امحا
چشمامو روی همهچیز بستم و خیال کردم خیال کردم بخشیده شدم خیال کردم دوباره میتونم لبخند بپاشم رو لب
خیالام رو بافتم
خوشحال از حس گرمای نامرئیاش، به خودم بیشتر فشردمش
پیچید و پیچید...
و حالا... رد طنابی که دور گردنمه رشتههای همون خیالاتِ شکافتهشدهامه و من...
اینبار بخشیده نمیشم.
امحا
بوی امید میدی. بذار بگیرمت توی آغوشم؛ شاید بتونم وانمود کنم بوی خودمه.
دیدی وانمود کردنش چه بلایی سرمون آورد... چرا پسش نزدی؟ چرا پس نزدی... چراا پس نزدی آغوشمو!
_زندگیت بدون من چطوری پیش میره؟
+وقتی بهت نیاز داشتم نبودی؛ پس منم یادگرفتم که وقتی برگردی بازهم بهت نیاز نداشتهباشم.
_خب؟ میتونی بدون من زندگی کنی؟
+اگر میتونستم که الان توی ذهنم؛ از خودت به خودت گِله نمیکردم!
امحا
میتونین حرف بزنین باهام؟
_متن هاتو معمولا همون موقع که میفرستی نمیخونم میذارم چند تا رو هم جمع شه ، یکی از موسیقی هاتو میذارم و دمنوش اویشن و فوت میکنم و تکستارو عین یه داستان از ته دل ، یه رمان با سبک جدید میخونم و تا مرز مرگ میرم بس که قشنگه :)))) پ ن : چقدر خوب که برگشتی
+چقدر دوست داشتم چنین چیزی رو بشنوم
بعد خوندن پیامت واقعا احساس میکنم سبکم
ممنونم بابت لطف بیکرانت و احساس نابی که بهم بخشیدی:)