eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ رزان با کمک به مجروحان احساس خوشبختی می‌کرد. هر شب سراپا خونین به خانه می‌آمد، اما اصلا اعتراض نمی‌کرد و می‌گفت این‌ها "پاک‌ترین خون جهان" یعنی خون پاک شهدا و مجروحان است. او به معنای واقعی کلمه امدادرسان بود و با پس‌انداز خود لوازم پزشکی می‌خرید. «من برگشتم و عقب‌نشینی نخواهم کرد! با گلوله‌های خود به من حمله کنید، من نمی‌ترسم!» این‌ها آخرین جملاتش در صفحه اجتماعی شخصی‌اش بوده، روزی که به حصار مرزی غزه می‌رود، با روپوش سفید. 🥀شهید رزان اشرف النجار http://eitaa.com/istadegi
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نمیدونم سابقه داشته آقا بعد کلی سخنرانی و اتمام جلسه یکدفعه بین نماز بلند شوند و دوباره مطلبی بگن یا نه؟!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 168 گفتم: صبر کن ببینم... این فیلم... گالیا لبخند زد. -مال نیم ساعت پیشه. نزدیک بود از حال بروم. تلما را کشته بودند. تلما... روی سینه‌ام خم شدم و قلبم را چنگ زدم. زیر لب گفتم: تلما... برایم مهم نبود که نقطه ضعفم را پیش گالیا لو داده‌ام. دیگر اصلا نقطه ضعفی در کار نبود. گالیا قاه‌قاه خندید و گفت: به دختره زنگ بزن. حالم بدتر از آن شد که بود. اگر تلما هنوز زنده بود... چه بلایی سرش آورده بودند؟ نای فریاد زدن نداشتم. همه رمقم را در گلویم جمع کردم و گفتم: باهاش... چکار... تلفنش را برداشت، شماره‌ای گرفت و آن را به سمتم دراز کرد. -خودت باهاش حرف بزن ببین باهاش چکار کردن. نزدیک بود بمیرم؛ ولی دلم می‌خواست قبل از مردن، گالیا را بکشم. با دست لرزان تلفن را گرفتم و از تصور آنچه پشت خط می‌گذشت قلبم مچاله شد. بوق می‌خورد، یک بار... دو بار... سه بار... صدای هر بوق مثل ناقوس مرگ در سرم پژواک می‌شد. نمی‌دانم بوق چندم بود. داشتم ناامید می‌شدم که صدای دخترانه‌ی گرفته‌ای تلفن را برداشت. -هوم؟ صدای تلما بود؟ داشت ناله می‌کرد؟ چند ثانیه سکوت کردم تا ببینم دور و برش سر و صدا هست یا نه، جیغ می‌زند یا نه؟ اصلا صدای خودش بود؟ -الو؟ کیه؟ صدای تلما بود، صدای خواب‌آلود تلما. با ترس و تردید گفتم: الو تلما! ایلیام. حالت خوبه؟ -لعنت بهت. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز خواب روزه‌دار عبادت نیست، جرم در حق انسانیته!
https://nshn.ir/QbZ3eg_xn1a8 هم‌اکنون در میدان امام مستقر شدیم😎🇵🇸
به یاد کودکان شهید غزه...💔🇵🇸
🇵🇸🌿 مظلوم مقتدر رهبر انقلاب : مسئول این همه جنایت و غصب و تخریب و ظلم در فلسطین کیست؟ چرا هیچ کس این میلیون‌ها کودک و زن و مردِ مظلوم در جهان اسلام را شمارش نکرد؟ چرا کسی قتل‌عام شدن مسلمانان را تسلیت نمیگوید؟ چرا میلیون‌ها فلسطینی باید هفتاد سال از خانه و کاشانه‌ِی خود دور بوده و در تبعید به سر برند؟ و چرا قدس شریف -قبله‌ی اوّل مسلمانان- باید مورد اهانت قرار گیرد؟ سازمان به اصطلاح ملل به وظیفه‌ی خود عمل نمیکند و نهادهای به اصطلاح حقوق بشری مُرده‌اند. شعار «دفاع از حقوق کودک و زن» شامل کودکان و زنان مظلوم یمن و فلسطین نمیشود. ۹۹/۳/۲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 169 صدای تلما بود، صدای خواب‌آلود تلما. با ترس و تردید گفتم: الو تلما! ایلیام. حالت خوبه؟ -لعنت بهت. این که داشت فحش می‌داد به این معنی بود که حالش خوب است؟ صدایش شبیه کسی نبود که درد داشته باشد. دوباره پرسیدم: مطمئنی حالت خوبه؟ - نصفه‌شب زنگ زدی بیدارم کردی که حالمو بپرسی؟ لعنت بهت. و قطع کرد. نفسم را با خیال آسوده آزاد کردم. او زنده و سالم بود. خواب بود و تنها چیزی که مخل آسایشش شده بود، تماس من بود. ناباورانه خندیدم. گالیا که داشت از تماشای دگرگونی‌های من لذت می‌برد، تلفن را از دستم گرفت و گفت: می‌دونستم امشب قراره برن سر وقتش، و البته بعدش هم میومدن سراغ تو. آدم فرستادم که جلوشونو بگیرن. برخلاف چند لحظه پیش که داشتم برای قتلش نقشه می‌کشیدم، حالا می‌خواستم دستش را ببوسم. مبهوت پرسیدم: چی باعث شده شایسته چنین لطفی باشیم؟ گالیا بشکن زد. -سوال خیلی خوب و به‌جایی بود. همینو می‌خواستم بشنوم. دوباره یک طره از موهایش را پشت گوش انداخت و خودش را روی صندلی جلو کشید. دستانش را به هم قلاب کرد و روی میز قرارشان داد. گفت: فقط می‌خوام همین فردا مقاله‌ای که درباره قربانی‌های هفتم اکتبر نوشته رو منتشر کنه. تو هم خبر سوءقصد بهش رو بده به یه خبرگزاری دیگه، مصاحبه کن و چیزی که می‌خوام رو بگو. تازه فهمیدم ماجرا چیست؛ گالیا ریاست موساد را می‌خواست و ما همان کسانی بودیم که می‌توانستند مسیر را برایش هموار کنند؛ فقط کافی بود رقیب گالیا، ایسر آرگامان را پایین می‌کشیدیم. ایسر همان گزینه‌ی اصلی برای ریاست موساد بود که پیش از این سابقه‌ی درخشانی در نیروهای امنیتی اسرائیل داشت. او در زمان هفتم اکتبر و سال‌های بعدش معاون امور اتباع اسرائیلی شاباک بود و اینطور که از پدرم شنیده بودم، او پیشنهاد داده بود مردم را در بئری و جشنواره موسیقی به رگبار ببندند. بعدش هم، او بود که بازماندگان مزاحم را یکی‌یکی حذف کرد، و اسرای آزاد شده را. هرکسی که ممکن بود خطری برای افکار عمومی اسرائیل باشد می‌کشت، همان‌طور که مادر یووال را کشته بود. آرام و محطاط گفتم: اونا آدمای ایسر بودن؟ ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi