eitaa logo
🥀عکس نوشته ایتا🥀
3.4هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
5.2هزار ویدیو
48 فایل
😘همه چی تواین کانال هست😘 ⬅تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران➡ 💪تأسیس:1398/05/3💪 مدیر⤵️⤵️ @yazahra1084 @kamali220👈شنوای حرفاتونیم🎶🎶🎶 ادمین تبادلات⤵️⤵️ @Yare_mahdii313 تعرفه های کانالمون⤵️⤵️ https://eitaa.com/joinchat/4183359543C72fc8331a5
مشاهده در ایتا
دانلود
دفتر را با لبخند بستم و کش و قوسی به بدن خسته ام دادم....... معده ام از گرسنگی ضعف می رفت...... از صبح که توی اتاق اومده بودم تا الان لب به هیچی نزده بودم...... شکمم حسابی به قاز و قور افتاده بود وداشت کم کم آبروم رو می برد...... چند تا تقه ای که به در خورد باعث شد به سمت در بچرخم......‌ به محض باز شدن در چهره ی خندان پسرم در آستانه ی در نمایان شد...... با دیدنم جیغ بلندی زد و خودش را توی بغـ ـلم انداخت..... لبخندی زدم و محکم توی آغـ ـوشم فشردمش..... روی سرش رو بـ ـوسیدم و گفت :جوانمرد کوچک بابا آرمان چطوره؟ با ذوق کودکانه اش خندید و با همان لحن شیرین کودکانه گفت: خوبم بابایی ....مامان ترگل گفت غذا آماده است ....بریم با هم غذا بخوریم بابا جونم؟ آرمینا غذاشو خورده .....مامانی می خواست غذای منو بده اما من گفتم می خوام با بابا بهرادم غذا بخورم......... با لبخند نگاهش کردم و گفتم: باشه بابا تو برو منم دستامو بشورم الان می یام پیشت...... با شوق از بغـ ـلم پایین پرید و گفت: چشم بابایی پس تو هم زود بیا...... با لبخند به دویدنش نگاه میکردم که در اتاق باز شد..... ترگل وارد اتاق شد و همانطور که به آرمان سفارش میکرد که مراقب باشد در را بست و به سمتم امد...... با لبخند مقابلم ایستاد...... نگاه پراز عشقش را نثار چشمان خسته ام کرد و گفت: خسته نباشی آقا.....چه عجب ما شما رو زیارت کردیم..... لبخندی زدم .وگفتم :مرسی عزیزم تو هم خسته نباشی...... ناهار چی داریم؟ ابروهاش را با شیطنت به بالا انداخت و گفت :اووووم حدس بزن...... کمی فکر کردم و با لبخند گفتم: فسنجون؟ از اینکه سریع حدس زده بودم تعجب کرده بود و مات نگاهم می کرد.......نگاهم توی چشمای سیاهش بود...... لب های خشکیده ام از هم باز شد و گفتم: بخاطر همه چی ازت ممنونم ترکل..... من همیشه به تو مدیونم....... دستانم دور شانه هایش حـ ـلقه شد..... تو امید زندگی من هستی .......تو روح مرده ی بهراد رو دوباره زنده کردی ...... تو کاری کردی که بهراد مجبور شد عهدش رو بشکنم...... تو بهراد رو وادار کردی در مقابل غرورش قد خم کنه...... آره ترگل تو تنها کسی هستی که این کار رو کردی...... بهراد برخلاف قولی که به خودش داده بود نتونست روی تصمیمش بمونه و عاقبت جلوی غروش تسلیم شد و وادارش کرد در مقابل یه فرشته سجده کنه...... نگاه پراز تمنام توی چشمای سیاهش بود...... لبخند عمیقی روی لبـ ـام نقش بست و گفتم: دوست دارم فرشته ی من............. پایان...... 💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖 http://eitaa.com/joinchat/2141257747Cf0d228eefd
🔹 🦚  با اینکه چشم برداشتن ازش برام سخت ترین کار دنیا بود سرمو پایین انداختم تا متوجه چشمای پر از اشکم نشه و مسیرمو به سمت جایی که مراسم بود ادامه دادم،ذهنم حسابی درگیر شده بود از آتاش متنفر بودم اما اورهان،اون چطور میتونست اینقدر نسبت بهم بی تفاوت باشه؟یعنی واقعا نمیفهمید چقدر دوسش دارم؟همینجور که سرم پایین بود و به اورهان فکر میکردم با دیدن یک جفت کفش براق که راهم‌و سد کرده بود سر بالا آوردمو نگاهم افتاد به مجید که خیلی جدی رو بهم گفت:-اینجا چیکار میکنید خانوم بزرگ دنبالتون میگشت! قبل از اینکه من حرفی بزنم گلناز با عجله گفت:-ممممستراح بودیم! مجید با دست چونشو خاروند و گفت:-اما مستراح که اونطرف عمارته همین الان اونجا بودم! با وحشت نگاهی به گلناز انداختم، اگه مجید چیزی میفهمید حتما به اردشیر خبر میداد و اونم یه راست میذاشت کف دست زنعمو، برای پوشوندن اضطرابم عصبی اخمی بهش کردمو بدون اینکه توضیحی بدم مسیرمو به سمت مراسم ادامه دادم اما پیگیرتر از قبل رو به روم ایستاد و با خنده گفت:-میدونید که خانوم بزرگ اگه بفهمه بهش دروغ گفتین و اومدین این گوشه عمارت که تقریبا خلوته و امنیت نداره، اصلا خوشش نمیاد؟ من میتونم... صدای بم‌ مردونه ای از پشت سرم اومد که گفت:-تو میتونی چی؟ مجید که مشخص بود از ترس دست و پاشو گم کرده نالید:-هیچی میخواستم بگه تا اونجا همراهیشون کنم تا کسی مزاحمشون نشه! اورهان ضربه ای به سینه مجید زد و گفت:-تو چیکارشی که بخوای همراهیش کنی هان؟اینجا عمارت ده شما نیست که هر کسی تا خرخره نجسی بخوره و مزاحم ناموس ما بشه،اشتباه اومدی اینجا نمیتونی هر غلطی خواستی بکنین،گمشو برو توی مراسم تا ندادم جنازتو سر در عمارت آویزون کنن! از بردن اسم جنازه رعشه به اندامم افتاد با وحشت گوشه پیراهن اورهان رو کشیدمو لب زدم:-تورو خدا ولش کن! هنوز جملمو کامل نکرده بودم که عصبانی برگشت سمتمو چنان با خشم نگام کرد که از ترس یه قدم به عقب برداشتم تا حالا اورهان رو اینقدر عصبانی ندیده بودم: -بهتره بری پیش آنات زن داداش،من خودم میدونم با همچین آدمایی چطوری رفتار کنم! از اینکه دوباره زن داداش صدام کرده بود بغض توی گلوم نشست،خواستم چیزی بگم که گلناز در گوشم گفت:-بریم خانوم؟ با اکراه رو از اورهان گرفتمو به سرعت خودمونو رسوندیم وسط مراسم، عزیز با دیدنمون اخم غلیظی کرد و آروم پرسید:-طلعت چندبار سراغتو ازم گرفت،معلومه کودوم گوری بودی؟ با نزدیک شدن نورگل خاتون از اینکه لازم نبود جواب سوال عزیز رو بدم نفس راحتی کشیدم...❤️❤️❤️ 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 🦋 🌹🦋 🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🦋 🌹🌹🌹🌹🦋                    @Aksneveshteheitaa                🌻❤️🌻