eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #قولِ_آخر🫀 #قسمت_۶📠 حاجی دستی به کلیه‌اش گرفت. صورتش از درد فشرده می‌شد
💥 📃 ⚰️ ـ «از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! من مُردم... من تو هشت‌سالگی مردم؛ چون کسی نبود حرفامو بشنوه...» ​به سقف چشم دوختم. دستم را روی شکمم گذاشتم و نفسم را با صدا بیرون دادم. نگاهم روی لکه‌ی سیاه سقف ماند. اطرافش چند تکه گچ ریخته بود و کاهگل خودش را به نمایش گذاشته بود؛ درست مثل زخم‌های عمیق و چرکین تن پیکره‌ای رهاشده که دستی بی‌رحم، پوسته از روی زخم‌هایش می‌کشد. ​درست مثل کاری که من کردم. ​اولین‌بار که این کار را کردم، فقط احساس وظیفه می‌کردم. زن بیچاره گناه داشت. صدایش تا فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر می‌رسید. التماس می‌کرد. به دست‌وپای مرد افتاده بود و مدام می‌گفت:«ببخشید...» ​برای لحظه‌ای تصویر مادرم مقابلم جان گرفت. آن شب پدرم مست به خانه آمد. مادر گوشه‌ی ایوان به در خیره شده بود و زیر لب صلوات می‌فرستاد. او آمد؛ مست‌تر و خشمگین‌تر... چقدر دوست داشتم مادرم را از زیر دستانش بیرون بکشم و برای همیشه سایه‌ی پدرم را از خانه کم کنم. اما مگر یک پسربچه چه کاری می‌توانست بکند؟ او احتیاج به کمک داشت. ​من هم شبی، در کوچه‌ای تنگ و خلوت، انگشتانم را دور گلوی مرد قفل کردم. مرد دست‌وپا زد. با ناخن‌های کوتاهش به دستم چنگ انداخت. فشار انگشتانم را بیشتر کردم. اولین لکه‌ی سیاه از جامعه‌ی سیاه پاک شد. ​چند ماه بعد از آن شب، وقتی شیفتم را عوض می‌کردم و آرام سمت بیرون قدم برمی‌داشتم، او را دیدم. هوا بارانی بود و زمین از قطرات باران چند دقیقه پیش خیس شده بود. صدایش را شنیدم. ـ «من نمی‌تونم دختر شما رو بدون پول عمل کنم.» ​پوزخند زدم و از کنارش رد شدم. پول پدیده‌ی عجیبی است. اگر پول بیشتری داشتم، می‌توانستم نامزدم را از سرطان نجات بدهم؟ انگشتانم را جلوی چشم‌هایم گرفتم. از میان انگشتانم خون می‌چکید. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. دوباره در اتاقم بودم. ​فردای آن روز، دکتر را میان چمن‌های پشت بیمارستان پیدا کردند. آن روز تا شب با خودم کلنجار رفتم. قدم زدم و قدم زدم. شاید رسالت من همین بود... پس کشتم. ​کشتم آدمی را که به کودکی ظلم می‌کرد، که پول یتیم را بالا می‌کشید و درد مردم را قیمت می‌گذاشت. کشتم آن را که جان آدم‌ها برایش یک عدد بود، و مردی را که صدای صلواتش کوچه را می‌پوشاند اما صدای ترس دخترش را نمی‌شنید؛ همان که مستی و ترس را به خانه می‌آورد تا کودکش را در تاریکی بزرگ کند. ​لکه‌های سیاه پاک شدند. حالا فقط یک لکه مانده بود. ​از جایم بلند شدم. پاهای بی‌رمقم را روی موکت کهنه کشیدم. بوی نم بینی‌ام را پر کرد. نگاهی به آینه انداختم. برای یک لحظه، جای مرد سی‌ساله و قدبلند، پسربچه‌ای هشت‌ساله را دیدم. لب زدم. -«از کی دفاع کنم؟ از یه جسد؟! من مُردم... من تو هشت‌سالگی مردم؛ چون کسی نبود حرفامو بشنوه. من مُردم توی فریادهای مادرم... توی مستی پدرم... توی بی‌پولی... من خیلی وقته مُردم... درست وقتی نامزدم رو خاک‌ها بغل کردند.» ​به طناب بالای سرم نگاه کردم. آرام آن را دور گردنم انداختم. پوزخندی زدم. کرواتی زیبایی بود؛ کرواتی برای یک جنازه. ✍ 📆 ۱۴۰۵/۶/۲۰ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol⏳ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۱۵ 🎬 دینا دختر گرمی بود و زود صمیمی می‌شد. حیف که نمی‌توانست با او رفاقت کند. درسا
🔥 🎬 با رفتن دینا، درسا دست در جیب هودی فرو کرد و متوجه ویبره‌ی گوشی‌اش شد. آن را بیرون آورد. آتوسا بود. وای اگر صدای اطراف را می‌شنید! بلند شد و از میان جمعیت گذشت. تا جایی‌ که می‌توانست دور شد. تماس را وصل کرد. گوشی را کنار گوشش گذاشت. - سلام آتوسا! آتوسا میان کلامش پرید: - کجایی دختر؟!.. کلی زنگ زدم بهت. ببین، اگه هنوز نرسیدی میدون، برگرد!.. نیا!..من نزدیک میدونم، اینجا شلوغ شده، بذار برای فرداشب، شنیدی چی گفتم؟ اوضاع درهمه برگرد خونه. من دیگه باید قطع کنم برگردم. بای‌بای. آتوسا آن‌قدر ترسیده بود که نگذاشت او حرفی بزند و تماس را قطع کرد. درسا در حال سر چرخاندن به اطراف برای پیدا کردن آتوسا بود که با قطع شدن تماس نگاهی به گوشی انداخت. از رفتار شتاب‌زده‌ی دخترعمویش ابرویی بالا برد و باز گوشی را در جیب گذاشت. یک‌آن تصمیم گرفت الان که از جمعیت دور شده و از دینا خبری نیست، به طرف خانه برگردد؛ اما فکری به ذهنش زد. دیگر ترسی از جمعیت در دل درسا نبود. آنها نفهمیده بودند او کیست و با سادگی هم او را بین خود پذیرفته بودند. پس بد نبود اگر می‌توانست اعتمادشان را جلب کند و از این جماعت اطلاعات بگیرد. شاید وقتی قرار بود دست به پاکسازی شهر از عوامل رژیم بزنند، در شناسایی مزدوران به دردشان می‌خورد. درسا با لبخند به جمعیت چشم دوخت و درحالی‌که با قدم‌های آهسته باز وارد آنها میشد، سعی کرد افراد شاخص جمعیت را پیدا کند و چهره‌هایشان را به خاطر بسپارد. خصوصاً مردان پلنگی‌پوش وسط میدان. آنهایی که پرچم می‌گرداندند و زن‌هایی که بلندتر شعار می‌دادند و مشوق بقیه در شعار دادن بودند. اگر اینها را برای عمویش شناسایی می‌کرد، دیگر محال بود، بقیه خانواده او را به چشم بچه نگاه کنند. وقتی وارد جنگ مسلحانه می‌شدند تا شهر را آماده ورود نیروهای خارجی کنند، حتماً نیاز بود مخالف‌ها دستگیر و کشته شوند. کسانی مثل دینا و برادرش. لبخند از روی لب درسا پر کشید. یعنی باید دینا را هم معرفی می‌کرد؟ اما او دختر ساده و مهربانی بود. نگاهش روی دینا قفل شد که با دختر دیگری حرف می‌زد. با خود گفت: «نه از دینا حرفی نمی‌زنم، اما باید اسم و رسم حاج‌آقاشونو ازش در بیارم.» دینا حرف زدنش را تمام کرد و به جایی که قبلاً باهم نشسته بودند، نگاه کرد؛ وقتی او را نیافت، سر چرخاند و با پیدا کردن درسا دست تکان داد و نزدیک شد. - فکر کردم رفتی. درسا دست در جیب‌های هودی کرد. - گفتم یه خرده راه برم. دینا سر تکان داد و درسا برای رسیدن به هدفش گفت: - میگم، گفتی چطور شد جمع شدین توی خیابون؟ دینا با اشتیاق نگاهش کرد: - خبر جنگ که اومد، داداشم زود رفت مسجد، بعد نماز که برگشت، گفت حاج‌آقا گفته غروب بیایم جمع شیم توی میدون تا یه وقت اتفاقی نیفته. درسا سر تکان داد: - این حاج‌آقا کیه؟ - حاج‌آقا؟ نمی‌شناسیش؟ پس بذار بهت نشونش بدم. دست درسا را گرفت و او را کمی چرخاند و کنار گوشش پچ زد: - اونایی که اونور دارن با سیستم صوتی ور میرن و می‌بینی؟ درسا به محل اشاره‌ی دینا نگاه کرد. وانت‌پیکان سفیدرنگی در ضلع مقابل میدان پارک بود. دو مرد در قسمت بار آن درحال انجام کاری بودند. درسا «خب؟» گفت و منتظر حرف دینا ماند. - اونی که محاسن مشکی بلند داره، کلاه سیاه سرشه و چفیه سبز گردنشه، حاج‌آقا زرین، امام‌جماعت مسجده. ابروهای درسا بالا پرید. مسجد را می‌شناخت. دو کوچه بالاتر از خانه‌ی آنها بود. - آخونده؟ پس چرا لباس آخوندی نداره؟ دینا ضربه‌ای به بازوی او زد. - دختر! همیشه که لازم نیست عبا و عمامه بپوشه. درسا «آهانی» گفت و دینا ادامه داد: - کناریش هم امید داداش منه. نگاه درسا از حاج‌آقا روی پسر جوان کنار دستش نشست. یک چهره‌ی کاملاً بسیجی. نگفته هم معلوم بود خواهر چنین کسی باید همین دینا می‌شد. لباس خاکیِ تنش که روی شلواری قهوه‌ای‌رنگ انداخته بود به درسا می‌گفت او هم کاره‌ای است. - داداشت چیکاره مسجده؟ - داداشم؟..هیچ‌کاره، فقط مسئول پایگاه بسیجه. ابروهای درسا هر دو با هم بالا پریدند. عجب شکاری کرده بود! پرهام همان شبِ آتش‌زدن کانکس بسیج بعد از اتمام کار، گفته بود مسئول بسیج آنجا را هم اگر پیدا می‌کردند، عالی می‌شد. چراکه از دو سال پیش که با سیامک، مسئول قبلی را چاقو زده بودند دیگر نتوانسته بودند بفهمند چه کسی جای او آمده. آنها به هوای اتمام کار بسیج مسجد، مسئولش را زدند، اما پایگاه جمع نشده بود. به خاطر وجود همین پایگاه بود که محله آنها به خوبی محله‌ی عمو نبود و نمی‌توانستند راحت فعالیت کنند. دی‌ماه هم نداشتن هم‌پا در این محله باعث شد عمو، سیامک و رفقایش را به کمک پرهام به این میدان بفرستد که آخر هم باعث گرفتاری سیامک شد. شاید خود این امید هم در دستگیری سیامک دست داشت. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۶/۲۱ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا