eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#نمیخوام_بدونم #فصل_دوم #قسمت_دوم [کاش نمی‌دونستم که انسان، انسانه‼️] در قسمت قبل، درباره این صح
[کاش نمی‌دونستم که انسان، زنده به احساساتشه‼️] اصولا شنیدیم که میگن هفتاد درصد بدن انسان از آب تشکیل شده. من ولی نظریه متفاوتی رو از خودم درآوردم که گرچه من‌درآوردی هست، ولی بدون پشتوانه هم نیست. اگر به تجربیات خودتون و اطرافیان‌تون از زندگی یه نگاه کوتاه بندازید، خواهید دید که اغلب آدما، چه مرد و زن، چه منطقی و غیرمنطقی و چه پیر و جوان، ناخودآگاه پشت هر تصمیمی که می‌گیرن، احساسات‌شون اثرگذار بوده. اصلا ما یه وضعیتی رو داخل روان‌شناسی داریم به نام "محرومیت حسی". این حالت به قدری عذاب آوره که انسان‌ها قادر به تحملش نبودن و از این وضعیت به عنوان یک شکنجه استفاده میشه! اینکه هر پنج حس اصلی شما، تحریک نشه، نه بشنوید، نه ببینید، نه لمس کنید، نه بو کنید و نه چیزی رو بچشید، یه حالت شکنجه‌ست! البته اینا حواس پنجگانه ما هستن که خب بیشتر مربوط به فیزیک بدن ما میشن، شما تصور کنید که یه روز از خواب بیدار میشید و علاوه بر اینکه هیچکدوم از حواس پنجگانه رو ندارید، نه می‌تونید کسی رو دوست داشته باشید نه اصلا می‌تونید بفهمید دوست داشتن چیه. بی‌حسی مطلق! حتی قابل تصور نیست، چون اصلا مغز شما چنین وضعیتی رو درک نمی‌کنه. پس ما چه بخوایم چه نخوایم، مجبور به حس کردن و توجه به احساسات‌مون هستیم. احساسات ما، شبیه یه بطری آبه، اگر مدام بهش فشار بیاریم و بخوایم سرکوبش کنیم، بطری میترکه و آب، سرازیر میشه و ممکنه خرابی به بار بیاره. البته این خرابی به بار آوردن، برای وقتاییه که شما همش بطری بطری، یکی یکی، مدام یه عالمه آب رو پشت یه سد جمع کردین! اون وقته که اگه تَرَک کوچولو برداره، کل شهر رو آب میبره! بدن انسان، فیزیک جسمی و تمام حالاتی که در زندگی تجربه می‌کنه، عجیب‌ترین حالات تجربه شده توسط یک مخلوق هست. شما هیچ‌وقت یه لاک‌پشت رو نمی‌بینید که به خاطر مرگ مادرش گریه کنه، یا بچه گربه‌ای رو نمی‌بینید که در اثر جدایی پدر و مادرش، آسیب روحی رو تجربه کنه. حواستون به احساسات‌تون باشه که باهاش توی قسمت بعدی، با معرفی یک کتاب خفن، خیلی کار داریم!
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ هم مربوط به قسمت قبل بود که من یادم رفت بذارم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🏴بسم الله الرحمن الرحیم🏴 📖عَلَم‌نامه ✍️محدثه صدرزاده(پیشه) 📍فصل دوم: ورود ممنوع اولین مقصدمان برا
🏴بسم الله الرحمن الرحیم🏴 📖عَلَم‌نامه ✍️محدثه صدرزاده(پیشه) 📍فصل سوم: حیرت مقصد بعدی نجف بود. از مکان استراحت‌مان تا حرم نیم‌ساعتی پیاده‌روی داشت. وسایلمان را گذاشتیم و راه افتادیم. بعد از ماجرای سامرا دیگر پابه پای علمدار راه می‌رفتم؛ اما باز هم دلم نمی‌خواست علمدار باشم. همیشه علم حکم بار اضافه را برایم داشته و معمولا در دست دیگران باشد جذابیتش هم بیشتر است. در کنار پیاده‌رو منتهی به حرم، کاروانی ردیف نشسته‌ بودند و خستگی در می‌کردند. بی‌توجه به راهم ادامه دادم که مردی دست تکان داد و گفت: -لبنانی؟ متعجب نگاهش کردم. فکر کنم اشتباه گرفته بود. کمی سر چرخاندم بلکه کس دیگر را ببینم اما غیر از خودم کسی کنارم نبود. به مرد نگاه کردم. نمی‌دانستم مال کجاست؛ اما حس کردم ایرانی باشد. بدون حرف با دست به خودم اشاره کردم. سر تکان داد. سریع گفتم: -لا، ایرانی! می‌خواستم هرچه زودتر بروم. علم جلو افتاده بود و ما عقب مانده بودیم. حتما این مرد هم مانند خیلی از عرب‌های دیگر مرا به خاطر چهره‌ام لبنانی دانسته. مرد متعجب خندید و گفت: -پس چرا پرچم ایران دنبالتون نیست؟ آخه این چه پرچمیه؟ تنها برای یک پرچم فکر کرده بود ما از لبنان هستیم؟ نکند انتظار داشت ماجرای طولانی پرچم را برایش بگویم؟ گیج مانده‌ بودم که یکی از بچه‌ها در حالی که هلم می‌داد گفت: -دیگه قسمت نبود یه دفعه‌ای شد. ما عقب افتادیم ببخشید. علم خیلی جلوتر از ما بود. به سمتش دویدیم. نزدیک که شدیم ماجرا را برای بقیه هم تعریف کردیم. حالا حس می‌کردم آدم‌ها دیگر مرا به چشم یک ایرانی نمی‌بینند. کلافه نفسم را بیرون دادم. علم ایستاد. کنارش جمع شدیم. شام نخورده بودیم. از موکبی که کنارش بودیم غذا گرفتیم و هرکس جایی نشست و مشغول خوردن شد. دقیقا جایی نزدیک علم نشستم. باز آقای سلمانیان علمدار شده بود و هی تابش میداد. همان طور که قاشق پر از برنج و عدس را دهانم می‌گذاشتم به آدم‌ها نگاه کردم. جوان‌های عرب و موکب‌دارها نگاهشان سمت پرچم بود. چند جوانی که با فاصله از من ایستاده بودند یکیشان به سمت آقای سلمانیان آمد و گفت: -لبنانی؟ خنده‌ام گرفت. عجب گیری کرده بودیم‌ ها. قاشق آخر را دهانم گذاشتم و بلند شدم. آقای سلمانیان بدون نگاه به پسر جمله من را تکرار کرد: -لا. ایرانی! پسر با شوق بازوی آقای سلمانیان را گرفت و گفت: ایرانی! انگار باورش نمی‌شد. هی به پرچم نگاه می‌کرد و گاهی هم به آقای سلمانیان. بعد از مدتی نگاهی به رفقایش کرد. آن‌ها چیزی گفتند که متوجه نشدم. پسر چوب پرچم را گرفت و چیزی به عربی گفت. از حرکاتش متوجه شدم پرچم را می‌خواهد. او خبر نداشت وسایل آقای سلمانیان مانند ناموسش هستند. او هی اصرار می‌کرد و آقای سلمانیان یا می‌گفت نه و یا او هم به عربی چیزهایی می‌گفت. اما نمی‌دانم چه شد که پرچم را به پسر داد. متعجب نگاهش کردم. بدون آنکه چشم از پرچم بردارد گفت: -اصرار کرد گفت می‌خواد پرچمو به دوستاش و موکب‌دارها نشون بده. بچه‌ها هم که انگار مثل من تعجب کرده بودند کنارم ایستادند. حالا همه به پسر نگاه می‌کردیم. پرچم را اول پیش دوستانش برد. هرکدام پرچم را می‌دیدند متعجب می‌شدند. جدا جدا هر کدام پرچم را تاب دادند. باز پسر از آن‌ها گرفت و به سمت موکب نزدیک آنجا رفت و بلند افرادی را صدا زد. اولین نفر پیرمردی بیرون آمد و متعجب به پرچم نگاه کرد، پسر چیزی گفت و مرد برگشت و به ما نگاهی انداخت. اصلا وضعیتی شده بود. موکب‌دارها و مردم بحثشان پرچم شده بود. مسئول کاروان به آقای سلمانیان گفت: -چطور جرعت کردی پرچمو بدی بره؟ اگر بردن چی؟ آقای سلمانیان باز بدون چشم برداشتن از پرچم گفت: -دلم سوخت. حواسم هست. پسر بعد از کمی تاباندن پرچم دور تادور خیابان به سمتمان آمد اما این بار با دوستانش. پرچم را به آقای سلمانیان داد. همه‌شان می‌خندیدند و گاهی چیزی می‌گفتند. وقتی رفتند گفتم: چرا اینا اینجوری کردن؟ یه پرچمه دیگه؟ آقای سلمانیان همان طور که پرچم را درست می‌کرد گفت: پسره می‌گفت تا حالا پرچم حزب الله را از نزدیک ندیده و باورشون نمی‌شد که یه ایرانی این پرچم دستش باشه. نگاهی به پرچم زرد رنگ علم انداختم. دیگر در نگاهم کوچک و یا بی‌ابهت نبود. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت بیست و هفتم -فهمیدنش سخت نیست. فقط باید ببینیم توی کوچه ما آپارتمان خالی هست یا نه، زحمتش یه استعلامه. موقع گفتن جمله آخر، به امید نگاه کردم و امید با یک لبخندِ گل و گشاد روی صورت تپلش جوابم را داد. -خیلی خب، باشه. صدای هشدار حرکت و صوت برای چندمین بار بلند شد. همراهم را درآوردم. هانیه از خانه بیرون رفته بود. از جا جهیدم و گفتم: من میرم خونه‌مون رو بررسی کنم. حسام هم بره دوربینای بیمارستانو رو ببینه. امید با آرنج به بازوی کمیل زد و آرام، ولی طوری که من هم بشنوم در گوشش گفت: ببین، یه طوری رفتار می‌کنه انگار سرتیمه! و با هم ریزریز خندیدند. کمیل بلند شد و گفت: با هم بریم. من رانندگی می‌کردم و کمیل توی فکر بود. دستش را زیر چانه زده و آرنجش را به لبه شیشه ماشین تکیه داده بود. صبح جمعه، خیابان‌ها خلوت بود و از این فرصت استفاده می‌کردم که تندتر بروم. امیدوار بودم چیز به درد بخوری توی خانه منتظرم باشد. -فکر می‌کنی چرا همچین چیزی ازت خواسته؟ کمیل این را انقدر ناگهانی پرسید که گفتم: چی آقا؟ -منظورم اینه که معمولا تروریست‌ها خانواده مامور رو تهدید می‌کنن تا مامور به نفعشون یه کاری انجام بده؛ نه این که ازشون بخواد دستگیرشون کنه. چرا باید انقدر به خودش زحمت بده و آخرش ازت بخواد پیداش کنی؟ بدون فکر گفتم: چون اون یه روان‌پریش عوضیه. کمیل چپ‌چپ نگاهم کرد تا با دیدن چندتار موی سپیدِ کنار شقیقه‌اش یادم بیفتد از من بزرگ‌تر است. گفتم: ببخشید... خب... از حرف زدنش معلوم بود یه چیزیش می‌شه. دوباره به جلو خیره شد و گفت: یه روان‌پریش نمی‌تونه انقدر راحت وارد خونه یه نفر بشه، و درضمن اون طوری داره باهات بازی می‌کنه که معلومه یکی از داخل بهش خبر می‌ده. این جمله مثل پتک توی سرم خورد. -چی؟ چرا اینو می‌گید؟ کمیل عصبی بود، ولی داشت خودش را کنترل می‌کرد. اینجور وقت‌ها اخم می‌کرد، به یک نقطه خیره می‌شد و پوست لبش را می‌کند. گفت: وقتی اسمت، شماره‌ت، محل سکونتت و هویت خانمت رو می‌دونه، از اون طرف می‌دونه عبدالله توی چه وضعیه و تو کجا بودی... سریع گفتم: خب اینا رو از راه‌های دیگه هم می‌تونه بفهمه. کمیل با آرامشی که به سختی حفظش کرده بود گفت: سرراست‌ترین راه برای فهمیدنش نفوذه. یا یه عامل بین ما داره، یا نفوذ سایبریه. نفسم را محکم بیرون دادم. به چهارراه رسیده بودیم و وقتی دیدم خودروی دیگری در خیابان نیست، از چراغ قرمز رد شدم. کمیل داد زد: چکار کردی حسین؟ -کسی نبود آقا. کمیل عصبانی‌تر شد. انگار می‌خواست خشمش سر نفوذی را هم اینجا خالی کند. صورتش سرخ شده بود. -یعنی چی کسی نبود؟ قانون قانونه! تو خودت مامور قانونی و اینطوری می‌کنی؟ احساس کردم داغ شده‌ام. کمیل و وجدانم دست به دست هم دادند که عرق شرم بر پیشانی‌ام بنشیند. -ببخشید... دیگه تکرار نمی‌شه. کمیل برگشت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. چند نفس عمیق کشید و گفت: خیلی خب، بذار ببینم... اون ازت خواسته که پیداش کنی. و گفته که چندتا برنامه برای این شب‌ها داره، و تهدید کرده که اگه این کارو نکنی خانمت رو می‌کشه. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مکان موکب لشکر فرشتگان امسال کنار مزار شهید زینب کماییه، روبه‌روی خیمه حسینی گلستان شهدا✨🥀
از پارسال یه تعداد رزق اضافه اومده، شاید حدود ۲۰۰، ۳۰۰ تا. بیشترش هم مربوط به شهید منیره سیف هست، یعنی فکر کنم چون رزق‌های منیره سیف یه طرف بوده، خیلی کسی برشون نداشته. و بعد هم شهید نسرین افضل و شهید فهیمه سیاری و کبری صفا. حالا نمی‌دونم باید باهاشون چکار کنم 😕 چون بیشترشون مال یه شهیدن و خیلی محدودن، دیگه جنبه تصادفی پیدا نمی‌کنن. چکار کنم به نظرتون؟
شهدای جدیدی که امسال به موکب اضافه شدند...🥀✨
سردر موکب امسال رو امام رضا برامون فرستاده...🥲💚
داشتیم موکب رو درست می‌کردیم، یهو زیر پامو دیدم، دیدم نوشته آرامگاه معلم شهیده! با اینکه نزدیک شهید زینب کمایی بودیم(غرفه کنارمون غرفه شهید زینب کماییه و سر مزار خود شهیده)، ولی هیچوقت چشمم به این شهیده نیفتاده بود...! مظلومانه اینجا بود، و امسال صاحب موکب ماست. چرا اینو می‌گم؟ چون قبلش قرار بود اصلا یه جای دیگه باشیم، چندبار جامون عوض شد تا اومدیم اینجا. خود شهیده دعوتمون کرده بود...