بغض اگر وا نشود ، تا جگرت میسوزد
پدر و جدِ بزرگِ پدرت میسوزد
درد اگر شعر شود ، شعر به جایی نرسد
قلم و دفتر و طبع و هنرت میسوزد
سالها در قفسی بسته اسیرت بکنند
شوق پرواز تو در بال و پرت میسوزد
نیمهشب مست شوی ، گریه کنی خواهی دید
دست و سیگار تو با چشم ترت میسوزد
میدهد دست به دستانِ رقیبت، آنگاه
دلِ وابسته و تنها و خَرَت میسوزد
آه ای خانهٔ ناروشنِ من بعد از این
آهِ من میشود آوار و درت میسوزد
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
بغض اگر وا نشود ، تا جگرت میسوزد پدر و جدِ بزرگِ پدرت میسوزد درد اگر شعر شود ، شعر به جایی نرسد قل
اه بچه ها میدونید چیه امیدوارم واقعاً درش بسوزه.
من صبورم اما ،
به خدا دستِ خودم نیست
اگر میرنجم،
یا اگر شادی زیبای ِ تو را
به غمِ غربتِ چشمانِ خودم میبندم
من صبورم اما،
چه قدَر با همهی عاشقیام محزونم
و به یاد همهی خاطرههای گلِ سرخ ،
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما،
بیدلیل از قفس كهنهی شب میترسم؛
بیدلیل از همهی تیرگی رنگِ غروب،
و چراغی كه تو را از شبِ
متروکِ دلم دور كند
من صبورم اما،
آه، این بغضِ گران
صبر چه میداند چیست ؟!
هدایت شده از آبی ترین ستارهیِ من ؛
تو همانی که می شود ، چای را کنارت بدون قند ؛ شیرین نوشید .
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
تو همانی که می شود ، چای را کنارت بدون قند ؛ شیرین نوشید .
بی تو چای ُ عسل صبح ، برایم تلخ است
پس بیا ای همه ی علت شیرینی ها
من خودم بودم كه گفتم ماندنت اجبار نیست
بشکند دستی كه یادت داده لا اکراه را
مثل یلدا آخرین دیدار طولانی تر است،
آنکه یارش رفته داند حالِ آذر ماه را
من تـو را با خونِ دل از یاد بردم لطف کن
هرکجا چشمت به من افتاد کج کن راه را