eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۰🎬 -«رضا؟!» لبخند کم‌رنگی روی لب‌های رضا می‌نشیند. -«سلام آقا طاها.» چشم‌های طاه
🕸🦇 🎬 -«فردا صبح یه جلسه کوتاه داشته باشیم؟!» رضا دست سالمش را روی کاسه‌ی زانویش می‌گذارد و با تکان دادن سر، حرف طاها را تایید می‌کند! -«خب پس به خانم صابری و کمیل اطلاع بده! باید نامه تنظیم کنیم!» باد ملایمی از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کند. صدای خش‌خش برگ‌ها مثل زمزمه‌ای کم‌رنگ در فضا پخش شده است. چند برگ خشکِ زرد روی زمین سُر خورده و در مسیری نامنظم، تا مقابل کفش‌های جفت شده‌شان جلو می‌آیند! طاها نگاه از رضا و یاسر گرفته و این نمایش را به تماشا می‌نشیند! صبح روز بعد: لیلا مهدیار را در گهواره‌ی دستانش، آرام و یکنواخت تکان‌ می‌دهد تا بعد از خوردن شیر، بدخواب نشود! همینطور که در راهرو قدم‌ می‌زند، برای لحظه‌ای مقابل اتاقشان می‌ایستد! از میان درِ نیمه باز نگاه کوتاهی به همسرش می‌اندازد. طاها پشت میز کوچکش نشسته و به سرعت، کلید‌های لپ‌تاپ‌ را فشار می‌دهد! لیلا نفسش را آهسته بیرون داده و وارد اتاق می‌شود. مستاصل است، باید بماند و همه چیز را بگوید یا اینکه بیرون برود و این توهماتش را همان جا، میان پستوهای ذهنش خاک کند. طاها با دیدن لیلا برای لحظه‌ای دست از کار می‌کشد. انگشتانش، بالای کیبورد معلق می‌مانند. -«جانم؟» میان وسایل روی میز چشم چرخانده و با مکثی کوتاه می‌گوید: -«کارت تموم نشد؟!» -«آخراشه!» لیلا قدمی جلو می‌آید. تا صبح لحظه‌ای نتوانسته‌ چشم روی هم بگذارد! آنقدر با خود بحث و جدل کرده‌ که حالا جای اینکه لیلا باشد، بیشتر شبیه سربازی سر خورده است! مهدیار را کمی در آغوشش جابه‌جا می‌کند؛ انگار دنبال کلمه می‌گردد! -«وقت داری... یکم صحبت کنیم؟» طاها با لبخندی ملایم، لپ‌تاپش را خاموش می‌کند. -«بله که دارم، من برای شما همیشه وقت دارم!» لیلا لب‌هایش را به‌هم می‌فشارد و لبخند کوتاهی می‌زند. -«راسـ... راستش چندروزیه حس می‌کنم وقتی بیرونم یکی تعقیبم می‌کنه!» طاها ابروهایش را کمی در هم می‌کشد! مهدیار در آغوش لیلا تکانی می‌خورد. صدای نفس‌های کوتاهش فضای اتاق را پر کرده‌است. -«تعقیبت می‌کنه؟ مطمئنی؟» صدایش آرام است، اما زیر این موجِ آرام، نگرانی پر و بال می‌گیرد. لیلا درحالی که نگاهش روی نقش و نگارِ فرش است می‌گوید: -«نمی‌دونم! شاید فقط توهمه. ولی هر بار که از خونه میرم بیرون، حس می‌کنم یه نفر پشت سرمه.» مکث می‌کند. طاها آهسته از پشت میز بلند می‌شود. -«چرا زودتر نگفتی؟» لحنش طلبکار نیست! همین باعث می‌شود لیلا بدون ترس حرفش را بزند! -«نمی‌خواستم ذهنتو درگیر کنم! آخه... آخه مطمئن نبودم!» در همین فاصله ذهن طاها بی‌اختیار چندین سناریو می‌سازد؛ یکی از یکی ترسناک‌تر! ضربان قلبش بالا رفته‌است! -«نگران نباش! حواسم هست...» لیلا سر تکان می‌دهد. مهدیار در آغوشش خمیازه‌ای کوتاه می‌کشد. طاها به کارهایش سرعت می‌بخشد! در عرض چند دقیقه آماده‌ شده؛ کیفش را برمی‌دارد و از خانه خارج می‌شود. ✔️ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🗓۱۴۰۵/۳/۲۵ 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
امروز دو تا مصاحبهٔ تبیینی مهم از سوی دکتر زاکانی و سردار قاآنی انجام شد. اگر نگران هستید اگر بابت مذاکرات ناراحتی دارید اگر میخواید دلتون قرص بشه این دو تا مصاحبه رو گوش بدید. من عبارات مهمش رو اینجا نوشتم از اینجا شروع کنید بخونید👇 eitaa.com/emad_dolatabadi/16701 اینم فیلمش: مصاحبهٔ دکتر زاکانی👇 telewebion.ir/live/irinn?e=0x16c5d630 مصاحبهٔ سردار قاآنی👇 telewebion.ir/live/irinn?e=0x16c5d637
بسم الله الرحمن الرحیم 📽باغ انار برگزار میکند: 🔻جلسه‌ی دوم: 🔸با موضوع: ژانر کودک و نوجوان 🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی 🗓چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ ⏰ساعت ۱۷:۳۰ 📍مکان برگزاری: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨ @ANARSTORY
خاتم.flac
حجم: 34M
به نام خدا 💍خاتم💎 همه جا تاریک بود. فشار و گرمای زیاد طاقتم را طاق کرده و از خدا آرزوی رهایی از این قفس را داشتم. سالیان سال گذشت تا اینکه... روایتی از کربلا با زبانی متفاوت🌾 🖋نویسنده: فهیمه ذبیحی 🎙گوینده: مینا اسد زاده @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #خانه‌ای‌که‌دیگر‌‌نیست🏠 او تازه‌وارد بود. جوان، آرام، با عینک گرد و رفتا
💥 📃 شبی سرد و تاریک بود. باران دوباره آغاز شده بود، این‌بار ریز و بی‌صدا، مثل هزاران قطره‌ای که روی خاک خشک سکوت می‌پاشند. راوی، آن پرستار جوان، در دفتر کوچکش نشسته بود و به صفحه‌ی مانیتور زل زده بود؛ پرونده‌ی اتاق ۲۷۳ باز بود، اما بیشتر از نوشته‌ها، تصویر آینه‌ی شکسته در ذهنش مانده بود. او دیگر مطمئن بود که چیزی در این آسایشگاه هست که هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند آن را توضیح دهد. پرونده‌های قدیمی، خاطرات بیماران، زمزمه‌هایی در شب، و آن آینه‌ی لعنتی که انگار نفس می‌کشید. آن زن ِبی‌نام و نشان شب‌ها بیشتر و بیشتر درگیر گذشته‌اش می‌شد. خاطراتش چون شبحی سرد او را دنبال می‌کردند؛ تصاویر تکه‌تکه از خانه‌ی قدیمی، صدای خنده‌ی برادر گمشده، و سایه‌هایی که در آینه‌ها موج می‌زدند. روان‌پزشکان به تدریج می‌فهمیدند که هر بار که او به آینه نگاه می‌کند، ظاهراً ارتباطی برقرار می‌شود که او را از این دنیا فاصله می‌دهد. گویی آینه دروازه‌ای است به جهانی دیگر، جایی که زمان و مکان معنی خود را از دست داده‌اند. راوی اما گرفتار خواب‌های عجیب شده بود. خواب‌هایی که نمی‌توانست از آن‌ها فرار کند. در خواب می‌دید که در همان خانه‌ی قدیمی قدم می‌زند، آنجا که همه‌چیز تاریک و سرد است و صدای کودک در گوشش زمزمه می‌کند: «بیا… با من بیا…» بارها بیدار شده بود با احساس اینکه چیزی او را دنبال می‌کند، چیزی که هرگز نمی‌توانست ببیند، اما همیشه حضور داشت. یک شب، تصمیم گرفت به اتاق ۲۷۳ برود. آن‌جا، در مقابل آینه‌ی ترک‌خورده، ایستاد. نور ضعیف چراغ اضطراری فضایی وهم‌آلود ساخت. زل زد به شیشه‌ی ترک‌خورده و ناگهان چشم‌ها باز شدند؛ نه چشم‌های خودش، بلکه چشمانی که از درون آینه به او نگاه می‌کرد. یک کودک ایستاده بود، همان که همیشه در خاطرات بود، با نگاه پر از انتظار و غم. صدایی سرد و نرم به گوشش رسید: «تو هم می‌بینی… تو هم می‌دانی.» راوی لرزید، اما قدمی عقب نگذاشت. آینه شروع به لرزیدن کرد. ترک‌ها مثل رگ‌هایی از نور زرد رنگ جاری شدند و فضا پیچید. و در آن لحظه، همه چیز تاریک شد... ✍ 📆 /۰۳/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #پژواک‌های‌شکسته شبی سرد و تاریک بود. باران دوباره آغاز شده بود، این‌بار
💥 📃 🚶 صدایی از پشت به گوش می‌رسد: «سام علیکم جناب.» سرم را می‌چرخانم سمتش: «ها؟!» سرش را بلند می‌کند؛ با دیدن من چشمانش گرد می‌شود و دوباره به صفحه‌ی لپ‌تاپ در دستش نگاهی می‌اندازد: «سلام علیکم، خیر مقدم بابت حضور مؤثر شما؛ بنده فرشته‌ی تشریفات هستم.» ابرو بالا می‌اندازم: «واقعاً؟ آخه کدوم فرشته لاتی حرف می‌زنه؟!» خوب ضایع شده است؛ مکث کوتاهی می‌کند: «شما رو با یه بنده‌خدای لات اشتباه گرفتم؛ می‌دونین که بنده، بندگان رو همون‌جوری که خودشون هستن دعوت می‌کنم!» صورتم گل می‌شکفد؛ یعنی من این‌قدر مؤدبم که این‌طور با من رفتار می‌کند؟ مصمم نگاه می‌دوزم به چهره‌اش: «لطفاً با نام و نام خانوادگی معرفی کنین!» به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهد: «بنده با احترام، "ازرائیل پلاس" هستم؛ متخصص گرفتن جانِ بندگان خدا، در خدمتم!» چشمانم گرد می‌شود: «نه بابا! ازرائیل تویی؟» ناگهان می‌زنم زیر خنده. بعد از چند لحظه سر بلند می‌کنم: «تو که یه شکل دیگه بودی.» ابروهایش در هم می‌رود: «لطفاً عمه‌تان را مسخره کنید! من از همون اولِ خلقت همین‌جوری بودم.» شروع می‌کنم دوباره به خندیدن: «نه به والله، ببین! تو مگه همون ازرائیل داخل سریال یوسف پیامبر نیستی؟ همون که اومد گفت یوسف نمرده. به خداوندیِ خدا، من بعد از دیدن اون قسمت تا یک هفته خوابم نمی‌برد؛ شب تا صبح یه پام تو "کاخ سفید" بود و یه پام تو رختخواب! خدا بگم چیکارت کنه، خواب رو به من حرام کرده بودی.» ازرائیل‌ اخم‌هایش در هم می‌رود و سرخ می‌شود؛ کارد بزنم بهش خونش در نمی‌آید. با کف دست می‌کوبد وسط پیشانی‌اش: «بابا اون اصلاً من نبودم، اون سلحشور بود! خدا بگم تو کدوم جنت قرارش بده. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، خودمم بعد دیدن اون قسمت همین بلا سرم اومد.» جلو رفتم و باهاش دست دادم: «پس هم‌دردیم.» مچم را گرفت: «خیلی خوش اومدی به این دنیا! بنده، فرشته‌ی تشریفات، به‌صورت رسمی خدمت شما خیرمقدم عرض می‌نمایم؛ با آرزوی برزخِ خوب.» چشمانم از حدقه می‌زند بیرون: «یعنی از دست رفتم؟» با تأسف سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد: «بله.» ✍🏻 📆 /۳/۲۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344