با این مصراع میتونم ساعتها گریه کنم، بیوقفه، بیمهابا و بیطاقت : رفتم که خار از پا کشم، محمِل ز چشمم دور شد ...
گویی همین دیروز بود که با زهرا ها از گیتها گذشتیم و پشت در آخری که ما را به حسینیه میرساند ایستاده بودیم و هرازگاهی که در باز میشد، صف نیز به جلو هدایت میشد. انبوهِ جمعیت سرعتِ پیش رفتن را کم میکرد و ما قد میکشیدیم تا ببینیم چقدر دیگر از صف مانده تا نوبتمان برسد. در که باز شد نور حیاط به داخل تابید. قد کشیدم و حیاط را دیدم، همان حیاط سرسبز که آن سمتش کفشداری ست و کمی جلوتر هم در اصلی. همان در اصلی که ما را به زیلو های آبی حسینیه میرساند. قد کشیدیم و از بین جمعیت نگاهمان به جستجوی نور تا آن سوی حیاط رفت و رو به زهرا گفتم : نور میبینم ...
نگاهمان که به هم افتاد با هم زمزمه کردیم : خیمهتو دارم از دور میبینم ...
امروز اما مدام ادامهی همان نوحه را زمزمه میکردم، مغموم و با نگاهی اشکبار : آه میبینم ... سر درِ خیمت پرچم سیاه میبینم ...
کسی چه میداند شاید دوشنبهای هم آمد و اگر خدا خواست و زنده بودیم مصراعِ بعدی آن را زمزمه کردیم آنجا که حزین و با قلبی شکسته میخوانَد : دیگه راهی نمونده... هی خودم رو میکشونم…
محبوبِ سفر رفته ام ؛ عکاسهای بیتتان پارسال سر از پا نمیشناختند تا قابِ ورود ناگهانیتان را عکس بگیرند. دیشب اما با دستهای لرزان و چشمهایی گریان ورود ناگهانیتان را عکس گرفتند. میبینید اوضاعمان را؟ تماما بغضیم، تماما حسرت ...
این چند روز بیشتر از اشکها و عزاداری، روایت است که مهم است. با همان اشکهای غلتان بر گونه، بایستید و عکس بگیرید، فیلم بگیرید، بنویسید، ضبط کنید. این روزها را باید به هر نحوی که میتوانیم ماندگار کنیم برای جهانیان، برای آیندگان. دنیا باید بفهمد قیام لله یعنی چه! باید برخاست، بسمالله !