eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
گلدان کریستالی کنار دستم را برداشتم و با حرص به دیوار کوبیدم..... از شدت ضربه ام به قاب عکس روی دیوار خورد و چند تکه شد...... مشتی قربون که صدای خرد شدن شیشه را شنیده بود با هراس به اتاق آمد و گفت: آقا شما حالتون خوبه؟ چیزی شده آقا.....؟ به سمت قاب عکس رفت ..... نگاه شیشه خورده های روی زمین کرد ..... پناه برخدا اینجا چرا اینطوری شده؟ دستی به روی موهای یکدست سفیدش کشید و با ناراحتی گفت: ترگل.....ترگل جان دخترم ......اون جارو رو بردار بیار بابا...... ترگل...... صدای ظریف دختر را ازتوی آشپزخانه شنیدم که گفت :چشم آقا الان می یارم......مشتی قربون نگاه گلدان کریستالی و خورد شده و قاب عکس کرد و گفت: لا اله الی الله....از دست تو زن .....آتیش به زندگی این جوون انداختی و رفتی پی کارت...... خدا ازت نگذره ....خیر از جوونیت نبینی زن..... صدای باز شدن در که امد چشمامو بستم و سرجام دراز کشیدم.. اما از بین چشم های نیمه بستم نگاه می کردم.......... نگاهی به سمت من انداخت و با تعجب رو به مشتی قربون گفت: وا مشتی اینجا چرا اینجوری شده؟ مشتی قربون با تاسف سری تکان داد و گفت: چی بگم دخترم .....همه ش تقصیر اون از خدا بی خبره که آتیش به زندگی آقا زد و رفت...... حالا هم که خودش نیست ....استغفرالله...... اون جارو رو بده بابا اینجا رو تمیز کنم.... آقا یه وقت بیدار می شن خورده شیشه نره تو پاشون.... با تعجب نگاه مشتی قربون کرد .... لبـ ـاشو با حرص جمع کرد و زیر لب گفت:بره خب به درک.... مرد خرس گنده همه ش باید یکی مواظبش باشه .... بی اختیار اخمی روی صورتم نشست..... مشتی قربون که ظاهرا متوجه حرفش نشده بود متعجب نگاهش کرد و گفت: تو چیزی گفتی دخترم؟ با هول سرش رو بلند کرد.... نگاه مشتی قربون کرد و با تته پته گفت :من ....نه چیزی نگفتم.... داشتم می گفتم جارو رو بدین من تمیز می کنم...... مشتی قربون نگاه خورده شیشه ها کرد و گفت: نه خودم جارو می زنم بابا دستت درد نکنه.....می ترسم شیشه بره توی پات....همه جا پخش شده...... فقط اگر می خوای زحمت بکشی بابا.... یه لطفی کن یه سوپی آشی چیزی برای آقا درست کن.... دکتر گفت نباید فعلا غذاهای سنگین بخوره..... اختر نیست وگرنه می دادم براش درست می کرد .... با این حرف مشتی قربون نگاهی به سمت من انداخت و با حرص زیر لب گفت: ای کارد بخوره توی شکمت .....ببین چه مثل خرس گرفته خوابیده..... از خدا نترسم همچین با این جارو بکوبم تو سرش که بچسبه به سقف .... پسره ی حال بهم زن نچسب .... اخم روی پیـ ـشونیم با این حرفش بیشتر شد.... دندان هام را با حرص روی هم می ساییدم.... حیف که حالم خوب نیست وگرنه خودم دندوناتو توی دهنت خورد می کردم و بساطت رو می ریختم توی کوچه تا بفهمی خرس کیه و در افتادن با بهراد چه عواقبی داره..... صدای مشتی قربون را شنیدم که گفت: باشه دستت دردنکنه بابا برو به کارت برس منم این شیشه ها رو دارم جارو می زنم..... شنیدم که گفت :چشم پس فعلا با اجازه..... با بسته شدن در چشمامو آروم باز کردم..... پاهام رو اروم از زیر پتو تکان دادم ..... سرجایم کمی نیم خیز شدم..... درد بدی توی قفسه سیـ ـنه ام پیچید.... چهره ام از درد درهم جمع شد.... به نفس نفس افتادم..... چنگی به لباسم زدم و توی مشتم محکم می فشردمش.....‌ مشتی قربون جارو رو کنار گذاشت و با هول به سمتم اومد..... نگاهش را با نگرانی به چهره ام دوخت و گفت :شما حالتون خوبه آقا....؟ چشمام رو آروم باز و بسته کردم .... نفسی از سرآسودگی کشید و گفت :خداروشکر .... فکر کردم خدای نکرده باز حالتون بد شده آقا... حالا هم بهتره دراز بکشید و استراحت کنید....دکتر گفت فقط باید استراحت کنید آقا..... کمکم کرد دوباره دراز بکشم..... پتو را تا نیمه روی بدنم انداخت..... نگاهش کردم....به زور لب های خشکیده ام را از هم باز کردم و گفتم: قرصام کجاست....برام بیارش..... 🔻🔻🔻🔻🔴🔻🔻🔻🔻 http://eitaa.com/joinchat/2141257747Cf0d228eefd
🔹 🦚 نشستم کنار عزیز و ترسیده پرسیدم،حالا چی میشه عزیز آقامو چیکار میکنن؟ -چی میخواستی بشه دختر،اگه بفهمن اردشیر فرار کرده ارسلانمو نگه می دارن گرویی! -اما آقام که کاری نکرده عزیز! -اونا این چیزا حالیشون نیس رحم و مروت ندارن! نگران نگاهی بهش انداختمو و جلدی پاشدم:-فکر نکنم زیاد دور شده باشن میرم پی عمو یا فرهاد! سری تکون داد و گفت:-برو اما این اشرفی که من میشناسم به این راحتیا دم به تله نمیده خاک بر شدم! سریع چارقدمو سرم زدم و با سرعت از در عمارت خارج شدم،نباید میذاشتم آقام تاوان هوس بازیای اردشیر رو پس بده،خوب میدونستم توی فصل زمستون همیشه یکی از مردای عمارت توی انبار علوفه هستن امروز که آقام نبود حتما فرهاد یا عمو رفته بودن،نفس نفس زنون رسیدم جلوی در انبار،نگاه هیز مردایی که اونجا بودن باعث میشد حس بدی پیدا کنم اما هر جوری بود با خجالت رو به یکیشون گفتم:-با خان کار دارم اینجاس؟ لبخند چندش آوری زد و تا خواست حرفی بزنه فرهاد عصبانی از انبار بیرون اومد،اخم غلیظی به مرد کرد و آروم گفت:-چرا اومدی اینجا میون این همه مرد؟ آرومتر جواب دادم:-زنعمو اردشیر رو برداشته و رفته ،میخواد فراریش بده،عزیز گفت بیام بهت بگم جلوشو بگیری! بیل از دستای فرهاد افتاد باعث شد دوباره نگاه همه به سمتمون برگرده:-چیه؟به کارتون برسین،پول نمیگیرین اینجا فضولی کنید،من باید برم سلطان علی هر چی گفت میگین چشم و رو کرد به منو گفت:-زود برگرد عمارت خودم حلش میکنم! بعد از رفتن فرهاد پا تند کردم به سمت عمارت و بلافاصله بعد از ورودم عزیز که از جای پاهاش روی برفای عمارت مشخص بود تموم این مدت از نگرانی تو حیاط سرد عمارت قدم میزده با عجله به سمتم اومدو گفت:-چی شد دختر؟خبر دادی؟پیداش کردن؟ میون نفس نفس زدنام گفتم:-به فرهاد خبر دادم عزیز گفت میره پی شون! -خیلی خب برو پیش آنات بهشم چیزی نگو نذاشتم چیزی بفهمه! چشمی گفتمو خواستم برم سمت اتاق عزیز که با صدای مراد که به عزیز سلام میکرد و جوابی که عزیز بهش داد سر جام میخکوب شدم:-چی شده مراد؟چرا تنها اومدی؟ارسلان کو! از ترس بدنم یخ بست،امکان نداشت به این سرعت خان بالا قضیه فرار اردشیر رو فهمیده باشه،سر چرخوندم سمت مراد و با دیدن لبخندش نفس راحتی کشیدم:-مژدگونی بدین خانوم بزرگ اژدر خان گفتن در صورتی که اردشیرخان برن خواستگاری دخترشون از خونشون میگذرن! عزیز نفس حبس شدشو بیرون داد و گفت:-خیلی خب ارسلان کجاس؟رفته سر زمینا؟ 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻