هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۶📠 حاجی دستی به کلیهاش گرفت. صورتش از درد فشرده میشد
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#کرواتی_برای_جنازه⚰️
ـ «از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟!
من مُردم...
من تو هشتسالگی مردم؛
چون کسی نبود حرفامو بشنوه...»
به سقف چشم دوختم. دستم را روی شکمم گذاشتم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نگاهم روی لکهی سیاه سقف ماند. اطرافش چند تکه گچ ریخته بود و کاهگل خودش را به نمایش گذاشته بود؛ درست مثل زخمهای عمیق و چرکین تن پیکرهای رهاشده که دستی بیرحم، پوسته از روی زخمهایش میکشد.
درست مثل کاری که من کردم.
اولینبار که این کار را کردم، فقط احساس وظیفه میکردم.
زن بیچاره گناه داشت. صدایش تا فرسنگها آنطرفتر میرسید. التماس میکرد. به دستوپای مرد افتاده بود و مدام میگفت:«ببخشید...»
برای لحظهای تصویر مادرم مقابلم جان گرفت.
آن شب پدرم مست به خانه آمد. مادر گوشهی ایوان به در خیره شده بود و زیر لب صلوات میفرستاد.
او آمد؛ مستتر و خشمگینتر...
چقدر دوست داشتم مادرم را از زیر دستانش بیرون بکشم و برای همیشه سایهی پدرم را از خانه کم کنم.
اما مگر یک پسربچه چه کاری میتوانست بکند؟
او احتیاج به کمک داشت.
من هم شبی، در کوچهای تنگ و خلوت، انگشتانم را دور گلوی مرد قفل کردم.
مرد دستوپا زد. با ناخنهای کوتاهش به دستم چنگ انداخت. فشار انگشتانم را بیشتر کردم.
اولین لکهی سیاه از جامعهی سیاه پاک شد.
چند ماه بعد از آن شب، وقتی شیفتم را عوض میکردم و آرام سمت بیرون قدم برمیداشتم، او را دیدم.
هوا بارانی بود و زمین از قطرات باران چند دقیقه پیش خیس شده بود.
صدایش را شنیدم.
ـ «من نمیتونم دختر شما رو بدون پول عمل کنم.»
پوزخند زدم و از کنارش رد شدم.
پول پدیدهی عجیبی است.
اگر پول بیشتری داشتم، میتوانستم نامزدم را از سرطان نجات بدهم؟
انگشتانم را جلوی چشمهایم گرفتم. از میان انگشتانم خون میچکید. چشمهایم را بستم و باز کردم.
دوباره در اتاقم بودم.
فردای آن روز، دکتر را میان چمنهای پشت بیمارستان پیدا کردند.
آن روز تا شب با خودم کلنجار رفتم. قدم زدم و قدم زدم.
شاید رسالت من همین بود...
پس کشتم.
کشتم آدمی را که به کودکی ظلم میکرد، که پول یتیم را بالا میکشید و درد مردم را قیمت میگذاشت.
کشتم آن را که جان آدمها برایش یک عدد بود، و مردی را که صدای صلواتش کوچه را میپوشاند اما صدای ترس دخترش را نمیشنید؛ همان که مستی و ترس را به خانه میآورد تا کودکش را در تاریکی بزرگ کند.
لکههای سیاه پاک شدند.
حالا فقط یک لکه مانده بود.
از جایم بلند شدم. پاهای بیرمقم را روی موکت کهنه کشیدم. بوی نم بینیام را پر کرد.
نگاهی به آینه انداختم.
برای یک لحظه، جای مرد سیساله و قدبلند، پسربچهای هشتساله را دیدم.
لب زدم.
-«از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟!
من مُردم...
من تو هشتسالگی مردم؛
چون کسی نبود حرفامو بشنوه.
من مُردم توی فریادهای مادرم...
توی مستی پدرم...
توی بیپولی...
من خیلی وقته مُردم...
درست وقتی نامزدم رو خاکها بغل کردند.»
به طناب بالای سرم نگاه کردم.
آرام آن را دور گردنم انداختم.
پوزخندی زدم.
کرواتی زیبایی بود؛ کرواتی برای یک جنازه.
#پایان
#زنصیری✍
📆 ۱۴۰۵/۶/۲۰
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @tarhe_tahavol⏳
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344