امحا
دلم برا پرچونگیهام تو امحا تنگ شده چجوریه که زندگی اینقدر قابل پیشبینی پیش میره؟
چند روزیه تلاش میکنم برگردونمش به حالت قبل اما نمیشه
باید دست بکشم؟
امحا
داری خودتو گول میزنی دوباره فرار کردی اما برمیگردی؛ به همین آغوش به همین آغوشِ سردِ خاکستری که بار
دیدی؟ قدمهام هیچوقت مسیر رسیدن به تو رو فراموش نمیکنن
هربار که رنجور تر از قبل گوشهی همین خونهی خاک گرفته خودمو پیدا میکنم، مطمئن تر میشم تنها آغوشی که برام مونده همین آغوش سرده!