند. روی سر همه یک‌جور نور می‌ریزد. مبادا کسی بدون آمادگی سرسفره‌‌اش بنشيند. هول شود و نداند چه آدابی رعایت کند. خدا دوست دارد همه‌ی بندگانش فقط لذت ببرند و نور بخورند. اصلا کاسه‌هایشان را پر می‌کند، می‌گذارد توی زنبیل تا ببرند. به هرکس اندازه ظرفش! خوش به حال آن‌هایی که اندازه‌ی یک‌سال ظرف آورده‌اند. ظرف‌های تمیز و پاک! از اولین جمعه‌ی ماه رجب شروع می‌کند به نوازش بندگان. برای بچه زرنگ‌ها اعتکاف می‌گذارد تا حسابی با اميرالمؤمنين کیف کنند. چیزی شبیه کلاس تقویتی دانش‌آموزها با قوی‌ترین معلم. شب عید مبعث آغوشش را باز می‌گذارد. هرکی سبقت بگیرد و زودتر برسد، برنده است. مثل بغل مامان باباها وقتی جلوی بچه نوپا دو زانو می‌نشینند. هی فرشتگانش را می‌فرستد زیر گوش آدم‌ها نجوا کنند. لباس‌های نو به تن کنید. روح‌تان را خوب توی حوض رحمت رجب بشویید. ضیافت بزرگی داریم. شعبان سراسر عشق است و سرمستی! میکده‌ای است برای خودش. ولادت پاکان عالم بهانه‌ای است برای رفاقت بیشتر با خداوند. آن کس که سر سفره‌ی حسین بنشيند حتما لیاقت درک سفره‌ی رب‌العالمین را پیدا می‌کند. خدا دوست دارد بندگانش سر یک سفره جمع شوند اما تلفن نارنجی توی کار نیست. همه را یک زمان دعوت می‌کند، خوب و بد باهم. @AFKAREHOWZAVI
قهرمان بی ادعا به قلم: فاطمه سادات هاشمی حاج‌قاسم فقط یک نام در تاریخ نبود؛ روح آرامِ مردی بود که در میان هیاهوی دنیا، سادگی را انتخاب کرده بود. مردی که شجاعتش را فریاد نمی‌زد، آرام قدم برمی‌داشت و کوه‌ها از استواری‌اش شرم می‌کردند. لبخندی مهربان داشت، اما دلش شبیه سپر بود؛ سپری برای مردمی که هرگز او را از نزدیک ندیدند، اما امنیتشان را به قدم‌های او بدهکار بودند. حاج‌قاسم قهرمان کتاب‌ها نبود؛ قهرمان نفسِ انسانیت بود. مردی که «امنیت» را معامله نکرد، «خاک» را دوست داشت، و «غرور وطن» را به هیچ قیمتی نفروخت. او از جنس خاک بود؛ بی‌ادعا، بی‌هیاهو — اما روحش تا آسمان قد می‌کشید. وقتی نامش برده می‌شود، چیزی شبیه دلتنگی در دل‌ها می‌نشیند؛ دلتنگی برای مردی که می‌توانست قهرمان باشد و نماند، می‌توانست دیده شود و پنهان ماند. حاج‌قاسم، قصه‌ی مردی است که زندگی‌اش را نه برای خودش، که برای «ایمانش» زندگی کرد. مثل شمع سوخت، اما روشنی‌اش در نگاه میلیون‌ها دل مانده است. او رفت، اما ردّ قدم‌هایش هنوز بر خاکِ وطن پیداست… و یادش، همچون نسیمی آرام، هر بار که نامش را بر زبان می‌آوریم، دل را به سجده می‌کشاند. @AFKAREHOWZAVI