#روز سیزدهم
به قلم بهناز کچوئیان
برخی صاحبنظران عرصه اخلاق، بر این باورند که اگر از یک حیوان، خوی حیوانی سر بزند، خطا نکرده و شایسته نیست آن را به باد ملامت گرفت؛ بلکه او در سیر تکوینی به سوی آفریدگارش، لبیک گفته است.
بر همین اعتبار میتوان گفت: در جنگ روز سیزدهم، تشبیه قدارهکشها و لاتها و عربده کشها به گرگ ها و کفتارها، تهمت و بهتان به محضر مخلوقات خداوند است.
فیالمثل کدام گرگی است که صدای جان سپردن "یک همسر" را به گوش "همسرش" برساند تا او هم زبانش الکن شود و دردانهای که لازم بود نه ماه در وجودش مهمان باشد، هفت ماهه بر زمین بگذارد؟
یا کدام کفتاری اجازه نمیدهد ماشین آمبولانس، تن نیمهجان معلم روزهداری را به دستان طبیبی برساند که شاید آن طبیب، بانی حیاتش شود؟
از اینها، میتوان دو هزار و چهارصد و بیست و هفت مثال سیاهه کرد: به تعداد شهدای روز سیزدهم؛ شاید هم بیشتر؛ چرا که شنیده شد:«عدهی گلهی شبه آدمها برای شهید کردن یک نازدانه، گاهی از چند ده نفر هم میگذشت.»
بماند روضه آتش زدن خانه خدا و کتاب خدا و بقعه سبزقبا و قطع ید و بردن سوی چشمها و ...که این خود، مجلس دیگری میطلبد.
حالا خدا کند خبر این اضلال آدمی تا درجهای پایینتر از سبعیت حیوانات، به گوش ماکیان و ماهیان و دیگر جانداران و حتی سنگها و چوبهای این حوالی نرسیده باشد؛ آخر ماکیان و ماهیان و دیگر جانداران و حتی سنگها و چوبهای این حوالی، تنها خبر"جشن نیکوکاری"، "دیوار مهربانی"، "فیش نان"، "موکبهای پذیرایی نیمه شعبان"، "اسکانهای رایگان بیست و هشتم ماه صفر" و اخباری از این دست به گوششان رسیده است.
که اگر برسد...
از زیادت تعجب، غصه میخورند و از غصه دق میکنند.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
هدایت شده از ساهور؛انجمن علمی«ادبیات تاریخی»
وقتی همه خوابیم!
این زنگ تاریخ داریم.
اما می خواهیم ریاضی کار کنیم و کمی زبان انگلیسی و یک ربع هم درباره جشن یلدا تصمیم بگیریم!
به همین سادگی میخواهیم زنگ تاریخ، تاریخ نخوانیم.
نگاهی گذرا به درس تاریخ در مدارس بیندازیم. در دوره متوسطه دوم رشتههای تجربی و ریاضی حتی زمان درس تاریخ در برخی مدارس به زنگ دروس تخصصی این رشتهها اختصاص پیدا میکند. تاریخ درسی نیست که ضریبی در کنکور رشتههای ریاضی و تجربی داشته باشد. دیر زمانی است که کنکور اهداف اهمیت درسهای ما را مشخص میکند. حتی در رشتههای علوم انسانی هم درس و تاریخ و درس جغرافیا ،یک درس با ضریب یک حساب می شود و حتی بچههای انسانی هم این درس را جدی نمیگیرند.
عملا دانش آموزان از درس تاریخ که برایشان تدارک دیده شده است، حاصلی ندارد جز حفظیاتی که آیا به ذهن بسپرند یا نه.
در دوره متوسطه اول هم تاریخ جدی گرفته نمیشود. در دوره ابتدایی همراه با درس مطالعات اجتماعی مفاهیمی از تاریخ به بچهها آموخته میشود اما کیست که نداند بسیاری از ما در زمان اتمام دوره تحصیلی با کمترین دانش تاریخی( که دانستنش در این روزگار یک مهارت محسوب میشود) فارغ التحصیل میشویم.
دانش تاریخ نوجوانانمان با فیلم های دروغ و اطلاعات جعلی و ساختگی فضای مجازی تأمین میشود. حق بدهیم به نگرانی دلسوزانی که میگویند: نوجوان و جوانان ما تاریخ صد سال اخیر کشورمان را نمیتوانند بازگو کنند. همین امروز وارد مدارس شویم و درباره مدرسه تاریخی دارالفنون و امیرکبیر که نقش مهمی لااقل در امر تعلیم و تربیت در کشورمان داشت، یک پرس و جوی ساده کنیم، با چه نتیجهای خارج خواهیم شد؟
کتابهای تاریخی درسی جذاب و کاربردی نوشته نشده است. فضای مجازی و جاذبههای آن را در نپرداختن دانش آموزان به دروسی مثل تاریخ و جغرافیا دخیل اند .در مدارس، درس تفکر داریم اما در این درس به بچهها یاد داده نمیشود که تاریخ عرصه وسیعی برای تفکر است.
معلمان تاریخ و نحوه تدریس شان هم یک بخش این تاریخ ندانی و تاریخ نخوانی هستند اما مسلم این است که هر کس دانستهای از تاریخ کسب میکند، آن را در دوران تحصیل در مدرسه کسب نمیکند.
تاریخ در مقطع متوسطه دوم، برای رشته علوم انسانی، جزو دروس مهم است و هر سال یک کتاب تاریخ دارد اما برای شاخههای دیگر در کل سه سال فقط یک کتاب تاریخ تدریس میشود که روی هم دو واحد است و تاریخ معاصر را میخوانند.
برای متوسطه دوم و بچههای غیر از شاخه انسانی، دو واحد تاریخ بسیار کم است. تجهیز با تاریخ برای دانش آموزان ما انجام نمیشود.
اگر بخواهم از زاویه دید نیاز جامعه به درس تاریخ نگاه کنم، درس تاریخ در کمترین سطح نیاز، قرار دارد. تاریخ درس سرنوشت ساز است. قدرت تحلیل دانش آموزان را بالا میبرد.البته اگر رویدادها را به خوبی برای آنها تشریح کنیم و تاریخ تحلیلی ارائه دهیم.
تاریخ اقتصادی، تاریخ اجتماعی ،تاریخ علم و ادبیاتِ هر روزگار باید به درستی برای دانش آموزان بیان شود و از آن مهمتر تفهیم اینکه هر آنچه در زندگی با آن برخورد میکنند، گذشته ای دارد و آن گذشته یعنی تاریخ.
بگذریم که جذاب نبودن رشته علوم انسانی، باعث جذب ضعیفترین دانش آموزان شده است. این رشته باید آنقدر جذابیت داشته باشد که نخبگان به سمت آن بروند و در این بخش بار اصلی بر دوش معلم است بیش از آن که مقصر کتابهای درسی باشد.
دبیران به صورت جزیرهای عمل میکنند و ارتباط طولی و عرضی با هم ندارند. پیوند دبیران با یکدیگر، تعمیق مطالب را بیشتر می کند. اگر معلمی بتواند همین مفاهیم فعلی کتابهای تاریخ را هم خوب درس بدهد، خروجی مطلوبی به دست میآید اما واقعیت این است که هر معلمی ساعت تدریس کم دارد، درس تاریخ میدهد. در مدارس تیزهوشان ساعت درس تاریخ را به ریاضی میدهند. تاریخ درس مظلومی در مدارس ماست. بخشی از این مسئله مقصرش متولیان هستند و بخشی هم معلمانی که تلاشی نمیکنند.
آیا ما در زمره متولیان تاریخ محسوب نمی شویم؟
✍مریم قربانزاده، عضو شورای انجمن ساهور
#رمان
#داستان
#انجمنساهور
#ادبیات_تاریخی
#دانشگاه_باقرالعلوم
#انجمن_علمی_ادبیات_تاریخی_ساهور
🌐https://eitaa.com/bouath
«شیب خیابان»
به قلم طیبه فرید
حرفی که خیلی وقت سرِ دلِ آدم بماند بیات می شود. دیگر نه آدم حال گفتنش را دارد نه یکی دیگر حوصله شنیدنش را. عین حکایت این روزها. چِرکی این روزها را هیچ جای طالع آدم ننوشتند! قابیل که نشست تَنگِ سینه هابیل تقدیر نبود، سوء اختیار بود. آدمِ به خدا بدبین، تا فِزِرتش قمصور* می شود، می گذارد به حساب قَدَر. این ها را ننویسم سر دلم می ماند! توی روحم می ماسد. بیات می شود.
بچه محل بودیم! مالِ یک کوچه. حتی نزدیکتر از این حرف ها. سَر رفتِ آبِ خانه ما و آن ها می ریخت به یکجو. از آن هم نزدیکتر. خانه ای که ما تویش نفس می کشیدیم دیوار به دیوار خانه آن ها بود. آن قدر که شب های تابستان بوی اُملت و سبزی و نان بلوری آن ها تا حیاط خانه ما می آمد و شاخه انارِ ما از لبِهٔ دیوار آجری هُل می خورد توی حیاط خانه آن ها.
قصه بر می گردد به روزهایی که دیوار حیاط ها کوتاه بود. تَهِ فرقِ خانه اعیانی و کارگری، دیوارهای آجرنمای آینه کاری بود با دیوارهای آجری بی آینه. هنوز خانه ها و آدمها و رخت و لباسشان بوی سیمیت ماهواره نمی دادند.
روزهائی که همسایه فامیلِ آدم بود!
کل تصور یک محله از خارجه موجوداتی بود که عینِ آدمیزاد نبودند. می گفتند توی خارجه اگر بی خانمانی سکته می کرد و توی راه دراز به دراز می افتاد به هیچ جای بقیه نبود! آن که این ها را می گفت خودش رنگ خارجه را ندیده بود فقط از یکی از فامیل های دور فرنگ رفته اش همین چند خط را شنیده بود!
حالا نه اینکه این حجم از سادگی و سیاه و سفید دیدن چیز خوبی باشد ها! نه...
اما همه چیز ذره ذره اتفاق افتاد. عین بزرگ شدن گل های انار سر شاخه. وقتی آن قدر سرت شلوغ بوده که هر روز ندیدی نسبت به دیروز چقدر انارتر شده. آدم ها عین انارند. ذره ذره می شوند یکی دیگر. انار رسیدن می خواهد. باغبانی که هر روز چشم بیندازد به تاجش که کِرم گلوگاه برندارد. که سرما نزند. کودش کم و زیاد نشود که اول پائیز سر شاخه دهان باز کند...
آدم همینقدر انار است....
همسایه ها یکی در میان رفته بودند. مانده بودیم ما و آن ها.
روبرویی ها زدند زمین و آپارتمان ساختند. مُشرف شدند به حیاطِ ما. حیاط دیگر حیاط نبود! چشم انداز ساکنین آپارتمان روبرویی بود. خانه ها و آدم ها و رخت و لباس هایشان بوی سیمیت می داد. آن قدر نرفتیم خارجه که خودش آمد توی کوچه ها، خانه ها.... هر کسی مالِ همانجایی بود که دوست داشت.
پرنسس دایانا ! مونیکا بلوچی، لئوناردو دیکاپریو و حتی چگوارا...
اصلا ما خودمان چند سالی همسایه صوفیا لورن این ها بودیم.
و کاش فقط همین ها بود.
کرم گلوگاه نشسته بود توی نقطه ترانزیت تاج انارها...
با هم بچه محل بودیم. حتی وقتی خانه شان را فروختند و از کوچه ما رفتند. تا آن شب که شنیدم توی شیب خیابان بوده. سنگ داشته یا چاقو یا تکه تیزی از یک موزائیک شکسته! دیگر نه فامیلمان بود و نه حتی همسایه....
شده بوده شبیه آدمهای خارجه. حتی خارجی تر!
آن ها که دیده بودنش می گفتند داشته از دستش خون می چکیده! توی شیب خیابان. خونِ آدمهایی که دیوارشان کوتاه بوده!عین هابیل.
این ها را اگر نگویم سر دلم بیات می شود.
همان وقت ها که آب حیاط ما و آن ها می ریخت به یکجو، بابایش نزول می گرفت. آقاجانم قدغن کرده بود از املت و نان بلوری شان چیزی بگذاریم توی دهانمان. خودش توی راه مدرسه سر و گوشش می جُنبید! سوزنش گیر می کرد روی سر و کله ناموس مردم.
می گفتند آن شب شیب خیابان شبیه شیب گودال بوده!پُر از خون اناری که شاخه اش از لبهٔ دیوار افتاده بوده توی کوچه...
کِرمگلوگاه تقدیر نیست! سرما شاید تقدیر زمستان باشد اما سرمازدگی تقدیر انار نه!
هر درخت اناری باغبان می خواهد که باغچه خودش را بپاید...آخر آدم ها عین انارند! ذره ذره عوض می شوند.
*کنایه از مغلوب شدن
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
🟨🟢 دوره جامع توانمندسازی،
تربیت مدرس معلمان📚🔬👩🏫🧮
📛کاملا کابردی ، صرفا تدریس دانشگاهی نیست❗️
♨️ 22 جلسه کاربردی و تحول آفرین
⏰ 60 ساعت آموزشی
📲 مجازی در بستر اسکای روم + دسترسی همیشگی به تمام محتوا
🔖 با ارائه گواهینامه معتبر دانش افزایی قابل استعلام در رتبهبندی همراه با بارکد اعتبار
🎯 مخاطبین استراتژیک:
معلماندبیرانمربیانمعاونینومشاورین
▫️ تمامی اساتید و دانشجویان
▫️تمام علاقهمندان به نوآوری در آموزش
✍🏻 جهت شرکت و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی زیر مراجعه نمایید تا به جمع بزرگ معلمان کشور بپيونديد.
🆔 @Ebtedaei_cfu
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
نقشه صهیونیست برای محیط زیست ایران
✍️مرضیه سادات حمیدی
درحالی که از سال 87 بانو مجتهد نجفی رحمت الله علیها درباره ی مضرات درختان خارجی غیر بومی بیثمر پر مصرف آب مثل کاج اکالیپتوس کنو کارپوس آمریکایی و...شروع به افشاگری نموده و حتی به گفته دوستان ایشان جان عزیزشان را بر سر این موضوع فدا نمودند و رهبر انقلاب نیز بارها در باره ی کاشت مثمر و بومی تذکر فرموده و عده زیادی از کارشناسان نیز در این باره اطلاع رسانی می کنند با نهایت شگفتی می بینیم دائم به بهانه های مختلف درختان غیر مثمر مضر غیر بومی کاشته می شود.
به عنوان مثال اخیرا در سالگرد شهادت شهید سپهبد سلیمانی که مصادف با روز پدر و تولد امیرالمومنین علیه السلام بود تعداد 2500درخت در جای جای ایران عزیز کاشته شد که متاسفانه مقادیر قابل توجهی از آنها غیر بومی و غیر مثمر مثل کاج و کنو کارپوس مضر و... بود.
اما اسف انگیز تر اینکه این کار به دست خود مردم انجام گرفت.
قضیه ساخت خانه های بهداشت در روستاها و کنترل جمعیت تا مرز اورژانسی شدن جمعیت کشور، فلوراید تراپی برای کودکان معصوم همان که مدتهاست در غرب ممنوع شده، سمپاشی شهر به بهانه کرونا سپس سالها واکسن زدن کودکان و واکسن زدن تمام مردم ایران به بهانه کرونا که اخیرا کارشناسان به عوارض آن اعتراف کردند به کمک خود مردم ایران و با بودجه کشور نیز از مصادیق این سوی استفاده هاست که به یمن بی بصیرتی برخی مسئولین دارد برای صهیونیست ها انجام می شود والبته اسباب خنده و ذوق زدگی آنها در پنهانی هایشان هست که با نیرو و بودجه خودمان برعلیه خودمان کار می کنند!
نمونه دیگر هم ساخت فیلم هایی برعلیه انقلاب و به نفع کفار و منافقین در تلویزیون و شبکه های خانگی است که روضه ای بس جانسوز است و شاید یکی از صدها علت اغوای برخی جوانان.
و البته هزاران رفتار دیگر که قرآن کریم پیشتر دربارهی یهود به پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله یادآور شده است....وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ ؛ و تو همواره بر خيانتى از آنان آگاه مى شوى.(13- المائده)
اما قضیه دستپاچگی آنها در کاشت غیر مثمرها؛ گویا بعد از بارش ها و نزولات پر برکت الهی، دشمنان؛ سردمداران نظم نوین صهیونیست ناامید از توطئه خشکسالی برنامه ای دیگر چیده برای هدر دادن آبهایی که خداوند به عنوان نعمت به ایران عزیز هدیه کرده است.
شاید برای اینکه واردات چی ها بتوانند دوباره ساز صهیونیست را کوک و بر طبل خشکسالی و محدود کردن برنج، گندم، خوراک دام و اقلام ضروری بکوبند؛ با یک تیر دو نشان.
لذا با توجه به اینکه مزدوران از غفلت مسئولان بی بصیرت استفاده می کنند و اهداف دشمنان را پیاده می کنند خوب است ملت ایران آتش به اختیار فرمان رهبری را اطاعت و به گفته کارشناسان متعهد مثل دکتر روازاده در این موضوع عمل نموده و در مثمر کاری پیشقدم شوند و از کاشت غیر مثمر پر مصرف آب جلوگیری کنند و هرجا هم که غیر مثمرغیر بومی مضر برای محیط زیست کاشته شده پیشواز ضررکم رفته آن را امحای و به جای آن مثمر غرس و با این روش نقشه آسیب رسان دشمن به محیط زیست را خنثی کنند.
ضمن اینکه زیر بار اجرای همگانی طرح های صهیونیستی نروند و هشیار باشند. تا هدف انقلاب در زمینه سازی ظهور و ساختن تمدن نوین اسلامی محقق شود. ان شاالله
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
هدایت شده از بصیرا •⊰
🔷مجموعه نقطه سر خط با همکاری
موسسه فرهنگی و هنری افق بصیر
برگزار میکند:
🔵سلسله نشستهای ادبیات آیینی
و نقش بانوان نویسنده در پیشبرد آن
.
🗨️جلسه اول :
چگونه میتوانیم در روایتهای آیینی
زبانی نو داشته باشیم؟
💠با حضور : سرکار خانم راهی
نویسنده، مترجم و پژوهشگر
.
📅زمان :
شنبه چهارم بهمن ماه ساعت ۱۶ الی ۱۸
📍مکان :
پردیسان، روبروی پایانه مسافربری
فروشگاه نقطه سر خط
.
«حضور برای عموم آزاد میباشد»
.
☎️09100775532
📱https://eitaa.com/noghtesrekhat
📲 @Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
هدایت شده از 🍃 شاعران حوزوی 🍃
بسم رب الحسین
یا زهرا
نمی خواهد دلم دیگر نه دامی نه گریزی را
که مدتهاست در بند است صیاد عزیزی را
نگاهش آنقَدَر شعر و غزل دارد که جز چشمش
نمیفهمند دیگر واژه هایم هیچ چیزی را
همه دنیا زمین خورده به پای او همانجا که
بنا کرده ست نامش سرزمین عشق خیزی را
ببین بخت بد مارا رسیده تا به ما دنیا
عوض کردند رسم خوب ارباب و کنیزی را
ولیکن شکر ساقی راهمان داده ست و در بزمش
به ما دادند هر شب چشمهای باده ریزی را
نه ترس از زندگی دارم نه خوف مرگ در جانم
که حل کرده ست چشمش هر غم ضد و نقیضی را
چه حرزی بهتر از اینکه خود معشوق می خواند
برای هر کدام از عاشقانش " اَلحفیظ " ی را
#وحیده_گرجی
#ارباب_مهربان_دلم_تولدت_مبارک
@shaeranehowzavi
📝روایت گری بانوان(قسمت اول)
شعله های همدلی
به قلم خانم بغدادی
از دست روی دست گذاشتن #کلافه بودم یک سرباز مشتاق بودم بدون سلاح وسط یک #جنگ شناختی ...
صحبت بود از یک حمله ی قریب الوقوع رسانه ای!
مات و مبهوت نظاره گر وقایع بودم.
بعد از ظهر، برف شدت گرفته بود، منتظر اسنپ ایستاده بودم میان کوچه چشم دوخته بودم به نهال باریک انار توی باغچه زیر بارش برف کمر خم کرده بود اما داشت #مقاومت می کرد.
به صفحه ی گوشی ام نگاهی انداختم راننده رسیده بود و چندثانیه ای هم تاخیر خورده بود!!
به آن طرف خیابان نگاهی انداختم انگار حوصله ی داخل کوچه آمدن را نداشت.
در میان سرما و برفی که روی صورتم می ریخت به سمت ماشین حرکت کردم دو دقیقه ای طول کشید کمی ناراحت بودم که هم دور تر ایستاده بود و هم باید پول #تاخیر نداشته ام را هم پرداخت می کردم آنهم به زور...
قبل از اینکه در را باز کنم تصمیم گرفتم در شرایط #سخت #اقتصادی کمی مهربان تر باشم چیزی نگفتم و به درخواست راننده پول تاخیر را هم حساب کردم چه اشکالی داشت سعه ی صدر را می شد از همانجا شروع کرد باید سهم کوچک خود را در ایجاد #همدلی بیشتر بین #هموطنانم انجام می دادم .
آنقدر صحنه های سوزاندن ها و تکه تکه کردن ها جانم را به درد آورده بود که می خواستم با محبت به هم نوعانم از تلخی اتفاقات کم کنم.
به مقصد که رسیدم در میان ازدحام وارد بازار شدم در اولین مغازه صحبت بود از #گرانی های جدید، سکوت جایز نبود، از میان چندین کلمه ی موجود در ذهنم کوتاه ترین و مودب ترینشان را انتخاب کردم و گفتم ما #گردنه های از این سخت تر رو گذروندیم این نیز بگذرد.
تا شب چندین پیامک هم دادم به دوستان #قدیمی ام و جویای احوالشان شدم
با همان چند کار ساده حس زیبایی در قلبم در حال #جوانه زدن بود .
به یاد جمله ای افتادم که چند وقت پیش خوانده بودم (با یک #شمع روشن در میان دستانتان شاید نتوانید یک بیابان تاریک را روشن کنید اما اگر #حرکت کنید قدم های بعدی برایتان #روشن خواهد شد)
يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَ اللَّهِ بِأَفواهِهِم وَاللَّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَلَو كَرِهَ الكافِرونَ﴿۸﴾
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...»
به قلم فاطمه میریطایفهفرد
اولش خالص خالص بود. قدمهایم برای رسیدن به یک حرکت جمعی بود در اعتراض به بیحرمتیها و بیاخلاقیها...
قدمهایم ذوق وصل به یک دریای بیپایان را داشت. دریای جمعیتی از مردم شهرش که بارها ارادتشان را به ایرانشان و رهبرشان و انقلابشان نشان داده بودند.
قدمهایم خالص خالص بود.
قرآن کوچک جیبی را بالای بالا میگیرم و از دم مسجد سوخته چنار به سیل جمعیت میرسم.
ماشین حمل شهدا با سرعت از پل هوایی وارد خیابان میشود. دلم میریزد که این شهر برای اعتقاد و باورش هنوز هم خون میدهد، خونهایی به سرخی خون علی آقا پسر دایی شهیدم. قدمهایم سست میشود. نگاهم به تابوتها گره میخورد. حسرت مرگ شاعرانهای برای وطن تمام وجودم را میگیرد.
توی نادری به سمت گلزارم. این موقعیت جغرافیایی یعنی گنبد فیروزهای چهار انبیا مقابلم است. یعنی دارم به سمت مجموعه تاریخی دولتخانه صفوی نزدیک میشوم. یعنی چهل ستون را رد میکنم. یعنی....
نزدیک سبزهمیدان دوستی عزیز با من هم مسیر میشود.
صدای من با تمام صدای شهر جمع میشود و قوت میگیرد.
یدالله مع الجماعه
«مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل»
دستم را عوض میکنم قرآن را به دست چپم میدهم. در بین راه از خیابان پیغمبریه رد میشویم. تا اینجا قدمهایم خالص خالص بود. قدمهایم کمکم سست میشود. چشمم میخورد به مسجد چهار انبیا. من تا حالا توی مسجد را ندیده بودم. دلم هوایش را داشت. نفس کشیدن در این مسجد هم صفا دارد. دوست، با من هم مسیر هم میشود. مسجد نور داشت و قدمت.
خب من سفرکرده از شهر، حق دارم دلم برای همه مظاهر تمدنی و معنوی شهرم تنگ شود. از مسجد که بیرون میآیم، به قاعده دوتا مرگ بر منافق میرسم بقعه چهارانبیا. زیارت این بقعه و امامزاده را از دست نمیدهم. به یاد همه دوران کودکیام زیارت کرده و بیرون میآیم و از کنار گراند هتل رد میشوم. دلم میگوید کاش زودتر این برزنتها را بردارند.
سمت چپ دولت خانه صفوی است به هممسیرم میگویم. کاش زودتر مرمت شود. اینجا را خیلی دوست دارم این خیابان پر از قدمت است. یواش یواش راه میروم تا همه را ببینم برای هزارمین بار؟ نمیدانم شاید بیشتر.
پسر زنگ میزند.
مامان کجایی؟
تعجب میکند اینقدر عقب افتادهام.
قرآن را دست راستم میدهم. شعارها از جان مردم بلند میشود.
زیر لب دعا میکنم به جان مردم شهرم.
رسیدیم به سر در دولتخانه...
«گشاده باد به دولت همیشه این درگاه
به حق اشهد ان لا اله الا الله»
سلام به امامزاده اسماعیل(ع) میدهم و با شعار دادن میرسم به درب خانه مرحوم ابوترابی.
چای میدهند و بیسکوییت.
خواهش میکنم داخل را ببینم. قبول میکنند. من دور از شهر، هنوز خانه ابوترابی مرحوم را ندیده بودم.
میروم وسط جمعیت، توی این سیل گم میشوم.
«مرگ بر آشوبگر...»
مردم جدی شعار میدهند. شمارش جمعیت از حساب در رفته. خون مردم از این وقایع به جوش آمده.
جلوی مسجد #شیخالاسلام ایستادهاند. نمیشود داخل رفت.
توی #اولین_خیابان_ایران راه میروم و بزرگی مردمان را به چشم میبینم. مردمانی که شاید شرایط اقتصادی کمرشان را به درد آورده باشد. اما اینها فرزندان مکتب امام حسین(ع) هستند.
میدانند ایران حرم است یعنی چه؟ اینان به پاسداری از حرم آمدهاند.
اینبار حضور زنان و دختران کمحجاب بیشتر خودنمایی میکند. یکی عکس شهید را محکم بغل کرده، یکی دیگر پرچم را روی دوشش انداخته، یکی قرآن خانهاش را که معلوم است زیاد استفاده شده، بالا گرفته است. اینبار حسوحال متفاوتی میبینم. مردم آمدهاند صف خود را از نااهلان جدا کنند. شاید هم در ذهنشان آمدهاند به امام زمان بگویند ما با آنها نیستیم، ما سرباز شماییم.
درب مسجد جامع بسته است. هم مسیر میخندد و خدا را شکر میکند از بسته بودن در مسجد.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
مجله افکار بانوان حوزوی
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...» به قلم فاطمه میریطایفهفرد اولش خالص خالص بود. قدمهایم برای رسیدن ب
«راهپیمایی در سرزمین قدمت...»
قسمت دوم
به قلم فاطمه میریطایفهفرد
میرسیم به سلامگاه.
به شاهزاده حسین سلام میدهیم.
اینجا دیگر مردم خودشان شعار میدهند. ماشین و بلندگو رسیده به مزار شهدا. مردم خودجوش شعار میدهند:
«سپاهی بسیجی تشکر تشکر
نیروی انتظامی تشکر تشکر»
مأمورین هم عرض ارادت میکنند به مردم.
یک خانمی یک قصیده قشنگی میخواند و مردم بعد از هر بیت، #حیدر حیدر میگویند.
میروم و از شیززنیاش تشکر میکنم. میگوید شیر زن همان همشهری شماست که این را سروده ، نفهمیدم کی را میگوید.
یکی در آستانه امامزاده، بلند میگوید:
«ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار»
مردم این شعار را میپسندند و از جان فریاد میکنند:
«ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار»
داخل امامزاده که میشوم مادر زنگ میزند:
«بدو به نماز میت نه شهید برسی». از شبکه استانی شاهد حضور مردم است. پایش نمیکشید بیاید. گفت با ویلچر به پای مردم میخوریم و مدیون میشویم.
پیش خودم میگویم چقدر مثل مادرم دلشان این جاست.
به نماز میرسم الحمدلله
بعد از نماز میروم سر مزار پسردایی شهیدم و عرض ارادت به او.
موقع برگشت، پسر با خنده میگوید: «مامان راهپیمایی مسیر رفتوبرگشتیست. حالا باید توی سرما پیاده تا ماشین برویم».
یک نگاهی به خیابان #سپه میاندازد و میگوید: «راستی مامان آمریکا نصف نصف این محل شهرمان قدمت ندارد، چطور فکر میکند میتواند با این مردم بجنگد؟!»
از حرفش خوشم میآید، میخندم ولی چیزی نمیگویم. نوجوان دهه هشتادی من یک خوشه از خرمن نوجوانان ایران است. دشمنی آمریکا و اسرائیل انگار جوانان و نوجوانان را هوشیارتر کرده. آنان از همیشه بیشتر مشتاق مبارزه با اسرائیلاند.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
آنچه گذشت ۱
#رقیه_بابایی
شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر میگشتم تا توی کانالم برای سلام به محضر امام حسین "علیهالسلام" بگذارم. صدای چند تیر هوایی از بیرون بلند شد. نگاه به ساعت کردم. هفتوربع بود. همسرم گفت: صدای تیر از جلوی فروشگاه نزدیک خونهست. صدا کمی شدیدتر شد و با فاصله چند دقیقهای دوباره میآمد.
از دو سه روز قبل توی فضای مجازی بحث اغتشاشها یا اعتراض به گرانیها بود اما توی شیراز جز چند تجمع محدود اتفاق خاصی نیفتاده بود و فضای واقعی شهر آرام بود.
یک ربع بعد صدای همهمه و شعار از دور شنیدیم. سریع چادر و ژاکت پوشیدیم و رفتیم پشت بام. ساعت هشتوربع بود و هوا سرد بود.
اکثر آدمها که توی خیابان اصلی بودند و شعار میدادند و به طرف چهارراه میرفتند سیاهپوشیده بودند. از صدا و سرووضعشان معلوم بود بیشتر پسرها هستند و تازه ریش و سبیلشان پشت ماسکهایشان جوانه زده. همسایه پشتی خانه هم با دو زن که احتمالا دخترهایش بودند با آنها همراه شده بودند. بقیه خانهها چراغشان روشن بود اما به فضولی من و به شنگولی همسایه پشتی نبودند. سه شعار میدادند؛ نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. مرگ بر دیکتاتور. جاوید شاه.
از شعار آخری بیاختیار خندهام گرفت و گفتم: خنگولا آخه اینم شد شعار! اما بعد با خودم فکر کردم که کاش میشد بروم پایین دست تکتک این بچهها را بگیرم و ببرم یک جای دنج تا با هم حرف بزنیم و روشنشان کنم که ماجرا چیست. اما حالا؟ اصلا این بچهها را کجا باید پیدا کرد. توی مدرسه؟ توی باشگاه؟ علاف توی خیابان؟ توی کافه؟ حتی پیدا هم بشوند. امثال من را میپذیرند؟ مسئولان آنجا اجازه این کار را میدهند؟ اصلا مگر من سختی نویسنده شدن را به جان نخریدم برای همین بچهها؟ چرا کم کار کردم؟ اثری تا حالا گذاشتهام؟ شاید باید بروم آموزش و پرورش و مسئولان فرهنگی را مواخذه کنم! آنهایی که میتوانستند اثرگذار باشند و نبودند را؟ نمیدانم ولی هر چه بود عمیقا متاثر بودم و احساس میکردم این بچهها عزیزان ما بودند و حالا از دست دادیمشان و دیگر دیر شده... .
ادامه دارد...
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI