eitaa logo
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
1.8هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
298 ویدیو
22 فایل
*مجله #افکار_بانوان_حوزوی به دغدغه‌ی #انسان امروز می‌اندیشد. * این مجله وابسته به تولید محتوای "هیأت تحریریه بانو مجتهده امین" و "کانون فرهنگی مدادالفضلا" ست. @AFKAREHOWZAVI 🔻ارتباط با سردبیر: نجمه‌صالحی @salehi6
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نور انقلاب به قلم خانم بغدادی از زمانی که اولین انسان ها پا بر این کره‌ی خاکی نهادند ابتلائات و امتحانات نیز شروع شدند... پدرمان آدم(ع) و مادرمان حوا شاهد شدید ترین رقابت سر بدست آوردن حق ادامه‌ی نبوت بودند. نبوتی که انتسابی بود از طرف خدای سبحان ولی جبهه ی باطل به دنبال به زور به دست آوردن آن بود! جبهه ی حق و باطلی که محدود می شد به دو برادر... و هابیل اولین شهید در راه این رقابت های مزدورانه بود... با همه ی زورگویی ها قتل ها و ژست های دموکراسی مئابانه ،خط توحید هیچ گاه متوقف نشد. گاهی تاریخ به دست حق می افتاد و گاهی در چنگال باطل اسیر می شد. تا بعد از دعوت نزدیک به ۹۰۰ ساله ی حضرت نوح سنت تمحیص اتفاق افتاد و اهل حق سوار بر کشتی نجات شدند تا آب حیات حضرت حق نجات بخش آنها و نابود کننده قابیلیان باشد.و این کره ی خاکی از لوث وجودشان پاک شد... اما شیطان بر سر راه صراط مستقیم ایستاده بود و شکاکان را از راه حق جدا میکرد. تا اینکه دست بت شکن ابراهیم (ع) و ذبح فرزند شد نقطه ی عطف و قله ای در تاریخ بشریت. توحید سینه به سینه نور شد تا به یوسف صدیق رسید او هم آنرا از قعر چاه به عرش اعلی برد و رساند به موسی کلیم (ع). با دعا و تضرع و عرض نیاز به درگاه احدیت و شکر نعمت های پی در پی قوم بنی اسرائیل غیبت ۴۰ ساله ی موسی(ع) بخشیده شد و منجی آنان ظهور کرد و قوم به استضعاف کشیده شده با فرعونیان تا دندان مصلح رو به روی هم قرار گرفتند و شد آنچه شد و خدای متعال دریایش را برای رساندن پیام توحید به روی بنی اسرائیل گشود و برای خاموش کردن دشمنان خدا به روی فرعونیان بست. پیروزی روی پیروزی نصیب بنی اسرائیل می شد و امداد های غیبی از آسمان و زمین و اَبر و سنگ همراه آنان بود... و درست در نزدیکی یکی دیگر از آن قله ها و فتح ها اکثر قوم موسی گوساله پرست شدند، آنهم در زمانی که پیامبرشان در کوه طور اَنوار الواح را بر قلب خویش به امانت گرفته بود... اما شیطان دست بردار نبود. آن‌همه اِعجازهای پی در پی تبدیل شد به سرگردانی ۴۰ ساله آن‌ها در بیابان های سینا...! توحید در جان های مومنان از بنی‌اسرائیل که بسیار اندک بودند به ودیعه نهاده شد تا نوری شد در وجود پاک مریم(س)‌‌ و عیسی روح الله با اِعجاز در گهواره لب به سخن گشود : قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی‌ نَبِیًّا (30) وَ جَعَلَنی‌ مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانی‌ بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا (31) وَ بَرًّا بِوالِدَتی‌ وَ لَمْ یَجْعَلْنی‌ جَبَّاراً شَقِیًّا (32) وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (33) نور وجود عیسی در همه جا تابید و جان های آماده را روشن کرد به روح ایمان... وباز هم شیطان در نفس ها دمید و جان ها را به غفلت و هوای نفس دعوت کرد کم کم توحید از جامعه رنگ باخت فَلَمّا أَحَسَّ عيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصاري إِلَى اللهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللهِ آمَنّا بِاللهِ وَ اشْهَدْ بِأَنّا مُسْلِمُونَ [52] و حواریون گِرد شمع وجود عیسی جمع شدند و فتح جان ها به سمت توحید یکی پس از دیگری اتفاق افتاد. ولی ایبار نیز مکتب عیسی بعد از او به یغما رفت تا بدان جا که او را خدا خواندند! تا اینکه مومنان حقیقی عهده دار این امانت گران بهای چند هزار ساله شدند. «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره» نور نبوت برای آخرین بار به این کره ی خاکی نازل شد و در وجود نبی ختمی متبلور شد. ولی این بار دو گهر را برای حفظ این نور برجای گذاشت. إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ اَلثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي كِتَابَ اَللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ . بلندترین قله ی تاریخ بشریت در غدیر خم رقم خورد . نور توحید در وجود کسی نشست که پیامبر(س)خطاب به او گفت: إنّكَ تَسمَعُ ما أسمَعُ ، و تَرى ما أرى ، إلاّ أنّكَ لَستَ بنَبيٍّ ، و لكنَّكَ لَوَزيرٌ ، و إنّكَ لَعلى خَيرٍ علی (ع)‌ و سلاله ی پاکش هرگز نگذاشتند آن نور به یغما برود. تا اینکه آن نور در انقلاب اسلامی ما متجلی شد . سلاله ی پاک امامانمان قیام کرد و بار دیگر پرچم توحید را در مقابل چشم جهانیان برافراشت. آن پرچم در تند بادهای حوادث و اتفاقات ۴۷ ساله دچار اُفت و خیز شد ولی هرگز از اهتزاز نیفتاد. و حالا این شجره ی طوبای اِنقلاب نزد ما به امانت گذاشته شده است تا هر کدام از ما جوانه و شاخه و برگی باشیم از آن و مبادا کوتاهی هایمان کوچکترین آسیبی به این درخت مقدس وارد کند... محکم و استوار با عزمی راسخ به سمت قله ها در حرکتیم و نخواهیم گذاشت این آخرین امانت الهی به یغما برود @AFKAREHOWZAVI
مسجد؛ محور بازسازی هویت جمعی مؤمنان به قلم نجمه صالحی لینک متن کامل در خبرگزاری زنان ایران http://zanannews.ir/162135 @AFKAREHOWZAVI
🇮🇷امدادغیبی به قلم زینب سید میرزایی بهمن ماه که فرا می رسد، اشتیاقی بسیار، میهمان دلم می شود. خاطرات سال پنجاه و هفت مثل یک فیلم با کیفیت عالی از مقابل دیدگان ذهنم می گذرد. روزهای بهمن ماه به دوازدهمین روز خود نزدیک می شد و خبرهای خوبی در راه بود پهلوی برای همیشه تاکید می کنم برای همیشه، از ایران رفته بود و امام از سالیان طولانی تبعید به آغوش دل و اندیشه مردم ایران باز می گشت. روزهای دهم و یازدهم، این شعار بسیار پر رنگ بود و با فریادهای پر شور مردم به گوش بقایای پهلوی سیلی می زد:" وای به حالت بختیار اگر امام فردا نیاد" . شب دوازدهم بهمن، الله اکبرها خاص تر فریاد می شد. بین انقلابیون کرج سخن این بود که هرکس می تواند، خودش را فردا به فرودگاه برساند برای استقبال از امام خمینی. من در این میان کودکی هشت ساله بودم . دلم می خواست امام را ببینم. اما چون پدرم وسیله نقلیه نداشتند امکان رفتن به فرودگاه برایمان خیلی ضعیف بود . کم کم متوجه شدم که پدرم خودشان قراراست به تنهایی بروند . اینجا بود که اصرارهایم شروع شد ، آنقدر گریه کردم که خوابم برد. صبح با دستان مهربان مرحوم پدرم بیدار شدم که می گفت: :دخترم بلندشو . قراره همه باهم بریم. ومن ناباورانه برای رفتن آماده شدم . خانواده چهار نفری ما برای اولین دیدار با امام راهی شد اما همچنان مشکل وسیله نقلیه حل نشده بود . پدرم را دیدم که زیر لب صلوات می فرستاد من هم مثل پدر. سر خیابان رسیدیم. خلوت بود. ماشینی رد نمیشد ناامیدانه خواستیم برگردیم که: مردی،سر از پنجره مینی بوس بیرون آورد و خطاب به پدرم گفت: حاج آقا کجا میری؟ باشنیدن کلمه فرودگاه، مینی بوس متوقف شد و ما سوار شدیم لحظه پایین آمدن امام از پله های هواپیما ماهم رسیدیم و از اتوموبیل پیاده و مثل قطره ای،در دریای جمعیت محو شدیم . من و خانواده ام به دریای بیکران امت پیوستیم . امام آمد همان حقیقت همیشه زنده ای که در امتدادش مولایمان امام خامنه ای مقتدرانه در مقابل نمرودها ایستاده است. این خاطره یکی از اولین امدادهای غیبی و نصرت الهی بود که من به عینه در مسیر انقلاب اسلامی تجربه اش کردم. @AFKAREHOWZAVI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚘️﷽ هجوم برخی اینستاگرامی‌ها به ایتا! ✍صدیقه طهماسبی نژاد یکی از خانم‌هایی که در ایتا کانال‌دار هستند، فیلم کوتاهی از امام خامنه‌ای درکانالش گذاشت و زیرش نوشت: " همه دنیای من"❤️ پس از گذاشتن این مطلب، پیام‌ها به سوی ایشان سرازیر شد که چرا چنین حرفی زده و ووو... من وقتی پیام‌ها را می‌خواندم این طور احساس کردم که انگار بعضی از اینستاگرامی‌ها به داخل ایتا هجوم آوردند. البته ایشان خیلی با مهربانی‌،دلسوزی محترمانه و مودبانه پاسخ می‌دادند.در پیام آخر به ایشان فحش هم دادنداما باز هم ایشان با‌متانت پاسخ دادند. آنچه می‌خواهم از صمیم قلبم بگویم این است که ما جان فدایی امام خامنه‌ای، ناءب امام زمان(عج) هستیم. به رهبر عزیزتر از جانمان عرض می کنیم همه آنچه که داربم فدای شما . مال، جان وآبروهمه فدای رهبرمان که نه تنها همه دنیا بلکه آخرت ما هم در گرو ولایت مداری ما در برابر ایشان است. https://eitaa.com/loh_ghalam @AFKAREHOWZAVI
هدایت شده از رحابانو
💢 تأملی بر یک پیامک آنچه در مواجهه اخیر با موضوع موتورسواری زنان بیش از خودِ پدیده جلب توجه می‌کند، نه بحث فقهی یا حقوقی، بلکه شیوه‌ای است که این موضوع به افکار عمومی منتقل شد. 📩 اطلاع‌رسانی از مسیر پیامک سراسری در حالی صورت گرفت که اصل خبر پیش‌تر در رسانه‌ها و حتی صداوسیما منتشر شده بود. جامعه با امر تازه‌ای مواجه نبود؛ اما فرم اعلان حامل معنایی فراتر از محتوا شد. اینجاست که پرسش اصلی شکل می‌گیرد: نه این‌که «چه گفته شد»، بلکه چرا به این شیوه گفته شد؟ ♨️ در عرف ارتباطات رسمی، پیامک معمولاً برای امور فوری، امنیتی یا مرتبط با سلامت عمومی به‌کار می‌رود. استفاده از این قالب برای یک موضوع اجتماعی، آن هم در شرایط امروز ایران ـ با فشارهای معیشتی و فرسودگی روانی ـ ناگزیر حساسیت‌برانگیز است و می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای از جابه‌جایی اولویت‌ها یا احتیاط افراطی در برابر مطالبات اجتماعی خوانده شود. 🔍 مسأله اصلی، نه موتورسواری است و نه زن بودنِ فاعل آن؛ بلکه الگوی سیاستگذاری و قانونگذاری در مواجهه با زیست زنانه معاصر است. تصمیمات قانونی زمانی می‌توانند اقناع‌گر و هدایت‌کننده باشند که در تعامل فعال با عرف، تحولات اجتماعی و واقعیت‌های زندگی زنان شکل بگیرند؛ نه در قالب اقدامات دفعی و ارتباطات یک‌سویه. ⚠️ وقتی شیوه اطلاع‌رسانی از خودِ تصمیم مهم‌تر می‌شود، گفت‌وگوی اجتماعی به حاشیه می‌رود، برداشت‌های متعارض تقویت می‌شوند و نه اقناع شکل می‌گیرد و نه سرمایه اجتماعی. 🔚 در نهایت، این پیامک بیش از آن‌که صرفاً اطلاع‌رسانی یا تذکر باشد، به نشانه‌ای تبدیل شد که نیاز به خوانش انتقادی دارد؛ نشانه‌ای از نحوه تشخیص فوریت‌ها، نسبت تصمیم‌سازی با شرایط اجتماعی، و میزان اعتماد به عقلانیت و بلوغ جامعه. در واقع، آنچه این رخداد پیشِ‌روی ما می‌گذارد صرفاً یک اعلان اداری نیست، بلکه نشانه‌ای از شیوه مواجهه با مسائل زنان است؛ شیوه‌ای که اگر بازاندیشی نشود، می‌تواند خود به مسأله‌ای تازه در حکمرانی اجتماعی بدل شود. ✍️🏻هاجر عساکره (رسانه بانوان حوزوی) @rahaa_banu
به‌نام‌او «به خوبی شوشتر...» یک با ارزش در نقشه ایران و بعد در نقشه خوزستان است که وقتی از پیشینه تاریخی آن خبر داشته باشی در این سه راهی گم می‌شوی: «شوش، شوشتر، دزفول» ▫️▫️▫️ همیشه این سه شهر برایم جذابیت داشت. از آرزوهایم زندگی چندماهه در این منطقه بوده است. حجم تاریخ نهفته در دل خاک این سرزمین با کل کشورهای اروپایی و کل قاره آمریکا برابری می‌کند، حتی اگر بگویم بیشتر است گزافه نگفته‌ام. به معنی ، گنجینه‌هایی در دلش دارد که دنیایی در حسرت این گنجینه‌هایند. آسیاب‌های آبی شوشتر چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند. مهم نیست که آن بیننده مثل من تاریخ دوست باشد و یا نه اصلا به تاریخ و تمدن کاری نداشته باشد. قلعه ، که دومرتبه سراغش رفتم و بسته بود و از پشت نرده‌های فلزی قفل شده، نشد خوب نگاهش کنم. از هخامنشی و قبل آن هم فاکتور می‌گیرم. از عالمان و فاضلان شهر هم. از هم شهری کوچک نزدیک به شوشتر در دلتای رود کارون با فراوانی عالم شیعی و مباحث عمیق علمی و عرفانی هم. این وسط دلم می‌خواهد از هم بگویم و داستان ابن‌سکیت، ولی حواله می‌کنم به بعد. ▫️▫️▫️ قرار من نوشتن برای دختری است که به قاعده زیستی می‌توانم «دخترم» صدایش منم. دختر ۱۷ ساله‌ای که در همین زمین و قمه به دست می‌چرخد و مبارز می‌طلبد. اما حتی نمی‌داند برای چه دارد مبارزه می‌کند. اصلا کدام طرف است؟ دخترم! عزیزم! اگر مادرت بودم می‌گفتم: «آن موقع شب میان آن همه جوان مست و نیمه هوشیار چه می‌کردی؟ سیگار؟! خاک بر دهانم کی تو این‌جوری شدی که من خبر نداشتم؟ موی رنگ کرده؟! اصلا الان وقت این کارهای توست؟ مگر درس و مدرسه نداری؟ چرا حواست به کارهای خودت نبود؟» ▫️▫️▫️ ازطرفی هم دلم می‌خواهد بگویم: «من را ببخش که حواسم به تو نبود، ببخش که نیامدم از گنج‌هایت برایت بگویم. از نجابت برایت بگویم از هویت از تمدن از دوست از دشمن...» اصلا چرا داستان بزبز قندی را تعریف کردم، ولی نگفتم که دشمن مثل گرگ سیاه بددل، نقاب می‌زند و دارایی‌مان را به تاراج می‌برد. چرا نگفتم که تو میراث‌دار یک تمدنی هستی که اگر کمی، فقط کمی از آن بدانی روزگارت به قمه کشیدن نمی‌رسد. آن وقت دل زود رنج تو طاقت آتش کشیده شدن هم‌شهری‌ات را ندارد... آن وقت تو، بله تو نمی‌گذاشتی توی صفحات تاریخ شهری به خوبی ، این شب‌ها رقم بخورد. ▫️▫️▫️ این سخنم برای آینده است. می‌دانم که ما در مقابل این نوجوانان مسئولیم. نوجوانانی که باید بیشتر از خودشان، شهرشان، مملکتشان و هویتشان بدانند. آن وقت دستان آرد زده داستان‌ها را خوب می‌شناسند. حواسمان را جمع کنیم. امروز وقت تبیین است. قطعا فردا خیلی دیر است. ✍فاطمه میری‌طایفه‌فرد @AFKAREHOWZAVI
《لقمه‌ی بی‌خاصیت》 ✍فاطمه شکیب رخ وسط خیابان دستم را می کشید، مامان بیا این موتورها را ببین؛ ما هم یکی بخریم تا تو مرا به مدرسه ببری؟ تقاضای فرزندم، مرا به دوران نوجوانی‌ام برد، همان ایامی که هیجان و میل به دیده شدن، مرا به آرزوی چنین خواسته‌ای مبتلا کرده بود. ناگاه احساس مادرانه‌ام، جای رویاهای سوخته‌ام را گرفت و با لبخند از پاسخش طفره رفتم. اما او چند دقیقه بعد دوباره، بر دنده‌ی خواسته‌اش برگشت. برای آنکه حواسش پرت شود، دستش را گرفتم به فروشگاه مجاور بردم تا با خرید تنقلات، کودکم را از اصرار نسنجیده‌اش دور کنم. شب هنگام بود که پیامک خبر گواهی‌نامه‌ی موتور سواری بانوان را بر صفحه‌ی گوشی‌ام دیدم، درست مانند تماشای فیلم های هندی، احساس کردم کارگردان چقدر کودکانه، صحنه‌ی بازی را چیده است. تقاضای عجیب فرزندم با رویت این پیامک، سبب شد تا جستجو برای دانستن را آغاز کنم. مخالف و موافق این خبر را کامل برانداز کردم، هرچند مطلب خاصی عایدم نشد. می خواستم بنویسم، موتور سواری در شان یک بانوی محجوب نیست، چراکه لازمه‌اش، گرفتنِ فیگوری متفاوت با حجب و حیا است؛ دیدم سال‌هاست که خانم‌ها ترک موتور آقایان می نشیند و کسی بر کار آنان اشکال نمی گیرد، مگر راندن با سوار شدن چه تفاوتی دارد؟ هرچند فرق داشت و من می دانستم که راندن، مانند میزبانی افراد است و تَرک موتور نشستن همچون مهمان. خواستم بگویم زن ریحانه هست و این عمل به دلیل شباهتش به امور مردانه، تناسبی با لطافت زنانه ندارد، یادم افتاد، درست بعد از انقلاب صنعتی فرانسه، خیزش طاق زدن امور زنانه با امور مردانه سرعت گرفت و غالب سبک زندگی امروز ما نیز از تبعات آن بی نصیب نمانده! یکباره قلمم را بر زمین گذاشتم، اصلا چرا وسط اخبار تهدیدهای جنگی، گرانی بی سابقه دلار و طلا، مسئله نخست کشور یعنی معیشت مردم، باید دیده نشود و جای آن خبری به این کم اهمیتی رسانه ای شود؟! بیادآوردم چندی پیش نیز، در رسانه ملی، جناب مشاورِ آقای پرزیدنت، بجای پرداختن به چرایی گرانی ها، مدام از تلاش دولت برای رفع فیلتر افاضه می کرد و باورش این بود که مردم بخاطر مسئله اقتصاد قیام نکرده‌اند، بلکه خواستار آزادی بودند! درست مانند همان تنقلات و لقمه‌ی کم اهمیتی که درهنگام نیازمندی افراد به غذا به آنان می دهند، تا بلکه اصل گرسنگی‌شان فراموش شود! بگذریم... سرمان گرم بازی سیاستمداران نشود، بی ثباتی بازار و کوچکی سفره‌ی مردم، آبستن حوادث تلخ بعدی است، ورنه آن زنی که بر موتور با قلعه‌ی حجاب نشسته باشد، با مردان تفاوت چندانی ندارد، اشکال در ترک حصار زنانه است که آنهم بر موتور بودن و غیر آن، فرقی نیست. @AFKAREHOWZAVI
مجله‌ افکار بانوان‌ حوزوی
‌ نمایی از دفتر صدبرگ حاوی تصاویر رهبر معظم انقلاب در اواخر دهه‌ی ۷٠ ‌ ‌#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #ال
‌ خاطرات یک دفتر صدبرگ؛ تلاشی برای یافتن تصویر رهبر ✍🏻 زهرا کبیری پور اوایل دوران دبیرستان بود که تصمیم گرفتم دفتری خاص برای خودم داشته باشم. یک دفتر صدبرگ که تمامش را وقف جمع‌آوری تصاویر حضرت آقا کردم؛ از روزهای جبهه و دفاع مقدس گرفته تا دوران ریاست جمهوری. پایین هر عکس هم با تفأل به حافظ، شعری در وصف آن تصویر می‌نوشتم و گاهی هم تصاویر خاصی از شهدا را به صفحات دفترم ضمیمه می‌کردم تا یادشان همیشه زنده بماند. آن روزها، برخلاف امروز، دسترسی به تصاویر حضرت آقا به این آسانی نبود. پیدا کردن عکس‌هایی با سایزی که بتوان در دفتر چسباند، خودش یک ماجرایی بود. پول‌هایم را پس‌انداز می‌کردم و با یک «عملیات روانی دقیق»، اعصاب فولادین پدرم را تحت تأثیر قرار داده و با اصرار و پافشاری، او را قانع می‌کردم که راهی پاساژ قدس شویم تا بتوانم عکس حضرت آقا را تهیه کنم. حال و هوایی که بعد از پیدا کردن هر تصویر به من دست می‌داد را خیلی خوب به‌یاد دارم. وقتی عکس‌ها را با دقت به دفترم می‌چسباندم، انگار یک تکه از تاریخ را به خانه می‌آوردم. حالا و بعد از گذشت سال‌ها هر ورق زدنِ این دفتر، سفری است به آن روزها و نگاهی عمیق‌تر به مسیری که این نظام با رهبری‌ حکیم طی کرده است. آن دفتر ساده، برای من یک تریبون بود برای بیان عشق و ارادتی که در سینه نسبت به رهبرم داشتم. عشقی که نه با هیاهو، بلکه در سکوتِ صفحات آن دفتر صدبرگ نفس می‌کشید و رشد می‌کرد. حالا که به آن روزها برمی‌گردم، می‌بینم آن تلاش‌های نوجوانانه برای پیدا کردن یک عکس، چه ریشهٔ عمیقی در وجودم گذاشته است. آن دفتر حالا فقط چند تکه کاغذ و عکس نیست؛ نگینی است از خاطرات دلبستگی‌های نوجوانی به ولایت، و سندی است بر اینکه نسل ما، با عشق به شهدا و ولایت بزرگ شده است. عشقی که هنوز هم در قلبم می‌تپد و امیدوارم بتوانم به‌درستی پرچم آن را به دست فرزندانم بسپارم. 💠@Delneveshteeee @AFKAREHOWZAVI
دل‌آرامِ جهان آرام‌آرام صدای زندگی به نبض طبیعت می‌کوبد... تولدی دوباره! از خود عبور می‌کنیم... گریه را معنای لبخند می‌بخشیم و لحظه‌لحظه‌ی آمدنت را به تماشا می‌نشینیم. تو می‌آیی! طبیعت بی‌جان و خسته را به نوازش دستانت سبز می‌آرایی! رنگ بر رخسار دشت و دمن می‌پاشی! به گرمی و روشنی، آفتاب را به آسمان می‌بخشی و لبخند و مهربانیت را نثار دل‌ها می‌کنی! بهارِمن! تو می‌آیی و ما منتظریم تا با آمدنت، سلام گرم ما را بر روح سبزت، پذیرا باشی! ✍زهرا قدیم‌پور @AFKAREHOWZAVI