💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۲۲ 🎬 در حیاط را که باز کرد با خانهی تاریک روبهرو شد. هیچ نوری از پنجرههای بزرگ س
#تب_تند 🔥
#قسمت۲۳ 🎬
درسا با ضربهی آرامی که پرهام به شانهاش زد، چشمانش را باز کرد:
- پاشو دری چقدر میخوابی!؟
اخم کرد. شب قبل تا دیروقت فکر کرده و نخوابیده بود و حالا چشمانش میسوخت. پتو را دوباره روی سرش کشید:
- ولم کن بذار بخوابم.
پرهام پتو را محکم از روی سر او کشید:
- پاشو دختر کلی کار داریم.
درسا «نچ»ی گفت و دستانش را روی صورتش گذاشت:
- آخه چیکار با من داری؟ برو دنبال کارت!
پرهام نفس عمیقی از سر کلافگی کشید:
- تنبلخانم! بی تو میشد که میرفتم.. عمو گفته همرامون ببریمت.
درسا هنوز بین خواب و بیداری بود. به پهلو چرخید:
- به عمو بگو بعداً میام.
پرهام از این حرف مضحک او پوزخندی زد و گفت:
- حتما بهش میگم با هودی میخوابی تا بدونه چه برادرزادهی تنبلی داره.
درسا با شنیدن کلمهی هودی کمی از خواب به طرف بیداری کشیده شد. زیر لب سؤالی هودی را تکرار کرد تا کمکم مغزش به کار افتاد و فهمید چرا با هودی خوابیده؛ از ترس پرهام. یاد چفیه افتاد و یکلحظه، تمامِ خواب از سرش پرید. وای اگر پرهام چفیه را میدید؟ خوشبختانه معلوم بود پرهام فعلاً چفیه را ندیده، چرا که هنوز داشت سرخوش حرف میزد:
- بیچاره گرگینخان... رو کیا برای چنج حساب کرده...صبح زنگ زده میگه پرهام، حتماً درسا رو هم با خودتون ببرید، دیگه وقتشه کاری دست بگیره و مسئولیتپذیر بشه.. ولی نیست ببینه این دختر هنوز زوده بیاد قاطی بزرگا.
درسا بیتوجه به حرفهای پرهام که از او فاصله گرفته بود، با قلبی به تپش افتاده و چشمان گرد شده، دستش را روی تخت و زیر بالش کشید تا چفیه را پیدا کند، اما نیافت. پس آن پارچه را کجا گذاشته بود؟ به امید اینکه آن را زیر پتو که تا روی پهلویش قرار داشت، پیدا کند، دستش را پایین برد. از ترس پرهام نمیتوانست پتو را کنار بزند. دستش همینطور که پایین میرفت به جیب قلمبه شدهی هودی خورد و در کسری از ثانیه یادش آمد که چفیه درون جیبش است. نفس راحتی کشید و تپش قلبش به یکباره آرام شد. چراکه جیب هودی بزرگ بود و پرهام را هم مشکوک نمیکرد. لبخندی نمایشی زد. یک دستش نامحسوس از ورای جیب، چفیه را فشرد. برگشت و روی تخت نشست:
- چته پرهام؟ یهریز ورور..ورور.. همینطور حرف میزنی. سرسام گرفتم.
پرهام که رو به آینهی میز آرایش در حال دست کشیدن به سر کممویش بود، به طرف او برگشت و به میز تکیه داد:
- تازه میگی چته؟ این همه حرف زدم گِل لگد میکردم؟
درسا با دو دست موهای پریشانش را از روی صورت عقب زد:
- تقصیر خودته که برای آدم خوابیده سخنرانی میکنی..بذار اول بیدار شم، بعد حرف بزن.
پرهام دستانش را در بغل جمع کرد و پوزخندی زد:
- مبارز ما رو باش! بخوایم به امید امثال شما بمونیم، رژیم چنج هیچوقت انجام نمیشه.
درسا کلافه دست به صورت خوابآلودش کشید:
- باشه بابا بیدار شدم، امر دیگه؟
- چرا با هودی خوابیدی؟
اگر هروقت دیگری بود، با بدخلقی جواب سینجیمهای همیشگیاش را میداد؛ اما اینبار به خاطر چفیهی درون جیبش، باید ملاحظهی برادرش را میکرد. سعی کرد خونسرد بماند. با بیخیالی گفت:
- ایرادش چیه؟ خسته بودم عوض نکردم.
پرهام باز پرسید:
- مامان میگفت دیشب دیر اومدی، کجا رفته بودی؟
درسا از این همه کارآگاهبازی پرهام خوشش نمیآمد؛ اما باید خونسرد میماند تا لو نرود.
- پرهامخان! با همهی لارجبودنت، اینکه هنوز منو تفتیش میکنی نشونه بدیه.
پرهام اخم کرد:
- تفتیش چیه؟ برادرتم، نگرانم.
درسا بلند شد. از کنار دست او به آینه چشم دوخت. دستی به صورتش کشید و درحالیکه موهایش را عقب سرش جمع میکرد، گفت:
- میبینی که؟ سُرومُرو گندهم... نگران چی هستی؟
#پایان_قسمت۲۳✔️
🗓۱۴۰۵/۰۶/۳۱
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #اینجاـمیانـشهر🪟 پاهایم گزگز کرد. چیزی سنگین در ریههایم پیچید و نفسم
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#ثروت_یا_زندگی💰
___
صدای تقتق قفل در، در خانه میپیچد. قفل در جا به جا میشود.
تکان میخورد و باز میشود.احسان، با کت و شلواری مشکی، وارد خانه میشود. سکوت خانه، اولین چیزی است که او را بیدار میکند.
مبلی قهوه ای رنگ، در نور کم رنگ خانه، دیده میشود. مقابلش تلویزیونی بزرگ به چشم میخورد.
پنجره هایی سیاه و کدر، کنار آشپزخانه دهان باز کرده است. خانه را استنشاق میکند؛ با تمام توانش فشار میآورد، انگار دنبال رد بویی است.
تاریکی خانه، در گوشه ای از چشمش، او را اذیت میکند.
مکثی میکند؛ آرام میگوید:
- کسی خونه هست؟ الو.. بچه ها، اینجایین؟
چشمانش را باز و بسته میکند و تمام خانه را برانداز میکند.
قدم بعدی را که بر میدارد، چشمش به اتاق بچه ها میافتد. کمدی که داخلش، هیچ چیزی دیده نمیشود.
ابروهایش را با تعجب بالا میاندازد.
میز خالی شان، باعث میشود چشمانش را روی میز قفل و نفسش را در سینه اش حبس کند. چهره اش مانند لبویی تازه، کبود میشود.
چشمانش را از میز میدزد و ابروهایش را بالا میاندازد؛ تلفنش را از داخل جیبش بر میدارد؛ لحظه ای به آن خیره میشود. تلفن را روشن میکند. چشمانش میان اسم همسرش و عباس، همکارش در بندرعباس، میچرخد.
تلفنش در دستانش میلغزد. لبانش را میجود.
دست دیگرش را در کُتی می کند که میلیون ها تومان، پولش است.
ادامه میدهد:
- بذار حالا بهش زنگ بزنم ببینم پولا چیشدش.
و بعد عباس را انتخاب میکند.
- سلام عامو چیکار داری؟ چیزی شده زنگ زدی؟
- سلامتی.. قضیه ی کانتینر توی بندر چیشد؟ پولا واریز شد؟
- آره واریز شده...
ِ سکوت داخل تلفن بیشتر از سکوت داخل خانه میشود. گویی که کسی پشت خط نیست.
صدایی که نمی شنود، تلفنش را از بغل گوشش کنار میآورد و به خدیجه، همسرش زنگ میزند.
لحظه ای بوق میخورد و تماس قطع میشود. ابروهایش را بالا میاندازد. تلفنش ویبره میرود.
پیام از طرف خدیجه است. مکثی میکند و آب دهانش را قورت میدهد.
- سلام. ما رفتیم خونه بابام، حالا خودت بمون و پولات. همش فکرت برای کارت کار میکنه.. اصلا انگار ما نیستیم.. برو بابا...
جمله که تمام میشود، دستانش میلرزد. زانوهایش شل میشود ؛ پس از چند لحظه، نفسش را بیرون میدهد و گوشی اش را پرت میکند؛ گویی که حرص تمام جملاتش را در آورده است. موهایش را چنگ میزند.
خردهشیشه هایی از صفحه تلفنش، روی سرامیک سرد داخل راهرو، میدرخشد.
- گوشی دومش را از داخل کیفش بیرون میآورد. پیام های واریزی را که نگاه میکند، همسرش و بچه هایش، چشمانش را پر میکند. سعی میکند به آن ها اهمیتی ندهد و چشمانش را میبندد.
دیگر تنها شده است. لبانش آویزان میشود.
مکثی میکند و با خودش میگوید:
- مغزم شلوغه خب. به منم حق بدین. اه.. احسان تنها شدی..
با لبانی آویزان، طرف مبل قهوه ای رنگ میرود و خودش را در میان آن همه تنهایی رها میکند.
انگشتان دستش میلرزد. تنها چیزی که در آن خانه شنیده میشود، صدای تیکتاک ساعت است.
#پایان
#قلمفضانورد✍
📆 ۱۴۰۵/۶/۲۴
🆔 @tarhe_tahavol⏳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://harfeto.timefriend.net/17896691302853
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠