میمیرم از خودم، بروم سمت عشقِ ذات
وقت اذان رسیده و قد قامت الصلات
دلگیرم از توالی رنج شکستها
از حس عاشقانهی بیمرز و بیثبات
گفتی حیات طیبه با مرگ ممکن است
ترس از حیات دارم و دلواپس ممات...
این روزگار، مرز بهشت و جهنم است
انگار عشق توست برایم پل صراط
منهای دیگرانی و جمع است خاطرم
آری به غیر داشتنت چیست این حیات؟
از آسمان بریدم و از ابرهای گنگ
ای چشمهجان! سراغ بگیر از دل قنات
کوزه به دوش آمدهام جستجوی تو
ای چشمهی مقدس پنهان در این دهات
حسی غریب در دل من باز میوزد
این چشمها دوباره لبالب شد از فرات
آیینه پشت کرد به من... رو زدم به او
شاید مرا نجات دهد از تصورات
آه، این دریچه آیهی تاریکی است باز
باران ببار بر روی این شیشههای مات
رزقی حلال بود در این سفرهی غزل
یک قرص نان ماه که هر بار شد بیات
دیگر به هیچ چیز دلم خوش نمیشود....
کوچ است کوچ، سهم من از شهر کائنات
فهمیدم از ترنم گنجشکهای صبح
این سایهی فرشتهی مرگ است در حیاط
در آینه نگاه کن و گریه کن مرا
شعر مرا بشوی در این شط خاطرات
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
اسفندماه ١۴٠٣
#عاشقانه
#غزلواره
هدایت شده از سیدمهدی حسینی رکن آبادی
کویر نیستم، اما دلم ترکترک است
و مرهم همهی زخمهای من نمک است
کویر نیستم، اما به جای جنگلِ سرو
مترسک است به دورم، حصار آدمک است
حصارهاست در اطراف من، ولی قلبم
هنوز معبر گل، آسمانِ شاپرک است...
کویر، غرق سراب است و رخوت مرداب
ولی میان من و چشمه، راز مشترک است
کویر نه؛ پُرم از فرصت بهارشدن
و برگبرگ تنم گرچه زخمی شتک است،
بهار میرسد از راه و سبز خواهم شد
نسیم میوزد... انگار بوی قاصدک است...
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
شهریور ١٣٩۵
#عاشقانه
#بهارانه
#دورها_آواییاست
#غزلواره
به سویت آمدم از اشتباه برگشتم
به سمت نور دویدم به ماه برگشتم
سری به ظلمتیان اسیر خاک زدم
ولی به ماه به صبح و پگاه برگشتم
برای درک تماشای نور «الا الله»
به اصل اول تو، «لا اله» برگشتم
دم از تو میزنم و در کنار شیطانم
خدای من چه قَدَر افتضاح برگشتم
چه لاابالیِ از خود به تو گریختهای!
بگیر دست مرا بیپناه برگشتم
برای دیدن تو محو این و آن ماندم
صبور ماندی و از اشتباه برگشتم
نگاه کن چه غروبی نهفته در چشمم
نماند راه به جز آه، آه برگشتم!
چقدر چشم مرا زرق و برق دنیا زد
مرا ببخش اگر روسیاه برگشتم
شبیه برگ اسیر هجوم طوفانها
رسیدهام به تو، گرچه تباه برگشتم
چموش گشتم و دائم لگد به بخت زدم
ولی ببین چه قدَر سربراه برگشتم
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
٢٢اسفندماه١۴٠٣
#مناجات
#شهر_رمضان
#عاشقانه
#غزلواره
پرنده بود به دنبال رنگ و بوی درخت
نسیم و چشمه و باران، به جستجوی درخت
پرنده، لذت پرواز را نشانش داد
و بالبال زد و ماند روبروی درخت
رسید شاعر و آبی به صورتش زد، گفت:
چه سایهسار لطیفی است پای جوی درخت
ببین خزان چه بلایی سرِ درخت آورد
چه ناگوار و چه تلخ است خلق و خوی درخت
برای اینکه نماز غزل به جا آرد
وضو گرفت در آن جوی با وضوی درخت
درخت خواست پر از نغمهی حضور شود
نسیم چرخ زد و خواند از گلوی درخت
و ساقهها همه در گوش هم غزل خواندند
شکوفه سر زد و شد رنگِ های و هوی درخت
چه دارکوب فضولی! چکار داشت مگر؟
سرک کشید نوکش در هزار توی درخت
بهار از آمدن گل سرود و چشمه شنید
به وجد آمد و غلطید سمت و سوی درخت
همیشه توصیهی مادرانه داشت به باد:
نسیم باش، بزن شانهای به موی درخت
درخت بود و حیا بود و شرم عریانی
بهار، چادری افکند سبز، روی درخت
سلام داد به باران، نگاه کرد به ابر
چکاوک آمد و لو رفت گفتگوی درخت
چقدر خواست که یک جلوه از بهشت شود
بهار آمد و گل کرد جستجوی درخت
خوشا به رنگ تبسم دوباره روییدن
خوشا به سیب، رسیدن به آرزوی درخت
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
دهم اسفندماه١۴٠٣
#بهاریه
#غزلواره
چه نقشها به روی برگ، از بهار کشیدی
شبیه آینه بر چهره، نقش یار کشیدی
چقدر شعر شدی با نسیم، زمزمه کردی
برای وا شدن غنچه، انتظار کشیدی
برای اینکه نشان از جمال حسن تو باشد
هزار گل به روی چادر بهار کشیدی
کسی ندید یکی از هزار حسن تو را هم...
اگرچه هر یک از آن را هزار بار کشیدی
برای اینکه بگویی سقوط، فصل شروع است
به چشم کوه و در و دشت، آبشار کشیدی
به بوی اینکه پریشان زلف یار بمیرم
به روی شاخهی هر بید، زلف یار کشیدی
برای اینکه بگویی که داغ، شرط وصال است
چقدر لاله روی سنگ کوهسار کشیدی
- «چگونه دست بشویم از این غبار دل خود؟»
- به روی گونهی من طرح جویبار کشیدی!
شبیه این شفق رنگ و رو پریدهی مغرب
بگو برای چه قلب مرا انار کشیدی؟
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
ششماسفندماه١۴٠٣
#بهاریه
#غزلواره
کسی با روح من آمیخت در طوفان دلتنگی
مرا در ابر غم پیچید در کوران دلتنگی
تمام آنچه با خود داشتم با خود از اینجا برد
و اشکم روی دستم ماند بر دامان دلتنگی
دلم سیر است ازاین دست شادیها، شبی ای کاش
به پای سفرهی غم میشدم مهمان دلتنگی
دلم شد بیتالاحزانی، همه اشک و همه اندوه
بقیعی تازه شد دل، این غریبستان دلتنگی
در این حال و هوا همراه با اندوه شیرینت
طراوت میدهد جان مرا باران دلتنگی
صدایم کن، و گرنه در سکوتی گنگ میپوسم
رهایم کن رهایم کن، ازین زندان دلتنگی
در این فصل پریشانی، نگاهت را مگیر از من
کنون من ماندم و یک روح سرگردان دلتنگی
سلام ای غربت معصوم ای روح سترگ عشق
درود ای بهترین آغاز بر پایان دلتنگی
تمام شعر من اندوه شد ای عاشق صادق
مگر از خاطراتت پر شده دیوان دلتنگی
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
فروردین1372
#دورها_آواییاست
#غزلواره
#شعر_ولایی
دوست دارد یار، چشم هرشبِه مرطوب را
در همین آیینه پیدا کن رخ محبوب را
ایستاده پشت در! در بازکن بر روی او
ای که میخواهی بیابی طالع مطلوب را
شورهزاری یا که در خواب زمستانی هنوز؟
این بهار آکنده از گل کرده، حتی چوب را!
او به فکر توست، تو مفتون حسّ دیگری...
مرگ من بر هم بریز این چرخهی معیوب را!
سایهی لطف و ولای اوست بر روی سرت
قدر میدانی دل ای دل! این رفیق خوب را؟
شهرمان شد مأمن رجالهها، عفریتهها
زخم هشداری زدی این امت مرعوب را؟
آن عبادتها فقط مدّ «ولاالضالین» که نیست
هان ببین بر روی نیزه، مصحف زرکوب را
کعبه است و بار دیگر فتنهی اصحاب فیل
دور کن از شهر خود این اَنگ شهرآشوب را!
تو پیمبر باش در آیین انسانیتت
جذب خواهی کرد حتی قلب سنگ و چوب را
گفته بودم باز میگردی به اصل اصل خود
لای قرآنت ببین پروانهای مصلوب را
از زلیخاها فراری بودی و یوسف شدی
سنگ شد آیینه، دیدی جلوه محبوب را...
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
٣١ فروردین١۴٠٢
#غزلواره
#دورها_آواییاست
#بصیرت
#دفاع_از_ارزشها
#شعر_تعلیمی
این شب جمعه، بعد از جلسه هیئت،
یکی از طلبهها آمد سراغم و بعد از «سلام علیک» گرم، گفت:
با خودم گفتم، این پیر غلام کیست که در این تاریکی، لابلای جوانها ایستاده و دارد سینه میزند؟
حالا میبینم شما بودید؛ معلمم!
(البته به تعبیر خودش استادم!)
امان از این تعابیر و القاب...
عبارت «پیر غلام» دلم را لرزاند...
به بهانهای با او خداحافظی کردم و پناه بردم به گوشهای از هیئت.
بغضی که نمیتوانست جلوی جمع، تبدیل شود به اشک،
شد این رباعی:
افسوس که یک لحظه مریدت نشدم
یارت نشدم،«جون» و «سعید»ت نشدم
میمیرم از این خجالت آخر یک روز
من پیر شدم، ولی شهیدت نشدم ...
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
٢٢فروردین١۴٠۴
#تاریخ_شفاهی
#شعر_ولایی
#بداهه
#رباعی
ای نور تو آمیخته با سورهی جان
قدر تو شد تفسیر کوثر، نجم، رحمان
ای سورههای مهربانی در نگاهت
آیه به آیه، حرفهایت شرح انسان
چشمه به چشمه برکتت جاری است در شهر
حس میکنم نور تو را، باران به باران
آیینهباران شد شب ما با حضورت
سامان گرفت این شهر، این زلف پریشان
تا قبلهی هفتم، صراطالمستقیمی
سعی و صفای ما شد از قم تا خراسان
تا آمدی، ابلیس شد آواره در شهر
این شهر شد باب ولایت، شهر ایمان
این شهر با یادت پر از بال فرشته است
شد کوچههایش مست بوی «رَوح و ریحان»
شهر بدون تو؟ چه تصویر غریبی...
هرگز نمیخواهم دلم را بی تو، یک آن
اذن دخول من به صحن آینه چیست؟
باید که چشم من شود آیینهبندان
گاهی فقیر و خسته میآیم کنارت
آواره و مسکین، پر از حس غریبان
گاهی پر از آهم، پر از شرم گناهم
آیینهای محو «شکست»، از سنگ طغیان
یک گوشهی اندوه در قعر سکوتم
آزاد کن روح مرا از شرّ زندان
گردابها بستند صدها سد به رویم
ای ساحل آرامشم در اوج طوفان
آیینهای را روبرویم میگذاری
با یاد مادر میشود دل، بیتالاحزان
عطر مدینه میوزد در سینهی من
یاد شما در سینهام تا هست مهمان
با اشکهایم مینویسم روی این خاک
باشد برای آن مزار، آن راز پنهان
وقتی زیارتنامه میخوانم برایت
حسّ برائت دارم از دجال و شیطان
وقت زیارت زیر لب با خود بگویم:
«باشد قرار بعدی ما باب رضوان
با «اشفعی لی» وعدهگاه تو بهشت است
دنیا و اهلش هرچه را باشد، بپیچان!»
لکنت شدم... ، اینجا کمیت شعر لنگ است
آیینهی یادت دلم را کرده حیران
دست مرا بگذار توی دست دعبل
من، کودک شعر، اول راه دبستان...
میخواستم از دوستت دارم بگویم
شد مشق من این شعر بی آغاز و پایان
این بیتهایم حسّ بیتالنور دارد
روحالقدس! بر شعر من بالی بیفشان
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
٩اردیبهشت١۴٠۴
#شعر_ولایی
#غزلواره
#حضرت_معصومه_علیها_السّلام
#دههی_ولایت
ای ابر لطف! کی تو مرا میدهی عبور
از این کویر گمشده تا جلوهگاه نور
ماه و ستاره، محضر خورشید میرسند
من ابر بیقرارم و بیبهره از حضور
نقارهخانه شد دل من با خیال تو
دائم تو را صدا بزنم تا دم نشور
همدرد رنج خواهرتانم در این فراق
زیر لب: السلام علی زینب الصبور
باید دخیل پرچم سبز تو میشدم
مثل نسیم آمدم از دشتهای دور
اذن دخول خواندم و «فاخلع» به روی لب
با این تصور: آمده موسی به کوه طور
اذن دخول خواندن من، روضه خواندن است
در ذهن من مدینه چرا میشود مرور؟
این آفتاب جلوهای از چشمهای توست
بی حس آفتاب، جهان است سوت و کور
حس میکنم جهان پرِ لبخندهای توست
در چشم آفتاب، تو را میکنم مرور
در محضر امام دلم عرض میکنم:
دست شماست بر سر ما تا دم ظهور
گفتی حدیث و «فانفجرت اثنتی عشر»
آتش گرفت قلب همه... «فارّ التنور»...
دستی کشیدهای به روی چشمهای من
این چشمها اگر که شده سورههای نور
چشمم کویر و، در تب مرداد وَهم بود
با زمزم عنایت تو شد چنین نمور
این شعر چیست؟ ترجمه اشکهای من
قلبم پر از تلاطم یا حیّ و یا غفور
با یاد چشم تو، قدح شعر میزنم
هر شب که از کنار دلم میکنی عبور
عمریاست «لا اله» تو را جار میزنم
باید که شعر من بشود دعبل غیور...
این روزها کسی به دلم سر نمیزند
شد دفتر قصائد من خانهی قبور
لطف تو بود و جهل من و ذرهای جنون
آقا ببخش! شعر شد این بار هم جسور...
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
٢۵اردیبهشت١۴٠۴
#امام_رضا_علیه_السّلام
#زیارت_مخصوص
#شعر_ولایی
کوفه دیگر خانهی مردانِ مرد انگار نیست
کوچ کرده مردی و این شهر، شهرِ یار نیست
کوفه اکنون بندهی زور و زر و تزویر شد
کوفه دیگر کوفهی تسلیمِ محضِ یار نیست
کوفه، مردستان شمشیر و شجاعت بود، حیف
آه در این شهر، جز «طوعه» کسی عیّار نیست
سایهی رعب و خیانت میدود در کوچهها
یک پناه امن، حتی سایهی دیوار نیست
نابرادرها یکایک در هراس از گرگ وَهم،
یوسفی هست و خریداری در این بازار نیست
زخم شمشیر خیانت را ببین بر پشت من
سرفرازم، زخم سرباز تو ذلتبار نیست
مستی دنبالهداری یافتم از گیسویت
آه از مستی چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست
بر روی دارالاماره چشم من دنبال توست
هیچ حسی بهتر از این وعدهی دیدار نیست...
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
بهار ١۴٠۴
#مسلم_بن_عقیل(علیهالسّلام)
#شعر_ولایی
#غزل
عطش گرفته تو را گرچه در کنار فراتی
تویی که ماء معینی، تویی که آب حیاتی
اگرچه از عطشت خواندهاند مرثیهخوانان
ولی تو تشنهی لبیک در کنار فراتی
تویی که معنی آتیتم ُالزکاتی و، امشب
برای از تو نوشتن به من بده کلماتی
همیشه اشهد انّ، که عشق سهم امام* است
به من اجازه بده جان دهم به شوق زکاتی
به جز تو کیست به سمت خدا مرا بکشاند؟
مبدّل همهی سیئات بالحسناتی
نسیم گیسوی بر نیزهها مرا به خود آورد
که مستقیم نمیشد دلم به هیچ صراطی
جنون شعر شدم، شاید از غم تو بمیرم
تو روح پر تپش شعر من در این لحظاتی
قسم به اشک عزایت که راز آب حیات است
چگونه از تو بگویم، که کشته عبراتی
سلام لذت با اشک از غم تو سرودن!
تو روح زندگی ما و راز هرچه نشاطی
شکفت بر لب من «اَحیِنا حیاتَ محمد... »
در این حیات، کنار تو نیست هیچ مماتی
تو مونس منِ تنها میان وحشت دنیا
تو همنشین دلم در تمامی سکراتی
به درک روشن «یالَیتنا» چرا نرسیدم
آهای قلب پریشان! کجای این عتباتی؟
به کربلا برو و شمر را دوباره رصد کن
آهای... ای که به دنبال رمی در جمراتی
به بوی سیب سحرهای جمعه باز دلم رفت
دریغ و درد نبردم از این حرم، نفحاتی
سلام ساقی وحدت! خمارِ باده عهدت
عجیب نیست که در خون، تجلیات صفاتی
میان نیل حوادث عصای معجزه، اشک است
تو کشتهی عبراتی و راز و رمز نجاتی
شکوه توست دل از جبرئیل بُرد در این شعر!
شکفت و گفت به هر بیت، زیر لب صلواتی
به روی نیزه نگاه تو خیره ماند به دشمن
چه استقامت کوهی! چه غیرت سکناتی
میان خاک چرا ردّ بوی خون حسین است؟
«سَلِ الخیولَ اماماً یُرَضُّ في الفلواتی**»
بگیر بر سر بالین مرا که کشتهی عشقم
«مضی الزَمانُ و قلبی یقولُ اَنَّکَ آتی***»
#سیدمهدیحسینیرکنآبادی
21 تیرماه 1404
#امام_حسین_علیه_السّلام
#قصیده_واره
#شعر_ولایی
پ. ن:
*عشق سهم امام است...
مضمون «سهم امام» را پیشتر در بیتی از آقای حسن بیاتانی دیدهام.
**سَلِ الخیولَ ...
از اسبها بپرس دربارهی امامی که در صحراها بر او تاختند
***مضی الزَمانُ...
زمان گذشت و قلبم میگوید تو حتماً میآیی
( مصراع از سعدی است)