من صبورم اما ،
به خدا دستِ خودم نیست
اگر میرنجم،
یا اگر شادی زیبای ِ تو را
به غمِ غربتِ چشمانِ خودم میبندم
من صبورم اما،
چه قدَر با همهی عاشقیام محزونم
و به یاد همهی خاطرههای گلِ سرخ ،
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما،
بیدلیل از قفس كهنهی شب میترسم؛
بیدلیل از همهی تیرگی رنگِ غروب،
و چراغی كه تو را از شبِ
متروکِ دلم دور كند
من صبورم اما،
آه، این بغضِ گران
صبر چه میداند چیست ؟!
هدایت شده از آبی ترین ستارهیِ من ؛
تو همانی که می شود ، چای را کنارت بدون قند ؛ شیرین نوشید .
‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
تو همانی که می شود ، چای را کنارت بدون قند ؛ شیرین نوشید .
بی تو چای ُ عسل صبح ، برایم تلخ است
پس بیا ای همه ی علت شیرینی ها
من خودم بودم كه گفتم ماندنت اجبار نیست
بشکند دستی كه یادت داده لا اکراه را
مثل یلدا آخرین دیدار طولانی تر است،
آنکه یارش رفته داند حالِ آذر ماه را
من تـو را با خونِ دل از یاد بردم لطف کن
هرکجا چشمت به من افتاد کج کن راه را