🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #جامانده🦿 این روزها ساکتتر از قبل جای پایم را محکم میکنم و به تماشا می
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#عشق_پنهان👥
رد سالها زندگی، بر روی ابروهای هانیه جا انداخته بود. در سرتاسر دیوارها، چرک به چشم میخورد.
هانیه، خدمتکاری هم داشت که به او محبت میکرد و او را مانند مادر خود میدانست.
خمیازه ای کوتاه میکشد و میگوید :
_ بلند شم برم لباس عوض کنم که کار دارم..
رو به خدمتکار خانهاش کرد و گفت:
_ عزیزم، یه سطل پر از آب اون گوشه ی آشپزخونه هست، اون رو با مایع قاطی کن بیار..
_ چشم خانم...
عصایش را از کنار مبل سیاه رنگ، بر میدارد و طرف اتاقش میرود.
قدم اول را که بر میدارد، مکثی میکند. رویش را بر میگرداند: 《زیرزمین.》
دستانش را روی هم میفشارد و بی آنکه به اتاقش برود، سمت زیرزمینی که در انتهای راهرو بود میرود. تکههایی از گِل، بر دیوارها چسبیده بودند. با هر سختی ای که شده، پاهای بی رمقش را تکان میدهد. با هر قدمی که بر میدارد، یک تکه از خاطراتش را به یاد میآورد.
درش را باز میکند و داخل میشود. تاریکی زیرزمین، گوشه ای از چشمش را در خود میبلعد. با دستانی لرزان، کلید چراغ را روشن میکند. زیرزمین را بر انداز میکند. چیزی که میبیند، دسته ای از نامه های باز و زرد است که روی صندوقچه ای بزرگ و کهنه، در حالتی آشفته وار، ریخته است. بوی نم، در هوا می چرخد و هوای سرد زیرزمین، زیر دستانش را لمس میکند.
یکی از نامه ها، در میان دسته ی بزرگ زیر صندوقچه پنهان شده و هنوز بسته است. ضربان قلبش تند تند میزند. آن را بر میدارد و باز میکند. نامه زرد رنگ را میخواند. اولین چیزی که نوشته شده بود،" از طرف عزیزت، امید. " است.
تمام جملات را زیر لبش زمزمه میکند و به آخر که میرسد، جمله ای که نوشته شده، "به طرف بهترین نامزد عمرم" است.
کمی صبر میکند؛ با خودش کلنجار میرود:
_ نامه.. این برای کیه؟
چرا پست نشده؟
برگشت خورده؟
آن را در جیبش می گذارد و بالا میرود.
خدمتکار خانه، تا او را میبیند، طرفش میرود و میگوید:
_ خانم، مایع با آب حاضر است..
_ بعدا.. کار دارم...
طرف اتاقش میرود و روی مبلی که آنجا گذاشته بود، مینشیند.
به نامه خیره میشود؛ ناگهان چشمانش گرد میشود، ضربان قلبش میایستد. دوباره آن را میخواند. تاریخی که در نامه نوشته شده است، تاریخی است که در دوران نامزدی با امید بوده است.
دستانش را روی هم میاندازد و در فکر فرو میرود.
بعد از چند دقیقه متوجه چیزی میشود: اسم خودش.
خاطراتی را که با امید داشته است را مرور میکند. بغضی در گلویش جاری میشود.
صدای نالهاش خانه را پر میکند.
در نامه نوشته شده بود:
_ هانیه ی عزیزم، امیدوارم هر چه زودتر دوران نامزدیمان تمام شود و با همدیگر زندگی کنیم. این نامه را برایت نوشتم. فردا قرار است سالگرد نامزد شدنمان باشد.... روزی که پدرت گفت باید شش ماه دور از هم زندگی کنین...
امیدوارم بتوانم برایت پست کنم..
#پایان
#قلمفضانورد✍
📆 ۱۴۰۵/۷/۲۴
🆔 @tarhe_tahavol⏳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083
أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ ۚ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۚ وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا ۗ وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
آیا آنان هستند كه رحمت پروردگارت را تقسیم میكنند؟ ما در زندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم كردهایم، و برخی را از جهت درجات [فكری و مادی] بر برخی برتری دادهایم تا برخی از آنان برخی دیگر را [در امر معیشت و سایر امور] به خدمت گیرند؛ و رحمت پروردگارت از آنچه آنان جمع میكنند بهتر است. (۳۲)
زخرف - 32
قرآن مبین