#رمان
#سجده_بر_غرور_مردانه_ام
#پارتنودیکم
اشک توی چشمان درشت پریماه حـ ـلقه زده بود...... اخمی کردم و رو به ماهان گفتم: خیلی خب اما زیاد وقت ندارم ...... زودتر تمومش کن لطفا...... ... بعدشم گورتون رو از اینجا بکنید....... من با کثیفا و نامردا کاری ندارم............. حس کردم فکش منقبص شد...... به پریماه نگاه کرد...... انگار منتظر کسب اجازه ازش بود...... پریماه به معنای موافقت چشم هایش را برهم فشرد و سرش را پایین انداخت...... ماهان نفس عمیقی کشید...... روی مبل کمی جابجا شد...... و شروع کرد..... نگاهش به نقطه ای خیره بود اما من نگاهم به لب هایش بود...... از وقتی که یادم می یاد با بابااینا توی یه خونه ی درندشت ویلایی زندگی کردیم...... از همون بچگی هیچ وقت توی زندگی کم نداشتم..... به عنوان تک فرزند خانواده همیشه هرچی می خواستم بابا برام فراهم می کرد درست چهار پنج سالم بود که خانواده ی دوست بابا پاشون به خونه ی ما باز شد..... عمو مثل بابای خودم بود.....خیلی دوسش داشتم..... عمو هم مثل بابا یه پسر داشت...... از اول احساس گنگی به اون بچه داشتم...... چون هیچ وقت توی زندگیم خواهر برادری نداشتم و طعم داشتنش رو توی زندگیم نکشیده بودم..... که ببینم با یه نفر مثل خودت چطور باید برخورد کنی..... پسرعمو هم یجورایی شبیه من بود تنها تفاوتی که با من داشت این بود که اون از من هفت هشت ده سالی حداقل بزرگ تر بود...... از همون بچگی هروقت با بهراد رو به رو می شدم نمی دونستم چه برخوردی باید کنم..... همیشه وقتی می اومدن خونمون من می رفتم توی اتاقم قایم می شدم....... اما بهراد که فکر می کرد مثل بچه های دیگه دارم بازی می کنم و از جلب توجه خوشم می یاد..... همیشه می اومد و پیدام می کرد....... بعدش کلی باهام بازی می کرد و قلقلکم می داد که از خنده ریسه می رفتم...... اما با همه ی این ها باز هم ته دلم هیچ حسی نسبت به بهراد نداشتم نه محبت نه خشم...... اون روزا عمواینا خیلی می اومدن و می رفتن...... بهراد هم شب و روز خونه ی ما بود..... مامان و بابام دیگه بهراد رو مثل پسر خودشون می دونستند...... حتی گاهی اوقات مامان خریدای خونه رو به بهراد می سپرد که براش انجام بده...... روزا می گذشتند و من حالا دیگه تقریبا هشت سالم شده بود که...... که....... آهی کشید: که اون تصادف لعنتی پیش اومد...... وقتی توی بیمارستان بهوش اومدم چیزی یادم نمی اومد...... سرم رو بسته بودن و حسابی باندپیچیش کرده بودند.
وقتی چشام و باز کردم و بهوش اومد...... اولین چیزی که گفتم سراغ مامانمو گرفتم..... اما هیچ کس بهم چیزی نگفت...... هربار هم از عمو می پرسیدم می گفت عمو جون مامانت کار داشت رفته مسافرت با بابات....... می گفتم مامانتم می یاد...... اما من حرفشون رو قبول نداشتم...... با همه کس حتی عمو قهر کرده بودم..... می دونستم دارن بهم دروغ می گن...... با همون بچگیم یه چیزایی رو می فهمیدم..... خر که نبودم ...... وقتی حرف می زدن تا ته حرفاشون رو می خوندم...... اما بازم با هیچ کس حرف نمی زدم....... به معنای واقعی لال شده بودم....... لب به هیچی نمی زدم....... حتی پرستارا و عمو هم حریفم نمی شدن........ می گفتم تا وقتی مامانم نیاد پیشم منم هیچی نمی خورم...... من مامانمو می خوام...... عمو هم که دید اینطوریه سرم رو بـ ـوسید و با اشک گفت: پسرم مامان و بابات رفتن پیش خدا...... اما همیشه دوست داشتن و دارن........... سعی کن قوی باشی پسرم...... بابا و مامانتم وقتی ببینن تو خوشحالی..... از خوشحالی تو شاد می شن پسرم....... تو باید درس بخونی عزیزم و برای خودت کسی بشی....... اینجوری دل پدرت هم شاد می شه پسرم...... اون همیشه دلش می خواست موفقیت های تو رو ببینه.......
🔶🔶🔶🔶🌹🔶🔶🔶🔶
#رمان
#سجدهبرغرورمردانهام
#خانوادگی
#عکسنوشتهایتا
#منمحمدرادوستدارم
http://eitaa.com/joinchat/2141257747Cf0d228eefd
#ماهنقرهای🔹
#داستانواقعی 🦚
#پارتنودیکم
یعنی به خاطر من اومده بود؟فهمیده بود چه بلایی سرم آوردن؟ چاقو رو پرت کردم روی میز و دوییدم سمت در آشپزخونه تا برم سمت اورهان اما نگاهی به سر و وضعم که انداختم پشیمون شدم، نباید منو تو این وضعیت میدید حتما به گوشش رسیده بود چه اتفاقی افتاده روی روبه رو شدن باهاش رو نداشتم ازش خجالت میکشیدم،از گوشه در نگاهی بهش انداختم یقه اردشیر رو گرفته بود توی دستاش و مشتاشو یکی بعد دیگری حواله صورتش میکرد،درست متوجه حرفایی که میزدن نمیشدم اما داشتن همو میکشتن،نتونستم توی آشپزخونه بمونمو شاهد کتک خوردنش باشم با وحشت دویدم سمتشون مراد و کارگرای عمارت هم سعی داشتن جداشون کنن اما گرفتن اورهان ممکن نبود،اینقدر عصبانی بود که هیچکس نمیتونست جلوشو بگیره:-نشونت میدم مرتیکه بی شرف،تو به چه حقی به ناموس من نظر داشتی،تو مردی؟اصلا شرف داری؟به خدا قسم زندگیتو برات جهنم میکنم!
با وحشت و چشمای گرد شده از تعجب نگاهی به اورهان انداختم،منظورش چی بود؟یعنی اردشیر با خواهر اورهانم...دستم رو جلوی دهنم گرفتم،نه اصلا این یکی دیگه دیگه توی مخم فرو نمیرفت!
با صدای عزیز یک باره تموم عمارت ساکت شد:-چته پسر؟چه خبرتونه؟مراد ولش کن،بذار ببینم چیکار میخواد بکنه!
اورهان دستشو از توی دستای مراد و کارگرا بیرون کشید و با انگشتاش رد خونی که روی شقیقش جاری شده بود رو پاک کرد،صدای قلبمو از توی سینم میشنیدم زخمی شده بود!
بزاقم رو به سختی قورت دادم و نزدیک شدم و کلاهشو که افتاده بود از روی زمین برداشتمو گرفتم سمتش،نگاهی غمگینی بهم انداخت و با دیدنم سرشو پایین انداخت،قلبم برای چند لحظه ایستاد پس فهمیده بود چه خبر شده حتما ازم متنفر بود!
عزیز که پله ها رو پایین اومد و ایستاد روبه رومون و دستاشو برد پشت کمرشو و سرشو بالا گرفت و با اخمی که روی پیشونیش نشونده بود رو به اورهان گفت:-بگو ببینم چی شده پسر؟تو که همیشه درست رفتار میکردی،درشان تو نیست این طوری عین وحشی ها رفتار کنی چته؟
اورهان پوزخندی زد و گفت:-تازه میپرسین چمه؟این پسره بی شرف خواهرمو بازی داده گناه کمیه؟
-نه پسرم،اردشیر گناه سنگینی کرده همونجوری که دیدی تاوانشم داره پس میده،من حق رو به تو میدم بلاخره اون دختره ناموست بوده حق داری اینجوری رگ گردنت بیرون بزنه اما حرفا زده شده خان اردشیر رو به دامادی قبول کرده بهتره بیشتر از این آبروریزی نکنیم خوب نیست رو حرف بزرگترت حرف بیاری تو که عاقلی این چیزا رو بهتر میدونی!💐💐💐
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
🦋
🌹🦋
🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🦋
🌹🌹🌹🌹🦋
#کانالعکسنوشتهایتا
@Aksneveshteheitaa
🌻❤️🌻