eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
911 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۵🎬 اخمی میان ابروهای کمیل جا خوش می‌کند: -«حاجی خودشون اینجا حضور دارن، ان‌شاء‌الل
🕸🦇 🎬 چند دقیقه‌ای که می‌گذرد، صدای کلید در قفل می‌پیچد. ساموئل به‌آرامی از جای خود بلند می‌شود. لیلا درحالی که دست کوچک مهلا را گرفته‌است، چادر از سرش برداشته و مهدیار را که خوابیده بود، از داخل کالسکه بیرون می‌آورد. گونه‌هایش سرخ شده و نفس نفس می‌زند. ساموئل به سمتش می‌دود و زیر لب اسمش را زمزمه می‌کند. لیلا که انتظار دیدن همسرش را ندارد، با دیدنش بی‌اختیار جیغ خفیفی می‌کشد و چند قدم عقب می‌رود. یک‌لحظه که به خودش می‌آید، چشمانش می‌سوزد و قطره‌های اشک یکی‌یکی روی گونه‌اش می‌غلطند. با لب‌هایی که از شدت فشار می‌لرزند زمزمه می‌کند: -«طاها!» شنیدن این اسم از زبان لیلا، آن هم بعد یک ماه، لبخند به‌ لبش می‌آورد. -«جانِ دلم؟» با وجود درد، مهدیار را هم در آغوش گرفته و به سمت اتاق می‌رود. -«صبر کن الان میام...» هر دو را آرام روی تخت می‌خواباند. مهدیار آنقدر خسته است که در خود جمع می‌شود و چشمان‌ نیمه‌باز‌ش را می‌بندد، با لبخند محوی که انگار در عالم رویاست و خواب می‌بیند که پدرش برگشته و بالای سرش نشسته! طاها بوسه‌ای کوتاه روی موهای خرمایی‌اش می‌نشاند و پتو را تا سینه‌اش بالا می‌کشد. چقدر دلش برای این دو وروجک تنگ شده. مهلا هنوز کنار پدر نشسته‌است و هر لحظه بیشتر خود را به آغوشش نزدیک می‌کند! انگار ترس این را دارد که دوباره برود و بعد مدت‌ها برگردد. چقدر مهلا در نبود او قد کشیده... - «نفس بابا، می‌خوای بخوابی؟! چشمات دیگه کم‌کم داره بسته میشه‌ها...» مهلا سریع دستش را روی چشمانش می‌مالد و صاف می‌نشیند. موهای حالت‌دارش را از روی صورتش کنار می‌زند و با همان لحن کودکانه می‌گوید: -«نوچ! بخوابم دیده تو میلی، بعد دیده بیدار میشم، دیده نیستی! لفتی!» طاها با نوک انگشتش ضربه‌ای به بینی مهلا می‌زند و با لحن کودکانه می‌گوید: - «قربون دیگه دیگه گفتناش برم من! کجا برم آخه کوچولووو! حالا حالا ها هستم پیشت! بگیر بخواب که وقتی بیدار شدی، سرحال باشی که کلی باهم بازی کنیم! باشه!؟» مهلا لب و لوچه‌اش را آویزان می‌کند و انگشت کوچکش را جلو می‌آورد: - «قول بده؟!» طاها خنده‌ای می‌کند و انگشت کوچکش را جلو می‌آورد: -«قولِ قولِ قول! قول پدر دختری!» مهلا را که می‌خواباند به سختی از روی تخت بلند می‌شود و به سمت حال قدم برمی‌دارد. با دیدن لیلا که همانجا کنار در نشسته، نگران کنارش زانو می‌زند. صورت‌ سرد و سرخش را با دست‌ بالا می‌آورد و با لبخند می‌گوید: -«چیشده لیلا؟ چرا اینجا نشستی؟» با دیدن دستان‌ لرزانش، چهره‌اش حالت اضطراب به خود می‌گیرد. -«لیلا؟» لیلا با بغض به او زل می‌زند. -«کجا بودی طاها؟!» اشکش را با آستین پاک می‌کند. نگاه طاها می‌لرزد و بین چشمان اشک‌بار لیلا می‌چرخد. -«مهدیار سه روزِ کامل داشت تو تب می‌سوخت. دیشب تا صبح، از ترسِ اینکه تَـ...تشنج کنه زیر دوش نگهش داشتم...» بین کلماتش نفسی می‌کشد و سعی می‌کند گریه‌اش را کنترل کند. نفس طاها می‌گیرد. -«صبح زنگ زدم دکتر محبی! اومد مهدیارو برد بیمارستان...» چهره‌ی بی‌حال مهدیار و گریه‌‌های مدام‌اش، لحظه‌ای از مقابل چشمان لیلا کنار نمی‌روند. چنگی به بازوهای طاها می‌زند. طاها اما انگار به خود نیامده که هنوز خیره است به لبان لیلا و تک‌تک کلماتی که می‌گوید: -«منو با این دوتا بچه‌، تو غربت ول کردی کجا رفتی آخه؟!» طاها دستان لرزان لیلا را میان انگشتانش می‌گیرد. گرمای آن مثل مرهمی کوتاه، لرزش دستان لیلا را آرام می‌کند. چشمان‌اش پر از اندوه است؛ اندوهی که در مقابل درد جسمش اصلا به چشم نمی‌آید. -«مَ...من...شرمنده‌ام لیلا! باید می‌بردمت کرج...پیش مامان زهرا...هرچی گلایه کنی حق داری...» چند دقیقه‌‌ای که می‌گذرد، لیلا سرش را بالا می‌آورد. اشک‌ روی گونه‌‌اش خشک شده. طاها نگاه شرمنده‌اش را دوخته ‌است به انگشتان لیلا که حالا قفل دست‌اش شده. به چهره‌ی رنگ و رو رفته‌ی طاها نگاه می‌کند. با دیدن زخم‌ پیشانی‌اش لبخند تلخی روی لبش می‌نشیند. -«باز که زخمی شدی!» طاها درحالی که چادر لیلا را از روی زمین برمی‌دارد و سعی می‌کند بلند شود می‌گوید: -«چیزی نیست» به سمت میز می‌رود و دسته گل نرگس را از روی آن چنگ می‌زند. عطرِ گل، کل خانه‌ را در خود غرق کرده‌است! -«می‌دونم که اصلا جبران نمیشه ولی...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۲ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۵۵ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
هدایت شده از وحید یامین پور
در آخرالزمان ماهیت جنگها پیچیده‌تر می‌شود و از عرصه درگیری فیزیکی به ساحت تقابل عقل و وهم کشیده می‌شود. بنابراین پیروزی با برتر و است نه برتری‌های نظامی تاکتیکی و آمار و ارقام تلفات و آهن و آتش. روایتی که عقل انسانی را به مرحله‌ای والاتر ارتقاء میدهد. یکی از مهمترین نشانه‌های این خرد و عقلانیت، وحدت ملت است. 🔺️کتاب "روایت الهی؛ خوانش قرآنی نبرد با آمریکا و اسرائیل" اثر استاد محمدرضا عابدینی را بخوانید. بدون دانستن حقایق پنهان پشت حوادث، ماهیت جنگ و جایگاه خود را نمی‌فهمیم. در کتاب آمده: "در این مصاف نباید با خبرخوانیِ صرف شبانه‌روزی فرصت‌ها را هدر داده و به نظاره‌گران صحنه تبدیل شویم. نتیجه‌ی چنین انفعالی جز مرعوب شدن در این نبرد شناختی نیست." ➕️ @yaminpour
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۶🎬 چند دقیقه‌ای که می‌گذرد، صدای کلید در قفل می‌پیچد. ساموئل به‌آرامی از جای خود
🕸🦇 🎬 هنوز جمله‌اش تمام نشده که درد دوباره نفسش را به شماره می‌اندازد. دست به پهلو می‌گذارد و به سختی قامت راست می‌کند. لیلا بلند شده و بازویش را می‌گیرد. -«طاها.... بمیرم برات! کمرت درد می‌کنه؟» آرام قدم برمی‌دارد و به سمت مبل هدایتش می‌کند. طاها که می‌نشیند، لیلا دست گل را می‌گیرد و روی میز می‌گذارد. به سمت آشپزخانه می‌رود. لیوان را از کابینت بیرون می‌آورد، لحظه‌ای مکث می‌کند. نگاهش روی ظرف‌های درون سینک می‌افتد. آه کوتاهی می‌کشد؛ انگار دلش می‌خواهد همه‌چیز را مرتب کند اما حالا اولویت دیگری دارد. لیوان را پر از آب می‌کند و با قدم‌های آرام به سمت طاها برمی‌‌گردد. طاها با چشمانی بسته، تن خسته‌اش را روی مبل رها کرده‌است. لیلا لیوان را مقابلش می‌گیرد: -«طاها؟ یکم از این بخور...» طاها لیوان را می‌گیرد و جرعه‌ای می‌نوشد. لیلا کنارش می‌نشیند. از غفلتش استفاده کرده و گوشه لباسش را کنار می‌زند. چشمانش بی‌اختیار گرد و نفسش در سینه حبس می‌شود. ترسیده نگاهش بین بدن و چهره‌ی طاها جا‌به‌جا می‌شود! طاها لیوان را روی عسلی گذاشته و سعی می‌کند گوشه‌ی لباسش را پایین بکشد. لیلا با پیشانی‌ِ چین خورده و چشمان عصبی می‌گوید: -«دستتو بکش طاها!» طاها از لحن جدی‌اش یکه می‌خورد. مظلومانه سرش را خم می‌کند. -«خب حالا...چیزی نشده‌ که!» رگه‌های کبودی، مثل نقشه‌ای نامنظم، روی کمر و پهلویش به چشم می‌زنند. کمی بالا‌تر از پهلو، زیر دنده‌اش، لکه‌ی خون مردگیِ کوچکی ایجاد شده و اطرافش متورم‌اند. دست لیلا میان هوا معلق مانده! نمی‌داند لمسش کند یا عقب بکشد. قلبش تند می‌تپد. با انگشت اشاره‌اش روی خون مردگی را آرام لمس می‌کند اما انگار تماس با آن نقطه‌ی کبود، بیشتر از آن‌که طاها را اذیت کند، لیلا را آزرده می‌کند که به سرعت دستش را عقب می‌کشد. طاها با لبخندی کم‌رنگ، می‌خواهد همه‌چیز را ساده جلوه دهد، اما ظاهر ماجرا گویای چیز دیگری‌ست! -«پاشو بریم بیمارستان!» -«اما...!» لیلا با کلافگی از جا بلند می‌شود. -«اما و اگر نداره! بخوای لجبازی کنی من می‌دونم و تو؛ پاشو ببینممم!» طاها لحظه‌ای به چشمانش خیره می‌شود؛ با آن نگاه مظلومانه، التماس می‌کند رهایش کند! -«خانمم، عزیزتر از جانمممم! بعد یه ماه، الان فرصت پیدا کردم که استراحت کنم... نگران نباش! فردا صبح یه سر می‌رم بیمارستان.» در همین حین گوشی‌اش زنگ می‌خورد. خجالت زده نگاه از لیلا می‌گیرد و تماس را جواب می‌دهد: -«بله؟» -«رسیدن به‌خیر مامور مخفیو!» با شنیدن صدای یاسر با همان لحجه‌ی شیرازی‌ همیشگی، لبخندی می‌زند و همزمان در دل برای خودش فاتحه‌ای نصفه و نیمه می‌خواند! -«چاکریم! امری باشه؟» یاسر بدون هیچ مقدمه‌ای می‌گوید: -«فردا صُبو ساعَ شیش می‌تونی بیُوی در خدمتت باشیم؟» درآن لحظه طاها بین رفتن و ماندن حق انتخاب ندارد؛ این جمله‌ یعنی یا می‌آیی، یا هرجور شده باید بیایی! یاسر به تلفن روی میزش زل می‌زند. صدای تماس‌های مداومِ یک ربعِ اخیر، رشته‌افکارش را پاره کرده‌است. -«حالو ای سکوتو علامت رضاس آقو طاها؟!» طاها با لبخندی محو می‌گوید: -«چاره دیگه‌ای‌ام دارم؟ رو جفت چشام. صبح می‌بینمت.» گوشی را آرام پایین می‌آورد. لیلا که دیگر از دستش کلافه شده است، خیره می‌شود به جفت چشمانی که چند ثانیه قبل، طاها آن‌ها را خرجِ همکارش کرده بود. -«طاها اصلا منو آدم حساب می کنی؟ هنوز دوازده ساعت از برگشتنت گذشته که دوباره واسه خودت لقمه گرفتی؟ صبر کن ببینممم! تو این مملکت جز تو کسی نیست که بهش ماموریت بدن؟» طاها با حالی زار و درمانده می‌گوید: -«به جون همین سقفی که بالا سرمونه، دست من نیست! ولی قول می‌دم یه وقتی جور کنم که بریم بیرون حال و هوات عوض شه. اصلا مهلا و مهدیارم به یاد دوران نامزدی می‌ذاریم خونه آبجیم که فقط خودمون دوتا باشیم!» لیلا درحالی که با دلخوری به سمت اتاق می رود، عصبی می‌گوید: -«مُسکن و گذاشتم کشوی اول...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۲ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344