مجله افکار بانوان حوزوی
آنچه گذشت ۱ #رقیه_بابایی شب جمعه بود. داشتم دنبال یک بیت شعر میگشتم تا توی کانالم برای سلام به مح
آنچه گذشت ۲
#رقیه_بابایی
از آخر خیابان، سیاهپوش یا ماسکزده میآمدند و به طرف مرکز شهر میرفتند. دود لاستیک آتشزده، در دورتر بالا میرفت و ماشینها جلو نمیآمدند و میپیچند توی فرعیها. عدم همراهی مردم با آنها، دلیلش هر چه که بود، خیلی توی چشم میآمد. مشخص بود آنهایی که شعار میدادند گروههاییاند که از قبل با هم هماهنگ شده بودند و حالا توقع داشتند با شعار و ایجاد هیجان بقیه را همراه کنند.
یاد خردادماه افتادم که از همینجا نور پدافندها را در آسمان دنبال میکردم و میگشتم ببینم صدای انفجار از کجا میآید. با خودم فکر کردم اگر قرار باشد از دشمن یک درس بگیرم همین عدم خستگی و ناامید نشدنش است! وقتی توی تابستان دیدند با باز کردن راه آسمان و فرستادن موشکهایشان به هدفشان نمیرسند حالا توی زمستان به بهانه اقتصاد مردم را انداختهاند جلو. مردم که نه. چون حتی یک شعار هم برای دلخوشی این مردم و گرانی نمیشنیدم. هدف فقط زدن اصل نظام و پریشان کردن مملکت بود.
برخلاف روزهای قبل که موتورسوارهای امنیت را زیاد توی کوچه و خیابان میدیدم حالا هیچکدام نبودند.
بعد از پنج دقیقه، عبورشان در خیابان تمام شد و دیگر صدایشان را نمیشنیدم. به یکباره خیابان توی سکوت عجیبی فرو رفت. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته!
از پشت بام آمدم پایین. توی گروهها چک کردم. همه تقریبا نقلشان همین بود که در محلهشان تعدادی شعار دادهاند و بعضی از تابلوهای کنار خیابان را کندهاند و چیزی آتش زدهاند و رفتهاند.
دو ساعت بعد آنتن گوشیها پرید و دسترسی به فضای مجازی قطع شد. دوباره به پشتبام رفتم. بوی گل شببوی همسایه کناری همه جا را گرفته بود. کسی نمیدانست فردا چه در انتظارمان است... .
ادامه دارد...
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
#سَیّدِ اَدب
به قلم زهرا سادات محمدی
به یُمنِ میلادش، قلم ادب کرد و ایستاد تا واژهها را از سَرِ مهر، چون سربازی بر کاغذ بنشاند و در هیاهویِ روزمرگی، اندکی از بسیار محبتِ دریایِ مهربانیاش را آشکار سازد. پس به رسم ادب، از پدر آغاز کرد.
پدر که در زمین، علی است و در آسمان، اعلی. او وصیِ بهترینِ خلق و خاتمِ انبیاست. دری است به سویِ دانش و نخستین جوانی که رسالت پیامبر را پذیرفت و به اسلام، شرافت بخشید. نسبتش با نبی، مانند نسبت هارون به موسی است. او جانِ نبی است و بارها و بارها لیلهالمبیت ها آفرید. برای سیّدِ ادب، همین افتخار بس که پدری چون امیرالمومنین(ع) دارد و مادر؛ مادری که سیده ای بود از تبار مجد و ادب، با اصالتی شریف و دلیر.
چهارم شعبان، پس از میلاد مولایش حسین(ع)، جهان به عطرِ قدوم مبارکش معطر شد. حتی در تاریخ تولد هم، ادب را رعایت کرد و از سید و سرورش پیشی نگرفت. به همین دلیل، نمونهای بی نظیر از فضایل شد و قلههای مجد و شرف را فتح کرد و به ارزشهای انسانی، معنا بخشید.
در حقیقت، آمده بود تا پیامآورِ ادب باشد و چه نیکو آدابش را رعایت کرد.
تولدت مبارک ای ماهترین عموی عالم
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
🌐 تحریف هویت زن در رسانه؛ ضرورت خلق روایت بومی
در حالیکه رسانه رسمی تلاش میکند خود را مقید به هنجارهای دینی و فرهنگی نشان دهد، در بخشهایی از سینما و شبکه نمایش خانگی شاهد بازنماییهایی هستیم که بدن، زنانگی، خانواده و حتی نقشهایی چون مادری و همسری را تحریف میکند.
🎤گزارشگر: مهتا صانعی
📎[نشست علمی «از تحریف هویت زن تا بازآرایی جبههرسانهای مقاومت»]
#اختصاصی
□ سایت | ایتا | بله
📢جهانبانو پایگاه خبری تحلیلی زنان و خانواده
https://eitaa.com/joinchat/1999044732Cc43266076c
💬 نظرات
"تحول در سایهسار عزت حسینی"
🖊مرضیه رمضانقاسم🌸
امروز در مراسم جشن امام حسین علیهالسلام، خانمی که مشغول پذیرایی بود، ناگهان به صندلی برخورد کرد؛ دو فنجان، نقش زمین شد و سینی کممانده بود از دستش بیفتد؛ نگاههای سنگین و سهمگین حاضران، خجالت را بر چهرهاش نشاند.
خانم حاتمپور خم شد و آرام جملهای به او گفت؛ در یک لحظه آن شرمندگی سنگین، به لبخندی سبک تبدیل شد.
وقتی بعداً خواهرم از راز این تغییرِ حال پرسید، خانم حاتمپور پاسخ داد: «بهش گفتم: آفرین، خوب سینی را گرفتی.»
آری نگاه ما نیز میتواند حسینی باشد و تنها شاهد فنجانهای شکسته نباشد؛ بلکه ناظر فنجانهای سالمِ مانده در سینی نیز باشد؛ چرا که اگر تمرکز، تنها بر فنجانهای شکسته باشد، فنجانهای سالم نیز در معرض شکستن قرار میگیرد؛ اما با نگاه حسینی میتوان با وجود تیره کردن عمر از روزهای باقیماندهی زندگی، بهترین بهره را برد.
#وحدتطالبحقیقت_و_مظهرحقیقت
#اتحاد_ارادهانسان_و_لطف
#ولادت_امام_حسین
#علتمعد_و_غایی
#توبه
╔ ☕️🖊๑
╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110
ـ ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
ظهور وقیام دو مقوله متفاوت
مرضیه سادات حمیدی
آبان 1400
قسمت ۱
قبلا وقتی روایات مربوط به ظهور مرور می شد عموما بین ظهور و قیام تمایز و تفاوتی قائل نمی شدند.
اما رفته رفته این تمایز مورد توجه قرار گرفت. لذا با دقت در روایات متوجه می شویم که علامت های ظهور حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف به دو دسته تقسیم می شوند.
گروهی علامت های قبل از ظهور هستند و گروهی دیگر علامت های بعد از ظهور و قبل از قیام حضرت هستند. یعنی درحقیقت ظهور و قیام دو مقوله متفاوت و با فاصله از هم اتفاق می افتند.
حکمت این فترت بین ظهور و قیام اطلاع رسانی واتمام حجت اول به شیعیان و بعدا به تدریج به مردم جهان است.
تفاوت ها در اینکه برخی ظهور را روز چهارشنبه و برخی جمعه معرفی می فرمایند ممکن است در همین باشدکه دو روز متفاوت است یکی ظهور اصلی است و دیگری قیام است.
بنابراین ممکن است ظهور جمعه نباشد ولی قیام جمعه ای باشد که عاشورا ست و یا برعکس.
اینگونه که از متون برمی آید مشخص می شود که از محرم قبل از قیام تا محرمی که قیام درآن رخ می دهد اتفاقات زیادی خواهد افتاد. ظهور صغری و کبری درهمین فاصله زمانی است.
✍ادامه دارد ...
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
ـ ـ ـ ــــــــ⊰𑁍﷽𑁍⊱ــــــــ ـ ـ ـ
در سال ۹۴ مطلبی در روزنامه کیهان تحت عنوان «ذکر درمانی با نسخه امام سجاد علیه السلام» منتشر شد.
مرور آن در روز تولد این امام عزیز خالی از لطف نیست.
درمان آسان گناهان فکر و زبان
پرهیز دادن راه حل بسیار خوبی برای درمان بیماریهای جسمی و روحی است که توسط پزشکان و کارشناسان ارائه میشود.
اما انسانها عموما در زندگی برای برطرف شدن مشکلات شان دوست ندارند به آنها پرهیز داده شود.
آنها بیشتر علاقه مند هستند که برای رفع بیماری هایشان به آنها داروهایی داده شود مصرف کنند تا اینکه به آنها گفته شود چیزهایی را نخورند یا کارهایی را انجام ندهند.
مثلا برای اینکه لاغر شوند، دوست ندارند به آنها بگویند غذا نخورید بلکه دوست دارند چیزی بخورند که لاغر شوند.
در مورد درمان بیماریهای روحی و عیوب نفسانی نیز معمولا مردم رغبتی ندارند که یک سری درمانهای پرهیزی به آنها داده شود و دائما این سؤال تکراری از بزرگان پرسیده میشود: «چکار کنیم و چه ذکری بگوییم که سلوک پیدا کنیم و بتوانیم از گناهان دست برداریم؟»
اما معمولا جواب همان پرهیز است.
به خاطر همین طرز تفکر مردم، که از قضا بعید نیست از فطرت انسان باشد، معمولاً درمانهای پرهیزی بدون جواب میماند و بعضاً تا زمان پیری موفق به ترک بعضی گناهان نمی شوند و این بیماریها برخی مواقع به بیماریهای حاد و مزمن تبدیل میشوند و ظاهراً متاسفانه درمان سهل و آسان دنیا به درمان سخت قیامت موکول میشود...
ادامه را در لینک زیر مطالعه بفرمایید.
https://kayhan.ir/000HOp
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
فرمانده رسانه
به قلم فاطمه شکیبرخ
ما کی باهم اینقدر غریبه شدیم؛ هنوز نمی دانم...
تک تک واژههای این جمله ذهن مرا گرفته است؛ از هنگامی که ارقام و آمار سرانگشتی اغتشاشات، خبر از حضورِ نوجوانان و جوانانی را داد که حتی 《حاج قاسم》را نمی شناختند! همین امروز وقتی خیلی اتفاقی به یکی از فروشگاههای زنجیره ایِ مناطق شمالی شهر رفتم، سوالم چنان کش از جا در رفته، بر سر جایش نشست!
نگاه های عجیب، بهت زده، لرزان و گاهی خشمگین همشهریهایم، مرا بسیار متعجب کرد!
از چه اینهمه دیدار یک خانواده با تیپِ مذهبی برایشان شگفت انگیز بود، نمی دانم!
چرا بعد از وقایعِ اخیر در ۱۸ دیماه این جماعت اینچنین با ما غریبگی می کردند، نمی دانم!
به قول ما حوزوی ها قدر متیقن، هر چه هست، از منبع خبری ما آب می خورد!
آبشخورِ این تغییر رفتار، همان بلندگویی هست که امثال ما را در نظر تماشاچیانش، اَخ و تف کرده!
تا جایی که باید زنده، زنده در آتشِ خشم، سوزانده شویم.
بندِ تلخِ این داستان، آنجایی قفل می شود که ما از سکوی امر به معروف و نهی از منکر، پایین آمدیم تا نکند بخاطر تَرد بی حجابیاشان، کار دین را سخت تر کنیم.
ما غیر هم تیپ هایمان را به راحتی در کنارمان پذیرفتیم، با آنکه قانون کشور موید پوشش کامل است؛ اما در آن سوی داستان، فرمانده رسانه، طوری دست بکار شده که انگار اینهمه جنایتهای ثبت شده در کف خیابان های شهر، کار ما بوده!
یک جای کار بسیار می لنگد، نمی شود، برای حفظ این خاک، خون جگر خورد و برخی ساکنان این سرزمین تو را عامل بدبختی خویش بدانند!
جای جلاد و شهید را عوض کردند، فرماندهی میدان، رسانهای است که تعلق به این خاک و آب ندارد، همین یک بند را تبیین کنیم، شاید نوش دارو قبل از مرگ، به جان هم وطنهای ما خورانده شود.
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
مجله افکار بانوان حوزوی
📝روایت گری بانوان(قسمت اول) شعله های همدلی به قلم خانم بغدادی از دست روی دست گذاشتن #کلافه بودم یک
روایت گری بانوان(قسمت دوم)
یک دوست قدیمی
به قلم خانم بغدادی
چند روزی بود فکر تلفن زدن به نرگس دور سرم می چرخید و سبک سنگینش میکردم.
گاهی پختن غذا را دلیل می آوردم برای زنگ نزدن و گاهی سر و صدای بچه ها را بهانه می کردم.
چون طفل گریز پای از نوشتن تکلیف دائم به کاری سرم را گرم می کردم تا شانه خالی کردن هایم به چشمم نیاید.
دو سه روزی در حال جنگ با خودم بودم و جنگ اصلی در میدان در حاشیهی وجودم قرارگرفته بود...
نباید یک تلفن زدن ساده آنقدرها برایم گران می آمد...
دل به دریا زدم و بدون هیچ فکری شماره را گرفتم باید خودم را در عمل انجام شده قرار می دادم.
بعد از چند بوق صدای دوست دوران مدرسه ام دلم را برد به حال و هوای خوب آن روزهای تکرار نشدنی🌱هر روز صبح با پای پیاده دست در دست هم راهی کوچه ای می شدیم با درختان پر از گل های سرخ زیبا که به مدرسه منتهی می شد
بعدها چند باری دیدمش ولی نفهمیدم کی دستش را از بین دستام بیرون آورده بود.
نخواستم حالا که بعد از مدت ها یادش کرده بودم برایش سخنرانی کنم، بدتر توی ذوقش می خورد.
کمی دل به دلش دادم تا دردهایی که روی دلش جمع شده بود را برایم بگوید می گفت چند روزی بوده دلش شانه های دوستی را می خواسته برای گریستن...
از همه جا گفت از تعداد کشته ها از بلاهایی که سر جوان هایمان آمده بود از شکی که به جانش افتاده راجع به همه چیز .
فقط گوش می دادم...گاهی هم یک جمله می گفتم خدا خودش رحم کند...خدا لعنت کند دشمنان را که از اعتراضات ما سوء استفاده کردن...
از وضعیت همسرش پرسیدم که در بازار بود ...گفتم چقدر در حرم یادش می کنم
دلش را گره زدم به یک دست غیبی ...
کمی آرام تر شده بود ،
کاش زودتر به یادش افتاده بودم!
خودم را مقصر می دانستم به خاطر تمام کوتاهی های ریز و درشتم!
فکر می کردم اگر سنگر دوستی هایم را رها نمی کردم شاید زمانه جور دیگری برایمان رقم می خورد...
وَما كانَ قَولَهُم إِلّا أَن قالوا رَبَّنَا اغفِر لَنا ذُنوبَنا وَإِسرافَنا في أَمرِنا وَثَبِّت أَقدامَنا وَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ﴿۱۴۷
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
🔰 #روایت | آتش در درمانگاه
✍ فاطمه دولتی
🔸 پیرزن اشکهایش را با لبهی روسری چید. کاسه چشم دوباره پر شد از اشک، یک لایه مه جلوی دیدش را پوشاند و نتوانست تصویر میان قابِ تلویزیون را ببیند.
حرف امروز و دیروز نبود، مدتی میشد که حسرت تماشای جهان، آدمها، گل و پرنده و درخت به دلش مانده بود. دکتر گفته بود:«آب مروارید دارید. باید زودتر #جراحی بشید، وگرنه بیناییتون رو از دست میدید.»
🔹 دلش میخواست عمل کند، اما هر بار ویزیت دکتر متخصص کلی خرج روی دستش میگذاشت، هزینهی رفتن از شهری کوچک مثل فومن به رشت هم جای خودش! از طرفی وقت گرفتن از دکتر متخصص هم دردسرهای خودش را داشت و بیشترشان میگفتند: «برای جراحی باید #بیمارستان_خصوصی بستری بشید.»
تا اینکه یکی از همسایهها دستش را گرفت و او را با خود به رشت برد. #درمانگاه_امام_سجاد علیهالسلام رشت، جایی بود که بهترین متخصصهای استان را میتوانستی در آن پیدا کنی، پرسنلش با دلِ بیمارها راه میآمدند، قواعد سفت و سختش را خم میکردند تا بیمار رنج کمتری را تحمل کند و از همه مهمتر هزینههای ویزیت و #معاینه و خدمات دیگر پزشکی از آزمایش بگیر تا جراحیهای سرپایی در آن یک چهارم قیمت بود.
🔸 زن همسایه پیرزن را برده بود پیشِ یکی از بهترین چشمپزشکهای درمانگاه. آقای دکتر بعد از معاینه پیرزن، دارو داده بود و گفته بود: «بیست دی بیایید برای معاینه بعدی. اون موقع نوبت عمل رو مشخص میکنم. توی #بیمارستان_دولتی که از نظر مالی اذیت نشید.»
🔹 قطره اشکی روی چینهای گونهی پیرزن غلتید. از پشتِ مه چشمهای آبمرواریدیاش زبانههای آتش را در قاب تلویزیون دید. #اغتشاشگران، ساختمان پلیکلینیک تخصصی امام سجاد را به آتش کشیده بودند. #پرستار_جوان درمانگاه زنده در آتش سوخته بود.
🔸 پیرزن چشم ریز کرد تا تصویر پرستار را ببیند. مه غلیظ چشمها اجازه نداد. نتوانست پرستار را بشناسد، اما شاید او همان زن جوانی بود که فشارش را گرفت و گفت: «بعد از عملتون بیایید همینجا، دندونهاتون رو هم درست کنید.»
هقهق پیرزن بند نمیآمد! امروز بیست دی بود و #درمانگاه امام سجاد دیگر وجود نداشت.
🔹 «جنایات زیادی واقع شد. در این #فتنه، همین عوامل نادان و ناآگاه با سردستگیِ آن عناصر خبیث و آموزشدیده، کارهای بدی کردند، جنایتهای بزرگی انجام دادند. ۲۵۰ مسجد را خراب کردند؛ بیش از ۲۵۰ مرکز آموزشی و علمی را خراب کردند، از بین بردند؛ به صنعت برق ضربه زدند؛ به بانکها ضربه زدند؛ به مجموعههای درمانی ضربه زدند؛ به فروشگاههای شامل ارزاق مردم ضربه زدند؛ به #مردم آسیب زدند. اینها چند هزار نفر را به قتل رساندند؛ بعضیها را با شدّتِ غیر انسانی، یعنی کاملاً وحشیانه، به قتل رساندند.» دیدار با اقشار مختلف مردم در روز مبعث ۲۷/۱۰/۱۴۰۴
@rahbari_plus
در روزهای پسافتنه چه کنیم؟
به قلم زينب نجیب
این روزها قطعا شاهد گفتگوهای کف خیابانی بودهاید یا خواهید بود.
بحث و تحلیل حوادث اخیر تا مدتی موضوع جامعه خواهد بود.
در این میان یقینا با افرادی مواجه خواهیم شد که خیلی متفاوت از ما فکر میکنند، خیلی.
گاهی از خود میپرسیم آیا همه ما در یک کشور زندگی میکنیم؟ اگر همهی ما در یک زمان و مکان قرار داریم پس چرا تا این حد از هم متمایز میاندیشیم؟
این مسئله ریشه در تمایز مطالبی دارد که هر روز، ذهن ما از آن ارتزاق میکند.
برخی در جامعه هستند که نه مخاطب رسانه ملیاند نه در گروهها و کانالهای مذهبی و انقلابی و طرفدار جمهوری اسلامی عضو هستند و نه حتی اخبار را از داخل دنبال میکنند.
بسیاری از اینها در کف جامعه هم با افراد و محافل انقلابی ارتباط ندارند.
لذا تمام آنچه میبینند یا میشنوند از طریق کانالهای ضد انقلاب در ماهواره و کانالها و گروههای معاند در فضای مجازی خواهد بود.
اطرافیان اینها نیز اکثرا همانند خودشان هستند.
در فضاهایی مانند موتورهاي جستجوگر و یا پلتفرمهایی مثل اینستا هم اوضاع بهتر از این نیست. چراکه آنجا هم با توجه به سرچهای قبلی کاربر و با توجه به علاقهمندیهای آنها، مطالبی در اختیار میگذارد. به این وضعیت فیلترینگ حبابی میگویند.
وضعیتی که خیلی سخت میتوان در آن کار تبیینی و روشنگری انجام داد.
در چنین وضعیتی چه کنیم؟
یک راه، روشنگری بصورت حضوری خواهد بود. باید با دست پُر از مستندات، استدلالهای قوی، مثالهای فراوان، آمارهای دقیق و از این مهمتر در محفلی آرام و به دور از جدل و تنش گفتگو کرد.
این مجالس میتواند در مساجد و مدارس، دانشگاهها و حتی ارگانهای اداری با افراد باتجربه انجام شود. کلیپها و آمار دقیق به مخاطب منتقل شود. پاسخهای دقیق به شبهات داده شود و باز هم از همه اینها مهمتر حفظ اتحاد مقدس است. حفظ اتحاد میان آحاد جامعه رمز پیروزی است. از این نکته نباید غافل شد.
اینبار حتی محبت و ملاطفت از استدلال کارسازتر است.
اینبار همدلی و همدردی با مخاطب نقش کلیدی دارد.
اکثر این افراد از سر جهالت و ندانستنها به این نقطه رسیدهاند. پروپاگاندای تبلیغاتی دشمن و سلطه رسانهای او را دست کم نگیریم.
دوم اینکه، فضای مجازی را پر کنیم از تولید محتوای درست و اثرگذار.
یادمان باشد که باید برای دوستان و آشنایان مخالف خود هم بفرستیم اما قبل از آن حتما فضا را به محبت و احوالپرسی و گرهگشایی از هم بیاراییم. اگر کلیپ یا سخنی عکس دریافت کردیم با آرامش و بدون تنش درباره آن گفتگو کنیم. مثلا اینکه تا چه میزان میتواند محتوا اشتباه باشد و یا غرضورزانه تولید شده باشد.
در آخر بدانیم
آنچه اتفاق افتاده ابعادی بس وسیعتر از جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران دارد.
بسیار پیچیدهتر و عمیقتر.
اگر در جنگ ۱۲ روزه دشمن در لباس دشمن حمله کرد و نتیجهاش اتحاد مردم شد؛ اما اینبار دشمن در لباس دوست حمله کرده است و هدفی جز اختلاف و تفرقهافکنی ندارد.
آزمون، آزمون سخت و بزرگیست و اگر منفعل نباشیم و حرکت ۲۲ دی را ادامه دهیم، پیروزی نهایی از آنِ ما خواهد بود انشاءالله
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
🔰 #روایت | سرباز فرماندهای به نامِ سیدعلی!
✍ فاطمه دولتی
🔸 جوان روی زمین افتاده بود. دورهاش کرده بودند، بعضی با چوب، بعضی با سنگ بعضی با مشت و لگد بر سر و پهلو و پاهایش میکوبیدند. هر چند لحظه نالهی #جوان که یک مامورِ امنیتی بود بالا میرفت: «یا حسین....»
🔹 مردم میدویدند، بعضی سوی یک کنج که پناه بگیرند، بعضی سوی خانههایشان و بعضی از دور به اغتشاشگرانی که ذرهای رحم در دلشان نبود ناسزا میگفتند.
🔸 مرد، جزوی از مردم بود! نه تنفگ داشت، نه چوب و نه حتی زور و بازوی یک آدمِ ورزشکار را. اما دلش تاب نمیآورد بدود و چشم روی جوانِ روی زمین، که مامور حفظ امنیت و نظم کشورش بود ببندد. پس از کنار سطلهایی که آتش گرفته بود گذشت و به دلِ #اغتشاشگران زد. مزدورانِ اسرائیل و آمریکا، وقتی دیدند پیرمردی دل کرده به آنها حمله کند جوانِ مامور را رها کردند، طعمه جدید یافته بودند، پس اینبار با سنگ و آجر و چوب به جان او افتادند، خون از پیشانی مرد بر خیابان ریخت، بینیاش شکست، چشمهایش تار شد، در صورتش یک جای سالم باقی نماند و در آخر استخوانِ دندهاش شکست و اون نیمهجان بر زمین افتاد.
🔹 پلیس و امداد که از راه رسید، مرد را همراه مامورِ امنیتی سوارِ #آمبولانس کرد. پرستار همانطور که نبض مرد را میگرفت پرسید: «اسمت چیه پدرجان؟»
🔸 و از میان لبهای خشک و خونی او شنید: «جعفر قائمی، جانبارِ جنگ تحمیلی، برادر شهید...»
🔹 آقای قائمی از هوش رفت و نتوانست بگوید در ۱۴ سالگی عازم جبهه شده. آن هم با اصرار خودش. آقای قائمی نتوانست تعریف کند مسئول اعزام با او تندی کرده که: «برو خانه پسر جان! ما فقط به بالای ۱۵ سال فرم اعزام میدهیم.» و او افتاده بود به التماس که:«من هم ۱۵ سال دارم و شناسنامهام را دیر گرفتهاند.»
🔸 ضربههای تروریستها اجازه نداد لبهایش را تکان بدهد و از روزی بگوید که برای جلب رضایت مسئول اعزام، نام همهی همکلاسیهایش را بر کاغذی نوشت. جلوی اسم هر کدام یک حاجی و آقا و کبلایی اضافه کرد، به جایشان انگشت و امضا زد تا مثلا #استشهاد_محلی جمع کرده باشد.
🔹 پانزدهساله بودن خود را که ثابت کرد لباس رزم پوشید و رفت به منطقه. در حالی که یکی از برادرهایش #جانباز بود، دیگری مدام در خط مقدم و آن یکی #شهید.
🔸 در کربلای دو پاهایش مجروح شد. اما خانهنشین نشد. دوباره، بعدها و بعدها خودش را به جبهه رساند چون نمیتوانست ببیند اجنبی برای #خاک_وطنش دندان تیز کرده!
🔹 در ۱۸ ام دی ماه ۱۴۰۴ آقای قائمی پیر شده بود، اما هنوز دلِ شیر داشت. او دیروز مقابلِ سربازهای صدام ایستاده بود و امروزِ مقابلِ سربازهای #ترامپ!
🔸 «این شخص گفت که من دستور دادم، من در جنگ فرماندهی کردم! پس اعتراف کرد که دستش به خون ایرانیها آلوده است. آن وقت میگوید من طرفدار ملّت ایرانم، یک مشت آدم بیتجربه و بیتوجّه و فکرنکرده هم باور میکنند و قبول میکنند و طبق میل او عمل میکنند، سطل آشغال آتش میزنند، برای اینکه او خوشش بیاید.»
بیانات رهبر انقلاب در دیدار با مردم شهر قم ۱۹/۱۰/۱۴۰۴
@rahbari_plus