eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ژانر داستان‌های بنده جنایی و تریلره، قتل و خشونت ویژگی جدایی ناپذیر این ژانره! البته هرکس یه سلیقه‌ای داره، یکی جنایی می‌پسنده یکی اجتماعی یکی عاشقانه... من نمی‌رم عاشقانه بخونم بعد به نویسنده داستان عاشقانه بگم شورش رو در آوردی انقدر عاشقانه و احساسی نوشتی!!! به هر حال اگه خشونت دوست ندارید رمان تریلر و جنایی گزینه خوبی براتون نیست. تازه اگه یکم داستان‌های تریلر مشهور و قوی ایران و جهان رو بخونید می‌بینید من خیلی کم از عنصر خشونت استفاده کردم و سعی داشتم تکیه‌م بیشتر روی معما و تعلیق باشه.
خیلی از ناشناس‌ها رو بنده وقت نکردم این مدت پاسخ بدم، الان هم یادم نیست چیو پاسخ دادم چیو نه! اولا از همه عزیزانی که پیام‌شون رسید ولی پاسخ ندادم عذرخواهم، دوما اگر پیامی بوده که لازمه پاسخ بدم امروز و فردا بفرستید تا پاسخ بدم.🌱
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ رزان با کمک به مجروحان احساس خوشبختی می‌کرد. هر شب سراپا خونین به خانه می‌آمد، اما اصلا اعتراض نمی‌کرد و می‌گفت این‌ها "پاک‌ترین خون جهان" یعنی خون پاک شهدا و مجروحان است. او به معنای واقعی کلمه امدادرسان بود و با پس‌انداز خود لوازم پزشکی می‌خرید. «من برگشتم و عقب‌نشینی نخواهم کرد! با گلوله‌های خود به من حمله کنید، من نمی‌ترسم!» این‌ها آخرین جملاتش در صفحه اجتماعی شخصی‌اش بوده، روزی که به حصار مرزی غزه می‌رود، با روپوش سفید. 🥀شهید رزان اشرف النجار http://eitaa.com/istadegi
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نمیدونم سابقه داشته آقا بعد کلی سخنرانی و اتمام جلسه یکدفعه بین نماز بلند شوند و دوباره مطلبی بگن یا نه؟!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 168 گفتم: صبر کن ببینم... این فیلم... گالیا لبخند زد. -مال نیم ساعت پیشه. نزدیک بود از حال بروم. تلما را کشته بودند. تلما... روی سینه‌ام خم شدم و قلبم را چنگ زدم. زیر لب گفتم: تلما... برایم مهم نبود که نقطه ضعفم را پیش گالیا لو داده‌ام. دیگر اصلا نقطه ضعفی در کار نبود. گالیا قاه‌قاه خندید و گفت: به دختره زنگ بزن. حالم بدتر از آن شد که بود. اگر تلما هنوز زنده بود... چه بلایی سرش آورده بودند؟ نای فریاد زدن نداشتم. همه رمقم را در گلویم جمع کردم و گفتم: باهاش... چکار... تلفنش را برداشت، شماره‌ای گرفت و آن را به سمتم دراز کرد. -خودت باهاش حرف بزن ببین باهاش چکار کردن. نزدیک بود بمیرم؛ ولی دلم می‌خواست قبل از مردن، گالیا را بکشم. با دست لرزان تلفن را گرفتم و از تصور آنچه پشت خط می‌گذشت قلبم مچاله شد. بوق می‌خورد، یک بار... دو بار... سه بار... صدای هر بوق مثل ناقوس مرگ در سرم پژواک می‌شد. نمی‌دانم بوق چندم بود. داشتم ناامید می‌شدم که صدای دخترانه‌ی گرفته‌ای تلفن را برداشت. -هوم؟ صدای تلما بود؟ داشت ناله می‌کرد؟ چند ثانیه سکوت کردم تا ببینم دور و برش سر و صدا هست یا نه، جیغ می‌زند یا نه؟ اصلا صدای خودش بود؟ -الو؟ کیه؟ صدای تلما بود، صدای خواب‌آلود تلما. با ترس و تردید گفتم: الو تلما! ایلیام. حالت خوبه؟ -لعنت بهت. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز خواب روزه‌دار عبادت نیست، جرم در حق انسانیته!
https://nshn.ir/QbZ3eg_xn1a8 هم‌اکنون در میدان امام مستقر شدیم😎🇵🇸
به یاد کودکان شهید غزه...💔🇵🇸