زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ چرا در رو م
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۶
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
صدای زنگ گوشی بلند شد جواب دادم
_ سلام مش رحیم حالت خوبه
_ سلام الحمدلله شما چطورید؟ خوبید؟ آقا ناصر چطوره؟
_ الان یه هفته است که حافظهاش تقریباً برگشته و هر روزم از روز قبل داره بهتر میشه
_ خدا رو شکر چقدر خوشحال شدم انشاالله خیلی زود سلامتی کاملش رو به دست بیاره
_ ممنون مش رحیم شما لطف دارید
_ تماس گرفتم بگم همه مدارکت برای گرفتن وام جور شده از طرف جهاد اومدن مکان رو تایید کردن، فردا بیای با هم بریم وام بگیرید
_ منم با خانم مریدی صحبت کردم قبول کرد بیاد ضامنم بشه به نظرتون فردا خانم مریدی رو هم بیارم
_ آره دیگه نرگس خانم من همه کاراشو کردم ضامن بیارید پول رو میریزن به حسابتون
_ چشم میایم فردا
تماس رو قطع کردم ناصر پرسید
_ کی بود نرگس برای چی میخوای وام بگیری
مش رحیمو که میشناسی
مکث طولانی کرد... منم بهش فرصت دادم فکر کنه نگاهش رو داد به من
_ همون که باغبونمون بود؟
_ درسته همون
_ من میخوام تو باغ یه مرغداری بزنم کارهای اداریشو مش رحیم انجام داده میگه وام آمادهست بیا بگیر
متعجب پرسید
_ واسه چی مرغداری بزنی اونم تو باغ؟
نفس عمیقی کشیدم وتو دلم گفتم
خدایا کمکم کن
موضوع گاوداری و اینکه محمد اجازه نمیده حلش کنیم رو آروم، آروم براش گفتم...با دقت به حرفهام گوش کرد و پرسید
_ حالا تو میخوای مرغ داری بزنی که خرج خونه رو تامین کنی
_ هم خرج خونه و هم آینده بچهها رو
_ به نظرم کار خوبیه منم تا بتونم کمکت میکنم
تو همین که دست من رو برای گردوندن مرغ داری باز بزاری خیلی کمک کردی...
چند لحظه سکوت کردم ادامه دادم
_ ناصر جان این کار بخواهی نخواهی دردسرهای خودش رو داره میترسم یه وقت استرس بگیری دوباره حالت بد بشه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) صدای زنگ گوشی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۷
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
سر انداخت بالا
_ نه نمیشه نمیتونم تنهات بزارم فردا با هم میریم
قطعا که اگر ناصر باهام بیاد کارها بهتر پیش میره ولی من نگران سلامتیش هستم، تو دلم گفتم
خدایا به امید تو هرچی صلاح خودت همون رو رقم بزن...تا فردا صبح که آماده شدیم بریم، دعای من همین بود خدایا توکل بر تو... صبح بچهها رفتن مدرسه... رو کردم به ناصر
_ میتونی رانندگی کنی؟
_نه تو بشین
نشستیم تو ماشین حرکت کردم مشغول صحبت و بگو بخند بودیم که یه دفعه سرش رو گرفت... ماشین رو کنار جاده پارک کرد و برگشتم سمتش
_ چی شد ناصر جان حالت خوبه؟
ریز سر تکون داد
_ چیزی نیست یه کم سرم درد گرفت
با نگرانی پرسیدم
_اگر یه کم درد گرفته پس چرا رنگ و روت پریده
لبخند بی رمقی زد
_ حالا یه خوره بیشتر از یه کم... خوب میشه، انقدر لیلی به لالای من نزار لوس میشما
لبخند پهنی زدم و به شوخی گفتم
_نه، نه، لوس نشو من مرد لوس دوست ندارم
_ پس حرکت کن که اگر معطل کنی میشم
از اینکه روحیهش بالاست و امید به زندگی داره خیلی خوشحال شدم و حرکت کردم... ناصر سرش رو تکیه داد به صندلی ماشین یه مقدار که رفتم پرسیدم
_ چطوری بهتر شدی؟
_ آره، خدا رو شکر خوبم
تا برسیم باغ چشمم به رانندگی و جاده بود ولی دلم پیش ناصر و هرز گاهی سر میچرخوندم سمتش نگاهی بهش مینداختم اونم با لبخند محبت آمیزی جواب توجه منو میداد... رو به روی باغ پارک کردم و شماره مش رحیم رو گرفتم، جواب داد
_ سلام نرگس خانم کجایید؟
_ سلام روبه روی در باغ، در رو باز کنید آقا ناصر همراهمه با ماشین میخواد بیام تو باغ
_ عه پشت دری چشم الان باز میکنم
به دقیقه نکشید در باز شد تا با ماشین وارد باغ شدم جکی نزدیک ماشین شد و شروع کرد به پارس کردنهای وحشتناک... مش رحیم صداش رو برد بالا
_ بسه جکی خودین کاریشون نداشته باش
جکییم انگار با قاتل باباش روبه رو شده آروم شد ولی یه نگاهای تهدید آمیز با زوزهای غرغر آمیز از خودش در آورد که من از ترس قلبم اومد تو دهنم... رو کردم به ناصر
_ خودم آوردمش ولی الان پشیمونم چقدر عصبیه
لبخند پهنی زد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) سر انداخت بالا
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۸
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
_ تو شدی مثل اون آقایی که اسم پسرش رو گذاشته بود رستم بعد خودش میترسید صداش کنه... پیاده شد بزار تو رو با مش رحیم ببینه دیگه بیخیالت میشه
ناصر دستش رو برد برای دستگیره ماشیین که باز کنه چنگ زدم به لباسش
_ نه نرو یه وقت میپره بهت بزار مش رحیم سوار ماشین شه بریم اصلا اشتباه کردم وارد باغ شدم
ناصر آروم دست منو از لباسش جدا کرد
_ نترس، باید باهامون آشنا بشه تو هم بیا پایین
_ نه من نمیام
ناصر از ماشین پیاده شد و اومد سمت من در رو باز کرد
_ بیا پایین
خودم رو جمع کردم
_ نه نمیام خیلی میترسم
دست منو گرفت و آروم کشید
_ پاشو بیا بیرون
دستم رو کشیدم
_ نمیام من خیلی میترسم
اخم ریزی کرد و مجدد دستم رو محکم گرفت و کشید
_بیا ببینم، میترسم چیه
با خندهای که همرا ترسه از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو بستم و خودم رو پشت ناصر پنهان کردم...
جکی هی پارس میکنه و با تشر مش رحیم آروم میشه... ناصر چرخید سمت من دست منو گرفت
بیا بریم پیش مش رحیم
خواستم خودم رو بکشم عقب که زورم نرسید ملتمسانه با ترس گفتم
_ ناصر جان به خدا میترسم ولم کن خودت برو
ناصر دستم رو کشید
_ میگم بیا، بیا
مش رحیم در حالی که زنجیر جکی رو محکم تو دستش گرفته با خنده گفت
نترس نرگس خانم بیا کنار من وایسا جکی شما رو با من ببینه دیگه کاریت نداره
صدای تپش قلبم رو خودم دارم میشنوم نمی خوام برم ولی ناصر منو کشید و برد جکی با خشم نگاهش رو داد به من
به ناصر گفتم
_ ببین داره تهدیدم میکنه
با خنده جواب داد
_ هر چی نشون بدی ازش میترسی اون بیشتر تهدیدت میکنه
با صدای لرزون گفتم
_ خب میترسم
مش رحیم رو به جکی داد زد
_ آروم بگیر، عه، اینها خودین
جکی انگار بدش اومد مش رحیم سرش داد زد آروم شد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) _ تو شدی مثل
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۰۹
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
با اینکه جکی آروم شد ولی من هنوز ازش میترسم. دلم میخواد زودتر از باغ بریم بیرون نگاهم رو دادم به مش رحیم
_ ببخشید میشه زودتر آماده شید بریم
_ باشه نرگس خانم ولی قبلش بیاید بریم خونه یه چایی بخورید و من یه خورده کنار آقا ناصر بشینم و ببینمش
چشنهاش حلقه اشک بست
_ خیلی خوشحالم که دارم سرپا میبینمش
رو کرد به ناصر
_ خدا رو شکر که بهتری
ناصر لبخندی زد
_ خیلی ممنون مش رحیم...منم موافقم بریم تو خونه یه کم استراحت کنیم بعد بریم دنبال وام
مش رحیم قلاده جکی رو باز کرد و رو بهش گفت:
_ میشینی سر جات و صدا از خودت در نمیاری
جکی به حرف مش رحیم واقعا نشست سر چرخوندم سمت ناصر
_ چه گوش داد، نشست
ریز سرش و تکون داد
_ آره دیگه این سگ تربیت شدهست حرف میفهمه
سه تایی راه افتادیم سمت خونه من همش ترس دارم و فکر میکنم جکی پشت سرمه برگشتم ببینم هست... نبود ولی انگار همه حواس جکی به منه چون یه پارس کرد و من یه متر از جام پریدم... مش رحیم و ناصر زدن زیر خنده، مش رحیم گفت
_ نرگس خانم سگها اگر بفهمن ازشون میترسی برات پارس میکنن سعی کن ترست بریزه که اونم بیخیالت بشه
باشهای گفتم و رسیدیم خونه نگاهی به اطراف خونه انداختم، پرسیدم
_ فاطمه خانم نیست؟
_ نه، عضو بسیج مسجد شده اونها هم امروز اردو داشتن برای قم جمکران فاطمه خانمم باهاشون رفته
اسم بسیج اومد دلم رفت پایگاه و بچهها... منم یه روزی عضو فعال بسیج بودم
_ انشاالله بهشون خوش بگذره و به سلامتی برگردن
دستش رو کرفت رو به آسمون
_ انشاالله
تعارفمون کرد نشستیم مش رحیم رفت چایی بیاره... ناصر تو خودش جمع شد
_نرگس لرز افتاد به جونم
_ دستش رو گرفتم
_ الان به مش رحیم میگم یه پتو و بالشت بیاره یه کم استراحت کن انشاالله خوب میشی
مش رحیم سینی به دست اومد کنار ناصر سینی رو گذاشت زمین نگران پرسید
_ چی شد آقا ناصر
رو کردم بهش
_ لرز افتاده به جونش میشه یه پتو بالشت بیارید یه کم استراحت کنه
بله چرا نشه
فوری از جاش بلند یه پتو و بالشت آورد...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۰۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) با اینکه جکی
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۰
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
بالشت رو گذاشتم زیر سرش، دراز کشید پتو رو انداختم روش و گفتم
_ تو به خاطر بیماریت و مصرف دروهای زیاد ضعیف شدی یه کم استراحت کنی خوب میشی
به تایید حرفم سرش رو تکون داد...
مش رحیم رو کرد به من
_نرگس خانم کی بریم بانک دیر نشه؟
ناصر کمی پتو رو از جلوی صورتش کنار زد
_ چرا دیر میشه من اینجا استراحت میکنم شما برید بانک
_ اونوقت تو تنها میمونی
_ باشه بمونم طوری نمیشه من حالم خوبه نگران نباش برید
با مش رحیم اومدیم بانک و فرم های وام رو امضا کردم برگشتیم باغ ناصر بهم گفت
_ یه چی بگم نمیگی نه؟ قبول میکنی؟
لبخند تعحب آمیزی از حرفش زدم
_ چی میگی ناصر جان کی تو حرفی زدی من مخالفت کردم
_ این درخواستی که دارم فرق میکنه
_ باشه عزیزم بگو
ابرو داد بالا و خیلی جدی گفت
_حالا وو، اما وو، چرا، نمیارییا!
مشتاق شنیدن درخواستش گفتم
_ باشه عزیزم مخالفت نمیکنم هر چی تو بگی من قبول دارم
_ خونمون رو بیاریم باغ اینجا زندگی کنیم
از این پیشنهادش وا رفتم... چی بگم من، بهشم قول دادم قبول کنم ولی آخه اینجا خیلی امکانات زندگی نداره
سکوت من رو که دید گفت
_ دیدی گفتم فرق داره... چی شد قبول نمیکنی؟
تبسمی زدم
_ ببین من نمیخوام باهات مخالفت کنم ولی...
_ قرار شد ولی واما و چرا نیاری
_ ناصر جان مدرسه بچهها رو چیکار کنیم؟
_ خب اینجا ثبت نامشون میکنیم
_ آخه آخر ساله قبول نمیکنن
_از کجا میدونی؟ چرا قبول نکنن؟
_ بجهها افت تحصیلی پیدا میکنن... لا اقل بعد از مدرسه بچهها سه ماه تابستون بیایم اینجا اگر دیدیم اینجا بهتره همیشه بمونیم و بچهها رو مدرسه اینجا ثبت نام کنیم
_ نه نرگس من اینجا خیلی حالم خوبه باور کن توی این چند سالی که زمینگیر و خونه نشین شدم حالم مثل الان خوب نبوده...
ناصر من انقدر از این پیشنهادت غافلگیر شدم که نمیدونم چی بگم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) بالشت رو گذاش
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۱
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
لبخند قشنگی زد
_ هیچی، فقط بگو چشم مگه آدم روی حرف شوهرش حرف میزنه
_ این حرفش خیلی به دلم نشست
_ نه، آقا حق با شماست چشم میایم اینجا برای زندگی ولی الان نمیشه
_ نرگس جان یه کاری کن که بشه چون من دیگه نمیام همین جا میمونم
چشمهام از تعجب گرد شد
_ یعنی الان من میخوام برم خونه تو نمیای؟
سر انداخت بالا
_ نه
نفس بلندی کشیدم
_ ناصر جان تا یک ساعت و نیم دیگه بچهها تعطیل میشن میان خونه... داروهات رو نیاوردیم و خیلی کارهای دیگه که الان تو ذهنم نیست بیا بریم کارهامون رو ردیف کنیم بعد میایم اینجا زندگی میکنیم
آروم ولی قاطع جواب داد
_ نه نمیام تو برو خونه. بچهها و داروهای منو بردار بیار اینجا
_ فقط دارو و بچهها نیست، آخه ما اینجا وسایل غذاییم نداریم
_ خب اونا رو هم بیار
صدای مش رحیم به گوشم خورد
_ چقدر سخت میگیری نرگس خانم حالا که آقا ناصر اینجا حالش بهتره بیاد اینجا زندگی کنید. وسایلهاتون رو هم آروم آروم بیار. تا بیاد اینجا و خوب جا بیفتید کم و کسریهاتون رو از ما بردارید
ناصر رو کرد به من
_ بیا از این بهتر میخواستی
ناچار سری تکون دادم
_ باشه، توکل برخدا، انشاالله که خیره
خدا حافظی کردم به خاطر جکی مش رحیم تا دم ماشین باهام اومد از باغ زدم بیرون و تا برسم جلوی مدرسه زینب، داشتم فکر میکردم تو این موقع از سال من چطوری مدرسه بچههام رو عوض کنم. همینطوری تو فکر بودم. که صدای تقه به شیشه ماشین منو به خودم آوردم... سر چرخوندم سمت شیشه ماشین نگاهم افتاد به زینب و اون لبخند شیرینش قفل در رو زدم اومد نشست کنارم
_ سلام مامان، بابا کو؟
_ بابات موند تو باغ خونه مش رحیم گفت که شماها رو هم ببرم اونجا
چهره در هم کشید
_ نه، مامان من از جکی میترسم نمیام
_ وقتی همه ما بریم باغ تو میخوای کجا بمونی؟
_ خونه مامان جون
نه دخترم یه روز دو روز که نیست بابا میگه برای همیشه تو باغ زندگی کنیم.
دستاشو بالا پایین کرد
نه، مامان، نه، من میترسم
جوابش رو ندادم و حرکت کردم سمت خونه...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) لبخند قشنگی ز
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۲
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
رسیدیم خونه بهش گفتم
_ من منتظر برادراتم بیان داروهای بابا رو برمیدارم میرم باغ فردا هم پنج شنبهست تعطیله اونجا میمونیم تا شنبه برای مدرسهتون برمیگردیم. اگر میای که بیا بریم اگر هم نه وسایلت رو جمع کن ببرمت خونه مامان جون.
دودل زل زد به من بعد از چند لحظه سکوت گفت
_ میخواید برید اونجا خوش بگذرونید
با لبخند بغلش کردم صورتش رو بوسیدم
_ خب تو هم بیا مگه من میگم نیا خودت میگی من میترسم
_ جکیو بفروش از باغ بره
_ جکی رو که نمیتونم بفروشم ولی بهت قول میدم به تو کاری نداشته باشه
_ نمیدونم چیکار کنم
_ تصمیم با خودته تا برادرات از مدرسه بیان وقت داری فکر کنی
اومدم آشپزخونه از فریزر چند بسته گوشت و مرغ و لوبیا و سبزی قرمه و کره و مربا و پنیر ... از کابینت هم حبوبات و برنج و روغن برداشتم خواستم بزارم تو ماشین پسرها اومدن مواد غذایی رو دست من دیدن با تعجب پرسیدن
_ مامان، اینها رو کجا میخوای ببری
_ بابا رفته باغ میگه من دیگه نمیام خونه. میخوایم برای همیشه تو باغ زندگی کنیم...اینها رو میخوام ببرم باغ
نگاهی به هم دیگه انداختن و عزیز گفت
باغ خوبه، که بریم سربزنیم و بیایم...بعدم مدرسه رو چیکار کنیم؟
_ من به باباتون گفتم... میگه مدرسه شهریار ثبت نامشون کن
_ دوستامون تو مدرسه... باشگاه... پایگاه بسیج چی؟ اینها رو چیکار کنیم؟
امیرحسین به تایید حرفهای عزیز گفت
راست میگه مامان منم دوست ندارم بریم باغ زندگی کنیم
امیر حسن قدم برداشت رو به روی عزیز و امیرحسین ایستاد
_ بابا که از همه اینها مهمتره من میرم باغ پیش بابا
رو کردم بهشون
فعلا برید وسایلتون رو بردارید بریم باغ. اونجا با، بابا صحبت میکنیم انشاالله که بتونیم راضیش کنیم بیایم همینجا خونمون
باشهای گفتن و رفتن
مواد غذاییها رو گذاشتم صندوق عقب ماشین و داروهای ناصرو برداشتم بچهها هم وسایلشون رو برداشتن گذاشتیم تو ماشین همه سوار شدن... درها رو قفل کردم و یه آیهالکرسی خوندم و نشستم تو ماشین...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) رسیدیم خونه ب
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۳
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
روکردم بهشون
_ بچهها من چهل روز نذر کردم برای شفای باباتون برم امام زاده عقیل زیارت عاشوری بخونم امروز رو هنوز نرفتم باهم میریم امام زاده بعد از اونجا میریم باغ
امیرحسن گله من گفت
_ چرا میرفتی امام زاده منو نمیبردی منم برای بابا دعا کنم
نگاه با محبتی بهش انداختم
_ تو میومدی زینبم میخواست بیاد شلوغ میکردین نمیگذاشتین من دعا بخونم
امیر حسن زد روی بازوی زینب
_ همه تقصیر توئه که مامان منو نبرده امام زاده
زینب دستش رو گذاشت رو بازوش و داد زد
_ بیشعور چرا منو بی هوا میزنی، منم نباشم تو خودت مامانو اذیت میکنی
اخمی کردم
_ عه بچهها ساکت دعوا نکنید...اصلا نمیرم امام زاده... میریم باغ
امیرحسن چسبید به دستم
_ نه مامان تو رو خدا بریم من دیگه حرفی نمیزنم
عزیز رو کرد به من
خوبه من برم عقب بشینم زینب بیاد جلو وگرنه دو دقیقه دیگه دعواشون میشه
باشه عزیزم
عزیز رفت صندی عقب زینب اومد جلو نشست. حرکت کردم... اومدیم امام زاده.
تا از ماشین پیاده شدیم امیر حسن دوید سمت مزار شهدای مدافع حرم یه ظرف آب پیدا کردو شروع کرد به شستن قبرهای شهدای مدافع و یه چیزهایی هم داره میگه... بهش نزدیک شدم ببینم چی داره میگه... صداش به گوشم خورد...
_ بهتون قول شرف میدم که منم بزرگ شدم مثل شما هرکجا که داعشیها باشان باهاشون بجنگم فقط تو رو به خون حاج قاسم قسمتون میدم بابای منو شفا بدین... اصلا به خدا بگید منو به جای بابام مریض کنه اونو خوب کنه...دستم رو گذاشتم روی شونهش
_امیر حسن جان میدونی آدمها هرطوری دعا کنن همونطوری میشه...حالا شاد زود نشه ولی بالاخره میشه
جوابی نداد
_ ببین پسرم نگو به جای بابا من مریض بشم چون اگر تو مریض شی بابات خیلی غصه میخوره... تو که دوست نداری بابات نارحت بشه
نگذاشت ادامه بدم پرید تو حرفم
_ نه مامان دوست ندارم ناراحت شه. باشه، دیگه اینطوری دعا نمیکنم
آفرین پسر گلم شهدای رو واسطه در خونه خدا کن بگو بابام رو شفای کامل بده
سری به تایید حرف من تکون داد
_ چشم مامان
زیارت عاشورام رو خوندم و آقا امام زاده عقیل رو هم زیارت کردیم و اومدیم باغ... مش رحیم در رو باز کرد و گفت
_ خیالتون راحت جکی رو بستم... ازش تشکر کردم ولی بازم به خاطر زینب با ماشین تا کنار خونه اومدم... پیاده شدیم و هرکدوم از بچه ها یه وسیله رو رو برداشتن و وارد خونه شدیم تو خونه. ناصر تا چشمش افتاد به مواد غذاییها خوشحال گفت
_ ازت خیلی ممنونم نرگس جان که پیشنهادم رو قبول کردی
تو دلم گفتم
_ پیشنهاد نبود آقا دستور بود... لبخندی زدم
_ خواهش میکنم عزیزم...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
🔅
آموزش رایگان گلدوزی روبان دوزی
به همراه پشتیبانی دائمی 😍
♦️ آموزش رایگان روبان دوزی
♦️ آموزش رایگان گلدوزی
♦️ صفر تا صد درست کردن رومیزی
♦️ آموزش دیوارکوب های گلدوزی
♦️ دوره آموزشی تابلو عروس
♦️ ده ها مدل دوخت گل رایگان
♦️ کلی ایده های کاربردی
https://eitaa.com/joinchat/3421307201C21ce60fdb7
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 من زیر بیرق هیچکس دیگه نمیرم!
#استوری
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۱۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) روکردم بهشون
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۵۱۴
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
مش رحیم گفت
_ نرگس خانم این چه کاریه کردی برای چی مواد غذایی آوردی یعنی اینجا چیزی نبود ما از شما پذیرایی کنیم
رو کردم سمت مش رحیم
_ خواهش میکنم چه حرفیه میزنی از شما به ما رسیده آخه یه روز دو روز که نیست آقا ناصر میگه کلا بیایم اینجا زندگی کنیم
_ حالا میگذاشتید هر وقت اثاس منزلتون رو آوردید مواد غذایی تونم میآوردید
_ببخشید دیگه آوردم اگر اجازه بدید بزارمشون تو یخچال فریزر شما
_ این چه حرفیه میزنی نرگس خانم شما اینجا صاحب اختیاری ببرید بزارید... فقط ناهار رو امروز مهمان من هستید
_ خیلی ممنون شما هم شام مهمان ما هستید
مش رحیم سفره انداخت یه ماهیتابه که توش بادمجون و گوجه درست کرده بود رو گذاشت سر سفره نون و سبزی خوردن هم گذاشت برای همه غذا کشیدم و خوردیم رو کرد به مش رحیم
_ دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود.
بچهها و ناصر هم تشکر کردن سفره رو جمع کردم همگی نشستیم دور ناصر عزیز گفت
_ بابا مامان میگی که شما گفتید خونمون رو بیاریم اینجا زندگی کنیم
ناصر نگاهی بهش انداخت
_ درسته باباجون من گفتم
_ بابا میشه منصرف شید
_ چرا بابا ؟
_ ما مدرسهمون اونجاست، باشگاهمون، پایگاه بسیجمون دوستامون اگر بیایم اینجا خیلی تنها میشیم
_ اینها رو که تو میگی اینجا هم هست یه مدت که بمونیم، میری مسجد تو پایگاه ثبت نام میکنی باشگاهم میری دوست هم پیدا میکنی
امیر حسن نگاهش رو داد به ناصر
_ بابا من شما رو از همه چی بیشتر دوست دارم هرجا شما بگی ما همونجا زندگی میکنیم
ناصر لبخند پهنی زد
آفرین پسرم
عزیز و امیر حسین که دیدن ناصر تو کارش مصممه ساکت شدن و حرفی نزدن... ناصر رو کرد به من
صبح شنبه زودتر بیدار شو بچههارو ببر مدرسه بعدم برو با مدیراشون صحبت که که پروندهاشون رو بگیری بیاری اینجا اسمشون رو تو یکی از مدرسههای اینجا بنویس...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 گلآرایی حرم حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در آستانه ولادت سرداران کربلا✨✨✨✨✨
میخواهیم به مناسبت میلاد با سعادت #سالارشهیداناباعبدالحسینعلیهالسلام🌺
و برادر با وفاش قمر بنی هاشم #حضرتابالفضلعلیهالسلام🌼
و #امامسجادعلیهالسلام راوی کربلا🌸
جشن بگیریم و نیازمند کمکهای شما محبان اهل بیت هستیم🙏
اجرتون با مادر بزرگوارشون خانم #حضرتزهراسلاماللهعلیها
وخانم#امالبنینسلاماللهعلیها
و خانم #شهربانوسلاماللهعلیها
هر چقدر که در توانتون هست، ما را در برگزاری این جشن یاری کنید🍃🌸🍃
#شماره_کارت 👇👇
5892107050025454
#گروهجهادیشهدایدانشآموزی
عزیزان حتما فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇
@shahid_abdoli
#لینکقرارگاهگروهجهادی:
https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a
عزیزان، این اجازه رو به گروه جهادی ما بدید که احیاناً اگر مبلغی اضافه اومد، صرف کارهای خیر شود🙏