eitaa logo
قاف
431 دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
2 فایل
کانال اشعار سیدمهدی‌حسینی‌رکن‌ابادی @smahdihoseinir
مشاهده در ایتا
دانلود
او؛ شاعر زمانه‌ها.... سه. این روزها در لابلای بسیاری از شعر شاعران، «آنچه یافت می‌نشود، آنم آرزوست! ...» به دنبال جنونی از جنس جنون قیصر امین پورم، او که در پایان دهه دوم زندگی‌ (یعنی همان اوایل شاعری‌اش) سرود: من کجا حق دارم/ مشق‌هایم را/روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟ /می‌روم/ دفتر پاک‌نویسی بخرم/ زندگی را باید از سر سطر نوشت (ص ۳۷۶) ۲۴ ساله یا ۲۵ ساله بود که سرود: گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد (ص391) و ثابت کرد شاعر است و شعر را می‌شناسد و بلد است شعر را پردازش کند. براستی، کدام یک از شعرای ما توانسته‌اند به اقتضای زمانه خود، تا این حد شاعر باشند و مردم را با شعر خود آشتی دهند؛ نه اینکه شعر را تا سطح مردم عام به حضیض سخافت و پستی بکشانند. او دردمندانه از مخاطبش می‌خواهد: صفات بغض مرا فرصت بروز دهید درون سینه من انفجار زندانی است! (ص ۳۹۳) و برادرانه نصیحتمان می‌کند: هان ای گیاه هرزه که با لاله همدمی رو خار باش، خار به از هرزه بودن است! (ص ۳۹۵) شعر او تصویری شگرف، عمیق و دقیق از حال و هوای زمانه‌اش را تصویر می‌کشد؛ راستی شعر ما تصویر زمانه ما شده است؟ ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت صدای مبهم برخورد بال می‌آید مپرس از دل خود لاله‌ها چرا رفتند که بوی کافری از این سوال می‌آید (ص ۳۹۶) واقعیت امر این است که برخی از ما شاعران -که تعدادمان متاسفانه کم هم نیست- از حقیقت شعر و از حقیقت شاعری دور افتاده‌ایم و این، روزها حتی نمی‌دانیم از خود و از شعر چه می‌خواهیم؟ و درست گفت قیصر که از زبان بی‌خبران زمانه‌اش گفت: عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم (ص۳۹۲) این مضمون، و امثال آن هنوز هم کارکرد زبان حال دارد و قابل تأویل به زبان حال بی‌خبران زمانه امروز ماست؛ چون او شاعر زمانه‌هاست ... به نظر می‌رسد وقت آن رسیده که به شعرهایی که می‌سراییم با وجدان بیدار بنگریم و از خود بپرسیم: در کجای شعر امروز ایستاده‌ایم؟ فاصله ما با قیصر، آیا کم شده است؟ جایگاه شعر ما در ۱۰ یا ۲۰ سال دیگر کجای این ادبیات خواهد بود؟ چقدر مردم زمانه‌مان را با شعر واقعی آشتی داده‌ایم؟ خوب است از ابتدا شروع کنیم‌‌؛ ابتدای شعر «بی‌تابی» است و برای بی‌تاب شدن، خود را در معرض نسیمی از سوی دوست بگذاریم، تا باغی از برگ‌های لرزان شویم (ص ۴۰۳) و برای یافتن معنی صریح حضور به اصل نسخه قاموس خود رجوع کنیم (ص ۴۰۱) قیصر شعر، راه را به ما نشان داده است؛ او شاعر زمانه‌هاست. برای چندمین بار، شعر قیصر را بخوانیم و راه درست را بیابیم: ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم برای دیدن تصویر، قاب لازم نیست! (ص ۳۹۰) براستی، چرا قاب‌ها ما را در حصار خویش نگه داشته‌اند... ادامه دارد... @smahdihoseinir
او؛ شاعر زمانه‌ها.... چهار در سطرهای پیشین دردمندانه نوشتم: بسیاری از آیینی‌سرا‌ها و هیئتی‌نویس‌ها، شعارشان «مردمی سرودن» است و تجربه‌ها نشان داده است که این شعار، همچنان بسیار ناپخته مانده است و «اظهرٌ من‌الشمس» است، که الگوی مردمی سرودن را از قیصر امین‌پورها نیاموخته‌اند و ای کاش می‌آموختند و می‌یافتند... قیصر امین پور مثل همچون حافظ و سعدی و دیگر شاعران برجسته می‌دانست که برای مردمی شدن شعر، باید به سراغ زبان و بیان مردم برود و تصویرهای ذهنی، حکمت‌های عامیانه و باورهای مردمی را که در کنایات و لحن آنان ظهور و بروز می‌یابد، در شعر به زبان هنری بازسازی کند. در بخش دوم این یادداشت، با ذکر شواهدی، از تجربه‌های عامیانه‌نگاری قیصر امین‌پور می‌نویسم. *بهره‌گیری از کنایات: یکی از ابعاد هنر قیصر عزیز، استخدام و به کارگیری کنایات، عبارات مردمی و حکمت‌های عامیانه است، به عنوان ماده خام، و سپس کانالیزه کردن و عبور دادن آن از صافی ذوق هنر شعری. حاصل این ریاضت و تلاش هنری، شعری است به معنی واقعی کلمه؛ و در حکم آینه‌ای است با دو جلوه؛ یک رویۀ آن، ویژه مردم است که جلوه‌هایی از زبان و اندیشه خود را در آن می‌بینند و در دیگر روی آن، خواص و هنرمندان، جلوه‌های غرورآفرین و هنرمندانه شعر را به تماشا می‌نشینند: به عنوان مثال، کنایه «چشم دیدن کسی را نداشتن» به این شکل در شعر او جلوه شاعرانه گرفته است: انگار/ این روزگار چشم ندارد من و تو را/ یک روز/ خوشحال و بی ملال ببیند! (دیوان، ص۱۳) و: از بد، بدتر اگر هست/ این است/ اینکه باشی/ در چاه نابرادر، تنها/ زندانی زلیخا/ چوب حراج خورده بازار برده‌ها/ البته بی که یوسف باشی! / پس بهتر است درز بگیری/ این پاره پوره پیراهنِ/ بی‌بو و خاصیت را/ که چشم هیچ چشم به راهی را / روشن نمی‌کند! (همان، ص ۲۳) در این شعر، کنایات «چوب حراج خوردن»، «درز گرفتن پیراهن» و «چشم‌براهی»، برگرفته از کنایات حکمت آمیز عامیانه است. همچنین کاربرد اتباع «پاره پوره»، یعنی چینش دو واژه که یکی معنادار و دیگری بی‌معنی است و ساخته ذهن مردم. بی‌گمان مخاطب عام از این شعر به جهت حضور جدی نشانه‌های زبان مردمی بهره خواهد برد و خواص نیز از ظرایف زبان شعر او، که در قالب نیمایی، فرم و انسجام خاص خود را یافته است. بی‌گمان برجسته‌ترین رفتار قیصر امین‌پور با ادبیات عامیانه، بهره‌گیری هوشمندانه او از کنایات است و بازسازی هنرمندانه آن. ببینید کنایه «سنگ تمام گذاشتن» را چگونه در این بیت، با تصویری شفاف و هنرورزانه اما حسرت‌مند به کار می‌برد: آخر دلم با سربلندی می‌گذارد سنگ تمام عشق را بر خاک گورم (همان، ص ۶۲) نمونه‌ دیگر: سوخت دست و بال ما از این همه کاسه‌های داغ‌تر از آش‌ها (همان، ص ۵۹) ادامه دارد... @smahdihoseinir
او؛ شاعر زمانه‌ها.... پنج. *حکمت‌های عامیانه حکمت‌های عامیانه نیز از دیگر ابعاد مهم ادبیات مردمی است که کاربرد هنرمندانه آن به شعر غنای هنری و محتوایی می‌بخشد: دلی که گرد خویش می‌تند تار اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست مگس به هر کجا به جز مگس نیست ولی عقاب در قفس، خودش نیست! (همان، ص ۷۴) و: دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست شنیدم که می‌آید کسی به مهمانی( همان‌، ص 304) *حذف و ایجاد تعلیق از ویژگی‌های زبان مردم، حذف عبارات غیرضروری با هدف ایجاد تعلیق و سپردن درک مفهوم به مخاطب است؛ بر اساس نشانه‌هایی که در کلام جای‌گذاری شده است. شاعران هوشمند و نکته‌سنج براحتی می‌توانند سعدی‌وار، از این تکنیک بیانی الگوسازی کنند و بهره‌ها ببرند: در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست از گل و لاله گزیر است و ز گل‌رویان نیست ... ساربانا خبر از دوست بیاور که مرا خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست. اگر اجزای حذف شده در زبان را به شعر سعدی بیفزاییم، حاصل عبارت چنین نازیبا خواهد شد: در من این (حقیقت) هست که صبرم ز نکورویان نیست از (تماشای) گل و لاله گزیر است و ز (تماشای) گل‌رویان (گزیر) نیست ساربانا (فقط) خبر از دوست بیاور (نه کس دیگر) که مرا خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست. قیصر امین پور از همین قاعده و طرفیت زبانی مردم بارها در شعر بهره جسته است: همه حرف دلم با تو همین است که: «دوست...» چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ (همان، ص۲۰۱) می‌خواستم که ولوله برپا کنم ولی... با شور شعر، محشر کبری کنم، ولی... (همان، ص ۲۲۷) * صمیمت، سادگی فطری، بی‌تکلفی در کلمه و کلام شاعران برتر، در به کارگیری زبانِ «سهل ممتنع»، به جای ساده‌اندیشی، به سادگی کلمه و کلام، طراوت، جذابیت، مؤانِست و آشنایی ذهن مخاطب، و جمعاً بی‌تکلفی آن می‌اندیشند. شعر می‌تواند در عین عمیق و حکمت‌آمیز بودن، جذابیت و طراوت داشته باشد، به عبارت دیگر تماماً شعر باشد، اما ساده و بی‌تکلف. این غزل از مرحوم قیصر امین‌پور، از بهترین نمونه‌های غزل معاصر و در شمار برجسته‌ترین نمونه‌های «سهل ممتنع» است؛ که در کنار سادگی فطری، ممتنع، هنرمندانه و نغز سروده شده است: سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم چو گلدان خالی، لب پنجره پُر از خاطرات ترک خورده‌ایم اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم اگر دل دلیل است، آورده‌ایم اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم اگر دشنه‌ دشمنان، گردنیم! اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم! گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست، عمری به سر برده‌ایم (دیوان، ص314) @smahdihoseinir
‌به من که آینه بودم، کمی نگاه بده به برکه‌ی شب تنها، جمال ماه بده شکسته‌ام ولی از من، دلِ شکسته بخواه شبی به آینه‌ی مرده، سنگِ آه بده چقدر آینه‌ی خواب، مثل مرداب است مرا نجات از این ظلمت تباه بده همیشه وسوسه کرده‌است در دلم شیطان: «به شوق توبه به خود فرصت گناه بده!» اگر «فَفرّوا الی الله» را به من گفتند به استغاثه‌ی من رنگ «لااله» بده فراری‌ام، همه درها به روی من بسته است مرا به خویش بخوان، حال روبراه بده برای حُر شدنم یک نگاه تو کافی‌است از اشک و آه به من مرکب و سپاه بده به یک اشاره‌ی تو می‌دوم به سمت خودت به من سعادت برگشت از اشتباه بده دوباره کوفه‌ی دل، آه از تو دور افتاد مرا به بزم نُخیله دوباره راه بده هنوز چاه، گرفتار یوسف اشک است تو یوسفی و به من سرنوشت چاه بده بیا و قلب مرا وقف رازهایت کن به چاه سینه‌‌ی من نیز مدّ آه بده به آستان نگاهت پناه آوردم مرا به سایه‌ی آغوش خود پناه بده پر از غروب شدم حسّ کربلا دارم به این غزل، تب گودال قتلگاه بده دوم فروردین‌ماه ۱۴۰۴
عید آمد و رفت، بخت بیدار نشد چشمی روشن به دیدن یار نشد از شوق زدیم ابرها را به کنار ماه رخت ای دوست پدیدار نشد
زندگی سرریز شد بر روی من چون آبشار لابلای سنگ‌ها برخاستم چون چشمه‌سار در زلال چشم‌هایت خیره ماندم تا ابد چشم‌هایم را تو شستی از غبار روزگار تو مرا با چشمهای خود پر از خورشید کن تا بگویم از نگاهت قصه‌ای دنباله‌دار زاده‌ی موسی! نمی‌خواهی کلیم تو شوم؟ در نگاهت دیده‌ام برق تجلی بی‌شمار تا نباشم گردبادی سر به سر آشفتگی آه ای ابر محبت! بر وجود من ببار نیستم بیدی که از طوفان بلرزم بعد از این چون به من بخشیده‌ای احساس کوهی استوار وقتی اقیانوس تو جاری‌ست، جاهل بوده‌ام دل اگر بستم به رود و هوی و های جویبار در زمستان نیز آهنگ شکفتن جاری است وقتی از تو می‌رسد حس شکفتن با بهار از تو پنهان نیست رؤیایم خراسانی شده فکر کوچم؛ کوچ از این شهر، از این کوچه‌سار تا شنیدم که سه‌جا حتماً به دادم می‌رسی بعد از آن نه صبر دارم، نه تحمل، نه قرار! «تخته‌بند تن*...» که حافظ گفت، مقصودش منم! راستش این روزها افتاده‌ام فکر فرار پیله‌های وَهم دائم می‌تنم دور خودم... کاش بودم چون نسیمی، در به در دنبال یار دست خالی آمدم با کوله‌باری از گناه لطف تو کرده مرا بیش از همیشه شرمسار محو کاشی‌ها نبودم محو چشمان توأم تو نباشی، حوض و سقاخانه می‌خواهم چه کار؟ رزق من شعر است؛ آن را هر سحر تقسیم کن آه ای باران رحمت! بر سر شعرم ببار! شب ستاره، شب شکفتن، شب شروع روشنی است حکمتی دارد که باشد چشم من شب زنده‌دار هان، بخوان از چشم‌هایم راز آشوب مرا مثل آهوها شدم در چشم‌های تو شکار! مهربان من! پر از پژمردگی‌ها شد دلم لطف کن بر گونه‌ی این شعر لبخندی بکار سایه‌ای از نور تو افتاد بر روی سرم تو رهایم کرده‌ای از ظلمت شب‌های تار با حدیث سلسله، حِصن حصینی ساختی نطق «الّا»یِ تو شد برّنده مثل ذوالفقار راه را کج کرده‌ام از هرطرف سمت شما ای ولای تو صراط المستقیمِ آشکار تا بگیرد از شما اذن تشرف شعر من کوپه کوپه واژه‌ها در این قصیده شد قطار صبح جمعه، گوشه‌ی دارالولایه؟ صحن قدس؟ تو بگو، کی یا کجا این‌بار بگذارم قرار؟ فروردین‌ماه١۴٠۴ (علیه‌السّلام) * حافظ:«چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟ که در سراچهٔ ترکیب، تخته‌‌بندِ تنم»
حیدر حیدر، اُحُد نرفته از یاد، صد زخم تن تو داشت می‌زد فریاد: سرداری هم، اگر بیفتد بر خاک این پرچم، بر خاک نخواهد افتاد
جنگ است و شده معرکه‌ی خوف و رجا دشمن آمد به جنگ با مکتب ما یادت نرود، سلاح ما دست خداست هنگام تضرع و دعا است و بکا
گفتی که: غیوری؛ سخنت را نفروشی! در عربده‌ها جان و تنت را نفروشی گفتی که: همین خاک دلیران، کفن توست آری وطنت را، کفنت را نفروشی این خاک مقدس وطن توست، تن توست تو یاد گرفتی که تنت را نفروشی؟ بالیدی در دامن یک عشق مقدس هشدار، که مام وطنت را نفروشی! نقش گل این دشت، روی پیرهن توست گل‌های روی پیرهنت را نفروشی مگذار دهانت را با سنگ ببندند ای چشمه‌ی جوشان، دهنت را نفروشی بی عرضگی محض، سکوت است و تماشا شاعر به سکوتی، سخنت را نفروشی من قطره و، ما با هم، دریای شکوهیم هشدار که این ما و منت را نفروشی تو شاعری و شعر مگر اهل سکوت است؟ هان! طوطی شکرشکنت را نفروشی این آتش سوزنده، گلستان وصال است ققنوسی اگر، سوختنت را نفروشی! زور و زر و تزویر، دلت را نفریبد ای کوفه! حسین و حسنت را نفروشی! ٢٧خرداد١۴٠۴
ما نسلِ «zed»، ما ضدّ صهیونیم مثل شهیدا، مرد میدونیم خون شجاعت تو رگامونه مام با شهادت زنده می‌مونیم فهمیده‌ایم فرزند ایرانیم ما هرکدوم یه بچه‌شیریم که، از زوزه‌ی گرگا نمی‌ترسیم یه حالی از دشمن بگیریم که... ما از شهیدا یادگرفتیم که باید نترسیم از کسی اصلن «و ما رمَیت اذ رمَیت» خوندیم موشک شدیم روی سر دشمن مام معنی ترس و نمی‌فهیمم قد می‌کشیم تو جنگل و باران مشت می‌کوبیم توی سرصخره رد می‌شیم از روی سر طوفان ما نسل زِد، ما جمع اضدادیم روح بهاریم اخم پاییزیم جنگل اگه وایسه جلوی ما طوفان می‌شیم برگاش و میریزیم پنبه تو از گوشِت در آر دنیا ما حرفای تازه برات داریم گردان عمّار و نمی‌شناسی! ما هر کدوممون یه عمّاریم ٣١خردادماه١۴٠۴
حسین نیستی، اما چقدر مثل حسین گرسنه، تشنه، سر عزّت است می‌جنگی...
تا به کی آشوب هستی؟ هرچه نتوان بود، باش مثل آه دردمندان، آتش بی‌دود باش جنب‌و‌جوش قطره‌ها احساس خوب رفتن است سنگ هستی؟ باش! اما در مسیر رود باش کمتر از پشّه نباش، از غلغل دشمن مترس هان به قدر وُسع خود در جنگ با نمرود باش یا عصا شو یا تبر! در پیش رویت دشمن است لااقل پیغام پیروزی چو بوی عود باش آسمان پیداست... هان از پیله‌‌ات بیرون بزن این تغافل تا به کی؟ از خویش ناخشنود باش در کمال حسن باید در حجاب بُخل بود در نگاه هرزه‌پویان، در عدم موجود باش تو بهشتی، قصد تو دارند اصحاب الشمال در هراس از خود بمان، از هرطرف مسدود باش! ای درخت، آغوش‌ها راه نفَس را بر تو بست وعده‌ای داس هرس باش و عتاب‌آلود باش آی ای انسان بیا و اندکی آدم بشو در مقام آدمیت، بعد از این محمود باش خاک راه زائران شو، خویش را بر باد ده مثل مشایه، طریق کعبه‌‌ی مقصود باش کاروان اشک راه افتاد سمت کربلا التماست می‌کنم ای چشم عاشق... زود باش! هجدهم مرداد١۴٠۴ لینک دریافت نظرات شما: @smahdihoseinir https://eitaa.com/smhroknabadi