eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
کشتی حسین در ایران لنگر انداخته. به طوفان ها بگویید ما اینجاییم. ایران.
وقتی این جمله به حاج‌محمود گفت یادم آمد که ما به داریم.
هدایت شده از کانال حسین دارابی
تاریخ ۱۴۰۴/۴/۱۴ را به یاد خواهد سپرد. | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
هدایت شده از حریر عادلی
خدایا شادی امشب رو در ردیف عزاداری های ما قرار بده 🙏 @hariradeli
۲۲ خرداد۱۴۰۴ سمیرا، دختر کوچک عمه عقیله‌ام است. او همیشه داغ‌ترین و‌‌ دست اولترین خبرها را نمی‌دانم از کجا پیدا می‌کند و می‌گذارد توی گروه‌ آل سلیمان؛ گروهی که خودش، همه‌ی پسرها و دخترها و عروس‌ها و دامادها و نوه‌ها و نتیجه‌های آقا سلیمان، پدر پدرم را یک جا جمع کرده است. خبر دست اول امروزش این است؛ تصویب قطعنامه علیه ایران در شورای حکام آرای موافق: (۱۹) آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان، اسپانیا، آرژانتین، استرالیا، بلژیک، اکوادور، اوکراین، کانادا، گرجستان، ژاپن، کره جنوبی، مراکش، ایتالیا، لوگزامبورگ، هلند، کلمبیا آرای ممتنع: (۱۱) آفریقای جنوبی، هند، پاکستان، مصر، اندونزی، برزیل، غنا، تایلند، الجزایر، ارمنستان، بنگلادش آرای مخالف: (۳) روسیه، چین، بورکینافاسو وزرات خارجه ما هم در واکنش گفته است: یک مرکز جدید غنی سازی در مکانی امن تاسیس خواهد شد. در همین رابطه، دستورات لازم از سوی رئیس سازمان انرژی برای راه اندازی یک مرکز جدید غنی سازی در مکانی امن، جایگزینی ماشین‌های نسل اول در مرکز غنی سازی شهید دکتر علیمحمدی (فردو) با ماشین های پیشرفته نسل ششم صادر شده است سخنگوی سازمان انرژی اتمی هم اضافه کرده‌است که؛ غنی سازی به شکل چشمگیری افزایش خواهد یافت. مجتمع سوم غنی سازی را راه اندازی خواهیم کرد. ماشین‌های نسل اول غنی سازی را به نسل ششم آن ترقی خواهیم داد... مجتمع سوم مختص به 90 درصد خواهد بود. آژانس هیچگونه دسترسی به آن نخواهد داشت. قطعنامه را می‌خوانم‌ و به این فکر می‌کنم که چرا باید آدم در مورد چیزی که به کسی ربطی ندارد، اتفاقا بیاید با آن کسی که بیشتر بهش ربط ندارد حرف بزند؟ هر چند خودم کسی هستم که وقتی می‌شنوم که اینها بدون اجازه، مذاکره می‌کنند برافروخته می‌شوم که؛ بی‌انصاف‌ها بالاخره شما رهبری را قبول دارید یا ندارید؟ اگر قبول دارید چه طور ایشان را اینقدر مقتدر نمی‌دانید که بدون اجازه‌‌شان، کسی بتواند کاری به این مهمی را انجام بدهد یا ندهد؟ و گاهی جواب می‌شنوم که؛ بعضی‌ها هم بودند که شرایط را جوری پیش بردند که امام(ره) قطعنامه را قبول کردند؟ کیست که با اطمینان بتواند بگوید اگر قطعنامه را قبول نمی‌کردند خیلی بهتر بود؟ هر فردی برای خودش می‌تواند بیندیشد و برداشتی داشته باشد ولی آیا می‌تواند هر چه را که برداشت کرد و متوجه شد، داد بزند به عنوان تحلیل درست؟ به هرحال درست یا غلط، اینها مذاکره کردند و آنها غلط خودشان را که تصویب قطعنامه بود و بعد بیانیه‌ای که می‌گوید ما هر کاری بخواهیم انجام می‌دهیم‌.... مهدی می‌نویسد: همان اول...حتما باید یک چنین قطعنامه‌ای بنویسند تا اینها جدی شروع به کار کنند؟ راننده‌ی تاکسی بهتر از این سیاستمدارها می‌فهمد به خدا... قسم هم می‌خورد. یعنی چه که یک راننده‌ی تاکسی بهتر می‌فهمد؟ مهدی، پسر عمه وجیهه است، نمی‌دانم الان چه کار می‌کند و چه فازهایی دارد ولی یادم می‌آید نوجوان که بود فرق سرش را نشان مادرش می‌داد که ببیند آیا به اندازه‌ی کافی باز است و مسح سر که می‌‌کشد آب به کف سرش می‌رسد یا نه؟ هادی، نوه‌ی عمه‌ هما، توی قم درس طلبگی می‌خواند، زود پشت نظام در می‌آید که؛ این حرفها چیست؟ این مذاکره باید انجام می‌شد تا کسی فکر نکند اینها کم‌کاری کرده‌اند در رفتن راه‌های دیپلماسی که به رویشان باز بوده است... مهدی ادامه می‌دهد که؛ ما در جریان هیچ چیزی نیستیم...ما نمی‌دانیم چرا مذاکره هوشمندانه نیست و آن طرف مذاکره غیرمستقیم انجام می‌دهیم؟ اصلا مگر این راه را قبلاً نرفته‌ایم؟ ولی باشد آقا هادی هر چه شما می‌گویی؛ الان ما فقط باید افتخار کنیم به همه چیز...همه چیز آرام است...مسئولین حواسشان به همه چیز هست، فقط و فقط منتظر هستیم که هر وقت لازم شد بیشتر افتخار کنیم به همه چیز.. _ ببین آقا مهدی، ملت‌های دیگر در همین حد هم در مورد کار دولت‌هایشان نمی‌دانند حالا اینکه چرا ما می‌دانیم یا خودمان زیادی کنجکاویم یا دولت‌هایمان چفت دهانشان محکم نیست... این را سمیرا می‌نویسد که مطمئنم از کل دنیا خبر دارد... بخش اول
بخش دوم من نمی‌دانم چه چیز درست و چه چیز غلط است...حتی این روزها وقتی عمو هم حرفی از دولت و عراقچی می‌زند نمی‌توانم مثل قبل فکر کنم که به هر حال او خیلی می‌داند و به بچه‌ی مردم اصل و فرع دین را یاد می‌دهد و هزار تا ان‌قلت ناگفته برایم می‌ماند... ولی می‌دانم اینها همه از بی‌تقوایی‌ست...تقوا که باشد تشخیص حق از باطل سخت نیست... بی‌خیال این حرفها می‌شوم. می‌خواهم خاطره‌‌ی خوبی درست کنم، آنقدر خوب که توی ذهن بچه‌ها از همه پررنگ‌تر باشد. دو هفته‌ای می‌شود که مدام سرم توی کتاب است و فقط حواسم به این است که ناهار و شام بچه‌ها دیر نشود؛ نه کتابی برایشان خوانده‌ام و نه اوریگامی ساخته‌ایم و نه باهاشان اونو بازی کرده‌ام... این عید، بهانه‌ و فرصت خوبی‌ست برای جبران دو هفته‌ی گذشته و نفس گرفتن برای چند روز دیگر... نورا از من می‌خواهد که تابش را از توی حیاط به داخل خانه بیاورم. هوا گرم است نمی‌شود توی حیاط ماند هر چند توی خانه هم گاهی برق می‌رود ولی بهتر از بیرون است...تا می‌آیم دست به کار شوم، طنابی پیدا می‌کند و این بار می‌خواهد که با همان طناب و میله‌ی بارفیکس، تابی بسازم. روی تاب می‌نشیند...او می‌داند که عید است و این وسط همراه با تاب بازی، یک چیزی کم است: مامان سرودی که توی پیش دبستانی داشتیم... به دنبال چیز مرتبطی می‌گردم. سرودی از نجم‌الثاقب...خودش است تا دانلودش می‌کنم و نورا آن را می‌شنود، سرود می‌شود آهنگ درخواستی صبح تا آخر شبش؛ «دار و ندارم علی...» به این فکر می‌کنم که اگر بچه‌ها خودشان هم کمک کنند، خاطره‌‌ی ماندگارتری می‌شود...دوستم پیامی می‌دهد که اگر می‌خواهید موکب خانوادگی داشته باشید بهم خبر بدهید...موکب خانوادگی؛ بهتر از این نمی‌شود. زود فهرستی از چیزهایی که می‌توانیم با هم برای پذیرایی درست کنیم می‌نویسم؛ فلافل، شربت، چای، هلیم، آش، شله زرد، ماست و خیار، لقمه‌ی دو‌پیازه‌... می‌دانم که بچه‌ها فلافل را انتخاب می‌کنند، هنوز نگفته‌ام که چه و چه... دو تایی با هم داد می‌زنند که؛ فلافل...فلافل... -خب اول باید نخودها را پاک کنیم...شاید شن ریزه داشته باشند... هر دو با دقت نخودها را نگاه می‌کنند و بعد همه را می‌ریزیم توی ظرف بزرگی تا خیس بخورند...خیارشور و گوجه...با سرودی که دیگر موسیقی متن زندگی‌مان شده است؛ « لری می‌گم روله روله،..کس و کارم علی...» کارها ردیف می‌شود و ما آماده‌ایم برای روز شنبه؛ حتی خریدهایمان را هم انجام داده‌ایم چون روز جمعه دیگر همه جا تعطیل می‌شود. بچه‌ها با خیال راحت و خوش می‌خوابند... من ولی خوابم نمی‌برد. زنگ هشدار گوشی‌ام را خاموش می‌کنم؛ یک بار، دو بار، سه بار...ساعت پنج و نیم صبح می‌شود. نگاهی به اعلان‌ها می‌اندازم... سرم سوت می‌کشد...می‌خواهم که باور نکنم. کم‌کم خبرها بیشتر و بدتر می‌شود...دیگر نمی‌توانم نپذیریم...تجربه‌ی اشک بی‌اختیار را کم نداشته‌‌ام ولی این بار جور دیگری‌ست: ترور یک سردار نه، ترور سردارها... مانده‌ام که به بچه‌ها چه بگویم...عجب عیدی شد‌ه است... @anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
۲۲ خرداد۱۴۰۴ سمیرا، دختر کوچک عمه عقیله‌ام است. او همیشه داغ‌ترین و‌‌ دست اولترین خبرها را نمی‌دانم
ما به این روایتهای شخصی شدیدا نیاز داریم. چه به عنوان ثبت در تاریخ. چه به عنوان هزاران تجربه زیسته که بعدا خوراک رمان نویسها بشود. چه به عنوان سدی سترگ در برابر انحراف.
یا حق صبح روز جمعه بود. یک روز قبل از عید غدیرخم. نماز صبح را خواندم و گوشه‌ی اتاق نشستم به کتاب خواندن. دقایقی نگذشته بود که با صداهایی مهیب توجه‌ام از روی خطوط کتاب برداشته شد. در کسری از ثانیه ده‌ها علامت سؤال در ذهنم پدید آمد. انفجار؟....پلیس؟....سارقین؟....تروریست‌ها؟...ترکیدگی لوله گاز؟ ...اشتباه در ساخت تجهیزات نظامی؟....عملیات میدانی؟....یا.... صداها آنقدر سنگین بودند که همه‌ی جملات کتاب را شکستند. حالا دیگر زنجیره‌ای از احتمالات مختلف در ذهنم ردیف شده بودند؛ که شاید فلان . شاید بهمان...شاید این...شاید آن..و... لحظاتی گذشت. صداها قطع شدند. سکوت دوباره همه‌جا را پر کرد. دست بردم و آرام تخته‌ی شلوغ ذهنم را پاک کردم و با خودم گفتم تمام شد.ان‌شاءالله که خیر بوده هرچه بوده و مجدد به خواندن ادامه دادم... اما... دوباره صدای انفجار آمد؛ با همان قدرت و سنگینی و دوباره و دوباره...و باز هم... اینبار طاقت نیاوردم.کتاب را بستم. یقین کردم اتفاقی افتاده؛ اتفاقی به احتمال قوی ناخوشایند. این را به شهادت شواهد, حس می‌کردم. باید می‌فهمیدم چه شده؟ و معنای این صداها‌ چیست؟ گوشی را برداشتم. به سراغ خبرگزاری‌ها و کانالهای خبری رفتم. می‌دانستم خبرنگاران در این زمینه از امثال من، کنجکاوتر و پیگیرتر هستند. بله، خبری شده بود. خبری از جنس جنگ. از جنس نامردی. از جنس حیله‌ی عمروعاص‌ها. خبر حمله‌ی کفتارهایی که از تاریکی هوا سوءاستفاده کرده بودند و در و پنجره‌ها را شکسته بودند و پوزه‌ی درازشان را برای دریدن رقیه‌ها و علی‌اصغرها وارد خانه‌ها کرده بودند. « حمله اسرائیل به ایران» تیتر اول خبرگزاری ها و کانالهای خبری شده بود. _ حمله نظامی؟! ...وسط مذاکره؟! ... صدای انفجارها تا روشن شدن هوا ادامه داشت...خورشید که از پشت کوهها سر بلند کرد، سایه‌ی ابهام، هنوز در ذهنمان پهن بود. هنوز به درستی نمی‌دانستیم که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقاتی در شرف وقوع است. شهر تازه از خواب دوشین خود برخواسته بود که خواب ابدی فرماندهان سپاه یکی یکی در زیرنویس برنامه‌های شبکه خبر، همه‌مان را داغدار کرد.. حملات همچنان ادامه داشت. حالا دیگر پنجه‌ی چدنیِ گرگ‌ها، از زیر دستکش مخملین‌شان بیرون آمده بود تا برای مملکت امام حسین، سرنوشتی شبیه سوریه رقم بزنند. گویا باز یزید خواب‌نما شده بود و عبیدالله‌بن زیاد خواب پنبه‌دانه دیده بود. تا غروب آفتاب، شاهد غروب آفتابِ زندگیِ بسیاری از فرماندهان نظامی، دانشمندان هسته‌ای و شاهد خاموش شدن شمع زندگی بسیاری از هموطنانمان بودیم. که روی پیشانی همه‌ی آنها نوشته شده بود: بایّ ذنب قتلت ...پیشانی‌نوشتی که پرچم شد و در دستان آزادگان جهان در قلب اروپا و آمریکا بالا رفت، تا تلنگری باشد برای کورها و کرها و لال‌ها...لعلکم یتفکرون... خیلی زود خدای ابابیل رخ نشان داد و سایه‌ی دست امام‌ زمان کار خود را کرد و نائبش، جانشین فرماندهان شهید را انتخاب و روانه‌ی میدان جنگ نمود. این از اولین نشانه‌های دمیدن فلق بود در آسمان جهان؛ جهانی که این روزها به دوران بربریت عقبگرد کرده و به زندگی در سایه‌ی قوانین جنگل، روی آورده بود. در میانه‌ی روز بود که باخبر شدیم هواپیماهای ارتش، در فراز آسمان با جنگنده‌های دشمن درگیرند. غروب دیگر صدای پدافندها از هر سو به گوش می‌رسید. شب که شد صداها بیشتر شد و هجوم ملخ‌ها بیشتر. صدای پهبادها و ریزپرنده‌ها و صدای شلیک پدافندها تا صبح ادامه داشت. آن شب، آسمان، شاهد درگیری سخت شیاطین با ملائکه بود. آن شب شیاطین از همه طرف به خیمه‌گاه حسینی حمله‌ور شده‌بودند...آن‌شب آسمان شده بود میدان معرکه‌ی حق و باطل...میدانِ جولانِ مگس‌ها در عرصه‌ی سیمرغ... اولین موشک‌های ایرانی که به سمت قلعه‌ی یهود شلیک شد، ورق برگشت. سربازان گمنام امام زمان، همان شب، ساکنان ترسوی قلعه یهود را نخودباران کردند آنچنان که شور و شعفش از مرزهای ایران گذشت و شادی‌اش در دل همه دردکشیدگان و زخم خورده‌های این گرگ خونخوار نشست. آسمان سرزمین‌های اشغالی پر شده بود از موشک‌های ایرانی و آسمان مجازی پر شده بود از سوت و کف و شادی... روز دوم و سوم و شبشان هم به همین شدت و حدت گذشت. اگر تا دیروز نعمت امنیت، مغفول‌ترین نعمت در زندگی‌ روزمره‌مان شده بود؛ حالا اما ارزشش بر همگان مشهود شده بود. حالا دیگر چشم‌ها بازتر شده بود و جان‌ها هوشیارتر... با شلیک موشک‌های ایرانی، توازنی در تبادل آتش بین ما و گرگها برقرار شد. زوزه‌ی موشکهای صهیونیستی با غرش موشک‌های ایرانی رو‌ به رو شده بود و جوابِ «های» با «هوی» داده شده بود. حالا دیگر شیربچه‌های حیدر، دهان عمربن عبدود را گل گرفته بودند. اما هماوردی در میدان نبرد همچنان ادامه داشت..... ادامه
📌 📌 📌 قهرمان جنگ روایت‌ها پرده اول: مطلب زیر را در کانال استاد دیزگاه می‌بینم: «رزمندگان فقط باید بجنگند. برد و باخت از آنِ روایت‌هاست. پس جنگ را روایت سامان می‌دهد؛ مثل واقعه عاشورا که امام حسین، "با" روایت پیروز شد و "در" روایت زنده ماند.» پرده دوم: اتفاقی در آپارات ویدیویی می‌بینم با موضوع ترامپ کیست؟ قماربازی که علاقه عجیبی به "تبلیغات" پر زرق و برقِ هالیوودی دارد. پرده سوم: شور پایانی هیئت است. روحانی هیئت با شوق می‌پرد و میکروفن را از مداح می‌گیرد. - امشب در حسینیه امام خمینی... قلبم ریخت، فکر کردم زبانم لال اتفاق بدی افتاده - پرده کنار می‌رود و حضرت آقا... یک نفس راحت می‌کشم. کل هیئت شروع می‌کنند به فریاد حیدر حیدر... پرده چهارم: در مسیر برگشت از هیئت دائم دارم به دارایی دو جبهه حق و باطل فکر می‌کنم؛ داریی‌شان در جنگ روایت‌ها. یک طرف شیطان با همه حیله‌هایش و یک طرف حسین و مکتب حضرت زینب. یک طرف امپراطوری رسانه‌ای غرب با همهٔ بوق و کرنایش و یک طرف مکتبی الهی با رهبری فرزانه، روضه‌خوان و اهل ادبیات. ضرب‌شست دیشب آقا، وعده صادقی بود در جنگ روایت‌ها. و لاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون... محمدصادق رویگر یک‌شنبه | ۱۵ تیر ۱۴۰۴ | عاشورا | روایت قم @revayat_qom ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
رفیق شهیدم. شهید
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت9🎬 بعد از چند ثانیه سکوت، گفتم: "یکی از اصول مباحثه کردن اینه که طبق مبانی ف
🎬 به درِ نیمه باز سوله نگاه کردم. سربازی، راست قامت، به قامت درِ کوچک سوله تکیه داده بود. بغل دیوار هم سرباز دیگری قلم دست و دست به کاغذ پشت میز نشسته بود و ابتدا تا انتهای صف را چشم می‌گرداند. سبزپوشی که شنیده بودم باغخانی صدایش می‌کنند گفت: "خب! سلام خدمت سربازان ولایت و اخویون بسیجیِ. احوال بچه‌های کرمون چطوره؟!" یکی از بچه‌های اتحادیه، لاتی‌اش را تا خرخره پر کرد، سینه‌اش را داد بالا و با حرکت انگشت اشاره‌اش جواب باغخانی را داد. - "آغا اجازه هس؟ اشتباه به عرض‌تون رسوندن! کرمون بچه نداره همه بزرگیم!" خنده‌ی پاسدار محمدی در تمام سوله‌ها پیچید. - " نصف شب تو تاریکی بیا وسط جزیره یه سر بزن بت می‌گم!" غیر ممکن بود؛ جوابی سنگین‌تر از آن نمی‌توانست بدهد. حتی صدای قهقهه سربازها و پاسدارهایی که هر کدام مشغول کار خودشان بودند در تمام جزیره پیچید. - "می‌خندین؟! مثل اینکه باورتون نمی‌شه ها! اردو تازه شروع شده! دو ساعت دیگه همه این موقع وسط جزیره دارین تو خاک می‌غلتین خدابرگشته‌ها!" صدای خنده فروکش کرد و سکوت حاکم شد. دقیقا مثل وقتی که عصبی‌ترین معلمِ دبیرستان برای مهم‌ترین درس، سر کلاس می‌آید. به یک آن، همه‌جا آنقدر بی‌صدا شد که صدای قورت دادن آب‌دهان‌ها شنیده می‌شد. مشتی به بازوی اِرمیا زدم و گفتم: "زندگی در شرایط سخت می‌خواستی آره؟! بخور! به اون عقیلم بگو بخوره! معلوم نیست از کدوم ناحیه پاره‌مون می‌کنن امشب!" - "خب... یکی یکی بیاید اسلحه و جلیقه‌تونو تحویل بگیرین... تا لحظه‌ی خداحافظی این اسلحه‌ها باهاتونه. اگه دمی و کمتر از دمی از دستتون جدا بشه کلاهمون می‌ره تو هم. اسلحه، ناموس یه نظامیه. می‌فهمین که؟!" یکی یکی، جلو رفتیم و جلیقه پوشیدیم و اسلحه‌مان را تحویل گرفتیم. "۲۵۹_۲۱" شماره کلاشینکف من بود. بندش را بازتر کردم، تا راحت روی شانه‌ام آویزانش کنم. زیپ و بست‌های جلیقه‌ام را هم بستم. - "چه ترکیبی‌ پسر؛ عمامه سبز مشکی، تفنگ، جلیقه، پیرهن خاکی و... بستی زخمی‌مون کنی دیگه آره؟!" *** بعد از تحویل اسلحه‌ها، در دو صف طولانی و با فاصله از هم، دو طرف جاده، به موازات جدول‌ها، قنداق به آسمان و لوله سمت زمین و بدنه به دست حرکت کردیم طرفِ محل اسکان. وقتی رسیدیم، ناخودآگاه برای صفوف نماز جماعت شکل گرفتیم. بعد از نماز جماعت، تنها پنج دقیقه زمان استراحت بود؛ اما همان پنج دقیقه هم از ما دریغ شده بود. قرعه به ناممان افتاده بود برای شام. با اِرمیا، سفره‌ی یکبار مصرف را پهن کردیم و کارمان که تمام شد، غذا هم رسید. سیب زمینی‌های بزرگِ آبپز شده که از لای تریدگی‌هاشان بخار می‌آمد بیرون؛ تخم مرغ، خیارشور، خرما، نمک! و البته چند کیلو نان لواش که معمولا نصف‌شان اضافه می‌آمد و خوراک آهو‌ها می‌شد. بعد از شام، همه‌مان دل دردگرفته بودیم. چون پخش غذا با ما بود و بعد از چندین بار پخش سیب زمینی و تخم مرغ باز هم چند تایی اضافه آمده بود، برای جلوگیری از اسراف، از خودگذشتگی نشان دادیم و خودمان زحمت هفت هشت تا سیب زمینی و تخم مرغ و خیارشور را کشیدیم! ظرف‌های سلف را جمع کردم و سمت ظرف‌شویی پشت اتاق‌ها رفتم. منبعی بزرگ‌ بود با لوله کشی ساده و یک ظرفشور بزرگ با سه شیر آب. ظرف‌ها را پای منبع گذاشتم و گفتم: "احتمالا قراره هر کسی یه دونه ظرف خودشو بشوره..." موقع برگشتن نگاهم به درخت‌های گز خورد و آهوهای در حال چریدن. مهرابی که کنارم ایستاده بود گفت: "خشکی وسط آب چطو آهو داره؟!" و صدای ارمیا از پشت سرمان جواب داد: "خدا سردار ناظری رو بیامرزه... دمش گرم. هم اومد مسابقه فرمانده رو راه انداخت هم‌... آهوها هم از همون موقع تو جزیره‌ن." سر و زبان‌ و گوش‌مان به مسابقه فرمانده گرم و جنبان بود که صدای عصبی و قاطع فرمانده‌ای شنیده شد؛ نصرالله بود: "تا سی ثانیه دیگه باید به صف شی!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344