بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۵۵ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
هدایت شده از وحید یامین پور
در آخرالزمان ماهیت جنگها پیچیدهتر میشود و از عرصه درگیری فیزیکی به ساحت تقابل عقل و وهم کشیده میشود. بنابراین پیروزی با #روایت برتر و است نه برتریهای نظامی تاکتیکی و آمار و ارقام تلفات و آهن و آتش. روایتی که عقل انسانی را به مرحلهای والاتر ارتقاء میدهد. یکی از مهمترین نشانههای این خرد و عقلانیت، وحدت ملت است.
🔺️کتاب "روایت الهی؛ خوانش قرآنی نبرد با آمریکا و اسرائیل" اثر استاد محمدرضا عابدینی را بخوانید. بدون دانستن حقایق پنهان پشت حوادث، ماهیت جنگ و جایگاه خود را نمیفهمیم.
در کتاب آمده: "در این مصاف نباید با خبرخوانیِ صرف شبانهروزی فرصتها را هدر داده و به نظارهگران صحنه تبدیل شویم. نتیجهی چنین انفعالی جز مرعوب شدن در این نبرد شناختی نیست."
➕️ @yaminpour
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۶🎬 چند دقیقهای که میگذرد، صدای کلید در قفل میپیچد. ساموئل بهآرامی از جای خود
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲۷🎬
هنوز جملهاش تمام نشده که درد دوباره نفسش را به شماره میاندازد.
دست به پهلو میگذارد و به سختی قامت راست میکند.
لیلا بلند شده و بازویش را میگیرد.
-«طاها.... بمیرم برات! کمرت درد میکنه؟»
آرام قدم برمیدارد و به سمت مبل هدایتش میکند.
طاها که مینشیند، لیلا دست گل را میگیرد و روی میز میگذارد.
به سمت آشپزخانه میرود.
لیوان را از کابینت بیرون میآورد، لحظهای مکث میکند. نگاهش روی ظرفهای درون سینک میافتد.
آه کوتاهی میکشد؛ انگار دلش میخواهد همهچیز را مرتب کند اما حالا اولویت دیگری دارد.
لیوان را پر از آب میکند و با قدمهای آرام به سمت طاها برمیگردد.
طاها با چشمانی بسته، تن خستهاش را روی مبل رها کردهاست.
لیلا لیوان را مقابلش میگیرد:
-«طاها؟ یکم از این بخور...»
طاها لیوان را میگیرد و جرعهای مینوشد.
لیلا کنارش مینشیند. از غفلتش استفاده کرده و گوشه لباسش را کنار میزند.
چشمانش بیاختیار گرد و نفسش در سینه حبس میشود. ترسیده نگاهش بین بدن و چهرهی طاها جابهجا میشود!
طاها لیوان را روی عسلی گذاشته و سعی میکند گوشهی لباسش را پایین بکشد.
لیلا با پیشانیِ چین خورده و چشمان عصبی میگوید:
-«دستتو بکش طاها!»
طاها از لحن جدیاش یکه میخورد.
مظلومانه سرش را خم میکند.
-«خب حالا...چیزی نشده که!»
رگههای کبودی، مثل نقشهای نامنظم، روی کمر و پهلویش به چشم میزنند.
کمی بالاتر از پهلو، زیر دندهاش، لکهی خون مردگیِ کوچکی ایجاد شده و اطرافش متورماند.
دست لیلا میان هوا معلق مانده! نمیداند لمسش کند یا عقب بکشد. قلبش تند میتپد.
با انگشت اشارهاش روی خون مردگی را آرام لمس میکند
اما انگار تماس با آن نقطهی کبود، بیشتر از آنکه طاها را اذیت کند، لیلا را آزرده میکند که به سرعت دستش را عقب میکشد.
طاها با لبخندی کمرنگ، میخواهد همهچیز را ساده جلوه دهد، اما ظاهر ماجرا گویای چیز دیگریست!
-«پاشو بریم بیمارستان!»
-«اما...!»
لیلا با کلافگی از جا بلند میشود.
-«اما و اگر نداره! بخوای لجبازی کنی من میدونم و تو؛ پاشو ببینممم!»
طاها لحظهای به چشمانش خیره میشود؛ با آن نگاه مظلومانه، التماس میکند رهایش کند!
-«خانمم، عزیزتر از جانمممم! بعد یه ماه، الان فرصت پیدا کردم که استراحت کنم...
نگران نباش! فردا صبح یه سر میرم بیمارستان.»
در همین حین گوشیاش زنگ میخورد.
خجالت زده نگاه از لیلا میگیرد و تماس را جواب میدهد:
-«بله؟»
-«رسیدن بهخیر مامور مخفیو!»
با شنیدن صدای یاسر با همان لحجهی شیرازی همیشگی، لبخندی میزند و همزمان در دل برای خودش فاتحهای نصفه و نیمه میخواند!
-«چاکریم! امری باشه؟»
یاسر بدون هیچ مقدمهای میگوید:
-«فردا صُبو ساعَ شیش میتونی بیُوی در خدمتت باشیم؟»
درآن لحظه طاها بین رفتن و ماندن حق انتخاب ندارد؛ این جمله یعنی یا میآیی، یا هرجور شده باید بیایی!
یاسر به تلفن روی میزش زل میزند. صدای تماسهای مداومِ یک ربعِ اخیر، رشتهافکارش را پاره کردهاست.
-«حالو ای سکوتو علامت رضاس آقو طاها؟!»
طاها با لبخندی محو میگوید:
-«چاره دیگهایام دارم؟ رو جفت چشام. صبح میبینمت.»
گوشی را آرام پایین میآورد. لیلا که دیگر از دستش کلافه شده است، خیره میشود به جفت چشمانی که چند ثانیه قبل، طاها آنها را خرجِ همکارش کرده بود.
-«طاها اصلا منو آدم حساب می کنی؟ هنوز دوازده ساعت از برگشتنت گذشته که دوباره واسه خودت لقمه گرفتی؟
صبر کن ببینممم! تو این مملکت جز تو کسی نیست که بهش ماموریت بدن؟»
طاها با حالی زار و درمانده میگوید:
-«به جون همین سقفی که بالا سرمونه، دست من نیست! ولی قول میدم یه وقتی جور کنم که بریم بیرون حال و هوات عوض شه. اصلا مهلا و مهدیارم به یاد دوران نامزدی میذاریم خونه آبجیم که فقط خودمون دوتا باشیم!»
لیلا درحالی که با دلخوری به سمت اتاق می رود، عصبی میگوید:
-«مُسکن و گذاشتم کشوی اول...»
#پایان_قسمت۲۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تعظیم استاد دانشگاه در برنامه جریان شبکه یک به احترام خردمندی مردم ایران
لینک تماشای کامل این قسمت:
https://telewebion.ir/episode/0x16c208ea
جریان شناسی روشنفکری در ایران پس از انقلاب اسلامی
@Politicalhistory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۷🎬 هنوز جملهاش تمام نشده که درد دوباره نفسش را به شماره میاندازد. دست به پهلو م
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲٨🎬
-«آقا یاسر؟ اجازه هست؟»
یاسر نیمخیز میشود و به نشانه ادب دست روی سینه میگذارد. طاها یک قدمیاش میایستد و او را در آغوش میگیرد، با اخمی نمایشی میگوید:
-«اه! خفه شدم! دوباره که با اون عطر دوزاری دوش گرفتی مرد مومن!؟»
-«عامو! یه بارُم نشد به عطرو گیر ندیو! بیخیالش شو خو، کاکوی جیرهخورِ تروریست!!»
طاها که دلش برای این شوخیهای بیدر و پیکر و لحجهاش تنگ شده بود لبخندی از ته دل میزند و با احتیاط روی صندلی مینشیند.
-«چه جنسمون بد باشه چه خوب، همهاش تاثیرِ همنشینی با شماست دیگه! خودت بودی که مارو آوردی سپاه، بعدم یه لقبِ خوشگلِ تروریست چسبوندی تنگ اسممون!»
نفس عمیقی میکشد و به چهرهی یاسر خیره میشود. صورت استخوانیاش بیش از پیش رنگ از کف داده! در این یک ماه و اندی که از دیدارش با یاسر گذشته، تغییر چندانی نکردهاست.
همان سیدِ خوش بر و روی سابقاست...
البته انگشتر عقیقِ سبزی را جایگزین انگشتر قبلیاش کرده که طاها در همان لحظات اول، متوجهاش شده بود!
-«این مُدَتو کانالای خبری خارجی رو دنبال میکردم... ماموریت تو ربطیاُم به تصادف افسرِ آمون*(آمان) داشت؟»
طاها لبخندی زده و سرش را پایین میاندازد!
-«نه داداش! من شبیه آدماییام که بتونه با همچین لقمهای سر و کله بزنه؟!
بگذریم!
چهخبر؟ قضیه چیه؟»
به ساعتش نگاه کرده و میگوید:
-«یِکمی صَبروم بده تا حاجی بیاد؛ خودش میگه قضیورو که از چه قراره.»
**
طاها برگهها را از روی میز برمیدارد و همزمان که روی صندلیِ چرمی و رنگ و رو رفته مینشیند، چند خطی از آن را میخواند.
بعد، سرش را بالا آورده و متعجب به چهرهی حاج رمضان نگاه میکند.
-«خب اینکه چیز جدیدی نیست!»
مرد جوانی که مقابل طاها نشسته، میگوید:
-«درسته! این اولین بار نیست که افرادی رو عَلم میکنن تا به خواستههای خودشون برسن. اما من فکر میکنم اینبار اتفاقات، کاملا برنامهریزی شدهاست.
چند روز قبل، حین دستگیریِ یه مجرم فراری، چند نفر مخفیانه، از نیروهای نظامی فیلمبرداری کردن و با یه تیتر، کلی بازدید گرفتن.
(ضرب و شتم و دستگیری یک جوانِ معترض)
همزمان از طریق چهرهی اون مجرم، پیج اینستاش رو هم پیدا کردن و با پخش فیلمای قدیمیش که داشته از بدبختیاش میگفته، کلی حس منفی ایجاد کردن.
تو فضای مجازیام، افراد هر تیتری میخوان مینویسن، هر خبر بیربطی رو در موردش پوشش میدن و بدون هیچ حساب و کتابی دنبال مقصرن.»
میان صحبتها، ذهن طاها درحال پردازش چهرهی آن مرد است. فرورفتگیهای مغزش را مدام به قصد شناسایی او، جستوجو میکند. حس میکند او را جایی دیده!
یاسر با آرنج، ضربهای به بازوی چپ طاها میزند و کنار گوشاش، آرام زمزمه میکند:
-«طاها خوبی؟! کجا سِیر میکنی؟ یه چیزی بگو دیگه!»
-«آقای کاویانی؟»
طاها سری تکان میدهد و افکار در هماش را، فراری میدهد.
#پایان_قسمت۲۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344