#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#پارتنودششم
اون روز وقتی رفتیم خونه..... مهرنوش گفت صلاح نیستش که یه مدت جلوی دید باشیم...... کسی نباید ما رو ببینه و بشناسه وگرنه بیچاره می شیم...... گفت حتی برای بیرون رفتنمون هم باید تغییر چهره بدیم..... و دیگه خونه ی عمو اینا آفتابی نشیم....... می دونستم عمو بعد از فهمیدن جریان دربه در دنبالمان می گرده و تا پیدامون نکنه دست بردار نیست....... تا اینکه از گوشه و کنار شنیدم بهراد رو جلوی شرکت گرفتند...... وقتی این خبر رو شنیدم دلم خنک شد...... حس می کردم انگار آرامش گرفتم...... توی این گیرودار یه روز زن بهراد رو با آرمان توی مغازه ی لباس فروشی دیدم...... اومده بود برای آرمان لباس بخره....... خواستم اولش خودم رو به اون راه بزنم ...... انگار نه انگار که دیدمش ...... اما اون زودتر متوجهم شد...... وقتی منو دید گفتش که احتشام همون مردی که خودم برای ضربه زدن به بهراد شب عروسیم با پریماه آشناش کرده بودم ازش خواستگاری کرده....... ولی شرط ازدواجش عقد موقت هست..... بهم گفت :بنظرت چکار کنم ماهان؟ منم که منتظر یه فرصت برای ضربه زدن نهایی به بهراد بودم...... دیدم بهترین موقعیته که آخرین کار رو هم انجام بدم...... پریماه خبر نداشت که خودم احتشام رو اجیر کردم که این پیشنهاد رو به پریماه بده ...... برای همین اونروز شماره ی تماس و ادرسم و به پریماه دادم و گفتم حتما باهام در تماس باشه..... کم کم با مهرنوش رفت و امدمون رو با پریماه شروع کردیم..... و زیر پاش نشستیم و گفتیم بهراد بعد از اینکه از زندان بیرون بیاد قصد داره شرکت و کل دارایی باباش رو بالا بکشه و به نام خودش کنه...... و این وسط دیگه هیچی به اون و پسرش نمی رسه...... ازش خواستم که از بهراد طلاق بگیره..... حسابی پرش کردیم...... باور کردنی نبود پریماه زنی که عاشق بهراد بود در عرض دوماه با حرفای ما از این رو به اون رو شد....... تو این دو ماه انقدر از بهراد کینه به دل گرفته بود که حتی ملاقاتش هم نرفت..... اخرش هم طلاق گرفت و به عقد موقت احتشام دراومد.......
بعد از ازدواج با احتشام دیگه پریماه رو ندیدیم...... عجیب بود که مهرنوش هم دیگه اصراری به رفت و آمد با پریماه نداشت.... من و مهرنوش زندگی خودمون رو داشتیم......
بعد از بیرون اومدن از شرکت بهراد توی یه شرکت جدید استخدام شدم به عنوان حسابدار...... تا دیروقت کار می کردم...... اما بیشتر وقتا می اومدم خونه یا خونه بهم ریخته بود یا مهرنوش خونه نبود...... جدیدا خیلی مشکوک می زد...... وقتی گوشیش زنگ می خورد جلوی من حرف نمی زد و می رفت توی یه اتاق دیگه..... یه بار که از سرکار برگشتم یواشکی فال گوش وایسادم ........
🌻🌻🌻🌻🌺🌻🌻🌻🌻
#رمان
#سجدهبرغرورمردانهام
#خانوادگی
#عکسنوشتهایتا
#منمحمدرادوستدارم
http://eitaa.com/joinchat/2141257747Cf0d228eefd
#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتنودششم
زیر لب تشکری از آنام کردم،تو یه لحظه یادآوری چشمای بی روح آتاش و پوزخند مسخره روی لبش باعث شد تعادلمو از دست بدم دستشو چنگ زدم تا از افتادنم جلوگیری کنم،حالت تهوع امونمو بریده بود دلم میخواست از اون شلوغی و اون آدمای مسخره که هیچکودوم به من اهمیتی نمیدادن دور بشم خدا رو شکر برای عقد فقط اهالی عمارت حضور داشتن و از بیرون کسی رو دعوت نکرده بودن:-چت شددختر؟
-نمیدونم آنا حالم اصلا خوش نیست!
-به خاطره اینه که از صبح چیزی نخوردی بیا بریم توی اتاق بگم گلناز برات یه چیزی بیاره،سری تکون دادمو همراه مادرم به سمت یکی از اتاقای عمارت حرکت کردیم اما هنوز نرسیده بودیم که مادرم وسط راه ایستاد و وقتی چرخیدم نگاهم افتاد تو چشمای زنعمو که بازوی مادرمو تو دستای زمختش گرفته بود و با چشمای وحشت زده نگاهی بهمون انداخت و لب زد:-کجا دارین میرین؟انگار میترسید فرار کنیم و مجبور شه بعد از عقد پسرشو بذاره توی این عمارت و برگرده خونه!
مادرم آروم در گوشش گفت:-دختر یکم حال نداره میخوام ببرمش یکی از این اتاقا یکم استراحت کنه؟
زنعمو در حالیکه پوزخند گوشه لباش بود گفت:- تازه عقد اصلی میخواد انجام بشه خوب نیست ببینن رفتی حالا پیش خودشون خیال میکنن حسودیت شده که پسر نداری،الان گلناز رو صدا میکنم ببرتش جایی استراحت کنه!
مادرم با اکراه سری تکون داد و نگاه غمگینی بهم انداخت و ایستاد کنار زنعمو،تا اومدن گلناز چند باری میخواستم فرش زمین بشم اما به زور جلوی خودمو گرفتم، چند ثانیه بعد به همراه گلناز در حالیکه از تهوع دولا دولا راه میرفتم راهی یکی از اتاقای عمارت شدیم و مادرم نگران همراه زنعمو برگشت به مراسم،با دیدن زنعمو و رفتاراش حالم از قبلم بدتر شده بود از این میترسیدم که وقتی خرش از پل گذشت قضیه گردنبند و نامه رو به آقام بگه،دیگه روی پای خودمم بند نبودم همون ورودی اتاق خودمو انداختم روی زمین و از تهوع به خودم میپیچیدم،ساره که تازه به جمعمون اضافه شده بود با دیدنم ضربه ای به صورتش زد و گفت:-وای خانوم جان خدا مرگم بده چرا اینجا خوابیدین بیاین داخل براتون لاحاف تشک بندازم!🌻🌻
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻