eitaa logo
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
21.3هزار دنبال‌کننده
615 عکس
307 ویدیو
3 فایل
عضو انجمن رمان آنلاین ایتا🌱 https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/7 رمان به قلم‌ زهرا حبیب اله #لواسانی جمعه ها و تعطیلات رسمی پارت نداریم کپی از رمان حرام تبلیغ👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2009202743Ce5b3427056
مشاهده در ایتا
دانلود
یه خانمی با ۵ تا بچه همسرش نزدیک‌ یک ساله رهاش کرده رفته، برای خرج زندگی بچه هاش تو خونه‌ها کار میکرده، به خاطر فقر همسایه ها براشون لباس اوردن ولی متاسفانه یکی از لباس ها گال و کنه داشته و این پنج تا بچه که کوچکترینشون ۱۵ ماهه و بزرگترینشون ۱۲ ساله و خود مادر بیمار میشن. مردم متوجه نوع بیماریشون میشن و دیگه بهش کار نمیدن.‌ ما با کمک مردم و خیریه حضرت زهرا سلام‌الله علیها تونستیم خونشون رو سمپاشی و درمانشون کنیم. این خانواده لباس ندارن.‌ مستاجرن و کرایه خونشون به واسطه‌ی همین بیماری عقب افتاده. هر کس هر چی توانشه به این خانواده کمک کنه 🙏 👇👇 5892107050025454 فیش واریزی رو برای این آیدی بفرستید🌹👇👇 @shahid_abdoli : https://eitaa.com/joinchat/3165061169C62614d580a اجرتون با موسی بن جعفر علیه‌السلام
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۵ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ ناصر جان نمی
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) تماس رو قطع کرد رو کرد به من _ بریم خانوم _ دعاهامو خوندم بریم نگاه عمیقی به سنگ قبر شهدا انداخت... حسم بهم میگه تو دلش داره باهاشون حرف می‌زنه ساکت شدم خلوتشو به هم نزدم بعد از چند لحظه یک نفس عمیقی کشید نگاهشو داد به من بریم خیلی دلم می‌خواد ازش بپرسم ببینم چی داشت به شهدا می‌گفت خودمو کنترل کردم و گفتم تو چیکار داری حالا اونم خواسته دو کلمه باشهدا حرف بزنه... چند قدم که گذشت نتونستم طاقت بیارم رو کردم بهش _ چی می‌گفتی به شهدا؟ تبسمی زد نگاهی بهم انداخت _ خصوصی بود آروم یه تنه بهش زدم _ خودت رو لوس نکن بگو چی میگفتی! لبخندی زد _ فضلولی‌ت گل کرده آره! _ آره بگو _ یه نذری کردم و ازشون خواستم برام دعا کنن عاقبت بخیر بشم و از منتظران واقعی امام زمان بشم _ چه دعای خوبی ایکاش برای منم میخواستی چشم برای تو هم دعا رو میکنم _ یه دنیا ازت ممنونم... سوئچ رو گرفتم سمتش _ بیا خودت بشین پشت ماشین _ نه، فعلا نمیتونم تو بشین قدم زنون رسیدیم به ماشین سوار شدیم اومدیم گاوداری ناصر از ماشین پیاده شد... شیشه ماشین رو دادم پایین... ناصر زنگ زد صدای کارگر گاوداری اومد _ کیه؟ ناصر جواب داد _ باز کن ناصرم آقا ببخشید من شما رو نمیشناسم نمیتونم در رو باز کنم _ آقا باز کن ناصرم پسر حاج نصرالله _یه دقیقه صبر کنید به سر کارگرمون بگم _ صبر آقا، داداشم محسن تو گاوداریه به اون بگو _ باشه صبر کنید چند لحظه گذشت صدای محسن اومد الان باز میکنم داداش در رو باز کرد وارد شدیم محسن گفت داداش ناراحت نشی این بنده خدا تقصیر نداره تو رو ندیده، نمیشناست _ نه اشکالی داره حق با اون بنده خداست سه تایی اومدیم اتاق مدیریت ناصر مستقیم رفت سمت فایل، کشوها رو بیرون کشید و یه پوشه رو برداشت باز کرد... محسن بهش نزدیک شد... _ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس کجاست _ سری به تایید حرفش تکون _ آره الان بهش زنگ میزنم _ ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد سلام... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۶ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) تماس رو قطع کر
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _ داداش زنگ بزن به داداش محمد و هر چی میخوای ازش بپرس ناصر شماره محمد رو گرفت چند بوق خورد جواب داد سلام: ناصر تویی؟ محسن گفت: _ داداش بزار روی بلندگو ما هم بشنویم ناصر زد رو بلندگو گوشی، صدای پخش شد _ سلام داداش بله خودمم _ حالت چطوره؟ _ خدارو شکر خوبم _ کاری داری زنگ زدی؟ _ آره اومدم گاوداری مدارک وام بانک و خرید ویلا رو میخوام _ برای چی تو رفتی اونجا؟ _ میخوام ببینم میشه کاری کرد که گاوداری از رهن بانک بیاد بیرون _ اون کار تو نیست خودم میام درستش میکنم _ حالا منم میخوام تلاش خودم روبکنم بگو مدرک کجاست؟ _ ناصر تو به من وکالت دادی حالا با اون حال نزارت رفتی گاوداری که چی؟ _ اون موقع که بهت وکالت دادم ناتوان بودم ولی الان تو خودم میبینم میتونم اومدم سروسامونش بدم _ پاشو برو خونت یه وقت تشنج میکنی‌ اونجا سر و سامون داره فقط یه بدهی داره که اونم خودم درستش میکنم _ یه جوری داری حرف میزنی که انگار من بدون اجازت اومدم تو ملکت داداش اینجا برای منم هستها _ آره هست منم نمیخوام حقت رو بخورم تو صبر کن خودمم درستش میکنم _ ببخشید داداش منو تو به نتیجه نمیرسیم نمیخواد بگی مدارک کجاست؟ خودم پیدا میکنم... خدا حافظ صدای نه قطع نکن محمد اومد ناصرم شنید ولی اهمیت نداد و تماس رو قطع کرد. رو کرد به محسن _ تو هم نمی دونی کجاست؟ _ نه یعنی اصلا نمییومدی اینجا سر بزنی محمد میگفت نیا وقتی هم میومدم اخم و تخم میکرد و نمیگذاشت به چیزی دست بزنم یا از کارهاش سر در بیارم بهش میگفتی ما برای کارهای اجرایی بهت وکالت دادیم... کارهای دفتری که میتونم انجام بدم _ من به محمد اصرار میکردم بیام کارهای سبک رو انجام بدم ولی اجازه نمیداد میگفت تو بهت سوند وصله یه وقت عفونت میکنی ناصر لبش رو برگردوند سر از کار محمد در نمیارم، چرا تو رو راه نمیداده و الان اصرار داره که منم برم..‌. _________________ هر بار که نماز می‌خوندم، از خدا می‌خواستم یه راهی جلو پام بذاره، یه معجزه…اما اون روز، محمود منو برد یه جایی که پر از زن بود...زنایی با صورت‌های زرد، چشم‌های گریون و نگاه‌های خالی…دستمو گرفت و آروم گفت:«اینجا زنایی رو میارن که نافرمانی کردن… باید تربیت بشن.» نفسم بند اومد. یعنی منم؟ یعنی ته این نقش‌بازی همین بود؟ تو نگاهش دنبال یه نشونه بودم، یه ذره شوخی…اما فقط یه لبخند محو زد و گفت... https://eitaa.com/joinchat/889782424Cfa913f7dd2 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۷ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _ داداش زنگ بز
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محسن آروم ابروهاشو برد بالا _ نه برامنم سواله چرا… هنوزم جوابشو پیدا نکردم. مکث کرد، نگاهشو چرخوند دور اتاق. _ ولی یه حسی بهم میگه جوابش همین‌جاست… تو همین اتاق. رو کردم به ناصر. _ بهتره هرکدوممون یه کشوی فایل رو دقیق بگردیم. ناصر بی‌حرف سری تکون داد. کشوی اول رو کشید بیرون؛ صدای ساییده شدن چوب تو سکوت اتاق پیچید. گذاشتش جلوی من. _ بیا نرگس… این مال تو. خوب بگرد. کشوی دوم رو کشید بیرون و هل داد سمت محسن. _ اینم تو بگرد. خودشم یه کشو برداشت، گذاشت جلوش و شروع کرد ورق زدن چند لحظه بعد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: _ محسن فریده و بچه‌هات خوبن؟ دست محسن روی یه پرونده خشک شد. نفسشو آهسته بیرون داد. _ فریده رفته خونه باباش… بچه‌هارو هم برده. دست ناصر از حرکت ایستاد. سرشو بلند کرد. _ مهمونی رفتن؟ محسن سرشو آورد بالا _ نه… قهر کرده. اخم ناصر آهسته نشست رو صورتش. _ چرا؟ محسن نگاهشو دزدید سمت کاغذا. صداش پایین‌تر اومد. _ وضع مالیمون اذیتش می‌کنه. ناصر صاف نشست. _ یعنی انقدر دستت تنگه؟ محسن با تلخی لبشو جمع کرد. _ آره داداش… به پدرزن و برادرزنم بدهکارم… از نرگس‌خانم هم قرض گرفتم. رگ گردن ناصر زد بیرون. _ پس این محمد چه غلطی می‌کرده؟ یعنی هیچ پولی به شما نمی‌داده؟ _ کم می‌داد… بعضی ماه‌ها هم هیچی. این ماه هم که بیمارستانه، نداده. همون لحظه صدای زنگ تلفن سکوتو شکست. ناصر گوشی رو برداشت. _ بله؟ چند ثانیه گوش داد. رنگ صورتش عوض شد. _ چی داری میگی داداش؟! از جاش نیم‌خیز شد. با لحن عصبی گفت _ یه لطفی کن… از بیمارستان که مرخص شدی برو خونه‌تون. دیگه هم سمت گاوداری نیا! با نادونی‌ت زندگی محسن رو به هم ریختی… سکوت فصای اتاق رو گرفت فقط صدای نفس‌های تند ناصر میاد دندوناشو رو هم فشار داد. _ نه، تو گوش کن… هم زن و بچهٔ منو اذیت کردی… هم کاری کردی زن محسن بچه‌هاشو برداره بره خونه باباش… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۸ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محسن آروم ابر
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) از این بحث و بگو مگو یه‌دفعه دلم هُری ریخت. به خودم گفتم: «خدایا نکنه حالش بد بشه… نکنه دوباره تشنج کنه…» بعد خودمو دعوا کردم: «عه! مگه تو متوسل نشدی به شهدا؟ تو که خودت داری بهتر شدن حال ناصر رو می‌بینی… پس این همه نگرانی واسه چیه؟» هرچی سعی می‌کنم آروم بشم و به خودم بقبولونم که نه، هیچ اتفاقی واسه ناصر نمی‌افته، این دوتا فکرِ لعنتی ول‌کنم نیستن؛ افتادن به جونم و هی عذابم میدن… ناصر ادامه داد: _ نمی‌دونم تو اینجا چی کار کردی که این‌جوری دست‌وپا می‌زنی ما رو از گاوداری بیرون کنی. این همه اصرارِ تو بیشتر کنجکاوم می‌کنه. من تا سانت‌به‌سانت اینجا رو نگردم دلم آروم نمی‌گیره… الانم بیشتر از این وقت منو نگیر که کار دارم. بعد از یه خداحافظی سرد تماس رو قطع کرد... خیلی جدی رو کرد به من و محسن: _ ‌خُب، با دقت بگردید. خیلی کار داریم. نگاه ملتمسانه‌ای بهش انداختم. _ ناصر جان حرص نخور… دلم شور می‌زنه یه وقت حالت بد بشه. اصلاً بیا بریم، این گاوداری رو هم بی‌خیال شو… سرشو انداخت بالا: _ نه، نگران نشو. اتفاقی نمی‌افته، من خوبم. تو فقط کشو رو بگرد، ببین چیزی پیدا می‌کنی. من و محسن همه برگه‌ها رو با حوصله خوندیم، ولی چیزی دستگیرمون نشد. ناصر چندتا برگه رو برداشت، دقیق نگاه کرد، بعد رو کرد به ما: _ این قولنامهٔ خونه‌ایه که تو شمال خریده. بذار یه زنگ بهش بزنم ببینم چی میگه. شماره همراه رو از روی قولنامه برداشت و تماس گرفت. نگاهمو دوختم بهش: _ ناصر جان، می‌زنی روی آیفون که ما هم بشنویم؟ گفت: «آره»، و دکمه رو زد. بعد از چند بوق، صدای مردی اومد: — بله، بفرمایید. — سلام، تهرانی هستم. بابت اون ویلایی که به ما فروختید تماس گرفتم. — سلام آقای تهرانی. ویلا رو که صحبت کردیم؛ قرار شد شما یه مهلت بدید تا پولتون رو آماده کنیم. ناصر مکثی کرد و گفت: — تاریخ این قرارداد برای دو سال پیشه… یعنی شما تو این مدت نتونستید پول رو جور کنید؟... _____________________ یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت خیلی مجذوبش شدم تا اینکه ... https://eitaa.com/joinchat/1960640682C4ba40e21a9 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۴۹ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) از این بحث و
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) __ ما با هم صحبت کردیم که بهمون مهلت بدی، شما هم قبول کردید. حالا داری می‌زنی زیر قولت؟ — من به شما قولی ندادم… اگه قولی داده شده، برادرم داده. — ما به همونی که باهامون معامله کرده پاسخگوییم. خداحافظ. ناصر گفت: — الو؟ الو؟ ولی دیگه جوابی نیومد. هاج‌وواج نگاهمون کرد، بعد تماس رو قطع کرد. شمارهٔ محمد رو گرفت و گفت — خطش اشغاله. محسن نگاهش رو داد به ناصر — حتماً همون آقایی که الان بهش زنگ زدی داره باهاش حرف می‌زنه. ناصر لبش رو داد پایین. — احتمالاً آره… بعداً بهش زنگ می‌زنم. مدارک رو بگردید. شروع کردیم گشتن. محسن چند برگ برداشت و گرفت جلوی ناصر. — اینا فیش رسید پرداخت وامه. ناصر از دستش گرفت، یکی‌یکی نگاه کرد و نچ‌نچی کرد. — اقساطشم مرتب نداده… آخرین پرداختیشم سه ماه پیشه… حرفش تموم نشده بود که گوشیش زنگ خورد. جواب داد: — من پشت خطت بودم. آهسته گفتم : — ناصر، بزن رو بلندگو. گوشیشو گذاشت روی بلندگو. — برای چی زنگ زدی به محمدی؟ — محمدی همونه که ازش ویلا خریدی؟ — آره. — زنگ زدم پول ویلا رو ازش بگیرم. — مگه تو رو می‌شناسه که زنگ زدی پول بگیری؟ — نه، منو نمی‌شناسه، ولی تو رو که می‌شناسه. چرا ویلا یا پولشو ازش نمی‌گیری؟ محمد صداش رو برد بالا — تو تا حالا بی‌خبر از همه‌چی تو خونه خوابیده بودی، حالا یه‌دفعه بلند شدی هی زنگ می‌زنی؟ چرا؟ چرا راه انداختی؟ ناصر نفسشو داد بیرون. — راست می‌گی، من تو رختخواب از همه‌چی بی‌خبر بودم… ولی حالا بلند شدم و می‌خوام اموالمو سر و سامون بدم. به من بگو این که اسمش تو قولنامه نوشته شده حیدری، ویلا رو خریده؟... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۰ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) __ ما با هم ص
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) داداش بی‌خیال شو… چند روز دیگه که مرخص شدم، خودم پیگیر می‌شم. ناصر یهو از جا در رفت، صداش رفت بالا و رگ گردنش زد بیرون: — تو می‌خواستی پیگیر بشی؟ تو این چند سال شده بودی؟ حالیت هست زندگی محسن داره از هم می‌پاشه؟ یه خورده به خودت بیا! — خیلی خب، عصبانی نشو… همدیگه رو دیدیم، بهت می‌گم. — تو گند زدی و حالا می‌خوای واسه این گندت زمان بخری! ناصر دیگه چیزی نگفت. بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد. گوشی رو انداخت روی میز و سنگین نشست روی صندلی. دستشو گذاشت روی سرش آروم گفتم: — ناصر جان حرص نخور… یه وقت حالت بد میشه‌ها. دستشو از سرش برداشت. نگاه تندی بهم انداخت؛ خواست چیزی بگه، اما انگار یه چیزی تو دلش جلوشو گرفت. مکث کرد… بعد نگاهش نرم شد و با لحن مهربونی گفت: — نگران نباش… طوریم نمی‌شه. — نگرانم چون رنگ به صورت نداری… محسن که تا اون موقع ساکت کنار میز ایستاده بود، سریع یه لیوان آب آورد گرفت جلوش: — اینو بخور… آروم می‌گیری. ناصر لیوان رو گرفت، خورد... شونه‌هاشو جمع کرد. لباش لرزید: — یخ کردم… محسن بی‌معطلی دوید سمت اتاق کنار دفتر، چند ثانیه بعد با یه پتو برگشت و انداخت روی شونه‌هاش. — داداش ولش کن… تا اینجا هر کاری کرده، کرده. با همین چیزای باقی‌مونده ان‌شاءالله گاوداری رو سر پا می‌کنیم. ناصر زیر پتو هم اخماش باز نشد: — تو چرا روی کارهاش نظارت نمی‌کردی؟ — اجازه نمی‌داد. می‌گفت تو وکالت دادی، دیگه کاری نداشته باش. — بابا چی؟ اون چرا جلو محمد رو نگرفته؟ محسن نفسشو آهسته داد بیرون، — داداش، تو محمد رو نمی‌شناسی. وقتی می‌خواد کاری کنه، خودش رو پروفسور می‌دونه. نه مشورت می‌کنه، نه می‌ذاره کسی کمکش کنه. حریفش فقط تو بودی… توام که نمی‌تونستی. آهی کشید، سری به تأسف تکون داد و خیره شد به محسن: — همین امروز میری وکالتی رو که به محمد دادی باطل می‌کنی. — چشم داداش. ناصر سر چرخوند سمت من. — حالم خوب نیست… بریم خونه. محسن جلوتر از من گفت: — فکر کنم فشارت افتاده. بذار یه آب‌قند درست کنم بخوری، لرزت بیفته، بعد بریم. ناصر به تایید حرفش ریز سرش رو تکون داد _ باشه... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۱ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) داداش بی‌خیال
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) محسن رفت و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب‌قند برگشت. ناصر لیوانو گرفت، دستش یه کم می‌لرزید اما جرعه‌جرعه خورد. محسن آروم گفت: _ بیا بریم تو اتاق، دراز بکش روی تخت، پتو بندازیم روت، گرمت بشه. ناصر آهسته بلند شد. اومدیم تو اتاق. روی تخت دراز کشید. دوتا پتو انداختم روش و نشستم کنارش. حدود نیم‌ساعتی همون‌جا نشستیم و حرف زدیم؛ بیشتر من و محسن حرف می‌زدیم و ناصر فقط گوش می‌داد. یه لحظه پتو رو از روی خودش کنار زد و گفت: _ حالم خوبه نرگس… پاشو بریم. _ بریم دوباره کشوها رو بگردیم یا بریم خونه؟ _ بریم خونه… فردا دوباره میایم. سه‌تایی اومدیم تو محوطه. ناصر رو کرد به من و محسن: _ یه سری هم بریم سوله… به گاوها سری بزنیم. اومدیم سمت سوله. در که باز شد، بوی کاه و علوفه پیچید تو دماغمون. ناصر قدم برداشت داخل و مبهوت، دور تا دور سوله رو نگاه کرد. حس کردم داره دنبال چیزی میگرده... رو کرد به محسن و آروم پرسید _ پس بقیه گاوها کجان؟ جایی دیگه نگه‌شون می‌داره؟ محسن مات زده جواب داد _ فکر نکنم… بذار از رحمان بپرسم. صدا زد: _ آقا رحمان! چند ثانیه بعد مردی از انتهای سوله اومد جلو. _بله آقا محسن؟ _ بقیه گاوها کجان؟ آقا رحمان مکثی کرد جواب داد _ بقیه‌ای نداره… همین‌ها هستن. ناصر یه قدم جلو رفت. با صدای خش‌دار پرسید _یعنی چی این حرف؟ دستپاچه گفت: آقا من بی‌تقصیرم… محمد آقا هر چند وقت یه‌بار، یکی دوتاشونو می‌فروخت. منم می‌گفتم حیفه نفروشید… ولی گوش نمی‌داد. دیگه همین چند تا مونده. زانوهای ناصر شروع کرد به لرزیدن. انگار زمین زیر پاش خالی شد... نگران نگاهم رو دادم بهش _ خوبی ناصر جان؟ سرشو آورد بالا بی رمق جواب داد _نه… خوب نیستم… _ تورو خدا با خودت این‌طوری نکن… بیا بریم. با صدای لرزون گفت _ محمد… اموالمونو به باد فنا داده… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۲ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) محسن رفت و چن
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) _اموال از دست‌رفته رو می‌شه دوباره به دست آورد… اما سلامتی اگه بره، دیگه به این راحتیا برنمی‌گرده. صورتش رو کامل چرخوند سمتم؛ بانگاهی سنگین و خسته که انگار یه دنیا حرف پشتش تلنبار شده باشه. گفت: _ نرگس… من جونیمو گذاشتم پای این گاوداری. می‌دونی چقدر دیگه باید جون بکنیم تا… صداش رو کش‌دار کرد _که شاید بتونیم دوباره سرپاش کنیم… آهسته گفتم: _ می‌دونم… ولی اتفاقیه که افتاده. ما که نمی‌تونیم زمانو برگردونیم به عقب. ناصر رو کرد به محسن: _ تو نمی‌دونستی محمد گاوا رو فروخته؟ _ نه داداش… اصلاً نمی‌ذاشت بیام گاوداری. اگرم یه وقت با بابا می‌اومدیم، اجازه نمی‌داد نزدیک سوله شیم. ناصر نفس بلندی کشید. نگاهش چند لحظه روی زمین موند، بعد آروم برگشت سمتم. _ عجب… _ با منم هیچ‌جوره کنار نمی‌اومد. اون وکالت‌نامه‌ای هم که بهم دادی، اصلاً قبول نداشت. گوشی رو از جیبش درآورد. سریع پرسیدم: _ به کی می‌خوای زنگ بزنی؟ به بابام، میخوام ببینم اون خبر داره یا نه. دستم رو گذاشتم روی گوشی توی دستش. _ نه… زنگ نزن. قلبش ضعیفه، یه وقت حالش بد می‌شه. چند ثانیه نگام کرد؛ بعد بدون حرف گوشی رو برگردوند تو جیبش. کلافه پوفی کشید و دستاشو برد لای موهاش، گفتم: _ بیا بریم… وایسادن اینجا و غصه خوردن که چیزی رو درست نمی‌کنه. محسن با تأسف سر تکون داد. _ داداش… نرگس‌خانم درست می‌گه. بیا بریم. ناصر یه نگاه حسرت‌آمیزی به گاوها انداخت و زیر لب گفت بریم... سوار ماشین شدیم از گاوداری زدیم بیرون محسن گفت _ منو درِ خونمون پیاده کن. ناصر سر چرخوند عقب. _ خونتون که کسی نیست. بیا بریم پیش ما. محسن که معلوم بود منتظر همین تعارفه، سریع گفت: _ باشه داداش.... تا برسیم خونه، هر سه‌تامون تو فکرای خودمون غرق بودیم… جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیر چتر شهدا 🌹 🌱
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۵۵۳ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیب‌اله(لواسانی) _اموال از دست
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) ماشینو نگه داشتم دم در حیاط که پیاده شم درو باز کنم. ناصر برگشت سمتم، گفت: _ساعت دهه، وقت هست بریم خونه بابامینا؟ _گفتم: راه افتادم سمت خونه پدرشوهرم. دلشوره اومد سراقم. بی‌صدا زیر لب گفتم: _ خدایا خودت بخیر بگذرون… رسیدیم. ماشینو پارک کردم. هنوز درو کامل نبسته بودم که ناصر زنگ زد. چند ثانیه بعد صدای ناهید اومد _ کیه؟ ناصر کوتاه جواب داد: _ باز کن، ماییم. قفل در تق کرد و در آهسته باز شد. وارد حیاط شدیم. پدرشوهر و عمه همین که چشمشون به ناصر افتاد، صورتشون گل انداخت و خنده نشست گوشه لبشون. سلام و احوالپرسی گرمی رد و بدل شد و نشستیم روی مبل‌ها. فضای خونه بوی چای تازه‌دم می‌ده. ناهید با سینی چای اومد، آروم گذاشت روی میز. ناصر نگاهش رو داد به ناهید _ خوبی؟ ناهید که از لحن مهربونش ذوق کرد خودش رو روی مبل جابه‌جا کرد و لبخند زد: خدا رو شکر خوبم داداش. با اشتیاق پرسید: «امیرعباس، آقا نادر چطورن؟ خوبن؟» لبخند غلیظی به لبش نشست _ ممنون داداش خوبن. مکث کوتاهی کرد، صداشو کمی پایین آورد، اما جدیتش بیشتر گفت: _ ناهیدجان، خواهرم… من می‌خوام درباره گاوداری با بابا حرف بزنم. ازت خواهش می‌کنم هیچ نظری ندی. لبخند ناهید همون‌جا ماسید. انگار یکی چراغ صورتشو خاموش کرده باشه. ابروهاش کمی جمع شد، ولی چیزی نگفت. ناصر برگشت سمت پدرش: _ امروز رفتم گاوداری… بابا، شما خبر دارین چند تا گاو داریم؟ پدرشوهر ابرو بالا انداخت: _ نه بابا، من خبر ندارم چندتان؟ ناصر گفت: _ بیست تا، بابا… می‌دونین بقیه‌ش چی شده؟ _نه والا بابا… ناصر نگاهشو ثابت نگه داشت: _محمد فروختشون. چشم‌های پدرشوهر گرد شد. _ راست میگی؟ ناصر با سر اشاره‌ای به من و محسن کرد: _اینا هم شاهدن. ناهید دهن باز کرد چیزی بگه، اما ناصر سریع دستشو آورد بالا: _هیچی نگو… اولم بهت گفتم نظر نده. _آخه... ناصر پرید وسط حرفش، محکم‌تر از قبل: _گوش کن خواهر من، تو به هیچ عنوان تو کارهای ما نظر نده... جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\
\╭┓ ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ (فصل دوم) به قلم (لواسانی) سلام صبح بخیر عزیزان با عرض شرمندگی این قسمت از رمان نرگس با تاخیر گذاشته میشه ان‌شاالله بعد از ظهر میگذارم🙏🌹 جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏 ⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌ پارت اول👇👇 https://eitaa.com/chatreshohada/78183 ╭‌🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\