#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#پارتصدسوم
نگاه کفشام کردم..... انقدر حواسم پرت بود کفشام تمیز نکرده بودم روش قشنگ به اندازه ی یک مشت خاک ریخته بود...... اخمی روی صورتم نشست..... اعصابم خیلی داغون بود...... چقدر شلخـ ـته و نامرتب شده بودم....... توی دلم فکر کردم اون بهراد سابق کجا و الان کجاست؟ کسی که جونش رو هم می گرفتی بدون اتوی لباساش از خونه بیرون نمی اومد.....
کفشاش همیشه واکس زده و مرتب بود و بوی ادکلنش همیشه صدمتر اونطرف تر هم می رفت الان تا چه حد خوار و بدبخت شده....... خودم از سرووضع داغون خودم حالم داشت بد می شد........ سوز هوا توان راه رفتن رو ازم گرفته بود...... خیابان خیلی خلوت بود و به جز چند تا عابر پیاده و ماشین هایی که تک و توک از خیابان رد می شدند کسی نبود....... راهم را به سمت پارک کنار خیابان کج کردم....... زانوهام از خستگی در حال تا شدن بودند...... پلکام از سرمای هوا روی هم سنگینی می کرد..... نگاهم دوباره به کفشای خاکیم افتاد..... خودم دیگه از دیدنشون حالم داشت بد می شد....... کنار آب نمای بزرگ پارک زانو زدم ...... دستم را توی آب فرو بردم...... سرانگشتانم از برخورد با آب قرمز شده بود....... آبش خیلی سرد بود....... مشتی آب برداشتم و خاک های کفشم را تمیز کردم....... دستم از سرمای هوا یخ زد...... چند قطره آب پشت پلکام زدم و از جا بلند شدم....... با رضایت نگاهی به کفش های براق و تمیزم انداختم....... دستان یخ زده ام را توی جیب کتم فرو بردم و به راه افتادم...... واقعا که چقدر بدبخت بودم...... چقدر احمق بودم که اون دختر رو بیرون کردم...... با بودن اون زندگیم نظم داشت اما الان حس میکردم با کارتون خواب های توی خیابان هیچ فرقی ندارم...... دستام عصبی توی موهام فرورفت..... قلوه سنگی درشتی که زیر پام آمد با لجبازی به بازی گرفتم....... حالا کجا باید می رفتم دنبالش می گشتم...... سه ساعتی می شد که از خانه بیرون زده بودم و بی هدف در خیابان می چرخیدم...... واقعا که خاک برسرت کنن بهراد...... چقدر تو احمقی پسر...... تو که اینجوری نبودی ....انقدر بی رحم و سنگدل نبودی..... این روزگار و آدما چه بلایی سرت اوردن که تا این حد پست شدی؟ واقعا این تویی بهراد؟ تو که حتی آزارت به یه مورچه هم نمی رسید .....تو که همیشه صد نفر آشنا و غریبه روی سرت قسم می خوردند..... تو که حتی تحمل اذیت شدن یه بچه ی کوچیک رو هم نداشتی؟ چی به سرت اومده بهراد؟ اگه اتفاقی براش افتاده باشه می تونی خودت رو ببخشی؟ اگه هیچ وقت نتونستی پیداش کنی چی؟ می دونی چه خاکی توی سرت میشه؟ مثل همیشه تنها و بدبخت می شی....؟ حتی یه بچه هم نگات نمی کنه ..... میدونی چرا ؟ چون تو یه احمقی بهراد ....همیشه حماقت توی زندگی کار دستت داده ....احمق ....احمق..... صداها اکواوار توی سرم می پیچید و اعصابم را بهم می ریخت..... عصبی برسروجدانم فریاد زدم و گفتم: آره احمقم .....احمق .....تو راست می گی.... اگه احمق نبودم آدمای دور وبرم رو خوب می شناختم و فرق خوب رو از بد می دونستم..... اگه احمق نبودم می فهمیدم که از بچگی چه ماری توی آستینم پرورش دادم و خودم خبر نداشتم...... مار خوش خط و خالی که چنبره زد به کل زندگیم و زهرش رو توی تک تک لحظه هام خالی کرد..... من بدبختم ....احمقم ......بهراد یه بدبخت شکست خورده بیشتر نیست ...... یه زخمی تقدیر ......که روزگار نیشترش رو با بی رحمی تمام توی قلبش فرو کرد..... آره حق با تو هست من احمقم چون اونی که همیشه مراقبمه ....نمی ذاره آب توی دلم تکون بخوره...... با وجود بداخلاقی های بهراد بازم هواشو داره از خودم روندم........ اره من یه احمقم ...احمق .....حالا بس می کنی یا نه؟
🌹🌹🌹🌹🔺🌹🌹🌹🌹
#رمان
#سجدهبرغرورمردانهام
#خانوادگی
#عکسنوشتهایتا
#منمحمدرادوستدارم
http://eitaa.com/joinchat/2141257747Cf0d228eefd
#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتصدسوم
پا تند کردم به سمت عمارت،نفس کم آورده بودم دردی که حس میکردم حتی از درد کاری که آتاش باهام کرده بود بدتر بود،احساس میکردم شکستم دلم میخواست خودمو میکشتمو خلاص میشدم اما حتی جرات همونم نداشتم،وارد عمارت شدمو مستقیم به اتاقمون پناه بردم!
دو روز بعد...
بی توجه به مراد که ورود مهمونا رو اعلام میکرد سوزن رو توی پارچه فرو بردم و به این فکر میکردم که اورهان با دستمال گلدوزی شده ای که بهش دادم چیکار کرده،البته با اون حرفایی که بهم زده بود احتمال میدادم که انداخته باشدش دور!
تموم طول روز توی اتاقم کز کرده بودمو همه وقتمو گلدوزی میکردم تا شاید لحظه ای از فکر اورهان و اون برادر نامردش که کابوس شبهام شده بود بیرون بیام گرچه غیره ممکن بود اما از طی کردن طول و عرض اتاق و فکر کردن به کابوسام بهتر بود، دیگه از اون دختر شیطون و پر انرژی سابق خبری نبود،خداروشکر آنام این حالتامو به پای ماهیانه شدن یا به قول خودش خانوم شدنم گذاشته بود خبر نداشت چندین بار به کشتن خودمم فکر کردم و هر بار با نگاه کردن به چهره معصومش پشیمون شدم و به این نتیجه رسیدم که نمیتونم اونقدر خودخواه باشم که این خوشبختی که تازه به دست آورده رو ازش پس بگیرم،حال و هوای عمارت توی این دو روز درست برعکس حال من بود،همه از عروسی هایی که پیش رو داشتیم خوشحال بودن و هر کودوم مشغول انجام کاری بودن،حتی آنام داشت با ذوق جهازمو تکمیل میکرد و من از نگرانی دستمالی که گلناز ازش حرف زده بود خواب خوراک نداشتم،فردا عروسی اردشیر بود و دوباره باید پامو توی اون عمارت لعنتی میذاشتم،طلعت خاتون امروز صبح بقچه ای برام فرستاده بود که توش پیراهن بلندی درست هم رنگ چشمام بود و عزیز حسابی بهش برخورده بودو میگفت تا زمانی که دختر این عمارتی نباید برات چیزی بفرستن،خوب میدونستم همه اینا از چشم و هم چشمیش با طلعت خاتون میاد وگرنه زمانی که دختر بودم هم اهمیتی بهم داده نمیشد،پارچه گلدوزی رو روی کرسی گذاشتمو قبل از اینکه دوباره مادرم بیاد و ازم بخواد برای خوشامدگویی به مهمونا برم از سرجام پاشدمو با بی حوصلگی دستی به روسری روی سرم کشیدم امروز خواستگاری سحرناز بود،زنعمو که دلش نمیخواست دخترش دیرتر از من ازدواج کنه و به قول خودش پشت سرش حرف در بیاد که ترشیدس خودش قراره این خواستگاری رو گذاشته بود و حتی حاضر شده بود به خانواده پسره چندتا تیکه از زمینایی که متعلق به خان بودن رو ببخشه و اینو گلناز وقتی که زنعمو داشت عمو رو برای بخشیدن زمین راضی میکرد شنیده بود،توی این دو روز زنعمو اینقدر از گلناز و ناهید برای تمیز کردن عمارت کار کشیده بود که همه احتمال میدادن داماد باید شخص مهمی باشه،کل عمارت کنجکاو بودن تا شب خواستگاری برسه و داماد رو ببینن آخه هیچکس جرات نداشت از اشرف خاتون در مورد داماد بپرسه،با ضربه ای که به در خورد بی حوصله به سمت در قدم برداشتمو بازش کردم و چشمم خورد به گلناز که از بس هول کرده بود نمیدونست چجوری صحبت کنه:-چی شده گلناز؟
دستپاچه گفت:-خانوم جان اگه بدونین داماد کیه شاخ در میارین!
چشمامو ریز کردمو خیلی جدی و با تعجب گفتم:-نکنه اژدرخان اومده زن سومشو بگیره؟
خنده ریزی کرد و گفت:-نه خانوم جان دلی اکبره،همون پسر پارچه فروشه!🦋🦋🦋🦋
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻