#اگر_تو_به_جای_من_بودی
#قسمت_بیستم
دست هایش را باز کرد! دست هایم را باز کردم؛ رفتم! انگار در آسمان ها رفتم؛ آغوشش خاطرات را برایم زنده کرد؛ اشک هم که نمک مجلس شده بود!
دستم را بوسید! با اشک گفت: ای کاش پدر و مادرم هم بودند دستشان را می بوسیدم؛
دوباره در آغوشش گرفتم؛ کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید چقدر زیبایش کرده بود! با آن مو های گندمی اش!
گفتم: دیشب نامه ای که هنگام خودکشی ات نوشته بودی را دوباره خواندم! نوشته بودی اگر تو به جای من بودی چه می کردی!
با این مشکلاتی که روی سرت آوار شد؛ فرار نکردی و صبر کردی و حالا هم موفق شدی!
هر کس هم بجای تو بود باید صبر و استقامت را پیشه میکرد همین کاری که تو کردی!
الیاس گفت: صبر اکسیر زنده کننده هر مرده ای است!
دوباره در آغوش خودم غرقش کردم!
دو سکه بهار آزادی در جیبش گذاشتم؛ فهمید و بوسه ای بر پیشانی ام زد؛
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#دهکده_گرجی #قسمت_نوزدهم حالا هم ژاندارم و ثامر دنبال راه چاره بودند؛ ژاندارم گفت: نباید کسی بفهم
#دهکده_گرجی
#قسمت_بیستم
نباید از اسلحه استفاده کرد؛ حتی نباید خرس دو پا رو بکشیم این زمزمه هایی بود که ثامر داشت به ژاندارم می گفت؛
ژاندارم گفت چاره ای نیست که کمی خرس دو پا زخمی شود!
تیر کمانش را آورده بود؛ تیر اول را نشانه گرفت؛ خرس همچنان در حال نزدیک شدن بود؛
تیر رها شد و دقیق خورد به ران خرس دوپا!
سریع ثامر رفت و سر خرس را کنار زد! دید جوانی از درد به خودش می پیچد! دهنش را با دستمالی بست! او را به ژاندارمری بردند؛
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#طنز_های_مدرسه #قسمت_نوزدهم رفتم دست به آب؛ وارد خوابگاه که شدم دیدم یکی از همکلاسی ها رو کرده به
#طنز_های_مدرسه
#قسمت_بیستم
آقای طاهری مشغول چای خوردن بود! آقای شیری هم کنارش!
سلام علیک گرمی کردیم؛
آقای طاهری گفت: پیری چی میخوای؟
بدون مقدمه گفتم گوشی ام!
چشمانش را خیره کرد؛ آقای شیری گفت: فرار کن اگه میخوای زنده بمونی!
من هم فرار کردم؛ فقط صدا های بلندی را میشنیدم که نمی شد فهمید آقای طاهری چه میگوید!
اما ماجرای مداد، داستان تلخی بود آن روز ها برایم!
ادامه دارد...
#کله_بند
#قسمت_بیستم
با امضای بازپرس آزاد شدم؛ شب تماس گرفت و با هم در پارکی که با نازنین تماس تصویری گرفته بودم قرار گذاشتیم.
روانه پارک شدم؛
همان جایی نشستم که با عشقم حرف زده بودم؛
همان جایی نشستم که چهره دلبر خود را دیده بودم.
غم ها دوباره به سراغم آمدند.
سیگاری بر گوشه لب گذاشتم تا همه غم های گذشته را فراموش کنم.
اما برعکس، غم ها مشغول خفه کردنم بودند.
بالاخره آقای احمدی آمد، همراه با دو لیوان نسکافه؛
از چهره اش معلوم بود که دلواپس داستانم است؛
خوشحال بودم که بعد از نازنین کسی هست که به حرف هایم و درد هایم گوش می دهد.
سلام علیکی کردیم.
آقای احمدی گفت: حسین بی صبرانه منتظرم! در تماس تصویری که همین جا گرفتی چه گفتی؟
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#مقر_تاریکی #قسمت_نوزدهم بگذارید هاشم را برایتان توصیف کنم؛ تا ماجرا برایتان ملموس تر شود؛ کار نوی
#مقر_تاریکی
#قسمت_بیستم
هاشم وارد مقر شد. مقر پر از نوجوانان ۱۲ ساله بود.
همه نگاه ها او را نشانه گرفت، عده ای خود را نسبت به هاشم بی تفاوت نشان دادند. چند نفری جلو رفتند و به او دست دادند.
در عوض هاشم به هر چشمی که او را نشانه گرفته بود یک چشمک با چاشنی لبخند تحویل می داد.
همین کار کوچک، باعث جذب نوجوانان شد!
یکی یکی می آمدند دور هاشم، مثل شته هایی که دور لامپ جمع می شوند.
هاشم هم کم نمی گذاشت، با آنها گرم می گرفت. حتی نوجوانان او را دعوت به بازی پینگپنگ کردند، هاشم قبول کرد.
با اینکه بلد نبود ولی کارش را خوب انجام داد. علی که آن طرف میز رقیب هاشم شده بود، توپ را میفرستد؛ هاشم آنچنان محکم راکت را به توپ میزند که توپ در مقر محو می شود.
ادامه دارد...
نوشته های یک طلبه
#طنز_های_حسن #داستان_نوجوان #قسمت_نوزدهم بالاخره به صندوقچه رسیدند! شعبان صندوق خاکی رنگ و رفته ر
#طنز_های_حسن
#داستان_نوجوان
#قسمت_بیستم
شعبان توقع این همه بی معرفتی و نامردی را از حسن نداشت! مثل کسی بود که خنجری تا دسته در کمرش فرو رفته باشد. از آن بدتر صاحب خنجر رفیق قدیمی اش باشد.
شعبان با بغضی که نشان از شکسته شدن قلبش بود رو به حسن کرد: رفاقت را به همین ارزانی فروختی!
حسن سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: مرا ببخش!
بعد پایش را روی خاک ها کشید.
شعبان در حالی که قطره اشکی از چشم راستش شروع به پایین آمدن کرد؛ گفت: خوب شناختمت!
مش غلام طوری این دو بچه را نگاه می کرد که انگار دارد در تيمارستان دو دیوانه عاشق را می بیند.
با اَه اَه گفت: جمع کنید بساط خل بازیتان را همه که مثل شما دوتا ولگرد و دیوانه نیستند! حالا صندوق را بردارید و پشت سر من راه بیفتید!
حسن و شعبان دسته های صندوق را گرفتند و مثل مورچه ای که راهی خانه خود می شود به سوی روستا حرکت کردند.
شعبان ناراحت بود! حق هم داشت. مثل غلام حلقه به گوش به حرف های حسن گوش داده بود. در هر نقشه خرابکاری! اصلا در هر کاری پا به پای حسن و شانه به شانه حسن بود.
اما حالا خیانت بهترین دوستش را می دید.
شعبان با هر قدمی که بر می داشت یاد خاطرات خرابکاری هایش با حسن بی معرفت می افتاد.
ادامه دارد...
#وابسته
#کله_بند۲
#قسمت_بیستم
کمی مِن مِن کردم و گفتم: «عهههه علی جون! خبری از تازه وارد دیشبی نداری؟»
وانمود کرد که بی خبر است. کمی لب هایش را پایین داد و به ابرو هایش کش و قوسی داد!
- جونت در بیاد سوال کنکور که نپرسیدم!
- آرمان رو می گی؟
- آره!
- نه!
- چه جور بچه ایه؟
مشکوک شد. همین را کم داشتم.
زبانی بر دور لب بالایش کشید و گفت:«چیزی شده؟»
کمی استرس گرفتم.
ادامه دارد...