🍃سه مصیبت بزرگ🍃
✅مردی به محضر امام سجاد علیه السلام آمد و از حال و روز دنیای خود شکایت کرد.
🍃امام سجاد علیه السلام فرمود بیچاره انسان که در روز،دستخوش سه مصیبت است که از هیچ یک عبرت نمی گیرد؛در صورتی که اگر عبرت می گرفت،مصائب دنیا برای او آسان می شد.
🍃۱_هر روز که از عمر او می گذرد از عمر او کاسته می گردد در صورتی که اگر از مال او چیزی کاسته می شد قابل جبران بود،ولی کاهش عمر قابل جبران نیست.
🍃۲_هرروز اگر روزی که به او می رسد از راه حلال باشدحساب دارد واگر از راه حرام باشد عِقاب دارد و این حساب و عِقاب در دادگاه الهی در انتظار اوست.
🍃۳_مصیبت سوم از همه بزرگ تر است و آن اینکه هر روز که از عمر انسان می گذرد،به همان اندازه به آخرت نزدیک می گردد ولی نمی داند که رهسپار بهشت است یا دوزخ؟
✅اگر به راستی در فکر این سه مصیبت باشد گرفتاری مادی در برابر آنها ناچیز است و آسان خواهد شد.
📚منبع:داستان دوستان/محمد محمدی اشتهاردی
http://eitaa.com/cognizable_wan
#فراری
#قسمت_514
خسته بود از بس مدام خودش را ملامت کرد.
به خودش سرکوفت زد.
هیچ چیزی هم عوض نمی شد.
دنیا رنگ باخته بود.
حتی این بهار سرخوش هم به وجد نمی آوردش!
رسیده به شرکت ماشین را درون پارکینگ برد.
باز این پارکینگ زیادی تاریک بود.
انگار دلشان نمی آمد چراغ روشن کنند.
از ماشین پیاده شد.
به سمت کلید برق رفت.
چراغ های را روشن کرد و با لبخند سوار آسانسور شد.
حتی یک چیز کوچک سرحالش بیاورد.
از آسانسور پیاده شد.
در شرکت باز بود.
داخل شد.
نواب بالای سر منشی ایستاده بود.
توپش هم پر بود.
-سلام.
نواب به سمتش برگشت.
-بیا ببینم این پرونده ی کوفتی کجاست؟
منشی بیچاره از ترسش فورا بلند شد.
-قربان، چیزی دست من ندادین.
نگاهی به دختر بیچاره انداخت.
به سمت اتاقش رفت.
آخرین بار کجا دیده بودش؟
وارد اتاقش شد و در را بست.
کتش را از تنش درآورد.
یکراست به ست میز خودش رفت.
همه جا را بررسی کرد و نبودش.
یکباره انگار چیزی یادش آمد از اتاق بیرون آمد.
-دادم دست بایگانی، قرار بود چندتا فرم توش بذارن.
نواب حرصی نگاهش کرد.
-فازت چیه پولاد؟
پولاد لبخند هم نزد.
کسی که روز و شبش را گم کرده باشد نباید از او توقع دیگری داشت.
نواب رفت از بایگانی پرونده را بگیرد.
پولاد هم از منشی عذرخواهی کرد.
بیچاره توقع توبیخ بخاطر کار نکرده داشت.
وارد اتاقش شد.
خدا کند از طرف پلیس خبر خوشحال کننده ای بشنوند و امیدش ناامید نشود.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
♥️از قسمت اول #قسمت_515
دقیقا همان شد که می خواست.
شب های تابستان خنک بود و دلباز!
عروسیشان می افتاد برای تیرماه.
همان اوایل تیرماه.
گلخانه شبیه همانی شد که می خواست.
قرار بود گلخانه را محل عروسی بکند.
میز و صندلی می گذاشتند.
اطراف هم گل و گلدان.
کمی متفاوت بودن بد نبود.
مطمئن بود کسی که بیشتر از همه استقبال می کند آیسوداست.
از گلخانه بیرون آمد.
درون دستش یک گلدان شمعدانی قرمز بود.
گلدان را صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست.
فصل آلوچه سبز بود و چاغاله بادام.
این خانم کوچولو هم عاشق هرچیزی که ترش مزه باشد.
سر راه برایش خرید.
حس خوبی می داد وقتی منتظرش بود.
وقتی دست پر به دیدنش می رفت.
وقتی می خندید.
چشمانش صیقلی می شد.
دلش پر می کشید.
جان به جانش کنند جان بود.
وارد کوچه شد.
چندتا پسربچه مشغول فوتبال بازی بودند.
بوق زد تا از جلوی ماشین کنار رفتند.
پیاده که شد با حسرت نگاهشان کرد.
هیچ وقت فرصت اینکه دوستی داشته باشد را نداشت.
اصلا مفهوم بازی کردن با هم سن و سال هایش برایش گنگ بود.
چون تمام وقتش درون عمارت بود.
سروکله زدن با آدم های پدرش...
بدون مادرش...
تنها پدرش که قدرتمندانه حمایتش کرد.
تنهایی زیادی شاخ و برگ داشت.
جلوی خانه ی حاج رضا ایستاد و در زد.
می دانست آیسودا باز می کند.
همین هم شد.
دکمه ی آیفون را نمی زد.
خودش می آمد درون حیاط و در را باز می کرد.
در که باز شد آیسودا با لبخند مقابلش ود.
-سلام آقا.
-سلام.
گلدان و ترشیجات را به سمتش گرفت.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁http://eitaa.com/cognizable_wan
#فراری
#قسمت_516
لباس زرد رنگی به تن داشت.
صورتش آرایش کرده بود.
-میخوای جایی بری؟
-نه، بیا تو.
پژمان پایش را درون حیاط گذاشت.
حاج رضا چندین بوته گل شب بو درون حیاط کاشته بود.
بویشان نفسگیر بود.
آیسودا با دیدن آلوچه و چاغاله ها هومی کشید.
-خیلی خوبه، دستت درد نکنه.
-نوش جان.
-خاله سلیم اینا مهمون دارن.
-کیه؟
-خواهر خاله سلیم.
پژمان ابرو بالا انداخت.
-اومدن؟
-نه تو راهن.
سفت دست پژمان را چسبید.
پژمان از حرکات غافلگیرانه اش خوشش می آمد.
ناغافل کلی عشق می ریخت.
زبان کلامی و حرکتیش یکی بود.
انگار یه جوری بخواهد دوست داشتنش را نشان بدهد.
-هی دختر...
-هوم...
-جان بگی برام قابل هضم تره.
آیسودا ریز خندید.
کاش چاله گونه داشت.
آن وقت انگشش را درون چال گونه اش فرو می کرد.
قربان صدقه ی لبخند پر و پیمانش می رفت.
هرچند حالا هم زیبا بود.
عین یک ملکه ی دوست داشتنی!
-جان، جان، جان...خوبه؟
دست دور گردن آیسودا انداخت.
-باید یکم چاق بشی.
آیسودا خندید.
-از این چاق تر؟
-60 کیلو که وزن نمیشه.
-برای من زیاده.
-چیزی ازت نمی مونه.
آیسودا خم شد.
شمعدانی را لبه ی بهارخواب گذاشت.
-بیا برات یه چای بریزم، کارا خوب پیش میره؟
از پله های جلوی بهارخواب بالا رفتند.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#فراری #قسمت_517
-بد نیست.
-قبل از اینکه بیای سوفیا اینجا بود.بهت سلام رسوند.
-سلامت باشه.
کفش هایش را درآورد و همراه با آیسودا داخل شدند.
بوی خوب فسنجان می آمد.
دست پخت زن دایی سلیمه همیشه خوب بود.
-سلام زن دایی!
خاله سلیم درون آشپزخانه بود و دو سه تکه ی باقیمانده ی ظرف ها را آب می کشید.
-سلام پسرم، خوش اومدی.
-ممنونم.
آیسودا به آشپزخانه رفت.
ترشیجات را درون یک سبد ریخت و شست.
با کمی نمک و یک فنجان چای برای پژمان برگشت.
-رفته بودی گلخونه؟
-آره، یه سرکشی همیشگی.
کنارش نشست.
سینی را روی میز گذاشت.
-سری بعدی بگو باهات بیام.
-باشه.
پژمان چایش را برداشت و نوشید.
آیسودا هم پا روی پا انداخت.
دامن سفید رنگی به پا داشت.
به عمد کمی آن را بالا کشید.
سفیدی ساق پایش نمایان شد.
پژمان لبخند زد.
دیگر این دخترک شیطان را می شناخت.
همیشه سعی داشت اذیتش کند.
او هم به عمد توجهی نکرد.
-مهمون دارین زن دایی؟
-آره، خواهرم اینا میان.
-مزاحمتون نباشیم؟
-این حرفا چیه پسرم؟
آیسودا لبخند زد.
دامنش را مرتب کرد.
پژمان مچش را گرفته بود.
-امشب بریم بیرون؟
-آخه مهمون...
-شاید دوست داشته باشی شب های بهار قدم بزنی.
-عالیه ولی خاله سلیم دست تنهاس طفلی.
-هرجور دوس داری.
بلند شد.
-باید برم یه سر به ساختمون بزنم.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁http://eitaa.com/cognizable_wan
دوستی دردسرساز
#پارت57
با صدای باز شدن در دست از تخمه شکوندن برداشتم و به در زل زدم.
با دیدن امیر حافظ تخمه تو گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم
کفشاش رو از پاش در اورد و هر کدام را به یک سمت پرت کرد.
نیم نگاهی بهم انداخت و انگار که وجود خارجی ندارم به سمت اتاقش رفت که گفت?
_قبلنا مد بود یه سلامی میکردن
جوابمو نداد که هیچ،درو محکم به هم کوبید.
غلط نکنم یه مرگیش بود وگرنه امیر حافظ به این ریختو قیافه؟چشمای قرمز موهای به هم ریخته و لباس چروک...
هنوز تو شک قیافش بودم که در باز شد و صدای دادش از جا پریدم.
_تو قاب این رو شکوندی؟
به عکس توی دستش نگاه کردم و خونسرد گفتم
_اره از دستم افتاد مشکلیه
با خشم به سمتم اومد که از جام بلند شدم و گفتم
_دست به من بخوره شکایت میکنم ابروتو میبرم...
صورتم جمع شد که گفتم
_چه بوی گند الکلی میدی تو.خفم کردی....
چشماشو چند لحظه ای بست و نفس عمیقی کشید
داشت حس پیروزی بهم دست میداد که با پشت دست توی دهنم کوبید و عربدش به هوا رفت
_گوه خوردی دست به عکس اون زدی
با حرص نگاهش کردم و دستمو بالا بردم تا کارشو تلافی کنم
که مچ دستمو گرفت غرید.
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
http://eitaa.com/cognizable_wan
🔻بزن رو #عضویت از دست نره🔻
🔻دوستی دردسرساز
#پارت58
گوش کن هرزه خانم منو از ابرو نترسون...تا وقتی الی نباشه هیچی واسم مهم نیست.
مثل خودش جواب دادم
_اگه برم به الی حرفایی و بزنم که تا اخر عمرتو تو صورتت نگاهم نکنه چی؟
سکوتش یعنی جا خورد...ادامه دادم
_باهات دعوا ندارم اما خوشم ندارم تو خونه ای ک منم عکس زن دیگه ای باشه دارم باهات راه میام امیر حافظ نمیفهمی؟
قدمی بهش نزدیک شدم.دستمو دور گردنش انداختم و گفتم
_وقتی زن داری که ناکامت نمیزاره چکار داری به دخترای دیگه؟
خیره به چشمام زل زد خودم رو بهش چسبپوندم و گفتم
_واسه کی اینقدر داغون شدی؟دختری که اینقدر بهت بی اعتماده کا حاضر نشد حرفاتو گوش کنه.
چشماش قرمز بود...بیچاره...بایدن حرصش بگیره که بعد از کلی مخ زنی ناکام مونده.
روی پام بلند شدم و صورتمو به صورتش نزدیک کردم.دستم رو روی سینش گذاشتم راهو براش باز گذاشته بودم و هر لحظه منتظر حس کردن داغی لبهاش روی لبهام بودم که محکم به عقب پس زده شدم.
دستش رو لای موهای برد و کلافه داد زد
_تو با خودت چه فکری کردی که درد من بخاطر خوابیدن با الیه؟بچه جون مگه من هیجده سالمه؟
فکر کردی بد مستم که خر چهار عشوه ی تو بشم؟ همینجوری نزده برام میرقصی وای بحال اون روزی ک باهات بخوابم.
نفسش رو فوت کرد و ادامه داد
_هیچ وقت ازم توقع نداشته باش مثل باقی شوهرا بشم وقتی به زور خودت انداختی تو زندگیم.قصد داری از مردا انتقام بگیری اوکی فهمیدم اما عشوه خرکی هات رو من جداب نمیده من تن یه هرزه رو لمس نمیکنم.
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
http://eitaa.com/cognizable_wan
🔻بزن رو #عضویت از دست نره🔻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
با دیدن و انتشار این کلیپ شاید بتوانید نجات دهنده جان انسانهای زیادی باشید .. 👌
👇👇
🆔 http://eitaa.com/cognizable_wan 🌍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عاقبت کمک کردن به دوست و رفیق😂😂
Join 🔜 http://eitaa.com/cognizable_wan 🏃♀
#طبیعت
⁉ بوی خوب پس از باران چیست؟
✅ این بو مربوط به باکتری هایی است که در خاک زندگی میکنند ؛ باکتری هایی موسوم به اکتینومیست ها (Actinomycetes) که از رشته های بلند و شاخه شاخه تشکیل شده که مانند کلاف های در هم پیچیده پهلوی یکدیگر جا میگیرند و شباهت زیادی به قارچ ها دارند. زمانیکه زمین خشک است ، این باکتری ها هاگ هایشان را آزاد میکنند. قطرات باران با این هاگ ها برخورد کرده و آنها را به هوا بلند میکنند و رطوبت هوا باعث پخش شدن آنها میشود. همین هاگ ها هستند که رایحه ی مطبوع و خاک مانند پس از باران را تولید میکنند.
http://eitaa.com/cognizable_wan
دوستم زن گرفته میگم چجوری اشنا شدید؟ میگه رفتم
خواستگاری خواهرش، خونه نبود همینو گرفتم😐
انگار رفته رستوران شیشلیک تموم کردن کوبیده خریده😂
😂 http://eitaa.com/cognizable_wan 🐒
#نکات_استفاده_از_شوینده_ها مخلوط جوش شیرین و سرکه برای سینک و گاز هم عالیه
گاز را هر شب تمیز کنید با دستمال نمدار تمیز میشه.دیگه سیف و لوله باز کن و شیشه پاک کن نمیخواد
داخل ریکا مقداری سرکه وآب بریزید هم برق میوفته هم ضدعفونی میکنه
شوینده های شیمیایی با هم قاطی نکنید برای ریه خطر داره
دستکش و ماسک را حین شستشو فراموش نکنید
این باور غلطه است که اگر شوینده بیشتری داخل ماشین لباسشویی بریزی بهتره این کار به تار وپود لباس آسیب میزنه
http://eitaa.com/cognizable_wan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 جواب ایران به انگلیس در رابطه با توقیف نفتکش
Join 🔜 http://eitaa.com/cognizable_wan 🏃♀
نیاز اموات
آنچه برای اموات مفید است، قضای نماز و روزه آنان و ادای دِین، رد مظالم، طلب حلالیت از مردم و احسان خالصانه است.
اما بسیاری از مردم بدین گونه نیازها کمتر توجه می کنند و به بستن حجله و خرید دسته گل، مراسم های تشریفاتی بی محتوا همچون شب سوم، هفتم و چهلم و تزئین قبر با سنگ های گران قیمت می پردازند، که هیچ فایده ای برای اموات ندارد.
🌱
🔸👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
درمان #شب_ادراری کودکان:
🔹روغن مالی شکم و زیر شکم و مثانه با روغن کنجد
🔹 و نیز خوردن غذاهای گرم مزاج (اطفال به دلیل استفاده از پوشک در دوران نوزادی و رطوبت ناشی از آن مستعد پیدایش سردی در اندام تحتانی از جمله مثانه می شوند . )
✅http://eitaa.com/cognizable_wan
یارو ميره ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ، صاحب مغازه ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺫیتش ﮐﻨﻪ بهش گفت :
ﺍﮔﺮ تونستي 20 ﺗﺎ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭻ ﺑﺨﻮﺭﯼ! ﻣﻬﻤﻮﻥ منی!
یارو ﯾﮑﻢ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﻭ گفت:
من ﺑﺮﻡ ﻭ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩيگه ﺑﯿﺎﻡ بخورم؟
ﺧﻼﺻﻪ رفت ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ بعد ﺍمد 20 ﺗﺎ ﺳﺎﻧﺪﻭیچو خورد!!!
صاحب ﺳﺎﻧﺪوﯾﭽﯽ بهش گفت ﻣﻬﻤﻮﻧﻪ خودمی
ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮ ببینم ﺍﻭ ﻧﯿﻢ
ﺳﺎﻋﺖ کجا ﺭفتي؟!
یارو گفت : ﺭﯾﺴﮏ ﻧﮑﺮﺩﻡ ، ﺍﻭﻝ رفتم ﺳﺎﻧﺪﻭیچیه کناري 20
ﺗﺎ ساندويچ خوردم
ببینم ميتونم ﯾﺎ ﻧﻪ ! ﺑﻌﺪ اومدم اينجا شرط بستم😯😃😂😐
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حسود کی بودی تو😂😂
♥️🌨❄️♥️🌨❄️♥️🌨
خانم عزیز؛
مگر روابطتان بازی پانتومیم است
که طرفتان باید از رفتارهایتان حدس بزند که دوستش داری؟ که الان ناراحتی؟
که الان ته ذهنت گذشته که دلت گل رز میخواهد؟
که امشب دلت گردش خواست؟
بنظرم روشتان درست نیست
دوستش داری؟
دلت چه چیزی میخواهد؟
خیلی واضح، علنی، روشن همان را بگو، همان را بخواه
به همین راحتی
نه خودت را گیج کن نه طرف مقابلت را
نمیدانم چرا انتظار دارید
همه آدمها متخصص زبان بدن باشند؟
نصف مشکلاتتان با بیان خوش مرتفع خواهد شد
امتحان کنید؛ ضرر نمیکنید
👤 دکتر محمود انوشه
🌧❄️♥️🌧❄️
👫http://eitaa.com/cognizable_wan
♥️🌨❄♥️🌨❄️♥️
دوستی دردسرساز
#پارت59
بد جوری بهم برخورد اما.به روی خودم نیاوردم زده بودم به در بی عاری و هر چی رو میشنیدم رو زود فراموش میکردم.
دوباره روی مبل نشستم و پاهامو روی میز انداختم تخمه می شکستم و با خونسردی ظاهری گفتم؟
_باشه ولی لطف کن بندوبساط خانوم بازی تو از تو این خونه جمع کن.
سری با تاسف تکون داد و گفت
_حیف که خوشم نمیاد دست رو زن بلند کنم.
با لبخند مضحکی گفتم
_اخی نه که نکردی؟چقدر خوب تربیت شدی تو ؟مامان جونت نگفته که تا خرخره عرق نخور؟منی که دماغم تعطیله بوش تا توی سرم پیچیده.
انگار حال بحث نداشت با این وجود گفت
_دیگه پاتم توی این اتاق من نمیزاری...
تخمه ای شکستن و گفتم
_چشم...ولی یادت نرفته که اون اتاق مثلا باید اتاق مشترکمون باشه بلاخره باید زیر و بالاشو باید یاد بگیرم؟راستی نمیخوای راجب عروسیمون با بابام صحبت کنی؟
لبخند مضحکی روی لبش اومد لبخندش کم کم تبدیل به قهقهه شد و شروع به خندیدن کرد.
هاج و واج نگاهش کردم.با اینکه روی اعصبانیت میخندید اما من حس می کردم خنده ای قشنگتر این خنده جایی ندیدم
سلید بخاطر دندون های صافش بود اما نه...بیشتر به این خاطر بود که من هیچ وقت خنده هاش رو ندیده بودم
😻👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
دوستی دردسرساز
#پارت60
خنده هاش که ته کشید با قدم های نامیزان به سمت حمام رفت در همون حال گفت:
_عروسک سال میکنمت نگران نباش
انگار این حرفو به خودش زد تا من...
شونه ای بالا انداختم و مشغول تخمه شکستن خودم شدم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ موبایل امیر از تو اتاق بلند شد.
بی اعتنا مشغول تخمه خوردنم شدم اما مخاطب سیریش ولش نمیکرد.
بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم...موبایلش روی تخت بود.
نگاهم روی عکس الی مات موند و به اسمش نگاه کردم:خانوم من.
الی بود که اینطدری تند تند زنگ می زد ؟
هه. منو بگو فک کردم خانوم قهر کرده نگو ساده دل تر از منه
قبل از اینکه تلف بشه دکمه ی سبز رو زدم و تماس رو برقرار کردم.
صدای ظریفش که معلوم بود گریه کرده توی گوشم پیچید
_حافظ.خوبی؟معذرت میخوام من نمیخواستم جلوی جمع ناراحتت کنم.سهیل گفت مست کردی همش نگران بودم سالم رسیدی خونه...حالت خوبه؟
دنبال یک جواب کوبنده میگشتم که صدای بلند امیر از توی حموم اومد
_حولم و بیار.
لبخند بدجنسی روی لبم نشست گفتم
_باشه عشقم لباس زیرتم بیارم؟
از لبخنده رو به پوکیدن بودم...با این وجود رل یه زن غیرتی بازی کردم وگفتم
با شوهر من کاری داشتید
بیچاره نمیتونست جواب بده خودم گفتم
_اگه نگرانشی ک بگم حالش خوب خوبه...خیلی وقتم هست برگشته الانم حمومه. با اجازت برم حولشو بدم.
میدونستم اینقدر کپ کرده که جواب نمیده برای همینه که قطع کردم دست به کمر زدم.
ادم بد جنسی شده بودم اما...بدجنس نبودم دلم برای الی سوخت اما می ارزید ب کله پا مردن جنس مذکر.
😍👇
http://eitaa.com/cognizable_wan
#فراری
♥️از قسمت اول #قسمت_518
آیسودا جلویش را نگرفت.
پژمان هم بلند شد و رفت.
یکی از آلوچه سبزها را برداشت.
درون نمک آغشته کرد و درون دهانش گذاشت.
طعم ترش و شور درون دهان بذاقش را به شدت ترشح کرد.
با لذت هومی کشید.
بهار فصل عشق بازی بود.
کاش همه ی فصل ها بهار بودند.
**
-چی میگی سوفیا؟
-بیا دیگه آسو، مسخره بازی در نیار.
حرصی نگاهش کرد.
-مخت پاره سنگ برداشته؟ میفهمی پژمان بفهمه زنده به گورم می کنه؟
-از کجا قراره بفهمه؟
برای سوفیا توضیح دادن آب در هاون کوبیدن بود.
-سوفیا من نمیام.
-تو غلط می کنی.
پوزخندی به او زد.
-گفتم نمیام، حرفمم تکرار نمیشه.
از کنار انارها گذشت.
لبه ی بهارخواب نشست.
-آسو خر نشو.
-فعلا تویی که خری.
سوفیا حرصی گفت: این همه آدم میرن دیدن دوس پسرشون هیچ اشکالی نداره، من برم عیبه؟
-برو، مگه من گفتم نرو، گفتم من نمیام.
-چرا؟
-چندبار توضیح بدم؟
-از وقتی با پژمان صیغه کردین خیلی شوهری شدی.
خنده اش گرفت.
معلوم بود آمپر جسبانده.
-باشه هرچی تو میگی.
سوفیا دستش را در هوا تکان داد.
-برو بابا.
بدون اینکه منتظر حرفی از آیسودا باشه از خانه ی حاج رضا رفت.
آیسودا متعجب به رفتنش نگاه کرد.
این دختر چرا این همه دیوانه بود؟
معلوم نبود چه مرگش است؟
همه اش می خواست پاچه بگیرد.
سرش را به چپ و راست تکان داد.
سوفیا اصلا و ابدا پژمان و اخلاقیات خاصش را نمی شناخت.
وگرنه این همه پافشاری نمی کرد.
پژمان خوب بود.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
♥️از قسمت اول #قسمت_519
خوب بود.
خوب بود.
اما امان از روزی که سگ شود.
به بزرگ و کوچک رحم نمی کند.
تر و خشک را با هم می سوزاند.
اگر تمام این مدت با تمام نخواستن آیسودا تحملش کرد.
سر عشق و عاشقیش ماند پ.
محض این بود که مطمئن بود آیسودا با کسی نیست.
دوست پسری نداشته.
اگر پای پولاد وسط بیاید.
همه چیز خراب می شد.
خدا کنه که همه چیز خراب نشود.
بهم نریزد.
خدا کند پولاد هیچ وقت سر راه زندگیش قرار نگیرد.
وگرنه مطمئن نبود پژمان چه بلایی سرشان می آورد.
مرد آرام و مهربان این روزها می توانست خیلی راحت به یک آتشفشان با گدازه تبدیل شود.
ابدا نمی خواست کسی باشد که در این آتش می سوزد.
پوفی کشید و از جایش بلند شد.
نمی دانست چرا به مردی که با سوفیا اعتماد ندارد.
نگاهش یک جوری بود.
چیز ناشناخته ای درون چشمانش می جوشید.
کاش هیچ وقت سوفیا ندیده بودش.
حرف گوش کن هم نیست.
آنقدر یکدنده است که فقط به کارها و رفتارهای خودش توجه می کند.
خدا کند فقط سرش به سنگ نخورد.
به این وضعیت اصلا احساس خوبی نداشت.
وارد خانه شد.
خاله سلیم نبودش.
کم کم نیمه ی شعبان نزدیک می شد.
خاله سلیم آش رشته نذری داشت.
با حاج رضا رفته بود سبزی و حبوبات بخرند.
قرار بود امشب خانم های همسایه برای کمک بیایند.
خاله سلیم سبزی را با دست خورد کردن بیشتر دوست داشت.
برای همین چندین کیلو سبزی را میخواست همه کمک کنند.
حیاط و بهار خواب را آب و جارو کرده بود.
هوا عالی بود.
می توانستند درون حیاط بنشیند و سبزی پاک کنند.
خصوصا که بوی شب بوها غوغا می کرد.
باید فکری برای شام هم می کرد.
حوصله ی سوفیا را هم نداشت که زنگ بزند.
برود هرکسی را می خواهد ببیند.
او خودش را درون دردسر نمی انداخت.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍁http://eitaa.com/cognizable_wan
♥️💛♥️💛♥️💛♥️💛♥️💛
#چشم_چران
♨️ #سوال :
🔰شوهرم چشم چرونه بارها هم خيانت کرده و ميکنه چيکارکنم؟
✍️ #جواب :
✅رفتار هر انسانى متأثر از ويژگىهاى شخصيتى او است، اگر روح تقوا بر شخصيت فردى حاكم باشد، رفتار او نيز رنگ معنوى اخلاقى دارد و نگاه كردن از اين قاعده مستثنا نيست بنابراين كنترل چشم تابعى از روح تقوا است كه اگر در آدمى پديدار شد، به تبع آن كنترل چشم نيز به دنبال آن خواهد آمد.
راهى كه گناه نكردن را در طول زندگى تضمين كند، براى افراد عادى بشر سهل نيست؛ زيرا انسان موجودى مختار و داراى تمايلات گوناگون است. در عين حال با عزمى آهنين و مبارزهاى دائمى و تدريجى با نفس، مىتوان به چنين جايگاه رفيعى دست يافت. شرايط محيطي نيز تأثير زيادي در رفتارهاي انساني دارد. قطعا حضور همسر شما در كشوري اسلامي با ظاهري مقيدتر به آموزههاي دين، رفتاري متفاوت از آنچه در كشور غير اسلامي است را درپي دارد.
اين نكته اساسي را بايد در نظر داشته باشيد كه با اين فرض كه نگاه او، شهوت آلود باشد (كه اين مطلب براي شما هم ثابت نيست) شما در جايگاه آمر به معروف و ناهي از منكر هستيد؛ نه كسي كه بخاطر گناه ديگري، سوهاني باشد براي از بين بردن توان روحي و جسمي خود و طرف مقابل. نهي از منكر نيز داري مراحل خاص خود است كه قطعا شما فراتر از آن، وظيفهاي نخواهيد داشت.
شما ابراز ناخشنودي خود را از اين امر هم با ناراحتي و هم با تذكرات رفتاري و كلامي ابراز داشتهايد. حق برخورد فيزيكي هم نداريد. پس بايد چه كنيد:
1. هرگز در اين مورد در مقابل ديگران با او صحبت نكنيد و تذكر ندهيد.
2. اين مطلب را با نزديكان خود درميان نگذاريد، مگر افراد رازداري و آگاهي كه بتوانند روي همسر شما تاثير داشته باشند و او را از اين رفتار بازدارند؛ آنهم بصورتي كه نفهمد شما با نفر سوم صحبت كردهايد.
3. وظايف خود را به عنوان همسر به خوبي انجام دهيد.
4. رابطه عاطفي خود را با همسرتان گسترش دهيد. (در صورت ابراز تمايل در مكاتبات بعدي، آنها را تقديم نگاهتان خواهيم نمود)
5. به ظاهر خود در خانه و هنگام حضور او برسيد. آنگونه آرايش كنيد و لباس بپوشيد كه او دوست دارد.
6. به بهانههاي مختلف او را از ديدن فيلمهاي مذكور بازداريد؛ مثلا به ديدار دوستان مورد اعتماد برويد، فيلم مناسبي تهيه كنيد و با هم ببينيد و ...
7. در موقعيتهاي مناسب عاطفي، با لحني آرام به او تذكر دهيد و هرگز در اين مورد با او مشاجره نكنيد.
8. احتمالا مجالسي مذهبي هم وجود دارد كه بتوانيد در انها حضور يابيد. اگر همسرتان امتناع مي نمايد ميتوانيد از مسوولين چنين مجالسي بخواهيد كه به بهانه كمك در موقعيتي كه همسرتان در آن تبحر دارد يا علاقمند است، او را به چنين محافلي بكشانند.
9. او را تشويق به مطالعه پيوسته در عوالم پس از مرگ و احوال برزح و قيامت نماييد.
10. او را به انجام فرايض ديني (بويژه نماز) ترغيب نماييد.
11. سعي كنيد ارتباط جنسي خود را متنوع و بيشتر نماييد.
12. خود شما نيز مواقب ارتباطات كلامي و بصري خود در مقابل نامحرم باشيد تا بهانهاي براي او نباشد.
13. نصب تصاوير معنوي در خانه نيز (در صورتي كه به تنش با او نميانجامد) مفيد است.
14. در روايتى از امام عسكرى(ع) آمده است: «برگرداندن صاحب عادت از عادتش مانند معجزه است». بحارالانوار، ج14، ص 38. پس صبور باشيد و در اين راه از توكل به خدا و توسل به ائمه (عليهم السلام) غافل نشويد.
+موفق باشید.
💛♥️💛♥️💛♥️💛♥️💛♥️
👫http://eitaa.com/cognizable_wan
❌این افراد #ماست مصرف نکنند❌
▪️کسانی که دچار دردهای استخوانی هستند
▪️مشکلات گوارشی دارند
▪️کم حافظه هستند
🔹دارای طبع سردی هستند
✍️بهتر است تا مدتی از مصرف ماست پرهیز کنند!
💠و حتما ماست را با #نعنا یا #پونه مصرف کنید
http://eitaa.com/cognizable_wan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جنون جنسی یزیدیان زمان!!
#دختران مبدل شده به #عروسکهای جنسی !
حتما ببینید بسیار جالبه!🔞
🔥 #جهالت و #شقاوت تا کجا
👇👇👇
http://eitaa.com/cognizable_wan