قلمهایی که برای پروانههای سوخته اشک میریزند
به قلم زهرا کبیری پور
چه روزهای سخت، عجیب و دردناکی را پشت سر گذاشتیم؛ روزهایی که شاید در تاریخ این سرزمین نظیری نداشته است.
چه گریهها و چه حرفهای ناگفتهای در عمق وجودمان تلنبار شد که فرصت نشد به قلم بیاوریم.
چه روایتهای دلهرهآور و در عین حال حماسیای را در این روزها به چشم دیدیم و به گوش شنیدیم؛ روایتهایی که سکوت در برابرشان، خیانت به خون پاکترین فرزندان این مرز و بوم است.
قلمهایمان روزهاست که لرزان و بیقرار به انتظار نشستهاند؛ برای نوشتن از آن چند روز فاجعهبار و آن وقایع تلخ.
برای نوشتن از جسمهای ارباًاربای برادرانمان؛ از آن تنهایی که در آتش عشق و دفاع از حریم وطن سوختند و خاکستر شدند تا این حرم باقی بماند.
برای نوشتن از استقامت «آقا معلم» که روزهدار روزهی ماه رجب هم بود و تا جان در بدن داریم فراموش نخواهیم کرد که چگونه با بستن راه و محاصره، نگذاشتند دارو به او برسد.
این قلمها قرار است از مظلومیت شهدایمان بنویسند؛ آنهایی که در اوج بیگناهی، پروانهوار سوختند.
باید از جگر سوختهی مادرانشان بنویسند؛ مادرانی که نگاهشان به در ماند، اما صدایشان مأمن صبر و استقامت شد تا درس ایثار را بار دیگر به ما جاماندهها بیاموزند.
باید از دلهای داغدیده و شکستهی خواهرانشان بنویسند؛ خواهرانی که حتی نتوانستند جسم برادر عزیزشان را در آغوش بگیرند.
و از کمر خمیدهی پدرانشان؛ پدرانی که قامتشان خم شد، اما ارادهشان استوارتر از فولاد گشت تا پاسدار راه شهیدانشان باشند.
این قلمها روزهاست که بیقرار گریستناند برای پروانههای آسمانی شده؛
برای نوشتن لهوفی تازه بعد از ۱۳۰۰ و اندی سال...
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
تغییر و تحول
به قلم طاهره قادری
تکامل برزخی، یعنی همین تغییر و تبدیل احوال انسانها در طول حیات بشری آنها...همین که احوال انسانها دگرگون میشود، یک روز در انبساط و یک روز در قبض روحی اند، در سختی و آسانیهای دنیا، در تقلب و انقلاب هستند، همین یعنی فراز و فرود، یعنی صعود و نزول، یعنی معراج و تنزیل وحی!
در واقع تکامل انسانها، در متن همین زندگی روزمره «دارد رخ می دهد» و انسانها دم به دم درحال تکامل اند، با همین زندگی ساده و روزمره...
به عبارتی دیگر یعنی سنت پروردگار این است و جز این نیست و قیامت پروردگار، این چنین است، نقد در دسترس!
و همه ما حس میکنیم و به عینه مییابیم که در دل همین دنیا، همین عالم ماده، درحال تکامل و رشد هستیم...!
همانطور که جنین هستیم، در دل همین عالم، به وسیله عوامل مادی، مثل خون، رگها، اتصالات بافتی، تقسیم سلولی و... تکامل پیدا میکنیم؛ و این تکامل، واضح و روشن است و یک ذره ناچیز نطفه، در طی چند ماه، یک انسان کامل میشود.
در خارج از عالم رحم مادر هم همین اتفاق دقیقا رخ میدهد؛ از زمان تولد از رحم مادر، تکامل برزخی همه ما شروع شده و با وقایق مختلف، تمام ابعاد زیستی و روحی ما، دم به دم در حال تکامل است، همانطور که رشد جسم ما، بدیهی و مشهود است، رشد روح ما هم قابل انکار نیست...!
در واقع همه ما اذعان داریم که با گذر زمان و در دل وقایع، از لحاظ روحی هم تکامل پیدا کردهایم. باورهای قوی تری ساختهایم، درسهایی گرفتهایم و...
طوفانهایی که بر همه روزهای ما وارد میشود و گویی همه چیز را با خود میبرد، انگار همه چیز در هم تنیده و قفل می شود اما در همین تنیدگی، صبر و گذر زمان است که به انسان امید می دهد برای بزرگ شدن.
و اما خلود؛ که بارها و بارها به یک چالش در زندگی برخورد کردهایم و بالاخره از آن چالش، درس گرفتهایم
مثلا بارها شده که شب امتحان باخود عهد بسته ایم که در طول سال درس بخوانیم و شب امتحان با تسلط و آرامش باشیم و بالاخره در مقطع دکتری، این درس را اجرایی میکنیم و در طول دوره تحصیل درس می خوانیم و بالاخره یک شب امتحانی را در آرامش و بدون استرس، تجربه میکنیم و باخیال راحت امتحان میدهیم...و این اولین تجربه ما می شود! مصداقِ مرگ و تغییر عادت، ما پس از مرگ، به عالَم دیگری وارد شدهایم.
«عالَم آرامش در امتحانات» اگر پس از این مرگ، به همان عادت قبلی برگردیم، میشود ورود به جهنمِ عادت و اگر این تغییر و مرگ را در خود ملکه کنیم و روش درس خواندن خودمان را در همین حالت حفظ کنیم، میشود ورود به بهشت ...
پس هر چقدر که این عادت خود را حفظ کنیم و ادامه دهیم، در خلود خواهیم بود...اما اینکه خالد در بهشت باشیم یا جهنم، دست خود ماست... و به اندازه همت و عزم خودمان، در وضعیتی که انتخاب میکنیم، خالد خواهیم بود...و همین تجربه ها، دارد میزان همت و اراده و امر ما را به خودمان ثابت میکند.
پس ما در دل همین وقایع روزمره، درواقع داریم با اسرار وجود خودمان و آن عزم ها یا سستی های درون خودمان روبرو می شویم...
پس، قیامت ما دم به دم برپاست
و پرونده اعمالمان را نقدا داریم می خوانیم... و «سیر لایقفی »، همین است
همین که ناامید شویم و قید تغییرات مثبت را بزنیم یا سخت کوشانه بلند شویم و مسیرمان را ادامه بدهیم...
فوق عقلی بودنِ مسئله ای مثل خلود، به این معناست که محسوس با حواس ظاهری و باطنی نیست. از جنس اندیشه و باور است. درواقع این عزم و اراده ماست که خلود ما را در یک وضعیت، مشخص میکند و عزم و اراده، امریست فراعقلی، نادیدنی؛ فقط آثار این عزم و اراده، در کارهایمان دیده میشود«نه خود آن اندیشه و اراده» و همین، معنای فوق عقلی بودن اینگونه امور است!
و اما درباره انسان کامل؛ آیا خدایی که الصمد و کامل است، مخلوق ناقصی به نام «انسانِ ناقص» خلق می کند تا ما بخواهیم در مقابل این انسان ناقص، انسان کاملی را مورد بررسی قرار دهیم؟
منظور از انسان کامل چیست؟
ابتدا باید تکلیف انسان کامل را معلوم کرد، بعد درباره چنین موجودی و موضوعاتی مثل خلود انسان کامل، بحث کرد...
آری روزها تماما در اختیار انسان است تا بیابد آنچه در وجود خویش نهفته کافیست خود را میان گرد و غبار فتنه ایام گم نکنیم.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
«یران من»
#سیده_الهام_موسوی
ایران من
خانهی من،
خانواده من،
و پدر و مادر من هست.
من ایران را دوست دارم، با تمام سختیهایی که دارد.
ایران ما، درخت همیشه سر سبز و ریشههایش را با خون شهیدان سیراب شده است.
این خون جاریست تا خون در رگهای ما جاری باشد.
بقول سردار سلیمانی ما ملت امام حسین هستیم. شهادت آرزوی دیرینه ماست.
ما را بسوزانید، بکشید، قطعه قطعه کنید، ما عاشقان، رسم شهید و شهادت کربلایم.
شعارِ «جانم فدای ایران» فقط در حد شعار نبود. بارها ثابت کردیم.
چه علی اکبرهایی در این کوچه و خیابانها پر پر شدند.
هموطن به ظاهر معترض، نه ما دشمن شما هستیم و نه شما دشمن ما!!
چشمانت را باز کن، حقیقت و مسیر مستقیم را پیدا کنید!
مهرهی سوختهی دشمن سودی جز تباهی ندارد.
همهی ما ایران را دوست داریم، بیا دست به دست هم دهیم و برای آبادیی این سرزمین چند هزار ساله، متحد و همبستگی داشته باشیم.
راهی که داری پیش میبری اشتباه محض است! غیرت و خشم خود را در میدان دشمن بر علیه هموطن و مادرت ایران خرج نکنید! درست بنگر دشمن جای دیگریست!
وطن فروشی اگر عاقبت داشت وطن فروشان عاقبت بخیر میشدند.
اینجا ایران همهی ماست.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
قهرمانان بی ادعا
به قلم بانو افسانه شریعتی
۳۰دی ماه روز بزرگداشت شهدای آتشنشان، بزرگ مردانی که پروانه وار درآتش عشق وایثار سوختند وجاودانه ماند نامشان ،یادشان
واز خود گذشتگیشان
روز قهرمانانی که از دل آتش این دنیا
بهشتی زیبا برای خود وهم نوعان وهم نسلان خود به یاد گار گذاشتند ...
از نار به جنت رسیدند...
فرشتگان خدا درزمین بدرقه شان کردند ودرآسمان به استقبالشان آمدند ...
وچه پذیرایی گرم وشیرینی...
به مانند آتش، از جنس حرفه ی خود ...
آتشنشان، مظهر سخاوت و جود وکرم است...
آتشنشان، نماد ایستادگی ومقاومت است...
آتشنشان، قهرمان گرم روزهای سخت وسرد است.
آتشنشان بادست وپنجه نرم کردن با گرم ترین عنصر جهان آتش شناخته میشود ...
آتشنشانان راباید ستود ...باید گرامی داشت... چه بسا از آتش دنیا نمیهراسند تا نانی گرم برسر سفره زن وبچه هایشان بیاورند...وازآتش آخرت درامان بمانند...
آتشنشانان باخدمت صادقانه و دردست گرفتن جان خود، جان میبخشند به تن خسته وآسیب دیده وبی جان مصدومان حادثه...
انگیزه وامید می آفرینند به روح لطمه دیده مردم ...
دستانشان به مانند دوبال فرشتگان نجات بخشی است که گویا از آسمان از طرف خداوند آمده اند تا مایه نجات جان اهل زمین باشند...
آتشنشان یعنی یک پهلوان به تمام عیار ...
یک انسان بزرگ وفداکار...
یک شهر به شما می بالد...
آنان سوختند تا ما نسوزیم...
۳۰دی ماه سالگرد شهادت شهدای آتشنشان حادثه آتش سوزی ساختمان پلاسکو تسلیت و گرامی باد.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
ایامی که گذشت
به قلم فاطمه شکیب رخ
قلم ها که حبس می شوند، انگار رگ حیات زندگی، بسته می شود.
ایامی دگر از تاریخچهی زندگیمان عبور کرد و برگ دیگری از تاریخ عمرمان رغم خورد.
میدان رزمایش تازه ای در برابرمان قرار گرفت و گلچین های روزگارمان را از ما ربود.
می خواستم از ناگفته های این روزها بسیار بگویم، از دختران و پسران نوجوانی که در برابر چشمانم، هرشب تا پاسی از آن، فریاد می کشیدند و یکدیگر را به مبارزه فرا می خواندند، آنها را می دیدم و دلم برای تک تکشان می سوخت...
نمی دانستند که شیطان چگونه قرار است، فرمانده میدانی باشد که از آنها قاتل بسازد و از پاکان امت، مسافر بهشت...
کمی که گذشت با شهادت سوزناک یاران اباعبدالله، در کف خیابان های ایران زمینمان، آتش دیگری بر جانم افتاد.
توان شنیدن هیچ روایتی از کوچ مظلومانهی شهدا در من نبود، دلم میخواست باران بشوم و داغ بر سینهی بازماندگانشان را التیام بخشم.
گاهی احساس می کردم، روزگار آنچنان پیچیده شده که قرار است حیات برزخی ما از همین دنیا آغاز شود، با آن تفاوت که اختیار را از ما نگرفتهاند و اجازهی تغییر سرنوشت هنوز در کف دستان امتِ حقیقت، وجود دارد.
همهی دل گویهها را در سینه حبس نمودم و باور داشتم که گاهی باید قلم ها را مهمان سکوت خانه کرد تا با خیزشی دوباره به چرخهی نگارش بازگردند.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
مجله افکار بانوان حوزوی
ایامی که گذشت به قلم فاطمه شکیب رخ قلم ها که حبس می شوند، انگار رگ حیات زندگی، بسته می شود. ایامی
انتشار یادداشت خانم شکیب رخ در صفحه نویسندگان حوزوی فارس نیوز
لینک متن
https://fna.ir/pGslO
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
از قاب «منبر» تا قاب «دوربین»
به قلم زهرا کبیری پور
همهی ما اهلِ روضهها، با کدهایی که روضهخوان میداد تا آخر روضه را خودمان میرفتیم و زحمت او را برای گریاندنمان کم میکردیم. «گریه» یک سفر درونی بود؛ و ما با شنیدن نام «علیاصغر» یا «رقیه»، سیلْباران اشک میریختیم و گناهانمان را در آن جویبارهای شور و شیرین میشستیم. روضهخوان، بیشتر نقش «راهنما» را داشت؛ او کلید میزد و ما در را به روی دنیای روضههای حک شده در قلبمان باز میکردیم.
این روزها اما، خبرها روضهخوان بودند و ما با هر کدی که گفته میشد، چه اشکها که نریختیم! با غریبگیر آوردن، حبس، آتش، پهلو، بازو، سر بریده، جسم عریان، سنگ بر پیشانی و...
این روزها، واقعیتِ عریانِ تاریخ، با تمام هولناکیاش بر صحنههای ما هجوم آورده است. ما از روضههایِ «سمعی» به روضههایِ «بصری» رسیدهایم؛ عزاداریای که نه با تصویرسازیهای ذهنی مداح، که در واقعیتِ تلخِ پشت دوربینهای مداربستهی کوچه و خیابانهایمان جریان داشت.
این روزها، با دیدن تصاویر «خبرها»، اشکهایمان جاری شد؛ تصاویری که نه از صحرای کربلای ۱۳۰۰ و اندی سال پیش، بلکه از خیابانهای ایرانِ امروز پخش میشد.
دیگر نیازی نبود مداح، وصف «حبس» و «زندان» کند؛ وقتی خبر جان دادن نیروهای امنیتیِ مظلوممان در حبس میان آتش را میدیدیم و میشنیدیم. دیگر نیازی به توصیف «آتش» نبود؛ وقتی شعلههای آشوب در گوشهی گوشهی وطن زبانه میکشید و جانهای عزیزمان را میسوزاند.
«سر بریده» و «جسم عریان»، دیگر فقط قصهی شمر و لشکرش نبود؛ این بار، این تصاویر بر تابلوهای اخبار و شبکههای اجتماعی نقش بسته بود. تصاویری که دل هر آگاهی را به درد میآورد و رنجی تازه را به نمایش میگذاشت. «سنگ بر پیشانی»، دیگر فقط سنگدلیِ دشمنان صدر اسلام نبود، بلکه سنگینی فشارها و بیرحمیِ اغتشاشگرانی بود که بر پیشانیِ امنیت و آرامشِ وطن عزیزمان فرود آمد.
ما در این روزها، فهمیدیم که عزاداریِ واقعی، فقط با خواندن روضه و سینهزنی محقق نمیشود. عزاداریِ واقعی، برای از دست رفتن وجدان انسانِ معاصر است؛ انسانی که با وجود تمام تکنولوژی و پیشرفت، هنوز با همان خشونتهای خاموش و آشکار دستوپنج نرم میکند. ما با هر کد اشک ریختیم، اما این بار اشکهایمان، اشکِ حسرت بر از دست دادن عزیزان و اشکِ درد برای سرنوشت کشورمان بود.
روضهخوان این روزها، دیگر فقط راویِ تاریخ نبود؛ او راویِ «اکنون» بود. او با یادآوری کدها، ما را به یاد این میانداخت که درندهخوئی برخی از انساننماها، تاریخمصرف ندارد و ظلم، در هر زمانی با یک چهره و یک نام ظاهر میشود. ما اهل رفتن به روضه بودیم، اما این روزها، روضهها از قاب تصاویر دوربینهای مداربسته خودشان به سراغ ما آمدند.
اما در این هیاهوی تصاویر و توصیفات روضهگونهی آنها، خطر آن میرود که «پیامِ» عاشورا زیر بار «جزئیاتِ» صحنهها گم شود. پیامی که نه در سر بریده شدن، بلکه در «ایستادن» در برابر ظلم و فریادِ «هیهات من الذله» نهفته است.
این روزها، ما با هر کد اشک میریزیم، اما باید مراقب باشیم که این اشکها، اشکِ «تأثر» بر مصیبت باشد، نه اشکِ از سر «ترس»؛ و روضهخوانها باید نه تنها یادآور غریبگیرِ صحنههای آشوب، که هدایتگرِ وجدان بیدار ما در جنگِ حق و باطلِ زمانهی خودمان باشند.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
مجله افکار بانوان حوزوی
قلمهایی که برای پروانههای سوخته اشک میریزند به قلم زهرا کبیری پور چه روزهای سخت، عجیب و دردنا
انتشار یادداشت خانم دکتر زهرا کبیری پور
لینک متن
https://fna.ir/pcDDV
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
هدایت شده از یادداشت|نجمه صالحی 💌✍
🌹🌹 اعمال ماه مبارک شعبان 🌹🌹
1.روزی 70 بار "استغفرالله واسئله التوبه"
2.روزی 70 بار "استغفرالله الذی لااله الاهوالحی القیوم الرحمن الرحیم واتوب الیه"
3.صلوات و صدقه بسیار.
4.در کل این ماه هزار بار گفته شود:
"لااله الاالله ولانعبدالاایاه مخلصین له الدین ولوکره المشرکون"
5.در هر شب و هر روز این سه ماه:
سه بار: حمد، آیه الکرسی، 4قل، تسبیحات اربعه + ولاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم، صلوات، اللهم اغفر للمومنین والمومنات، و چهارصد بار استغفرالله و اتوب الیه.
🌷امام رضا (علیه السلام): در آخر ماه شعبان بسیار بخوانید:
" اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فغفرلنا فیما بقی منه "
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
نبرد کور
به قلم مرضیه رمضانقاسم
ساعت حدود سه نصف شب، صدای گفتگوی دو مرد با همدیگر، مینا خانم را از خواب پراند؛ او با وحشت همسرش اکبر آقا را صدا زد.
اکبر آقا طفلکی مثل فنر از خواب پرید بالا.
مینا خانم اصلا اجازه نداد او حرفی بزند؛ وحشتزده گفت: دو تا غریبه تو سالن دارن با هم صحبت میکنند.
اکبر آقا با دهانی باز، با عجله خودش را در سالن گذاشت، زود برگشت و نگاه طعنهآمیزی به مینا خانم انداخت و کنترل تلویویزیون را مثل شیشه شیر بچه در دستش تکان داد و گفت: تلویزیون بود.
مینا خانم خودش را از تنگ و تا نینداخت و گفت تلویزیون رو خاموش نکردی؟! الانِ که بچهها بیدار بشن.
مینا خانم این را گفت و سر کلهی آیدین کوچولو و هاله در اتاق پدر و مادر پیدا شد.
یکدفعه مینا خانم با جیغی فروخفته پرسید:
ما که همگی خواب بودیم، پس کی تلویزیون رو روشن کرده؟! یا حضرت عباس یه غریبه تو خونهس و بعد مقابل دهانش را گرفت و صدای اعظم خانم که بعدازظهری از حملهی تروریستها به منازل مسکونی گفته بود در گوشش پیچید و با چشمهایی گرد شده به همسرش زُل زد؛ هاله با بغض پرید در آغوش مادر.
اکبر آقا کنترل تلویزیون را روی تخت انداخت، گوشیاش را برداشت، در را کمی باز کرد و مثل سربازی تفنگ بدست، در حالیکه چراغ گوشی را روشن میکرد با احتیاط از سنگر بیرون زد، پشت دیوار کمین کرد و چراغِ گوشی را به سمت پردهها گرفت.
آیدین کوچولو کنترل تلویزیون را برداشت، نشست روی تخت و مشغول بازی شد؛ مینا خانم با دیدن این صحنه یاد شب گذشته افتاد که قبل از خواب، گوشی را به زور از دست آیدین گرفته بود؛ نفسی تازه کرد و گفت: اکبر، دیشب آیدین تنظیمات تلویزیون رو به هم زده، گذاشته رو یادآور.
با شنیدن این حرف، انگار آژیر سفید به صدا در آمده باشد، هرکدام بدون اینکه به هم حرفی بزنند، همان جایی که ایستاده بودند سرجایشان نشستند؛ اما آیدین هنوز در حال مزمزه و شستن دکمههای کنترل با آب دهانش بود.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI