eitaa logo
🌱به شرط عاشقی باشهدا❤
7.3هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
30 فایل
رمان #مستِ_مهتاب #خانم_یگانه 💙کانالداران عزیز ✅کپی مطالب فـــقــــط با فوروارد مستقیم😊 تبلیغاتمون🪄💚 https://eitaa.com/joinchat/254672920C9b16851ec4
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور # پارت 96 چشمانم در گرمای سوزانی می سوخت و موجب شده بود تا با آنکه لب به صبحانه نزده بودم ، به خواب عمیقی فرو بروم . زمان برایم گنگ و بی مفهوم سپری شد تا اینکه صدایی ، هوشیارم کرد. -الو ...مامان پس شما کی میآید ؟ ای بابا ...من کار و زندگی دارم ... دخترتون افتاده روی دستم ... مریضه ، سرما خورده ...ای بابا ...آقا جون ، خانم جون رو داره ... از پس هم بر میآن ...من چی ؟... .اینجا افتادم تک و تنها، نسیم هم مریضه ...خداحافظ. صدای غر زدنش آن قدر واضح بود که انگار از درون اتاقم می شنیدم . با تکانی که لبه ی تخت خورد ، حدس زدم که کنار تخت نشست .پس در اتاقم بود و حالا بالای سرم. چشم باز نکرده بودم هنوز و در گرمایی عجیب می سوختم که شنیدم گفت: _چه بدبختی ام من ها !...حالا با تو چکار کنم . هیچ دلم نمی خواست حرف هایش را بشنوم . به زحمت چشم باز کردم و فقط حلقه های نگاهم را میخکوب چشمانش . نفس بلندی کشید و گفت : -بلند شو دست و صورتت رو بشور ، تب داری ... یه لقمه صبحانه هم بخور تا بتونم بهت یه قرص تب بر بدم . زل زده در چشمانش فقط نگاهش کردم . یعنی نگرانم بود یا ترس از جوابگویی به مادر باعث این دستورات بود.اخمی کرد و گفت : _صدامو میشنوی . با صدایی گرفته و گلویی پر درد گفتم : _لازم به پرستاری شما نیست ...شما برو دنبال بدبختی های خودت . چشمانش رو لحظه ای بست و از بین لبانش فوت بلندی کرد: _خدایا ...صبر بده ...بلند شو حوصلتو ندارم . دستم را گرفت تا مرا مجبور کند از روی تخت برخیزم که عصبی دستش را پس زدم : _نترس به مادر نمیگم که از فرط احساس مسئولیت موندی خونه و تنهام نگذاشتی تا مجبور نشم اینطوری سرما بخورم ... برو بذار بمیرم بلکه از شر تو یکی راحت بشم . با حرص لبانش را جمع کرد داخل دهانش و گفت : _هرطور خودت میخوای . بعد سمت در اتاق رفت که گفتم : _دفعه ی بعد هم بی اجازه وارد نشو . در را عمدا محکم بست و رفت .گاهی وقت ها حس غروری که در رفتارش ظاهر میشد ، چنان عصبی ام میکرد که راضی بودم بمیرم ولی حتی یک لحظه آن آدم مغرور و خودخواه را تحمل نکنم . و یکی از همان موقعیت ها همان روز بود . در تب داشتم می سوختم ولی حاضر نشدم که از جایم تکان بخورم . سخت نبود . تا چشمانم را باز میکردم از شدت تب ، میسوخت و دوباره می بستم . گرم در آتشی شده بودم که خواب های درهمی را برایم به تصویر می کشید که برخی کابوس بود و برخی رویاهایی که مرا در رنگین کمان خیالاتش محو می کرد . نمی دانم چقدر گذشت که اینبار حس کردم آتش سوزان تنم به کوره ای تبدیل شده و تن من در گرمای بی سابقه اش ، هیزم خوبی است برای سوختن . عطش تمام وجودم را گرفت و دانه های درشت عرق گرمی که از شدت تب بالا بود ، صورتم را پر کرد. نفهمیدم بیدارم یا خواب .نگاهم دراتاقم می چرخید . شاید رویایی بود شبیه واقعیت .هومن کنار تختم نشسته بود و با اخمی نگاهم می کرد. برای تشخیص مرز واقعیت از خیال ،دستم راسمتش دراز کردم . سر انگشتان داغ دستم با دستش برخورد کرد. احساس کردم . یعنی درخواب ها هم مثل واقعیت ، اینقدر خوب احساس میشد ؟ نگاهم خیره در چشمانش شد که زیرلب گفت : _ببین منو به چه کارایی وادار می کنی . بعد چیزی را از روی پیشانی ام برداشت که احساس سبکی کردم .دستمال بزرگی که تر بود و روی پیشانی ام گذاشته بود را باز در لگن آب سردی ، مرطوب کرد و روی پیشانی ام گذاشت . رطوبت سرد آب ، با گرمای پوستم بخار شد .سرم باز سنگین شد و چشمانم سنگین تر . پلک هایم روی هم افتاد و باز مرز خواب و واقعیت غیر قابل تشخیص . -چرا تبت پایین نمیآد؟! دیگه باید چکار کنم ؟خنده داره ... من کوتاه اومدم ... باید میذاشتم میمردی ...ولی ...خیلی یک دنده ای ! یکی بدتر از من ...شایدم مغروری...اونم یکی بدتر از من ... همین باعث شد که کوتاه بیام ... وقتی دوتا احمق به هم میوفتند ، اگه یکی کوتاه نیاد ... فاجعه میشه . 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور صدای پیس پیس چیزی میآمد. انگار بادکنکی از باد خالی میشد .سرم آنقدر سنگین و پر درد بود که راضی باشم به بستن چشمانم و خوابیدن . -فشارشم که پایینه . -چکار باید کرد؟ -یه سِرُم براش مینویسم با چند تا تقویتی و دارو .... بهتر میشه ، ناهار یه سوپ ساده بخوره ، اگر هم تبش پایین نیومد حتما باید بره بیمارستان. -ممنون دکتر. صدای قدم هایی که از اتاقم خارج میشدند را شنیدم ، اما حتی لای چشمانم را هم باز نکردم . دوباره رویایی داشت مرا در خودش غرق میکرد که صدای هومن نگذاشت : _الو ...مامان من دست تنهام ، نسیم هم حالش خوب نیست ...هیچی سرماخورده بد ...سوپ چه جوری درست میکنن؟ ...آره دیگه باید به من بخندی ، خودتون رفتید ، من بیچاره رو با یه آدم مریض تنها گذاشتید ، حالا به من هم میخندید؟! ....خب ...خب ...چند ساعته درست میشه ؟ رب نزنم ؟ بابا زنگ بزنید این سمانه خانوم بیاد یه سوپ درست کنه دیگه ... زنگ زدم رستوران میگه سوپ ساده نداریم ...بدبختی گیر کردم ها ، باشه ....تو رو سر جدتون بلند شید بیایید بابا ... نه گذاشتم بمیره، خب معلومه دکتر خبر کردم ....هیچی گفت سرما خورده شدید ... باشه ..... باشه ....نترس دخترت رو صحیح و سالم تحویلت میدم ....باشه بابا باشه ....خداحافظ. بعد باحرص غر زد: _شدیم کلفت خانوم . صدای پاهایش تا کنار تختم شنیده شد و دستی که به پیشانیم گذاشت : _اگه همون صبح یه تب بر خورده بودی ، حالا اینقدر تبت بالا نمی رفت . گذاشتم که فکر کند خوابم .حوصله ی حرف هایش را که همگی بوی کنایه میداد ، نداشتم . با غرغر کردن از اتاق رفت و من چشم گشودم .سرم درد گرفت .نور اتاق چشمان داغم را میسوزاند . شاید هم این شدت تب بالایم بود که داشت کورم میکرد. دوباره چشم بستم و در گرما گرم تبی که بیشتر شبیه قرص خواب آور عمل میکرد ، باز به خواب رفتم . تا اینکه یکدفعه با سوزش روی دستم ، آخ بلندی گفتم و بی اختیار چشمانم باز شد . خانم پرستاری بالای سرم بود و داشت سِرُم بدستم وصل می کرد و هومن نظاره گر . سِرُم که وصل شد گفت : _سِرُمش که تموم شد ، ببندید ، بعد با پنبه الکلی ، سوزن رو از دستش در بیارید . -بله ممنون . مایع روشن سِرُم کم کم در رگ های تنم نفوذ کرد و انگار حالم بهتر شد .حالا پوشش نرم و لطیفی از خواب سراغم آمده بود. نفهمیدم چقدر خوابیدم که صدای هومن زنگ بیداری ام شد : _بلند شو یه چیزی بخور . چشم باز کردم . یک سینی روی دستش بود. حتی چشمانم را هم باور نداشتم . یعنی سوپ درست کرده بود! به زحمت تکیه زدم به سر تخت و نشستم . سینی را روی پاهایم گذاشت . نگاهم به مایعی بود که درون کاسه ی چینی ، آرام به این طرف و آن طرف حرکت میکرد. با قاشق محتوای درونش را هم زدم . آب ، آب، یک دانه ی نگینی هویج ، و باز ، آب، آب ، یک دانه سیب زمینی نگینی، و چیزهای ریزی که پیدا نبود . متعجب پرسیدم : -این چیه ؟ -سوپ دیگه ...دکتر گفت باید یه سوپ ساده بخوری . قاشق را درون کاسه فرو بردم و یک قاشق آب به دهان گذاشتم . هیچ مزه ای نداشت جز مزه ی رُبی که جا نیافتاده بود. اخم هایم در هم رفت، سینی را عقب راندم و گفتم : -سوپ ... میل ندارم . عصبی فریاد زد: _دو ساعته دارم دستور یه سوپ رو از مادر می گیرم ، یعنی چی سیرم ، باید بخوری . -آخه این چیه ! اینکه فقط آب و ربه . عصبی تر جواب داد: _ببخشید اعلی حضرت ... انگار من آشپز دربارم ... خب بلد نبودم سوپ درست کنم ، حالاهم طوری نشده ، دکتر گفت سوپ ساده ، اینم ساده است دیگه ...آب و رب. باخنده ای که به سرفه ختم شد گفتم : _آخه این دیگه خیلی ساده است آب خالیه !...اینو بخورم اسهال می گیرم . -بهتر ...تلافی هم میشه ... بخور گفتم . 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور نگاه خسته و بیمارم را چند ثانیه ای به او دوختم . یک نفر باید کوتاه میآمد و آن یک نفر من نبودم ، همراه با نفس بلندی گفت : _خیلی خب ... بده به من اون ظرف سوپ رو .. باید چی بریزم توش تا خوب بشه ؟ فقط نگاهش کردم که دست دراز کرد و سینی را از روی پایم برداشت : _باشه ، هر چی دم دستم بیاد میریزم توش و بعد با یه قیف به زور میریزم توی حلقت . تا نزدیک در رفته بود که گفتم : _بریزش توی قابلمه الان خودم میآم درستش میکنم . چرخید سمت من . یه لبخند بی رنگ روی لبش بود: _با اون سِرُم ! سِرُم را دستم گرفتم و از روی تخت برخاستم : _حالا چی ؟! اینبار تک خنده ای سر داد: _تو واقعا یه دیوونه ای. همانطور که همراه لوله ی بلند سِرُمی که به دستم وصل بود ، سمتش می رفتم گفتم : _درست شبیه تو. با کف دستش آرام توی صورتم زد: _حواست باشه داری حرصم رو در میآری . جلو تر از او راه افتادم و با لبخند جوابش را در حین رد شدن از کنارش ، توی صورتش گفتم : _فکر کردم تاحالا حرصت در اومده . پشت سرم همراه سینی سوپ راه افتاد. وارد آشپزخانه شدم و به قابلمه سوپی که روی اجاق گاز بود ، نگاهی کردم .تمام آب خالی بود با ربی که خوب به خورد سوپ نرفته . زیر گاز را روشن کردم و گفتم : _برنج پخته توی یخچال داریم ؟ سینی را روی میز آشپزخانه گذاشت و سرکی به یخچال کشید : _داریم . -یه پیاله ی بزرگ به من بده . -میخوای چکار کنی ؟ -تو فقط حرف سرآشپز رو گوش کن. پوفی کشید بلند . پیاله ی برنج پخته را درون سوپ ریختم و کمی کره به سوپ اضافه کردم و پای گاز ایستادم و درحالیکه سِرُم را به یک دست گرفته بودم و با دست دیگرم که سوزن سِرُم هنوز به آن وصل بود، سوپ را هم زدم .تازه کم کم با به جوش آمدن سوپ ، برنج های پخته داشت در آب سوپ وا میرفت که یه لحظه حس کردم دارم با سر توی قابلمه فرو میروم .محکم به گاز خوردم و دسته ی قابلمه تکانی خورد و نزدیک بود قابلمه ی سوپ روی تنم برگردد که هومن فوری مرا عقب کشید و با دست دیگرش دستگیره ی قابلمه را گرفت و گرچه دستش سوخت اما قابلمه را روی گاز صاف کرد . نگاهم کرد و در حالیکه دستش را در هوا تکان میداد گفت : _همین مونده که خودتم بسوزونی و بگی هومن منو سوزوند. حس کردم تمام بدنم در اثر ضعفی شدید به لرز افتاد. به زحمت نشستم روی صندلی میز ناهارخوری که گفت : -بده به من سِرُمت رو . سِرُم را بالا گرفت و من چشم بستم و سرم را تکیه دیوار کردم که گفت : _حالا همون سوپ آبکی رو میخوردی چی میشد ؟ نه حال جواب دادن داشتم نه توانش را . وقتی سکوتم را دید پرسید: _الان بهتری ؟ میخوای برگردی اتاقت ؟ جواب ندادم . چشم گشودم و به ژست او خیره شدم . ایستاده بالای سرم ، که دست راستش سِرُمم بود که بالا گرفته بود و دست چپش را به کمر زده ، نگاهم می کرد. لبخندی به ژستش زدم و گفتم : _سوپ رو یه هم بزن . باهمان سِرُم میان دستش چرخید سمت قابلمه . تا خواستم بگویم دستت نسوزه ، گفت: -وای سوختم . پوزخندی به لبم نشست . ملاقه ی درون قابلمه را بدون دستگیره در دست گرفته بود و معلوم نبود که بخاطر سوختن دستش ، خوب هم زد یا نه : _به نظرم خوب شد ... سفت شده انگار. از جا برخاستم و نگاهی به قابلمه انداختم : -نه هنوز برنج ها وا نرفته . -توی معده ات وا میره ...چه ایرادایی میگیری ! پوزخندی از این حرفش زدم و خیره در چشمان روشنش گفتم : _همینه که سوپ تو رو نشد که بخورم ...پس صبر کن تا ببینی سوپ به چی میگن ....سوپ نخورده. و خودم به تک جمله ی آخر خندیدم. 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور بعد از خوردن یه پیاله سوپ اونم سوپی که به روش خودم اصلاح شد و بعد ، سرآشپز قلابی ، کلی ایراد ازش گرفت : -این که انگار برنج و خورشته ...اینکه سوپ نشد . ، برای استراحتی که طبع بیمار تنم می طلبید ، به اتاقم برگشتم که صدایی شنیدم : -نسیم کو؟حالش چطوره ؟ -سلام ،شما کی اومدید ؟ -تو زنگ زدی راه افتادیم ...نسیم کو؟ فوری در اتاقم را گشودم و از چهار چوب در با تعجب صدا زدم : _مادر! صدایش را شنیدم که با محبت بلند جواب داد: _جان مادر . بعد به سرعت پله ها را سمت اتاقم بالا آمد و گفت : -بمیرم الهی ...چرا مریض شدی ؟ جلو امد و دقیق نگاهم کرد. من اما دو دستش را روی صورتم گذاشتم و درحالیکه بغضم را فرو می خوردم تا یادم برود در نبودش چه بلاهایی سرم آمده ،گفتم : _دلم تنگ شده بود براتون . -همش دو روز نبودیم . -برای من بیشتر از دو روز گذشت . لبخندی روی صورت مادر نشست که گفتم : _پس پدر کو ؟ -داره میآد. -همون موقع صدای پدر را شنیدم : _نسیم من کجاست ؟ دویدم سمت نرده های طبقه دوم ، پشت نرده ها ایستادم وگفتم : _جانم . پدر با لبخند نگاهم کرد و گفت : _بمیرم نبینم مریضی تو رو . لبخندم کش آمد که هومن را دیدم که خودش را روی مبل انداخت و گفت : _اگه کشتار جمعی تون تموم شده ، یه پسر هم دارید ، که قبلنا لااقل یه سلامی بهش میکردید . مادر با لبخند کنارم آمد و گفت: _قربان تو برم که اینقدر هوای نسیم رو داشتی... پوزخند هومن را دیدم : _آره دیگه ، وقتی قربون من میرید که پای نسیم در میون باشه ...آره؟ پدر پالتواش را در آورد و گفت : _لوس نشو خرس گنده ...وظیفه ات بوده . عجب وظیفه ای. عجب حس مسئولیتی .آه کشیدم که مادر گفت : _نسیم جان تو برو استراحت کن ... برو عزیزم . باید می رفتم وگرنه با ماندنم شاید همه چی را لو می دادم . گرچه انگار تقدیر برفاش شدن بود ، چون یکی دو ساعت بعد وقتی همه توی سالن نشسته بودیم و مادر برایم یک لیوان آب پرتقال می آورد ، زنگ در خانه زده شد . پدر سمت گوشی ایفون رفت : -بله ...کلانتری ؟! لحظه ای خشکم زد.نگاهم به سرعت رفت سمت هومن که فوری از جا برخاست و گفت : _بدید به من گوشی رو. اما پدر گوشی را سرجایش گذاشت و با اخم و تعجب پرسید : _دیشب دزد اومده ؟ هومن فورا پالتواش را از کمد جالباسی برداشت و گفت : _حالا براتون توضیح میدم . و رفت . پدر نگاهم کرد : _آره نسیم ؟ دزد اومده ؟! ماندم چه بگویم و فقط پدر و مادر را با بین مِن مِن هایم معطل کردم تا هومن وارد خانه شد و گفت : _اگه اجازه بدید میخوان بیان داخل ... یه تحقیقات جزئیه . این سئوال در سرم فریاد می کشید ، که کلانتری از کجا فهمیده ؟! چادر نمازم را سرکردم و مادر هم چادر مشکی اش را پوشید .هومن یا الله ی گفت و دو مامور کلانتری وارد خانه شدند و همراه هومن سمت طبقه ی دوم خانه رفتند. مادر هاج و واج به پدر خیره شد: _اینجا چه خبره! نگاه مادر و پدر هردو برگشت سمت من که با دلهره گفتم : _هومن توضیح میده . طولی نکشید که باز دو مامور کلانتری همراه هومن از پله ها پایین آمدند و بعد از عذر خواهی رفتند. هومن تا کنار درب حیاط بدرقه اشان کرد و وقتی برگشت با توبیخ پدر مواجه شد: -اینجا چه خبر شده ! دزد اومده بود؟! چرا به من نگفتی ؟ چی دزدیده حالا؟ هومن همراه نفس بلندی پالتواش را در آورد و در کمد جالباسی جا زد و گفت : -دزد نبودند. نفسم حبس شد.هومن نشست روی مبل و پدر دنبالش رفت و بالای سرش ایستاد . -من با یکی ، یه خرده حساب داشتم که دعوامون شد ، اونم اومد تلافی . مادر محکم کف دستش را روی دست دیگرش کوبید : -خاک به سرم ، دیدم زیر چشمت ورم داره ، دیدم گوشه ی لبت پاره شده ....خاک به سرم چرا نگفتی به من ؟ 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور صدای عصبی هومن سکوت دیگران را لازم کرد: _چی بگم ...شما از در اومدید ، من رو با صورت کبود دیدید ، چشم تو چشم من می پرسید نسیم کجاست ؟ تمام نگرانیتون شده نسیم ....حالا از من میپرسید چرا بهتون نگفتم که دعوا کردم و کتک خوردم ؟! مگه اصلا من براتون مهم هستم ؟! پدر عصبی گفت : _حالا حاشیه نرو ...بحث رو هم عوض نکن ...الان حرف سر توجه ما به تو نیست ،قضیه ی دزدی چیه؟ هومن باز شلوغش کرد.کف دستش را سمت پدر نشانه رفت و گفت : _بفرما تا حرف هم میزنم میگید حاشیه نرو ، لال شو ، خفه خون بگیر .... پدر محکم فریاد کشید : _هومن ...قضیه دزدی چیه ؟ هومن کف دستش رو روی گونه هایش کشید و با لحن آرامتری جواب داد: _گفتم که با یکی خورده حساب داشتم ، اومد تلافی ، منم امروز صبح زود رفتم کلانتری ازش شکایت کردم ، الان اومدن پیگیری و دیدن و چک کردن دوربینها و فیلم دیشب . نفس راحتی کشیدم .شاید فکر می کردم همه چیز همانجا تمام شد که پدر گفت : -بلند شو حاضر شو بریم کلانتری . -واسه چی ؟! -داری دروغ میگی ...قضیه این نیست . هومن چرخید سمت پدر و پدر درحالیکه تند و تند داشت دکمه های پیراهنش را میبست گفت : -بلند شو گفتم . -قضیه همینه باور کنید . پدر محکم فریاد زد : _قضیه ای که اولش رو حاشیه بری ، آخرش رو نگی ، معلوم نیست سر از کجا در بیاره ، میریم کلانتری معلوم میشه . خیره شدم به هومن گفت : _باشه ... میگم . دست پدر روی دکمه های پالتویش خشک شد . جلو آمد و نشست کنار هومن که هومن به جلو خم شد و سر به زیر گفت : _اومدن نسیم رو بدزدند. مادر فریاد زد : _چی !! از اینکه ذره ذره داشت حقیقت آشکار میشد، مضطرب شدم . هومن ادامه داد: -انگار چیزی توی جیبشون نرفته ، اومدن اینجا . -اینجا چه غلطی میکردن !؟ -من دو سه ساعتی خونه نبودم ، نسیم تنها بود ....انگار از قبل هوای خونه رو داشتند که در نبود من ، وارد خونه شدن . مادر با کف دستش توی صورتش زد: _خدا مرگم بده ...نسیم تو چکار کردی ؟ نگاه همه روی صورتم نشست ولی نمیدانم چرا از بین همه ی نگاه ها ، خیره در چشمان هومن شدم وگفتم : _تنها فکری که به سرم زد این بود که برم توی انباری ... از در بالکن رفتم توی حیاط و رفتم توی انباری قایم شدم . مادر جلو آمد و مرا در آغوش خودش کشید : _بمیرم عزیزم حتما خیلی ترسیدی . پدر عصبی فریاد زد: _تو سه ساعت کدوم گوری بودی ؟ هومن سکوت کرد .مادر چشم غره ای رفت به پدر و پدر عصبی گفت : _لا اله الا الله ... آخه چطور آروم باشم ... نگفتی اگه یه بلایی سر نسیم بیاد چه خاکی تو سرمون کنیم . هومن همچنان سکوت کرده بود که مادر بالحنی معترض گفت : _منوچهر ... بسه دیگه ... بچه ام که کف دستش رو بو نکرده بوده که قراره اینطوری بشه . پدر همراه یه نفس عمیق گفت : _بلند شو بریم کلانتری ، باید پی اینا رو بگیریم ، اینا دیگه خیلی خطرناک شدن .... ما دیگه امنیت نداریم از دست اینا...معلوم نیست چی از ما میدونن که بخاطر پول ، ولمون نمی کنند . چی می دونستند؟ همه ی اطلاعات را خود هومن به پدرام و مسعود داده بود. اما مسعود اهل اینکارها نبود و پدرام در عوض ، آنقدر عوضی بود که پیله کرده بود و برای پولی که به دستش نرسیده بود ، کیسه دوخته بود . بالاخره هومن همراه پدر و با اصرار پدر به کلانتری رفت و خدا می دانست قراره چه اتفاقی بیافتد. 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور حالم بهتر بود . وجود مادر ، محبت های مادر و رسیدگی های مادر ،خودش درمان بود. اما اضطرابی از آنچه داشت رقم میخورد در وجودم نشسته بود. اینکه چرا هومن خودش رفته بود کلانتری و شکایت کرده بود. اینکه ممکن بود با دستگیری پدرام قضیه ی گروگان گیری هم آشکار شود و عکس العمل پدر و مادر به این جریان خودش جای کلی نگرانی بود . اما وقتی پدر و هومن از کلانتری برگشتند ، آرامتر از قبل بودند . خود این آرامش نشان میداد که هنوز پدر اصل قضیه را نمی داند و آرامش هومن هم به همین دلیل بود. اما این آرامش موقتی بود .سه روز بعد ، یکدفعه ، روز نگرانی ها و دلواپسی و اضطراب ها رسید . از همان اول صبح دلشوره داشتم . با هومن کلاس داشتم .آماده ی رفتن به دانشگاه بودیم که پدر گفت : _تا ساعت چندکلاس داری ؟ لحنش جدی بود و مخاطبش هومن که جواب داد: _چطور؟ -دیشب یه سر رفتم کلانتری ، پیگیر کار شکایتمون شدم ، انگار یکیشون رو گرفتند. مجسمه شدم بدون حرکت یا نفس کشیدن . _اسمش پدرامه. سرم از ترس تکانی خورد و زیرلب گفتم : _پدرام ! عکس العملم از چشم تیز پدر پنهان نماند: _میشناسیش ؟ به زحمت بزاق جمع شده در دهانم را قورت دادم و گفتم : _خب ..خب ...آره ..همونیه که ... منو دزدید. پدر اخم ریزی کرد و نگاهش را سوق داد سمت هومن و جدی تر از قبل گفت : _جناب سروان دیشب یه چیزایی میگفت . نگاه سرد و خشک هومن بی هیچ حرفی به پدر دوخته شده بود و پدر جدی تر از او زل زد به چشمانش . -میگفت پدرام اعتراف کرده که گروگانگیری چهل روز پیش کار خودش بوده اما به دستور تو ! لبانم را محکم روی هم فشردم اما ضربان قلبم را نتوانستم آرام کنم ، رنگ پریده ام را هم همینطور . حتی نتوانستم جلوی هین بلندی که بی اختیار کشیدم را بگیرم . پدر یک تای ابروان گره خورده اش را بالا انداخت و پرسید : _کار تو بوده هومن؟ حتی مادر هم شوکه شد اما خیلی زود با خنده گفت : _چرت گفته منوچهر جان ...معلومه که کار هومن نیست ، خواسته اینجوری گناه وجرم خودشو سبک کنه . پدر همچنان که لحظه ای نگاهش را از چشمان هومن نمیگرفت ،جواب مادر را داد: -آره خب ...منم این فکر رو کردم ولی یه چیزایی این وسط مشکوکه . پدر قدمی سمت من و هومن برداشت : _اینکه پدرام اسم نسیم ، ساعت قرارش با هومن ، اطلاعات خانوادگی ما رو بدونه .... هومن رو بشناسه ، بتونه خودشو جای دوستش جا بزنه ... اینکه توی اون شرایط هومن خونسرد ، پریشون بشه ، نگران بشه ولی مدام به من و تو بگه نریم کلانتری و شکایت نکنیم ...اینکه حتی بعد از خلاص شدن نسیم از دست پدرام ، باز هومن اصرار میکنه که از شکایت منصرف بشیم و نسیم هم مثل اون همینو میخواد ...اینا برای من یه کم مشکوکه . مادر به جای هومن جواب داد: _بسه منوچهر ....داری به پسرم تهمت میزنی ؟! هومن من همچین کاری نکرده و نمیکنه ...مطمئنم . دلم برای اطمینان مادر سوخت . اطمینانی که اگر از بین میرفت ، قلب مادر را بدجوری میشکست . پدر مقابل هومن ایستاد و خیره درچشمانش پرسید : _چرا یه کلام حرف نمیزنی ؟ چرا همون روزی که نسیم پیدا شد ، تو غیبت زد ...اینا واسم سئواله ...جوابشو بده . هومن با اخمی که عادت همیشگی اش بود جواب داد: _مدرکی نداره که بتونه بگه کار من بوده . نفس تند پدر نشان از شدت عصبانیتش داشت که یکدفعه محکم توی گوش هومن زد. آنقدر محکم که من ترسیدم و چند قدمی عقب رفتم و پدر باخشم و عصبانیت آمیخته به همراه نگاه تندی که به هومن کرد گفت: -پس کارتو بوده !...چطور تونستی همچین کاری کنی ! 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎ ‎ ‌‎‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور -منوچهر کار هومن نبوده . -کارخودش بوده . فریاد پدر باعث سکوت مادر شد که پدر ادامه داد: -وقتی میگه هیچ مدرکی نداره که بتونه بگه کار من بوده پس کار خودش بوده ... چرا؟ چرا واقعا ؟ ندیدی ما چه حالی داشتیم ؟ ندیدی عمه مهتابت چه حرفایی به ما و نسیم زد؟ نامزدی این دختر بهم خورد ....نزدیک بود یه بلایی سرش بیاد ...چرااا؟! هومن سرش را برگرداند سمت پدر: _واقعا میخواید بدونید چرا ؟! همیشه براتون عزیز بوده و من نه ....من که پسرتون بودم ولی پرتم کردید اون سر دنیا ...نگفتید اصلا میتونم با عمه مهتاب و شوهرش زندگی کنم یا نه ، چون مهم نبود براتون ... با خودتون گفتید ، هومن بره به درک .... نسیم مهمه .... هومن مرد بار میآد ...نسیم مهمه ...اما نگفتید یه پسر 15 ساله چطوری مرد شد ؟! ....من یاد گرفتم که خودم حقم رو بگیرم چون پدری بالای سرم نیست ..... اگر یاد گرفتم مرد بشم نه بخاطر تربیت شما بود بلکه بخاطر بی کسی خودم بود ... اگه بچه های دبیرستان منو میزدند و میکشتند هم آقا آصف نمیومد دبیرستان تا بپرسه چرا این بچه رو زدند؟ ... من حامی نداشتم ...من یه تیکه آشغال بودم که شما پرتم کردید سوئد و اسمش رو گذاشتید ادامه ی تحصیل ...تحصیل میخواستم چکار ؟من توی اون سن ، توجه پدر و مادرم رو میخواستم نه تحصیل ...اما شما واسه خاطر یه دختر بچه که فقط یه سال بود به سرپرستی قبولش کردید ، قید سفر به سوئد رو زدید ، چون اداره ی سرپرستی اجازه ی خروج نسیم رو نمیداد ... شما بچه ی خودتون رو از خودتون جدا کردید و محبت پدر و مادریتون رو خرج یه دختر سر راهی کردید ... اینجا من سر راهی بودم نه نسیم . پدر عصبی فریاد زد : _چرت میگی ... کلی خرجت کردم ، امکانات برات فراهم کردم ، اینا توجه نیست ؟! هومن هم نعره کشید : _نه نیست ... من توجه میخواستم نه امکانات ، نه پول ...توجه ...حتی وقتی برگشتم ایران هم شما به من توجه نکردید ... همون پولی که ازتون برای تاسیس یه شرکت خواستم و ندادید رو حاضر شدید برای آزادی نسیم بدید ... چراااا ؟! چرا چون نسیم رو همیشه به من ترجیح دادید . مادر درحالیکه آرام می گریست گفت : _هومن ....باورم نمیشه ....کار تو بود؟! -آره مادر من ...کار من بود ... اگر هنوز منتظر اعترافی ، آره ...اعتراف میکنم کار من بود ...من دو نفر رو اجیر کردم ، اطلاعات نسیم رو بهشون دادم ، جا و مکان براشون تهیه کردم تا دو سه روزی نسیم رو اونجا زندانی کنند. مادر سری تکان داد و با تاسف گفت : _چطور راضی شدی اون طوری کتکش بزنند. -نه ... کتکش نزدند ... پدرام عوضی یه بار خواست اذیتش کنه که ادبش کردم . پدر با پوزخند گفت : _ادبش کرده مینا !! ادبش کردی که چند شب پیش اومده از خونه نسیم رو بدزده ؟! -بهتون قول میدم درستش میکنم. پدر مشت محکمی کوبید روی میز ناهار خوری و گفت : -لازم نکرده تو درستش کنی ...چرا نمیخوای قبول کنی که اشتباه کردی ؟ -اشتباه نکردم ....شما اشتباه کردید ...این اثر اشتباه شما بوده نه من . پدر همراه با همان اخمی که حالا گره کور شده بود گفت : _ما !! ما اشتباه کردیم ! مینا ببین چی میگه ! و بعد چنان با حرص خندید که برای سلامتی اش ترسیدم : _ما اشتباه کردیم ! ما !! یک دستش بی اختیار روی قفسه ی سینه اش نشست و در حالیکه محکم به قفسه سینه اش فشار میآورد گفت : _ما اشتباه کردیم ! -منوچهر ... آروم باش عزیزم ...آروم باش ... برای قلبت خوب نیست . فوری دویدم سمت شکلات خوری روی میز ناهارخوری و قرص قلب پدر را برداشتم و همراه با یک لیوان آب برایش بردم . پدر همچنان با کف دستش قفسه ی سینه اش را مالش میداد و مادر درحالیکه بی صدا میگریست شانه هایش را . و من آرزو کردم کاش این راز هرگز فاش نمیشد 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور پارت 104 یخ زدم . انگار وسط کورانی از برف رها شده بودم .نگاهم روی صورت عصبی هومن خشک شد که دستم را محکم کشید و با فریاد گفت : _بلند شو خودتو جمع کن ...الاف تو نیستم که اینجا بشینم و متهم بشم . سرپا شدم اما آرزو کردم کاش میمردم .کاش به جای پدر میمردم. اما این آرزو را وقتی با تمام وجودم از خدا خواستم که مادر را دیدم .توی سالن انتظار بیمارستان نشسته بود و آرام آرام گریه میکرد که با دیدن من و هومن یکباره صدایش باعث سکوت همه ی سالن شد : _بیایید که بدبخت شدیم ... بیایید که بی پدر شدید ...آخ منوچهر من رفت . شوهر عزیزم رفت ... سایه ی سرم رفت ... خاک بر سرم شد ... وای منوچهر ... چطور تونستی ما رو تنها بذاری ... وای منوچهر. پاهایم توان نداشت اما به زور بازوی هومن تا سمت مادر کشیده شدم .مادر مرا محکم توی آغوشش کشید و گفت : _آخ نسیم جان ...تا لحظه ی آخر تا همین یه ساعت پیش ...همش میگفت ؛ نسیم کی میآد ببینمش ... پرستارای سی سی یو از بس بی تابی کرد به من اجازه دادن برم ببینمش ......آخ خدا همش ... تورو صدا میکرد... نسیم دخترم ...نسیم دخترم . گوش هایم دب شد و صدای گریه های مادر توی گوشم کم کم بی اثر . نفهمیدم چم شد که یکدفعه خشک شدم چون برگی که از شاخه ی درختی افتاد. دست و پایم چنان بی حس شد که اگر در آغوش مادر نبودم حتما با سر به زمین میخوردم . چشمانم باز بود و زبانم لال و گوش هایم کر. صورت مادر را می دیدم که انگار متوجه ی حالم شد . دو کف دستش را دوطرف صورتم گذاشت و سرم را تکان میداد. هومن را هم بالای سرم دیدم .همان نگاه سرد و یخ زده را داشت . همان نگاهی که خیره در چشمانم گفت " باید گورتو گم کنی و از این خونه بری ." مادر مرا روی صندلی سالن خواباند . و چشمم به لامپ های سقف افتاد .چند نفری با روپوش سفید بالای سرم آمدند و یکی آستین لباسم را بالا زد و سوزش سوزنی را حس کردم . و کمی بعد به خواب رفتم .خواب چیز خوبی است .گاهی وقت ها آرزو میشود. آن لحظاتی که از ته دل آرزو میکنی چند ساعتی بخوابی بلکه از واقعیت تلخ بیداری فرار کنی ، اما خواب به چشمانت نمیاید .اما من خوابیدم .اثر دارویی بود که به من زده بودند . و وقتی چشم بازکردم روی تخت اورژانس بیمارستان بودم . هومن بالای سرم بود . که کاش نبود .تا چشم باز کردم متوجه ام شد .فقط نگاهم کرد و من سرم را از او چرخاندم .نه اوحرفی زد و نه من .آرام گریستم . از دردی که نمیتوانستم حتی به زبان بیانش کنم .اما بدتر از همه ، این بود که هر ساعت که میگذشت ، ابعاد بزرگ از دست دادن پدر ، بیشتر آشکار میشد .وقتی برگشتیم خانه ، وقتی پارچه ی مشکی سر در خانه زدیم . وقتی عمه مهتاب و عمه پری متوجه شدند و شب هنگام ، وقتی آقا جان و خانم جان هم از راه رسیدند. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم . بلوز مشکی آستین داری پوشیده بودم و بی حرکت و بی حرف روی مبل نشسته بودم . هومن همه ی کارها را به عهده گرفت .چند کارگر برای پذیرائی گرفته بود و بوی حلوا تمام خانه را پر کرده بود .حلوایی که به ظاهر شیرین بود و شکر داشت ولی هیچ نمیخواستم حتی یک قاشق از آنرا بچشم . عکس پدر با ربان مشکی روی میز ناهار خوری قرار گرفت و دو پایه شمعدان بلند به همراه چند شاخه گل مریم و گلایل . همه جمع بودند .حتی بهنام و سیما هم آمدند. و سارا که چسبیده بود به کنکور و درسش . نگاه من اما روی عکس پدر بود و گاهی روی دستمال کاغذی سفیدی که میان دستم بود و همراه با آهی بلند گاه و بی گاه بغضم را فرو میخوردم . اما مادر بد جوری بی تابی میکرد ، صدای گریه هایش و حرف هایی که میزد ،مثل زهری بود که ذره ذره داشت نفسم را میگرفت . مادر آرام شدنی نبود . به او حق میدادم . هیچ کس نمی دانست که پدر چرا یکدفعه سکته ی قلبی کرد و در عرض چند روز و بستری شدن در بیمارستان فوت کرد .اما من ، مادر و هومن خوب می دانستیم که علتش چیست . رازی که اگر فاش میشد شاید عواقبش بزرگتر و بیشتر از داغ پدر میشد .سکوت کردیم . هر سه . اما این سکوت این توهم را برای هومن ایجاد کرد که حالا همه کاره و سرپرست خانه شده است . 🍂🍁🍂🍁 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور پارت 105 صدای تیک تیک بلند ساعت دیواری برخاست . ساعت 12 شب بود و خانه در سکوتی غمبار فرو رفته . همه رفته بودند جز خانم جان . آقا جان تاب موندن نیاورد و اگه عمه پری اصرار نمی کرد تا آقا جان به خانه ی او برود ، شاید بر میگشت شهرستان . به چشم به هم زدنی مراسم سوم و هفتم تمام شد .هنوز گاهی فکر میکردم خواب می بینم و پدر زنده است . شاید در هتل بود و گیرگرفتارهایش . اما قاب عکس پدر با آن ربان مشکی کنارش ، مرا از این خواب کابوس وار بیدار می کرد. پشت میز ناهار خوری نشسته بودم و در چشمان پدر درون قاب خیره شده بودم : _چطور تونستی بری ؟ گفتی منو مثل دختری که نداری دوست داشتی ... پس چرا تنهام گذاشتی ؟ شایدم دیگه دوستم نداری ... بابا ...دلم برات تنگ شده ... واسه اون وقتایی که میگفتی " نسیم دخترم " اونقدر دخترم رو با تمام احساست می گفتی که 15 ساله که باورم شده دخترت هستم ...اما توی همین هفت روزه که رفتی ، فهمیدم دخترت نبودم ... یه دختر سرراهی بودم که چهره ی پدرم یادم نمیآد و از مادرم فقط خاطر های قبل از بمباران خانه امان ... من دخترت نبودم و تو برایم پدری کردی ...چرا تنهام گذاشتی ؟ چرا ؟ نگاهم از پشت پرده ی اشک به قاب عکس بود که صدای پاهایی توجهم را جلب کرد: _برو بخواب الان وقت درد دل نیست . هومن بود.اصلاحوصله اش را نداشتم . جوابش را ندادم که سمتم آمد و با آن تیشرت مشکی که روی سینه اش یک تیک سفید رنگ خورده بود، مقابلم ایستاد: _تازه مادرو با قرص خواب آور خوابوندم حالا اونقدر سر و صدا کن تا بیدار بشه . چشمم به چشمان پدر قفل شده بود که زیر لب گفتم : _من سر و صدایی ندارم . -پس من چطوری صداتو شنیدم . جوابی ندادم و مسیر نگاهم را هم عوض نکردم . نشست روی صندلی مقابل من ، پشت میز ناهارخوری و سینه اش را پر کرد از یک نفس بلند: _منم نمی خواستم اینطوری بشه ...چرا فکر میکنی که من خواستم این بلا سرمون بیاد. نگاهم آرام آرام تغییر مسیر داد .در چهره ی هومن هم غبار غمی نشسته بود ولی نه به اندازه ی من یا حتی مادر . سر بالا آورد و نگاهم را شکار کرد و گفت : _اما بهتره خوب حواستو جمع کنی ... حالا این منم که برای تو تصمیم میگیرم . توقع همچین حرفی را داشتم ولی نه به این زودی: -تصمیم بگیر ...الان می خوای چکار کنی ؟ میخوای وسایلم رو جمع کنم و برم از این خونه ؟ یا میخوای منو بسپاری دست پدرام ؟ گرچه دیگه لازم به این کارا نیست ... پول شرکتی رو که پدر بهت نداد ، حالا خیلی راحت رفته توی جیبت . دستانش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد .نگاهش جدی تر از همیشه بود و تلفیقی از جدیت و عصبانیت داشت : _زبون درازی نکن ...الان سرپرست قانونی تو منم . این حرفش مثل پتکی بود که درست وسط سرم فرود آمد.بغضم را به زحمت فرو خوردم . خیره در نگاه جدیش گفتم :خب ..آقای سرپرست ...تکلیف من چیه ؟ -کاری که من میگم می کنی ... پدر یه چیزایی به نامت زده ...که من بهت اجازه ی استفاده ازشون رو نمیدم ...اما در عوض میتونم تو رو شریک خودم کنم ...میتونی توی شرکتم سهام داشته باشی . نشد که باز بغضم را قورت بدهم .گریه ام گرفت و در حالیکه آرام آرام اشک میریختم گفتم : _آفرین ...پس نقشه ی اصلی ات این بود که پدر رو سکته بدی تا به پول شرکتت برسی. بلند جواب داد: _چرت نگو ... سکته پدر دست من نبود . من هم بلند جوابش را دادم : _آره ... دست تو نبود ولی دست کارای تو بود ...تو دقش دادی ، تو حرصش دادی ، تو باعث سکته اش شدی ... تو ....اینو خوب میدونی و میخوای وانمود کنی که اینطور نبوده ولی کور خوندی ، هم من و هم مادر میدونیم که تو مقصری . فشار محکم روی دندون هایش و نگاه تند و عصبی اش همه می گفت که واکنشی سخت نشان خواهد داد. 🍂🍁🍂🍁 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور پارت 106 نشان داد . سیلی محکمی به صورتم کوبید و با صدایی بلند فریاد زد : _خفه شو ... دهنتو ببند وگرنه چنان میزنم توی دهانت که واسه همیشه بسته بشه .... تو یه دختر شوم و بد قدمی ... از روزی که اومدی به این خونه چیزی جز تنهایی برای من نداشتی ... با اومدن تو ، همه چی برای من زور و اجبار شد ... به زور پدر از ایران رفتم ، به اجبار پدر تنها شدم ...تاهمین امروز که اگه دست خودم بود ، خفه ات میکردم ...چرا تو نمیمیری تا از شرت راحت بشم . ...ایندفعه اگه بری قرص بخوری هم کاریت ندارم ...میذارم بمیری تا یه نفس راحت بکشم و از ته دلم بگم خدا رو شکر که مُرد ...تو پدرم رو ازم گرفتی و من تلافی میکنم ...مطمئن باش اگه زنده باشی تلافی می کنم و اگر مُردی باید خدا رو شکر کنی که رنگ تلافی منو ندیدی . صدای هومن آرامش خانه را بهم زد .خانم جان بالای پله ها ظاهر شد : _چه خبره ! مینا تازه آروم شده ...شما دوتا چتونه؟! بغضم را ،گریه هایم را و حتی نفرتم راقفل زدم توی سینه ای که هیچ راهی برای آرامشش نداشتم . از پشت میز برخاستم و بی توجه به حرف های خانم جان که هنوز داشت حرف میزد ،سمت اتاقم رفتم : _هومن چکار داری نسیم رو ؟ بلند شو بیا بخواب . در اتاقم را که بستم . پشت در اتاق نشستم و آرام زدم زیر گریه زدم . واقعا چرا من نمردم تا خلاص شوم .از همه چی . از این نفرت مهر خورده که انگار تقدیرش بر ماندگاری بود .فردای آنروز سر میز صبحانه ، خانم جان بی مقدمه در میان سکوت سنگین حاکم بینمان گفت : _بعد صبحانه با همتون کار دارم . مادر نگاهی معناداری به خانم جان کرد که خانم جان گفت : _آروم باش مینا ... باید بگم ...دیگه الان نمیشه منتظر شد .. مادر با صدایی گرفته از شدت گریه گفت : -نه مادر جون لااقل تا چهلم منوچهر نگید . خانم جان آهی سر داد و گفت : -دلیل این اصرارت چیه ؟ همین دیشب وقتی تو خواب بودی این دوتا به جون هم افتادن . مادر نگاهش را به من و هومن دوخت که هومن با اخمی بی دلیل گفت : _نیازی به گفتن شما نیست ،خودم میگم . بعد نگاهش با چنان حس سرد و یخ زده ای به من انداخت که ترسیدم و خشکم زد . که تا لب گشود ، مادر با صدای بلند گفت : _هومن یه کلام حرف بزنی دیگه اسمت رو نمیآرم ...الان وقتش نیست گفتم ... خودم سر وقتش که برسه همه چی را میگم . دلشوره ای به وجودم افتاد. کاملا مشخص شده بود که آنچه قرار است گفته شود در مورد من است . شاید واقعا باید از آن خانه می رفتم . اما...بدون مادر چطوری ؟ حالا بعد از رفتن پدر تنها امیدم مادر بود.از همان سر سفره یه غده ی بزرگ از درد و بغض و غم توی گلویم نشست . چند دقیقه ای سکوت حاکم شد تا خانم جان گفت : _مینا جات به خدا درست نیست این سکوت تو ...اصلا چه لزومی داره بذاریم بعد چهلم ...مگه تو نمی دونی که آرزوی منوچهر چی بود؟! مادر آهی کشید و جواب داد : _میدونم ... ولی الان تمام فکر و ذکر و حواسم پیش منوچهره ...توان یه درگیری فکری دیگه رو ندارم ...بذارید بعد از چهلم ، وقتی قرار شد وکیل منوچهر ، وصیت نامه اش رو برامون بخونه . خانم جان نفسش را محکم فوت کرد و گفت : -خود دانی ... ولی به نظرم حال این دختر هم زیاد خوب نیست . هومن عصبی جواب داد: _بس کنید دیگه ... همه ی حرفاتون شده نسیم ...حال خوب نیست که نیست به درک که خوب نیست ، ما توی این خونه آدم نیستیم ؟! فقط نسیم آدمه ! خانم جان چشم غره ای به هومن رفت : -خجالت بکش ... با این قد و هیکل حسودی میکنی ! هومن عصبی جواب داد: _آره ...چون همیشه من بدبخت رو ندیدید و در عوض حال یه دختر سر راهی رو خوب فهمیدید . 🍂🍁🍂🍁 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور مادر محکم فریاد کشید : _هومن! اما هومن بی هیچ ترسس از پشت میز برخاست و گفت : _خسته شدم ...من پدرم رو از دست دادم ولی هیچ کس به فکر حال من نیست ...چرا ؟! چون یه دختره ی لوس و بچه ننه مهمتر از منه . نگاهش سمت من آمد: _بلند شو گورتو گم کن از این خونه برو ....تو مایه ی دردسرمایی ...تو باعث بد بختی مایی ...اصلا خودت میری یا بندازمت از این خونه بیرون. مادر از پشت میز برخاست و در حالیکه کف دستانش روی میز بود ، محکم فریاد کشید : _هومن دهنتو ببند تا نزدم توی دهنت . -آره بزنید ...توی دهن پسرتون بزنید ولی کاری به اون دخترک حرومزاده نداشته باشید . یک کلمه ، همان یک کلمه ، تمام جانم را گرفت . نفسم را گرفت ، اما هیچ اعتراضی نکردم و مادر به سرعت میز را دور زد و مقابل هومن ایستاد و چنان توی گوشش زد که سرش کاملا برگشت : _حواست باشه چی داری میگی ...فکر نکن اگه منوچهر رفته ، تو صاحب اختیار شدی ... حرمت خودتو نگه دار هومن ... هرکسی توی این خونه حرمتی داره ... چه نسیم ، چه تو ... نذار چشمام رو روی همه چی ببندم و دهانم رو باز کنم و جلوی روی خانم جان ، بگم اونچه که نباید بگم ...که اگه فاش کنم ... همین خانم جان هم دیگه جواب سلامت رو نمیده . تهدید مادر واضح بود.هومن چند لحظه ای فقط به مادر نگاه کرد و بعد پالتو و سوئیچ پاترول را برداشت و رفت . در خانه که بسته شد ، توان مادر هم تحلیل رفت . افتاد روی صندلی و زار زد: -منوچهر ... بیا ببین چه بلایی سرم آوردی ! ... من از پس هنه کارها برنمی آم . اوضاعی شد که کوچکترین وخامتش ، حال من بود . خانم جان ، مادر را آرام کرد و من بی سروصدا به اتاقم رفتم . نشستم لبه ی تختم و فکر کردم . مزاحم بودم . مزاحمی که 15 سال مزاحمت ایجاد کرد . هومن حق داشت . وقتی خودم را جای هومن میگذاشتم میفهمیدم که چرا باید اینقدر از من متنفر باشد. من تمام توجه و محبت پدر و مادر را دزدیده بودم و او طرد شده از خانواده محسوب میشد .حتی خودمم هم به او بد کردم .شاید نباید توی همچین شرایطی به او یادآور میشدم که باعث مرگ پدر شده است . وقتی خوب خوب فکر کردم ، دیدم این من هستم که باید به جای هومن از خانه بیرون میرفتم. حالا با نبود پدر ، جایی برای من نبود .گرچه مادر سعی داشت مدیریت خانه را به هر طریقی که شده سروسامان دهد ولی مطمئنا نمیتوانست مقابل هومن بایستد . مرگ پدر ضربه ی روحی بدی بود . گویی نفسم داشت هر لحظه از یادآوری این داغ بند میآمد . وقتی هومن برایم آرزوی مرگ کرد و گفت که اگه باری دیگر دست به خودکشی بزنم ، خوشحال میشود ، یه حسی دوباره در وجودم متولد شد . چرا زنده بودم ؟ چرا زنده بمانم ؟ شاید اگر من نبودم مادر و هومن اینقدر با هم درگیر نمیشدند. من که جایی را نداشتم تا از آن خانه بروم ، پس تنها میتوانستم ، بار زندگیم را ببندم و از این دنیای پرنفرت و حسرت و غم بروم. شاید درعرض چند دقیقه تصمیم گرفتم و مصمم شدم .از اتاقم بیرون رفتم و سمت دستشویی انتهای سالن . از درون باکس روشویی بسته ی تیغی برداشتم و شیر آب را باز کردم .در دستشویی باز بود و من در تردید عملی که میخواستم انجام بدهم که صدای پاهایی را شنیدم . نگاهم رفت سمت پله ها. هومن بود . از پله ی آخر که بالا آمد مرا دید .ایستاد و لحظه ای نگاهم کرد ، بعد یکراست سمت اتاقش رفت . در همان نگاه چند ثانیه ای ، آنقدر نفرت نهفته بود که مصمم شدم . لبه ی تیز تیغ را روی مچ دستم گذاشتم .جایی کنار برآمدگی رگ مچ دستم و درحالیکه بی دلیل اشک میریختم زیرلب نجوا کردم : -بزن نسیم .... یه دختر سرراهی که هیچ کس رو نداره ، مرگش کسی رو آزار نمیده ... هیچ کس برای تو اشک نمیریزه ... تو بری مادر آروم میشه ، هومن آروم میشه ، اصلا این خونه آروم میشه . همون موقع در اتاق هومن باز شد 🍂🍁🍂🍁 🍁🍂🍁🍂 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝
رمان آنلاین از نویسنده محبوب و مشهور هومن نگاهی به من کرد و اخمی حواله ام . چند قدمی جلو آمد و گفت : _بلایی سرت میآرم که تا عمر داری یادت نره ... کاری میکنم که با پای خودت از این خونه بری . یه لحظه خیره در چشمانش شدم و در حالیکه تیغ را محکم با دوانگشتم گرفته بودم گفتم : _همین الان ...به آرزوت میرسی . و یکدفعه تیغ را کشیدم .نگاهم هنوز توی صورت هومن بود و او هنوز مفهوم جمله ام را نفهمیده بود و اخمی از ابهام جمله ام توی صورتش که سرم چرخید سمت دستم .جویی از خون از دستم جاری شد. حس کردم همان لحظه یخ زدم .سرم گیج رفت و محکم خوردم به در دستشویی و افتادم .هومن آرام آرام جلو آمد . نگاهش هیچ فرقی با قبل نداشتم که گفتم : _برو ...نمیخوام جلوی چشمای تو بمیرم . نبض روی دستم تند و محکم میزد و حس بی حالی و ضعف داشت در من لحظه به لحظه بیشتر میشد . هومن خم شد سمتم : _چکار کردی ؟!! تعجب چرا ؟ مگر همینرا نمیخواست ؟ مگر منتظر مرگم نبود ؟ مگر نگفت که اگر یکبار دیگر خودم را بکشم ، خوشحال می شود؟! همه ی این سئوال ها بی جواب بود که فریاد کشید : _باز چه غلطی کردی دیوونه ! تو چرا اينقدر احمقی ! .....مامان ...خانم جون ... یکی بیاد. چه لذتی داشت . یک نفر که تا چند دقیقه قبل ، آرزوی مرگم را میکرد ، حالا هول کرده بود و نمیدانست باید چکار کند .خانم جان و مادر هم بدتر از هومن هول کردند و فقط جیغ میزدند تا اینکه خود هومن سمت اتاقش رفت و ملحفه ای را پاره کرد و با آن مچ دستم را محکم بست و در میان جیغ های مادر و خانم جان مرا روی دستانش بلند کرد و داد زد : _یکی با من بیاد . مادر دوید و گفت : _من میآم . در میان تکان هایی که در اثر دویدن هومن بود، گفت : _خیلی بیشعوری ...خیلی بی جنبه ای ...خیلی احمقی ...خاک تو سرت کنن که هنوز نفهمیدی من فقط حرف میزنم . به زحمت گفتم : -حرف... میزنی ...ولی دلت میخواست که بمیرم . -چرت نگو . -توی ... چشمات ...دیدم . یه لحظه نگاهم کرد.حالا نگاهش فرق داشت . سردنبود . عصبی نبود . نفرت نبود . اما نگرانی بود . لبخند بی رنگی زدم و زمزمه کردم : -اگه ... بخاطر من ..اذیت شدی ..حلالم کن .... نمیخواستم ...تو رو از ...زندگی و...پدر و مادر ... دور کنم ... به خدا نمیخواستم . در ماشین را به زحمت باز کرد و مرا روی صندلی عقب گذاشت .مادر دوان دوان خودش را رساند و هومن به سرعت پشت فرمان نشست . -این چه کاری بود کردی نسیم ! دلم میخواست همه ی حرف هایم را بزنم ، شلید مهلتی نبود. به همین خاطر به سختی گفتم : _وقتی اومدم ... توی این خونه ... خوشحال بودم ....چون همه ی شما دوستم .. داشتید .. اما اگر میدونستم ...که قراره با ...موندن من ...هومن 15 سال ... از ایران بره ...همون موقع ..برمی گشتم پرورشگاه .. من نخواستم ... تو رو .. از پدر و مادر ...جدا کنم .. به خدا ...باور کن . صدای عصبی هومن بلند شد : _این قدر حرف نزن دیوونه ی کله پوک ... همش بلدی گند بزنی . اشکی از گوشه ی چشمم افتاد که مادر سرش را از کنار صندلی سمتم برگرداند و گفت : -این حرفا چیه نسیم جان .. هومن فقط حرف میزنه ولی تو دلش هیچی نیست به خدا. مادر آرام می گریست و هومن داشت به همه ی ماشین ها فحش میداد: _خاک بر سرت کنن برو کنار ...کری مگه ؟ ....بزن کنار ببینم ... بکش کنار آشغال .. یعنی باور می کردم که برای زنده ماندن من داره با کل شهر و ماشین هایش میجنگد؟ یعنی باور میکردم که نگران من است و میخواهد که من زنده بمانم ؟ یعنی باید باور میکردم ؟! 🍁🍂🍁 است نویسنده راضی به کپی حتی با اسم نیستن🌷🙏 🌸🌼🌸🌼🌸 🌿✾ • • • • • ╔═════════🌸🕊══╗ •●❥ @be_sharteasheghi‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎ ╚══🌸🕊═════════╝